کد خبر : 80549
/ 21:30
گزارشی از قمارهای عجیب و غریبی که در برخی از محلات منطقه 3 صورت می گیرد

خال بازی، پلاک بازی و چاقوکوبی

همه فضای عبور پیاده‌روی یک‌متری را، دو نفر و جمعیت دورشان گرفته‌اند، عابران هم غرولندکنان برای ادامه مسیر راهشان را به سمت خیابان کج می‌کنند. دو نفر در حلقه جمعیت چمباتمه زده‌اند و مشغول ورق‌بازی یا کارت‌بازی هستند. یکی‌شان سه کارت تبلیغاتی را تندتند جابه‌جا می‌کند و روی زمین می‌اندازد.

خال بازی، پلاک بازی و چاقوکوبی

محمد کاملان-شهرآراآنلاین، شاید تصویری که بیشتر ما از شرط‌بندی و قماربازی داریم، چند مرد کت و شلوارپوش سیگار به دست باشند که در اتاقی کم نور دور یک میز نشسته‌اند و دارند از میلیون‌میلیون‌ پول و زمین و ماشین حرف می‌زنند، اما این تصویر ساخته و زائیده فیلم‌هایی است که دیده‌ایم و با واقعیت، زمین تا آسمان فرق دارد. لااقل در منطقه ما خبری از آدم‌‌های خوش‌پوش سیگار به دست نیست و قماربازی در کف خیابان و جلوی چشم مردم اتفاق می‌افتد. آدم‌هایی هم که پای این بساط نشسته‌اند، خیلی عجیب و غریب نیستند. پیرمرد‌ها و جوان‌هایی هستند که یا بیکارند و خیابان نشین یا کارشان قماربازی و تلکه کردن بقیه است، یا اعتیاد دارند و ترس خماری آینده به این کار وادارشان کرده است. این وسط دانش‌آموزانی هم پیدا می‌شوند که در آمدورفت به مدرسه آن‌قدر رد و بدل شدن پول را می‌بینند که از سرکنجکاوی تن به این بازی می‌دهند و درنهایت معتاد قمار می‌شوند؛ آن هم در 12 یا سیزده‌سالگی. گزارش پیش‌رو روایتی است از قمار و شرط‌بندی‌‌های عجیب و غریبی که در برخی کوچه‌‌ها و خیابان‌‌های منطقه 3 اتفاق می‌افتد.

طرح زوج و فرد در قمار!

هر چقدر آدرس‌هایی را که مردم از قمارباز‌های خواجه‌ربیع داده‌اند، بالا و پایین می‌‌کنم، اثری از آدم‌هایی که مشغول این کار باشند، پیدا نمی‌کنم. وارد مغازه‌ای می‌شوم. پیرمردی نشسته است، می‌پرسم قماربازی در این اطراف هست یا نه؟ سر تا پایم را برانداز می‌کند و می‌گوید: برو پسرجان! خودت را درگیر کار حرام نکن که زندگی‌ات سیاه می‌شود. ماشاءا... چهار ستون بدنت هم که سالم است؛ چرا می‌خواهی کنار این از خدا بی‌خبر‌ها بشینی که روی پلاک ماشین مردم شرط ببندی؟ برو باباجان، برو!

تا اینجا معلوم می‌شود که داستان قمار و شرط‌بندی درست است؛ ولی اینکه قرار هر روزه‌شان کجاست و چه ساعتی دور هم جمع می‌شوند تا بازی‌شان را شروع کنند، هنوز معلوم نیست. پیرمرد ضمن نصیحت‌هایش از یکی از قمارهای عجیب حوالی محل کسبش گفت؛ قمار روی پلاک ماشین‌‌های عبوری. از هر کسی هم که می‌پرسم، ترجیح می‌دهد به جای دادن اطلاعات نصیحتم کند تا سراغ این چیز‌ها نروم. دست آخر یکی از مغازه‌دار‌ها به جای توصیه اخلاقی سری به نشانه تأسف تکان می‌دهد و بدون اینکه نگاهم کند، می‌گوید: یا روی سکو‌های جلوی باغ خواجه‌ربیع نشسته‌اند یا در ایستگاه‌‌های اتوبوس همان دوروبر.

این نشانی آخر دقیق است. درست روی نیمکت‌‌های سنگی کنار باغ خواجه‌ربیع چند پیرمرد و جوان نشسته‌اند و مشغول شرط‌بندی روی پلاک‌‌های خودرو‌های عبوری هستند؛ آن هم به طرز عجیبی. عبور و مرور خودرو‌ها که بیشتر می‌شود، یکی که نزدیک ایستاده، می‌گوید: سوم شخصی از یوسف‌زاده، سمت چپ، زوج. مبلغی را هم اعلام می‌کند. اغلب آن‌هایی که از کنار این جمع عبور می‌کنند، متوجه صحبت‌‌های رمزی این چند نفر نیستند و نمی‌فهمند منظورشان این است که اگر اولین عدد سمت چپ پلاک سومین خودروی شخصی خارج شده از خیابان یوسف‌زاده زوج باشد، فردی که کنار من ایستاده چند برابر مبلغ اعلام شده را می‌برد.

کمی که می‌مانم متوجه می‌شوم مبالغ شرط‌هایشان از 20 هزار تومان شروع می‌شود و به 50 هزار تومان و حتی بیشتر هم می‌رسد. قمارباز‌های پلاک ماشین البته برای اینکه به قول خودشان گیر پلیس نیفتند، مدام جایشان را عوض می‌کنند؛ یک روز جلوی باغ خواجه‌ربیع می‌نشینند، یک روز اول بلوار مهر مادر، روز دیگر هم در ایستگاه‌‌های اتوبوس. البته کم پیش می‌آید که روی پلاک خودرو‌های شخصی ببندند، حضور من همراه بوده با یکی از استثنائات این شکل از شرط‌بندی. اغلب پلاک تاکسی‌‌ها و اتوبوس‌های عبوری را نشانه می‌روند.

قمار معتادان خودش را دارد

همان‌طور که با تعجب قماربازی این جماعت و ردوبدل شدن 200 تا 300 هزارتومان پول را در 20 دقیقه می‌بینم، یکی از اهالی محله که کنارم ایستاده بی‌مقدمه سر صحبت را باز می‌کند. از حرف‌هایش متوجه می‌شوم «چندین سال است که پاتوقشان همین حوالی است. بیشترشان هم پیرمرد‌‌های بیکار محله هستند.»

او به یکی از پیرمردهای نشسته جلوی باغ اشاره می‌کند و حرف‌هایش را این‌طور ادامه می‌دهد: آن آقا همسایه‌مان است. از خیریه مستمری می‌گیرد تا شکم زن و بچه‌اش را سیر کند ولی همه را صرف قماربازی می‌کند. بابت همین کارش به عالم وآدم بدهکار است. یکی دو باری پول مفت قمار زیردندانش مزه کرد و حالا معتاد این کار است.

اما فقط پیرمرد‌ها و بیکار‌ها نیستند که روی پلاک خودرو‌ها شرط می‌بندند. هر از چندگاهی سر وکله معتادانی که پولشان ته کشیده و خمارند نیز در اینجا پیدا می‌شود. یکی دیگر از شهروندان خواجه‌ربیع می‌گوید: یک روز صبح ناگهان جلوی باغ شلوغ شد؛ چند نفر یکی را به قصد کشت می‌زدند. سروصدا‌ها که خوابید فهمیدیم، معتادی که پول موادش را نداشته، آمده اینجا قمار کند و پولی به جیب بزند. اما از بخت بدش باخته است و چون پولی نداشته که بدهد، موقع فرار او را گرفته‌اند و تا جایی که می‌خورده زده‌اند. مثل اینکه دفعه اولش هم نبوده است.

معرکه‌گیری‌های سینمایی

مردم و از همه مهم‌تر دانش‌آموز‌ان تازه تعطیل شده، همه در قسمتی از پارک جمع شده‌اند. انگار سر و کله معرکه‌گیری در محله طبرسی شمالی پیدا شده است و زنجیر پاره می‌کند که این همه آدم برای تماشا دور یکی از نیمکت‌‌های سنگی جمع شده‌اند. از یکی می‌پرسم چه خبر است؟ معرکه‌گیر آمده اینجا؟ با خنده پاسخ می‌دهد: بله، آن هم چه معرکه‌گیری! از بین جمعیت راه باز می‌کنم و جلو می‌روم. تازه می‌فهمم که واقعا چه معرکه‌ای است. دو نفر -یک مرد و یک نوجوان- روبه‌روی هم نشسته‌اند و به سریع‌ترین شکل ممکن با چاقو بین انگشتانشان می‌کوبند. این‌کار را به قدری ماهرانه انجام می‌دهند که چاقو کوچک‌ترین تماسی با دستشان پیدا نمی‌کند. مردی که کنارم ایستاده، وقتی تعجب من را می‌بیند، بی‌مقدمه می‌گوید «اگر چاقو روی انگشتشان بخورد بازی را باخته‌اند و باید پول بدهند.» حرفش را این‌طور تکمیل می‌کند: «زیر50 هزار تومان هم با کسی نمی‌بندند.»

هنوز حرفش تمام نشده که چاقو روی انگشت نوجوان فرود می‌آید. مرد برنده هم از خوشحالی فریادی می‌کشد و سرمست از بردش، دوباره حریف می‌طلبد. دوروبری‌‌ها حتی اجازه نمی‌دهند که بازنده دست خونی‌اش را با دستمالی ببندد، اول از همه پولی را که شرط بسته از او می‌گیرند و بعد می‌گذارند برود.

سروصدا‌ها که کم می‌شود، مرد روی شانه‌ام می‌زند و می‌گوید: «این بشر خدای این بازی است. شنیده‌ام که امروز 500 هزار تومان برده. فقط هم همین‌جا نبوده. از صبح راه افتاده توی کوچه و خیابان‌‌های دور و اطراف و حریف می‌طلبد.» انگشت باندپیچی شده‌اش و اطلاعات دقیقی که می‌دهد، حس کنجکاوی‌ام را غلغلک می‌دهد. می‌‌پرسم شما هم به او باخته‌اید که دستتان این طور شده است؟ با اکراه پاسخ می‌دهد: «دیروز با هم بازی کردیم. مطمئن بودم که می‌برمش، ولی یک نفر از بین جمعیت حواسم را پرت کرد و باختم.» او می‌گوید: «مجبور شدم 100هزار تومانی را که دیروز از کار سر ساختمان گرفته بودم، به او بدهم و...» صحبتش را نیمه‌تمام ر‌ها می‌کند و به سمت مرد برنده که حالا ترک موتوری نشسته است، می‌رود و برایش خط‌ونشان می‌کشد که دفعه بعد حتما می‌برمت و آن صدهزار تومان را زنده می‌کنم.

اول تماشا، بعد بازی!

نوجوان بازنده همراه با دو دوست خود روی یکی از نیمکت‌‌های پارک نشسته‌اند. مشغول چسب‌کاری زخم هستند. کیف‌‌های مدرسه حسابی جلب توجه می‌کند. آن‌طور که معلوم است، نیم‌ساعت یا چهل‌دقیقه‌ای بیشتر نیست که مدرسه‌شان تعطیل شده‌ است و آن‌ها یک راست آمده‌اند تا شانسشان را امتحان کنند. پسر نوجوان پکر و معذب است اما انگار بیشتر از باخت در شرط‌بندی، این نگاه‌‌های مردم است که او را اذیت می‌کند. اغلب رهگذران، نگاهی به سر تا پای او می‌اندازد و سری به نشانه تأسف تکان می‌دهند و می‌گذرند. آن‌هایی هم که بیشتر دلشان می‌سوزد، جلو می‌آیند و نصیحتش می‌کنند که به فکر درس و مدرسه باشد نه قمار و شرط‌بندی.

در لابه‌لای صحبت‌های نوجوان و دوست‌هایش شنیدم که پنجاه‌هزار تومانی را که باخته، صبح از جیب پدرش برداشته است. به عبارت دیگر دزدیده است. هنوز درگیر باخت و درد انگشت زخمی‌اش است؛ برای همین خیلی حوصله صحبت کردن ندارد. فقط می‌گوید شانزده‌ساله است و دانش‌آموز سال دوم دبیرستان. دوستش برایم توضیح می‌دهد که «هر از چندگاهی موقع بازگشت از مدرسه می‌دیدیم که در پارک عده‌ای دور هم جمع شده‌اند و چاقوبازی می‌کنند. ما هم از سرکنجکاوی می‌ایستادیم به تماشا کردن. گاهی اوقات شرط سنگین هم می‌بستند. مثلا یادم هست یک بار200 هزارتومان بستند و طرفی که این رقم را پیشنهاد داده بود، خودش باخت.»

می‌گویم اسم این کار چاقوبازی است؟ جواب می‌دهد: «نمی‌دانم. من خودم این نام را برایش انتخاب کرده‌ام. شاید خودشان این بازی را به اسم دیگری بشناسند.»

نوجوان بازنده کمی دورتر از ما روی نیمکتی نشسته و با دستش ور می‌رود، خون‌ریزی‌اش هنوز بند نیامده است. یکی از اهالی که برایش بتادین و باند آورده، می‌گوید این زخم باید بخیه بخورد، ولی پسر قبول نمی‌کند. چهره‌اش نشان می‌دهد که استرس دارد. استرس اینکه اگر پدر و مادرش سراغ 50 هزارتومان گم شده را از او بگیرند، چه باید بگوید؟ یا اگر بپرسند که دستت چه شده، چه دروغی باید ببافد تا لو نرود در چاقوبازی این بلا را سر دستش آورده است. بلند می‌شود، هم‌صحبت مرا صدا می‌‌زند تا به سمت خانه بروند. قبل از اینکه از من دور شوند از پسر نوجوان می‌پرسم: «ارزشش را داشت یا نه؟» فقط یک کلمه جوابم را می‌دهد: نه!

خیابانی به نام قمار

همه فضای عبور پیاده‌روی یک‌متری را، دو نفر و جمعیت دورشان گرفته‌اند، عابران هم غرولندکنان برای ادامه مسیر راهشان را به سمت خیابان کج می‌کنند. دو نفر در حلقه جمعیت چمباتمه زده‌اند و مشغول ورق‌بازی یا کارت‌بازی هستند. یکی‌شان سه کارت تبلیغاتی را تندتند جابه‌جا می‌کند و روی زمین می‌اندازد. شخص مقابلش که مثل خودش جوان است، با دقت حرکات او را زیر نظر دارد، مبادا دوز و کلکی سوار شود و به قول معروف سرش کلاه برود. بقیه هم نظاره‌گر این حرکات هستند. سرعت دست‌‌های کسی که کارت‌‌ها را زیرورو می‌کند، به حدی زیاد است که با چشم نمی‌شود پیوسته همه‌چیز را دنبال کرد. به محض اینکه کارت‌‌ها را روی زمین می‌گذارد، جوان روبه‌رویی یکی از آن‌‌ها را انتخاب می‌کند. کارت را بر می‌گردانند؛ اشتباه است و شرط را می‌بازد. این باخت برایش سنگین است و بازی را ادامه می‌دهد. باز هم می‌بازد. ولی به امید اینکه شاید دست‌‌های بعدی را برنده شود، دوباره و دوباره بازی می‌کند و هر پنج‌بار را می‌بازد. هر بار 30 هزار تومان! صدوپنجاه‌هزارتومانی را که باخته، به جوان ورق‌باز می‌دهد و بلند می‌شود تا کس دیگری جای او بنشیند.

جوان ورق‌باز هنوز کارت‌‌ها را زیرورو نکرده که صدای اعتراض یکی دو نفر از مردم و مغازه‌دار‌ها بلند می‌شود، تهدید می‌کنند با پلیس تماس می‌گیرند. در کسری از ثانیه بساطی که تا لحظاتی قبل برپا بود، جمع می‌شود و همه متفرق می‌شوند. برایم عجیب است که چطور در روز روشن و کنار خیابان، بی هیچ ترس و اضطرابی قمار می‌کنند؟

دزدی به سبک جدید

مغازه‌داری که با داد و فریاد و تهدید قماربازان را وادار به رفتن کرده، با عصبانیت می‌گوید: کار این‌‌ها، دزدی جدید است. فکر کردی آن‌هایی که داشتند نگاه می‌کردند همه تماشاچی بودند؟ نخیر. دوسه نفرشان -یا شاید هم بیشتر- دوستان همان کسی هستند که نشسته بود و داشت کارت‌‌ها را زیرورو می‌کرد. برای اینکه مردم و جوان‌ها را تهییج کنند، اول کار خودشان می‌نشینند پای بازی. هیچ‌کس هم نمی‌فهمد که این چندنفر با هم هستند. چند دور شرط‌‌های سنگین می‌بندند و می‌برند. آن وقت کسانی که به تماشا ایستاده‌اند، فکر می‌کنند که برنده شدن در این قمار مثل آب خوردن است. نمی‌دانند که این از خدا بی‌خبر‌ها چه دامی برایشان پهن کرده‌اند و قرار است چه کلاهی سرشان بگذارند.

می‌پرسم یعنی برنده از پیش تعیین شده است؟ او پاسخ می‌دهد: بله. اگر صدبار هم بازی کنی شاید شانسی یکی دوباری بتوانی ببری، اما نود و هشت دست بعدی را خود او می‌برد. این‌‌ها این‌قدر وارد هستند و تمرین کرده‌اند که می‌دانند چطور سر مردم کلاه بگذارند. اگر هم یکی پیدا شود که نقشه‌شان را نقش برآب کند، همان چند نفری که گفتم، دعوا راه می‌اندازند و سریع بساط قمار را جمع می‌کنند.

کمی بیشتر که پرس‌وجو می‌کنم، متوجه می‌شوم رقم‌هایی که در این شکل از قمار جابه‌جا می‌شود به 30 یا 40 هزارتومان ختم نمی‌شود و گاهی رقم‌های سنگین‌تری جابه‌جا می‌شود.

مرد مغازه دار می‌گوید: من هر چه بگویم فایده ندارد. تا با چشم خودتان نبینید باور نمی‌کنید. من خودم دیده‌ام که 200 هزار تومان و 500 هزارتومان هم شرط بسته‌اند. بعید هم نیست که بر مبالغ بیشتری هم قمار کرده باشند.

به هر حال چه خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید چنین مشکلی در منطقه 3 وجود دارد و باید فکری اساسی و کاربردی برایش داشته باشیم اما بدیهی است که برخوردهای ضربتی پاسخ‌گو نیستند و نیاز به فرهنگ‌سازی و آموزش داریم کما اینکه پیش از این بوده و جوابی از آن نگرفته‌ایم. این گزارش تلنگری بود به تصمیم‌سازان و تصمیم‌گیران شهرمان تا هر کدام در حد توان خود بسترهای آموزشی لازم را پدید آورند و در ابتدا دانش‌آموزان را از این تجمعات مخرب دور کنند و در ادامه جوانان و پیرمردهایی را که به این قمار معتاد شده‌اند.

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی