کد خبر : 51247
/ 08:19
گفتگو با جواد کافی یکی از غواصان بازمانده از عملیات کربلای ٤ درباره بازگشت پیکر ١٧٥ غواص شهید؛

به آب زدند تا بیدارمان کنند + فیلم

به روز حادثه که فکر می‌کنم، به لحظه‌ای می‌رسم که این ١٧٥‌نفر با چشمان باز رو به آسمان خوابیده‌اند و خروارها خاک به رویشان ریخته می‌شود؛ آدم‌هایی که نمی‌توانستند حتی صورتشان را بچرخانند. نمی‌دانم پدر و مادر کدام‌یک از آن‌ها هنوز زنده‌اند.

به آب زدند تا بیدارمان کنند + فیلم

چند روز است که خبر پیدا‌شدن پیکر مطهر غواص‌های عملیات کربلای٤ دهان‌به‌دهان در تارنماها و شبکه‌های اجتماعی می‌چرخد. چیزی که دل همه را به درد می‌آورد، این است که این غواصان چرا این‌طور غیر‌انسانی و با دست‌های بسته به شهادت رسیدند...

به روز حادثه که فکر می‌کنم، به لحظه‌ای می‌رسم که این ١٧٥‌نفر با چشمان باز رو به آسمان خوابیده‌اند و خروارها خاک به رویشان ریخته می‌شود؛ آدم‌هایی که نمی‌توانستند حتی صورتشان را بچرخانند. نمی‌دانم پدر و مادر کدام‌یک از آن‌ها هنوز زنده‌اند.

خبرهای پراکنده از جانب کسانی که از نزدیک در جریان ماجرا هستند، از نابینایی دو چشم یکی از مادران شهدا حکایت دارد. نمی‌توانم به‌جای مادری فکر کنم که تا دیروز روی قبر خالی فرزندش گریه کرده است و حالا می‌خواهد خودش را راضی کند تا با زنده به‌گور‌شدن پسرش کنار بیاید...

کاربران فضای مجازی، از‌جمله بسیاری از هنرمندان و ورزش‌کاران، عکس‌ها و دل‌نوشته‌هایی را برای تسلی دل منتشر کردند؛ اما چه کسی می‌تواند لحظه‌ای از چشم‌انتظاری مادری را که برای به‌صدا‌در‌آمدن زنگ خانه‌اش سال‌ها امید داشته، درک کند؟

پیگیری‌های متعدد برای ادای دین به این شهدا، ما را به جواد کافی می‌رساند؛ کسی‌که از همان غواص‌هایی بوده که آن شب به اروند می‌زند و در جزیره ماهی‌ گیر می‌کند... شاید او از افرادی باشد که بتواند از آن واقعه تلخ رمزگشایی کند و سند معتبری برای معرفی آن جوانان غواص باشد.

وقتی با او تماس می‌گیرم، متوجه می‌شوم که بلیط پرواز به تهران را دارد تا در برنامه «امشب» از خاطرات آن روز غواصان گردان یاسین یاد کند.

جواد کافی، خودش هم علت زنده‌ماندن و اسیر‌نشدنش را نمی‌داند؛ اما لحظه‌به‌لحظه شب کربلای٤ و دوستان غواصش را در ذهن دارد. در فرصت کوتاهی تا پرواز هواپیما، به سراغش می‌روم تا دست‌کم به یک سوالم پاسخ بدهد؛ او که هم‌نفس با این غواصان در اروندرود به آب زده است، چه حکمتی در پیدا‌شدن پیکر آن‌ها، درست در این برهه از زمان احساس می‌کند؟

..........................................

می‌دانیم این روزها بسیاری از رسانه‌ها به‌دنبال شما هستند و خیلی‌ها دوست دارند که جریان این زنده‌به‌گور‌شدن و شهادت غواصان عملیات کربلای٤ را از زبان یک راوی نزدیک بشنوند. درست است؟

حقیقتا فکر می‌کنم که شاید خواسته خود شهدا‌ست. خودم هم علت این انتخاب را نمی‌دانم. من اهل مصاحبه نیستم؛ اما از دیروز که مدام با من تماس می‌گیرند، احساس می‌کنم وظیفه‌ای بر دوش دارم که باید آن را انجام دهم.

پس لطفا کمی‌ از خودتان بگویید.

من جواد کافی هستم، متولد ١٣٤٨. وقتی به جبهه رفتم، چهارده‌ساله بودم و به‌‌دلیل سن‌وسالم، از حضورم در جبهه ممانعت کردند؛ اما با دست‌کاری در شناسنامه، توانستم اعزام شوم. ابتدا در کردستان بودم و بعد به جنوب رفتم.

کمی‌ درباره عملیات کربلای٤ بگویید.

این عملیات در چهارم دی‌ماه‌٦٤ انجام شد و قرار بود سیصد گردان وارد اروند شوند و طی چند مرحله نهایتا به بصره برسیم. ما در آموزش‌هایمان استتار را به‌شدت رعایت می‌کردیم؛ چراکه عملیات مهم و سرنوشت‌سازی بود.

شما غواص بودید؟

ما در وهله اول تخریب‌چی بودیم و قرار بود به‌عنوان غواص وارد عملیات شویم. به‌خاطر اهمیت بالای عملیات، از گروه تخریب و اطلاعات به‌عنوان خط‌شکن استفاده کردند و برای همین منظور به‌مدت چند ماه آموزش می‌دیدیم.

در کدام گردان بودید؟

ما در گردان یاسین بودیم و آموزش جنگ در کوه و دشت و حتی تانک را دیدیم.

[soo]در کربلای٤ چه اتفاقی افتاد؟

حقیقتا بگویم این عملیات لو رفت و در اصل نوعی قتلگاه برای بچه‌های ما درست شد. از همان ابتدا که خط‌شکن‌های غواص وارد شدند، چیزی طول نکشید که معلوم شد عملیات لو رفته است.

از شب عملیات برایمان تعریف کنید.

زمستان خرمشهر، یک فصل فوق‌العاده خاص است. نیمه‌شب که باد می‌وزد، سرما انگار به استخوان می‌رسد و از سر ما تیر می‌کشد. لباس غواصی هم چون از جنس جیر است، تا خیس نشود، اصلا به تن نمی‌رود. حالا شما حساب کنید که آدم در این وضعیت باید بدنش را خیس کند تا لباس غواصی بپوشد و وارد آب شود.

دانلود فیلم

ساعت چند شب عملیات را شروع کردید؟

تقریبا دو‌و‌نیم نصف شب بود.

شما در رودخانه تمرین کرده بودید، درست است؟

بله. ما در کارون که متصل به اروندرود و خلیج‌فارس بود، فعالیت داشتیم؛ جایی‌که آب با سرعت ٦٠کیلومتر حرکت می‌کرد و وقتی به موانع غیرطبیعی می‌خورد، گرداب‌های شدیدی ایجاد می‌کرد؛ تا‌حدی‌که در هنگام آموزش هم دو نفر شهید دادیم. این‌ها خودش قصه‌ای دارد... برادران محمدزاده با ما بودند که یکی شان ناگهان درآب پیچید و فرو رفت.

کاری از دست کسی برنمی‌آمد؟

نه! همه د‌رحال نجات خودشان بودند. اصلا کاری نمی‌شد‌ کرد! یعنی می‌خواهم بگویم آب چنین سرعت و قدرتی را داشت. حالا عزت شهدا را ببینید که وقتی برادر بزرگ‌تر، خبر شهادت کوچک‌تر را شنید، تنها گفت خوش‌به‌حالش!

..........................................

[soo]عده ای در آب رفتند و عده ای در خاک

خداحافظی این تعداد غواص چگونه بود؟ شاید غواص‌ها همیشه به ذهنشان خطور کند که غرق شوند و در آب به شهادت برسند، نه در خشکی. این تجسم برای خودتان شکل گرفته است؟ اصلا حرفی درباره‌اش بین خودتان رد و بدل شد؟

بگذارید یک چیزی به شما بگویم، ما اصلا شهادت را احساس می‌کردیم. هر کسی آن خروش اروند را می‌دید، می‌فهمید که قرار نیست حتما زنده بماند. ما اصلا برای شهادت رفته بودیم و تکلیف همه با خودشان روشن بود. منتها ‌عده‌ای در آب فرورفتند و عده‌ای در خاک.

یعنی فکر می‌کردید تعدادی از دوستانتان زنده‌به‌گور شوند؟

نمی‌دانم که هرکسی چه فکری کرد؛ اما شب عملیات حال معنوی ویژه‌ای داشت. به‌اندازه‌ای مرگ نزدیک بود که شب عاشورا را تداعی می‌کرد. حاج‌اسماعیل قاآنی برای خداحافظی آمد. رندی داد زد فیتیله چراغ فانوس‌ها را پایین بکشید. بعد بلند گفتند هرکسی می‌خواهد برگردد، آزاد است! یک نفر از آن‌طرف گفت مگر ما اهل کوفه‌ایم... به‌خدا ما شب عاشورا را دیدیم...

میانگین سنی‌تان چقدر بود؟

از ١٦‌سال بگیرید تا نهایتا ٣٥‌سال.

پس همه آن غواص‌ها جوان بودند؟

[soo]خیلی‌هایشان مجرد بودند و تازه می‌خواستند ازدواج کنند. برخی هم بچه کوچک داشتند.

الان با فکر‌کردن به آن روزها و آن آدم‌ها دلتنگ نمی‌شوید؟ 

‌من هیچ‌وقت از شهدا جدا نشدم؛ هرچند واقعا شهید‌شدن سعادت می‌خواهد. همین الان تمام تعطیلات عید را در منطقه جنوب هستم؛ آن‌هم برای پیدا‌کردن دوستانم. زندگی ما در بهشت‌رضا(ع) و در کنار شهدا می‌گذرد. این دلتنگی سال‌هاست که با ما مانده است.

..........................................

چرا این‌طور بی‌رحمانه شهید شوند؟

[soo]چرا غواصان تا این‌حد بی‌رحمانه ‌به شهادت رسیدند؟

یکی از دوستان (آقای سعید دانشپور) که در جزیره ماهی اسیر شده بود، برایمان تعریف می‌کرد ‌آن شبی که ما اسیر شدیم، یکی از بعثی‌ها دیوانه شده بود. ظاهرا هم‌رزمش کشته شده بود که این‌طور به خودش می‌پیچید و اسلحه‌اش را مسلح کرد و کنار دستی من را به رگبار بست و فرمانده‌اش جلویش را گرفت. خب در آن اتفاق دست بچه‌ها را بستند و در‌ جابه‌جایی خط به طرف اردوگاه با لودر رویشان خاک ریختند. البته اضافه کنم این ١٧٥غواص همه از گردان یاسین نبودند و از نقاط دیگر کشور هم افرادی وجود داشتند.

چرا این‌ها این‌طور جنایت‌کار بودند؟

ببینید، داعشی‌های الان، همان تفاله‌های بعثی‌های دیروز هستند.

..........................................

هشت روز لای نیزارها بودم تا اسیر نشدم

چطور حمله کردید؟

از گردان یاسین در دو ستون وارد نهر عرایض شدیم. سه نفر آنجا سرشان بیرون از آب بود؛ نفر اول شهیدرضایی بود و نفر دوم من بودم که مسئول دسته بودم و نفر سوم هم شهید رنجبر بود. من با سر بالا شاهد اوضاع آرام منطقه بودم. وقتی حرکت کردیم، حتی یک پا هم نزدم؛ تا سر‌جزیره ماهی و خبر خاصی نبود. به‌محض اینکه به جزیره رسیدیم، هواپیما آمد و فلایر زد.

فلایر چیست؟

منورهایی است که بیست‌دقیقه آسمان را مثل روز روشن می‌کند. وقتی شما روی زمین هستید، می‌توانید گودالی را حفر کنی یا در کوهستان می‌توانید پنهان شوید؛ اما در آب، هیچ‌کاری از دستتان برنمی‌آید. چهارلول‌های دشمن یک‌باره از روی آب به‌سمت ما گرفته شد. اصلا نمی‌دانید چه قیامتی شد... گلوله‌هایی که استفاده می‌کردند، نور داشت و از جایی که شلیک می‌شد، می‌توانستی دقیقا آن را دنبال کنی. یک‌باره به خودم آمدم و دیدم که آب به قل‌قل افتاد و خون‌ها پخش شد و تعداد زیادی از غواصان به زیر آب رفتند و غرق شدند. آ‌ن‌قدر روشن بود که آب شبیه آینه می‌شد و همه‌چیز در زیرش دیده می‌شد.

[soo]برای خودتان چه اتفاقی افتاد؟

خودم را از آب به لای نیزارها کشیدم. ما رمزمان ‌٩یاسین بود و دیدم که شهید کرابی و شهید رنجبر هم آمدند بالا. در این لحظه چیزی دیدم که دلم را در آن جزیره جا گذاشتم. دیدم شهید رنجبر و کرابی در آن نور روشن با هم روبوسی کردند و رنجبر در سمت راست به شهادت رسید و کرابی هم هنوز بدن مطهرش پیدا نشده است.

پس در جزیره ماهی هر تعداد غواص که جان سالم به‌در بردند، اسیر شدند؟

ما در عملیات کربلای٤ خیلی اسیر دادیم. به‌جز من که به‌مدت هشت‌روز در آن نیزار گیر کردم و اسیر نشدم، خیلی‌های دیگر گرفتار شدند.

[soo]فکر می‌کنید چرا باید پیکر این شهدا در این برهه از زمان پیدا شود؟ چه تقدیری در این همه‌سال سکوت شهدا نهفته است؟

من فکر می‌کنم نباید از این قضیه سرسری گذشت. ببینید من اول برای خودم و بعد خوانندگان می‌گویم که این سوال را باید هر آدم باوجدانی بپرسد. ما در وضعیت خاصی قرار داریم و اقتصاد و زندگی همه را احاطه کرده است؛ اما نباید یادمان برود و اصل قصه را فراموش کنیم. شهدا با حضورشان ما خواب‌ز‌ده‌ها را بیدار می‌کنند؛ چراکه ما نباید فراموش کنیم چه اتفاقی افتاده است. شهدا رفتند و حالا نوبت دیگران است.‌ به قول شهید بهشتی، بهشت را به بها می‌دهند، نه بهانه. ببینیم این بچه‌ها این‌همه سال خانواده‌هایشان چشم‌انتظار بودند... فرزندانشان بزرگ شدند... این‌ها برای چه رفتند؟

حمیده وحیدی 

اشتراک گذاری
نظرات شما
farzam aboofazeli
07:11 4 0 پاســخ به ایــن نظــر

وقتی داشت تعریف می کرد پای تلوزیون بودم.
علارغم لهجه زیبا و روی خندونی که داشت اما مشخص بود هنگام تعریف دلش خونه...
کسی قدر اینها رو نمیدونه... و ازشون و از خاطراتشون استفاده نمیشه...

یک شهروند اهل دستگردبرخوار
23:02 0 0 پاســخ به ایــن نظــر

سلام. دوتا ازشهدای عواص رو آوردن شهر ما .یه نفرخواب دیده گفته من جلال حسینی ام .اگه بین غواصها جلال حسینی داریم وشما اطلاع دارید پی گیری کنید .خواهشا به بنیاد شهید دولت آبادبرخوار درحومه ی اصفهان مراجعه کنید شهیدی که خودشو جلال حسینی معرفی کرده در پارک بهارستان شهردستگردبرخوار دفن شده.ممنون اگه پی گیری کنید به شهید ومادر چشم انتظارش لطف کردید.

یک شهرونداهل دستگردبرخوار
23:06 0 0 پاســخ به ایــن نظــر

من بازم به این سایت سرمیزنم ببینم چی شد .جلال حسینی اسم شهید غواصه که در شهر دستگردبرخوار درحومه ی اصفهان درپارک این شهر دفن شده و خودش به خواب اومده و گفته بطور موقت اینجادفن میشم وووو

نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی