کد خبر : 80548
/ 21:21
از دیروز تا امروز کافه داری در طلاب

حافظ نام پدر

کافه اژدر، همیشه 12مترمربع بوده و البته سال‌های قبل رونق بیشتری داشته است. اهالی محل، همراهان بیمارانی که برای مداوا به این محدوده شهری می‌آیند، کاسبان و عده‌ای از سال‌خوردگان، مشتریان دائمی‌ او هستند.

حافظ نام پدر

مغربی- شهرآراآنلاین، اگر گذرت به بیمارستان شهید‌هاشمی‌نژاد افتاده باشد، حتما کافه برادران(اژدر) را مقابل بیمارستان دیده‌ای. سال‌ها مردی مهربان که بیشتر از آنکه کافه‌داری بکند، سعی می‌کرد کمک‌‌حا‌ل همراهان بیماران باشد، در این مکان به مشتریان خدمت کرده است. پس از او در سال‌های اخیر، پسر، چراغ کافه پدری را روشن نگاه داشته و با همان شیوه‌ای که حسن اژدر پیش از او کافه‌داری می‌کرده است، کار را پیش می‌برد. این را مشتریان ثابت کافه بیان می‌کنند. می‌گویند حسین اژدر، کپیِ برابر اصلِ پدرش است. همان صفا را دارد و با رفتارش روزی صدتا خدابیامرزی برای پدرش دشت می‌کند.

کافه اژدر، همیشه 12مترمربع بوده و البته سال‌های قبل رونق بیشتری داشته است. اهالی محل، همراهان بیمارانی که برای مداوا به این محدوده شهری می‌آیند، کاسبان و عده‌ای از سال‌خوردگان، مشتریان دائمی‌ او هستند.

چنددقیقه‌ای که در کافه بنشینی و گوش به صحبت‌ها بدهی، بحث‌ها بیشتر حول‌وحوش بیماری است. آنجا که نشسته بودم، مشتری تازه‌واردی گفت که بیمارستان به این بزرگی، بخش سنگ‌شکنی ندارد. مشتری دیگر به او گفت: اگر سنگ‌کلیه داری، راهش پیش من است. مجموعه‌ای کاغذ و جزوه از کیفش بیرون آورد و کاغذی مناسب درد او داد و چندکلمه‌ای آرام‌آرام با هم صحبت کردند. در این میان شنیدم مرد دومی‌ که نسخه‌ سردستی می‌پیچید، به اولی گفت که داروهای امروزی افاقه نمی‌کند؛ بهترین دوا پرهیز است.

کمی‌ از خودتان و کافه بگویید؟

من حسین اژدر فرزند مرحوم حسن اژدر هستم و الان با هم در کافه برادران نشسته‌ایم. نشانی کافه ما را همه اهالی و عموم مراجعه‌کنندگان بیمارستان می‌دانند. دقیق مقابل بیمارستان شهید‌هاشمی‌نژاد؛ جایی که پیش از این بیمارستان جذامی‌ها بوده است.

این کافه بیش از 35سال سابقه خدمت دارد. کافه پیش از آنکه کافه باشد، مغازه پنچرگیری بود و من سرقفلی‌اش را خریدم. در همان اوایل کار، متصدی کافه خودم بودم اما چون تصدی کافه چندان باوژگی‌های فردی جوان هماهنگ نبود، کار در کافه را پدرم به‌عهده گرفت. بعد از فوت ایشان من مسئولیت کافه را به‌عهده گرفتم و حدود 12سال است که خودم پابه‌جفت در خدمت کافه و مشتریانش هستم. از مشتریانم با چای، نیمرو، املت و دیزی پذیرایی می‌کنم. کارمان را به همین خدمات محدود کرده‌ام؛ چراکه بیشتر از این اجازه نداده‌اند.

112492.jpg

اوضاع کاسبی چطور است؟

اوضاع کاسبی به‌شدت خراب است و اگر انگیزه‌ای برای باز کردن کافه و ادامه کار دارم، فقط برای زنده نگه‌داشتن نام پدرم و به عشق و یاد اوست. آدم‌ها می‌آیند و خاطراتشان را از پدرم می‌گویند و همه به خوبی از او یاد می‌کنند. من هم انگیزه می‌گیرم و کارم را ادامه می‌دهم.

اگر قرار بود برای این مغازه اجاره بدهم، حتی یک ساعت هم نمی‌توانستم مغازه را باز نگه دارم. خدا به برادران و خواهرانم خیر بدهد که با مبلغ‌اندکی که به آن‌ها می‌دهم -و بیش از این هم واقعا درآمد ندارم- راضی هستند و نمی‌گذارند که چراغ کافه پدری‌مان خاموش شود.

کافه‌داری امروزی با کافه‌داری 40سال قبل چه تفاوت‌هایی دارد؟

ظاهر کار همان است و ترکیب مغازه ما چندان فرقی نکرده اما واقعیت این است که مردم نسبت‌به آن سال‌ها خیلی فرق کرده‌اند. منفعت کاسبی ما هم فرق کرده است. در آن دوره با اینکه قیمت یک ظرف املتی که به مشتری می‌دادیم خیلی کمتر بود، منفعت کارمان بیشتر بود. امروز در همه مشاغل، بازار سنگین شده است. از وقتی بازار ساخت‌وساز مشهد خوابید، شغل‌های دیگر هم از رونق افتاد، حتی کار ما که کار گرانی نیست. برای مردم معیشت سخت شده است و کمتر به کافه می‌آیند.

تخصص کافه‌داری را از کجا آموختید؟

تجربی آموختم. هر چه از کافه‌داری لازم بوده است، از پدرم آموخته‌ام. یک بخش کار برمی‌گردد به تهیه غذا که کار سختی نیست و بخش مهم دیگر کار برمی‌گردد به حسن رفتار با مردم. این دومی‌ در کار ما خیلی مهم‌تر است. بعد از سال‌ها فهمیده‌ام که آدم‌ها محتاج یک لیوان چای یا یک وعده غذای کافه‌ ما نیستند. آن‌ها به کافه می‌آیند تا خستگی روحی‌شان از روزمرگی‌ها و سختی‌های زندگی را بزدایند. اگر با آن‌ها خوش‌رفتاری نکنیم، درحقیقت وظیفه اصلی خودمان را انجام نداده‌ایم. کار ما چای دادن نیست، بلکه کار ما به‌اندازه یک لیوان چای، آرامش دادن به آدم‌هاست.

درحقیقت اینجا چایخانه است و اسم قهوه‌خانه یا کافه، نام چندان بامسمایی برایش نیست؛ چراکه هیچ‌گاه قهوه به دست مردم نداده‌‌ایم.

آیا پسرتان هم در کافه‌داری همکاری می‌کند؟

نه. دوست ندارم پسرم به کافه بیاید. الان مردم درباره شغل ما جور دیگری فکر می‌کنند، درحالی‌که در قدیم وضعیت جور دیگری بود. در قدیم اغلب مردم در یک سطح بودند و این هم کاری بود مثل کارهای دیگر. فرق چندانی بین استاد بنایی بودن، خیاط بودن و بقال بودن و کافه‌دار بودن نبود.

مشتریان شما معمولا از چه قشری هستند؟

بیشتر قدیمی‌ها به کافه ما می‌آیند. می‌آیند و می‌نشینند و خستگی در می‌کنند و یک استکان چای سفارش می‌دهند و بعدش یک خدابیامرزی برای پدرم می‌گویند و می‌روند. کافه ما پاتوق دائمی‌ صنف‌ها نیست و افراد جوان‌تر هم به کافه اژدر نمی‌آیند؛ چراکه قشر جوان به این فرم کافه علاقه ندارد. اگر سرووضع کافه ما امروزی بود یا مثلا قلیان به مشتری‌ها می‌دادیم، شاید پای جوان‌ترها هم به اینجا باز می‌شد اما این کافه هیچ‌وقت به کسی قلیان نداده و همان شکل و وضع قدیمی‌ خود را حفظ کرده است. پیرمردها مشتری ما هستند یا اگر بیمار و همراهش برای کار پزشکی به بیمارستان بیایند و سر ظهر گرسنه شوند، به‌صورت گذری به کافه ما می‌آیند و سفارش املت یا دیزی می‌دهند. همین.

چرا به مشتریانتان قلیان نمی‌دهید؟

از اول با این کار موافق نبودم و حالا هم نیستم؛ چه قانونی باشد و چه نباشد. مغازه من 12متر است و اگر قرار باشد سه نفر قلیان بکشند، دیگر کسی نمی‌تواند با خانواده‌اش داخل بیاید و یک لیوان چای بخورد. من به‌شخصه تا وقتی هستم، نمی‌گذارم کسی اینجا نه سیگار بکشد و نه قلیان. برایم مهم است که کافه‌ام، جایی امن و مناسب برای خانواده‌ها باشد.

112493.jpg

کافه داشتن آن‌هم مقابل بیمارستان برای شما چه خاطراتی داشته است؟

همه‌‌نوع خاطره‌ای دارم. از شهرستان‌های استان و حتی دیگر شهرهای کشور به این بیمارستان می‌آیند. تا حدی که در توانم باشد، به افرادی که از شهرهای دیگر می‌آیند و به مغازه‌ام وارد می‌شوند و حس کنم واقعا گرفتار هستند، کمک می‌کنم. از نگرفتن پول چای تا دادن پول دستی. برای چند نفری از کاسبان این حوالی پول جمع کردم. خانواده‌هایی هم بودند که جایی را نداشتند و برای اینکه شبی بتوانند بیتوته بکنند و در خیابان نمانند، آن‌ها را به خانه‌ام برده‌ و ازشان پذیرایی کرده‌ام. دفترچه تلفنی دارم از مشتریان شهرستانی که هنوز بعد از سال‌ها با من تماس می‌گیرند و دعوت می‌کنند که اگر به شهرشان رفتم، حتما سری به آن‌ها بزنم و به خانه‌شان بروم. از کلات‌نادر تا اصفهان شماره تلفن دارم. کسی بوده که واقعا نیازمند بوده و با کمک دیگر کاسبان محل، برایش هزینه عمل چشمش را تهیه کرده‌ایم.

گاهی بیماران یا همراهانشان که به کافه می‌آیند، به‌خاطر مسائل مختلفی ناراحت هستند. سعی می‌کنم به آن‌ها امیدواری بدهم. آقایی هم هست که از کتاب‌هایی که درباره مطالب پزشکی سنتی است، کپی تهیه کرده است و متناسب با درد افراد به آن‌ها صفحاتی از آن کتاب‌ها را می‌دهد.

تابه‌حال شده به بیماری که از اطراف آمده باشد، پول قرض داده باشید و پس نداده باشد؟

بله. اتفاقا از این دست آدم‌ها زیاد بوده‌اند. عده‌ای‌شان هم با تاخیر زیاد آمده و قرضشان را صاف کرده‌اند اما با تمام این سوابق، نمی‌توانم به افراد نیازمند کمک نکنم. نهایت اینکه حواسم را جمع کردم که حتما به افراد مستمند کمک کنم.

اینجا پیش از این بیمارستان جذامی‌ها بود...

بله. پیش از این، افراد جذامی‌ در منطقه زیاد بودند. همین بیمارستان شهید‌هاشمی‌نژاد فعلی، بیمارستان مخصوص جذامی‌ها بود؛ البته افرادی که در این حوالی سکونت داشتند، از نوع واگیردار نبودند و به‌اصطلاح جذامی‌ خشک بودند. بیمارستان امام‌حسین(ع) هم پیش از این خوابگاه بیماران جذامی‌ بود و بعدها تغییرات فعلی در آن روی داد. جذامی‌ها آدم‌های مهربانی بودند و به کسی کاری نداشتند. دیگر اهالی هم آن‌ها راپذیرفته بودند؛ البته به‌نظرم همه قدیمی‌ها، آدم‌های مهربانی بودند. همه اهل رحم به یکدیگر بودند اما امروز...

اگر بیماری از شهر دور به بیمارستان بیاید و شب برای اقامت جایی را نداشته باشد، آیا مغازه‌تان را برای خوابیدن در اختیارش می‌گذارید؟

اجازه ندارم. مغازه ما باید از منظر بهداشتی تامین باشد و نمی‌تواند تبدیل به خوابگاه شود اما خانواده‌هایی را که کهنسال و نیازمند باشند و جایی را برای اتراق شبانه نداشته باشند، به خانه می‌برم و برحسب وظیفه انسانی از آن‌ها پذیرایی می‌کنم.

پیش از این در قهوه‌خانه‌ها بازی‌های سنتی انجام می‌شد؟

درست می‌گویید. دیده بودم در بعضی کافه‌های بزرگ‌تر ترنابازی انجام می‌کنند. قدیم‌ها بازی‌های خوبی در کافه‌ها انجام می‌شد و مشتری‌ها سرگرم بودند. گاهی گل یا پوچ (ما آن را گل‌بازی می‌گفتیم) بازی می‌کردند؛ مخصوصا شب‌های ماه مبارک رمضان که بعضی کافه‌ها تا سحر باز بودند، این بازی را انجام می‌دادند. گروه بازنده، هزینه چای گروه برنده را پرداخت می‌کرد. گاهی تا 20نفر به‌صورت گروهی با هم گل یا پوچ بازی می‌کردند و شور و نشاط خوبی بر کافه حاکم می‌شد.

چه خاطره خوب و بدی از سال‌ها کار کردن در این کافه دارید؟

بی‌شمار خاطره دارم. بدترینش برمی‌گردد به پول‌هایی که به مردم دادم و پس نگرفتم. خوب‌ترینش هم این است که مشتری‌هایی که اینجا آمده‌اند و برایشان کاری کرده‌ام، بعد از مدت‌ها از تهران و زابل و کرمان و دیگر شهرها با من تماس می‌گیرند و احوال‌پرسی می‌کنند و این کار برایم به‌اندازه دنیا می‌ارزد. گاهی هم که دوباره به مشهد می‌آیند، برایم از شهرشان سوغاتی می‌آورند؛ مثلا چند دانه گردو از کلات یا مقداری کشمش از کاشمر. شاید ارزش مادی چندانی نداشته باشد اما برای من به‌اندازه یک دنیا ارزش دارد. همین که آدم‌ها در خاطرشان بماند که کسی به آن‌ها در زمانی خوبی کرده است و بعد از مدت‌ها با تماسی تلفنی قدردانی می‌کنند، ارزشمند است.

تا جایی که بتوانم، به کسانی که از مناطق و شهرهای دیگر به این منطقه می‌آیند، کمک می‌کنم. از هدیه یک لیوان بگیرید تا هر کار دیگری که در توانم باشد.

با مشتریانی که احتمالا گرفتار مواد مخدر شده‌اند، چگونه رفتار می‌کنید؟

اعتیاد بد دردی است. معتادان را هم به دو گروه افرادی که از سرووضعشان پیداست و به‌اصطلاح «تابلو» هستند و افرادی که اعتیاد مخفی دارند، می‌توان تقسیم‌بندی کرد. بالای در ورودی کافه نوشته‌ایم که ورود این افراد ممنوع است و اصولا اجازه ورود به این افراد را که چهره کافه کوچک من را به‌هم بریزند، نمی‌دهم. گروه دوم را هم معذورم. نکته‌ای که در این میان می‌توان مطرح کرد، این است که در کافه ما کسی حتی سیگار نمی‌کشد. مشتریان سیگاری کافه هم می‌دانند که هرچندتا چای بخواهند، می‌توانند در کافه نوش‌جان کنند اما برای کشیدن سیگار حتما باید بروند بیرون از کافه.

و حرفی اگر مانده است؟

امیدوارم همه افراد، پولدار باشند تا جلوی زن و بچه‌شان خجالت نکشند. 

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی