کد خبر : 80550
/ 21:34
نخستین کابینت ساز قرقی و دغدغه هایش

دلی که برای محله‌اش می‌تپد

خنجری سی‌وسه‌ساله خودش در قرقی بزرگ شده و برخلاف خیلی‌ها که ترجیح داده‌اند اینجا را ترک کنند، هنوز هم در بلوار کشمیری زندگی می‌کند.

دلی که برای محله‌اش می‌تپد

استاد-شهرآراآنلاین، زمانی که ناصر خنجری به عنوان کسی که تابه حال سیزده‌چهارده اوستاکار جوان در کابینت‌سازی‌اش تربیت کرده است به ما معرفی شد، توقع داشتیم با شخصی حدودا پنجاه‌ساله روبه‌رو شویم، اما وقتی متوجه شدیم او یک جوان دهه‌شصتی است، همه پیش‌بینی‌هایمان غلط از آب درآمد. آن‌طور که خودش می‌گوید از 16 یا 17سالگی روی پای خودش ایستاده و مغازه‌ای باز کرده است. در این سال‌ها هم تا توانسته هنرش را به نوجوانان و جوانان قرقی یاد داده است. هیچ‌وقت هم ترس برش نداشته که به قول معروف دست زیاد شود ‌و کار و بارش از رونق بیفتد. علاوه بر این ناصر خنجری پنج‌سالی هست که یک باشگاه ورزشی راه انداخته است و جوان‌های‌ قرقی را در آن جا جمع کرده تا انرژی‌شان را با ورزش کردن تخلیه کنند؛ نه کارهای دیگر. می‌گوید دیده که اعتیاد چطور پدر جوانان محله‌اش را درآورده و اصلا دلیل اصلی تأسیس باشگاه هم مبارزه با اعتیاد بوده است. در ادامه، گفت‌وگوی ما را با این کارآفرین دهه شصتی بخوانید.

از هفت‌سالگی کار کرده‌ام

خنجری سی‌وسه‌ساله خودش در قرقی بزرگ شده و برخلاف خیلی‌ها که ترجیح داده‌اند اینجا را ترک کنند، هنوز هم در بلوار کشمیری زندگی می‌کند. خیلی زود سر اصل مطلب می‌رود و می‌گوید: فضا ‌در قرقی طوری بود که خیلی از بچه‌ها همین که دست چپ و راستشان را می‌شناختند، می‌رفتند سرکار. من هم از هفت‌هشت‌سالگی انواع و اقسام شغل‌ها را امتحان کردم. از بنایی گرفته تا کارگری کارخانه پلاستیک و...

او داستان کار کردنش را این‌طور ادامه می‌دهد: خودم کار کردن را دوست داشتم. مدرسه هم می‌رفتم. تا اول راهنمایی این هم‌زمانی کار و درس ادامه داشت‌، تا اینکه درس را کنار گذاشتم. دوست داشتم ادامه بدهم، ولی توانایی‌اش را نداشتم.

شاخه‌هایی برای پریدن

ورزشکار محله علی‌محمدی پس از ترک تحصیل، سراغ شغل‌های‌ مختلفی می‌رود، ولی هیچ کدام راضی‌اش نمی‌کنند. او تعریف می‌کند: بنابر توصیه پدرم مدتی در خیاطی همسایه‌مان کار کردم. اصلا کارش را دوست نداشتم و یاد نمی‌گرفتم. دائم اذیت می‌کردم تا بیرونم کند، ولی به احترام پدرم این کار را نمی‌کرد. می‌گفت عیبی ندارد، بالاخره یاد می‌گیری. دیدم بیرونم نمی‌کند، بعد مدتی خودم از خیاطی بیرون آمدم و سراغ شغل‌های‌ دیگر رفتم. شش ماه یک جا کار می‌کردم. دو ماه جای دیگر. همین طور پراکنده و نصفه‌ونیمه در مکان‌های‌ مختلف کار می‌کردم. با این حال دنبال جایی می‌گشتم که به صورت ثابت در آنجا مشغول شوم. یکی از آشنایانمان یک کارگاه ساخت مصنوعات فلزی و کابینت را در بلوار شفا معرفی کرد که کارگر می‌خواست. این همان کاری بود که واقعا دوست داشتم. گمانم سیزده‌ساله بودم.

به من کار یاد نمی‌دادند

در آن کارگاه اما خیلی فوت‌وفن کار را به ناصر سیزده‌ساله یاد نمی‌داده‌اند. کارش خلاصه می‌شده به رنگ کردن کمدها و جارو کردن کف کارگاه. خودش می‌گوید در چنین شرایطی کار را دزدیده است و بعد ادامه می‌دهد: این‌طور نبود که بگذارند وردست کسی بایستم و او هم از صفر تا صد کار را به من یاد بدهد. خودم می‌رفتم کنارشان می‌ایستادم و نگاه می‌کردم که دارند چه کار می‌کنند. در کارگاه یک اوستای کابینت‌ساز بود که وقتی علاقه من را دید، یک‌چیزهایی را قطره چکانی به من یاد می‌داد. زمانی هم که می‌خواست برای اندازه گرفتن و نصب کابینتی برود، من را با خودش می‌برد. همین کارهایش صدای صاحب کارگاه را در می‌آورد. می‌گفت این چیزها را یادش نده. اوستا می‌شود، می‌رود. دستمان در پوست گردو می‌ماند. با همه این سختی‌ها یک‌ساله کار را یاد گرفتم. در چهارده‌سالگی دیگر کارهای سنگین را به من می‌سپردند. دو سال برایشان کار کردم و بعد برای خودم مغازه زدم.

112496.jpg

نوجوان مغازه‌دار

اهالی قرقی قبل‌تر گفته بودند: «ناصر آقا اولین کابینت‌ساز اینجاست.» موضوع را با خودش در میان می‌گذاریم، تأیید می‌کند و می‌گوید: ‌همان روزهایی که در کارگاه کار می‌کردم، دلم می‌خواست برای خودم مغازه بزنم. چون خیلی از مشتری‌های‌ من از اهالی همین قرقی بودند؛ ولی پولش را نداشتم. عمویم پیشنهاد کرد سرمایه کار را بدهد و نصف درآمد را بگیرد. پیشنهاد خوبی بود و کار را شروع کردم. 16-15سال بیشتر نداشتم برای همین هر کسی که می‌آمد می‌گفت اوستایت کو؟ وقتی می‌گفتم خودم هستم، باور نمی‌کردند و با حالت قهر می‌رفتند. اوضاع ساخت‌و‌ساز خوب بود و به تبع آن، کار من هم سکه شد. سر سال سه میلیون تومان سرمایه‌ای را که از عمویم قرض کرده بودم پس دادم و مغازه و کار شد مال خود خودم.

حتی فوت کوزه‌گری را هم یادشان داده‌ام

ناصر خنجری از روزی که کرکره مغازه خودش را بالا داده تا همین امروز، به هیچ شاگردی نه نگفته است. همین است که خیلی از شاگردهایش امروز برای خودشان کار و کسبی راه انداخته‌اند و ‌از همین راه نانی سر سفره زن و بچه خود می‌برند. خودش می‌گوید: همان روزهای اول صاحب ‌ملک آمد و گفت پسرم می‌خواهد کار یاد بگیرد. من هم گفتم اشکالی ندارد، بگو بیاید. منِ شانزده‌ساله حالا شاگرد هم داشتم. زمانی که از آن مغازه به مکان فعلی آمدم، آن پسر دیگر اوستایی شده بود و کارگاه خودش را راه انداخت. اینجا هم که آمدم باز یک شاگرد جدید گرفتم. شاید باور نکنید ولی در جاده سیمان 13 کابینت‌ساز هست که 9 نفرشان شاگرد من بوده‌اند و خودم فوت‌وفن کار را یادشان داده‌ام. الان همان‌ها به یک عده دیگر کار را یاد می‌دهند و این خیلی خوب است.

وقتی می‌پرسیم همه فوت‌وفن کار را یادشان داده‌اید؟ نترسیدید که دست زیاد شود و کارو بارتان کساد شود؟ پاسخ می‌دهد: ‌من معتقدم که روزی دست خداست. هیچ ‌وقت هم از این موضوعی که شما می‌گویید، نترسیده‌ام. برخلاف اوستاکارهایی که خودم داشتم، من کار را با همه جزئیاتش یادشان می‌دهم. اگر هوش و علاقه‌اش را داشته باشند، خیلی زود برای خودشان کسی می‌شوند و گرنه خیلی زود عطای کابینت‌سازی را به لقایش می‌بخشند.

باشگاه پاک

آقا ناصر علاوه براینکه به جوانان قرقی کار یاد داده و به قول معروف دستشان را بند کرده، بانی تأسیس یک باشگاه ورزشی هم شده است تا به قول معروف انرژی بچه‌های‌ قرقی در آن جا تخلیه شود؛ نه جای دیگر. خنجری از آتش اعتیادی می‌گوید که به جان برخی از جوان‌های‌ محله‌اش افتاده است و او را آزار می‌دهد. او ادامه می‌دهد: ‌متأسفانه خیلی از بچه‌های‌ قرقی در دام اعتیاد گرفتار شده‌اند و همین موضوع من را خیلی آزار می‌دهد. اگر یک فضای ورزشی یا تفریحی در اینجا بود، آدم‌های‌ کمتری به دام این بلا می‌افتادند. من خودم با تشویق یکی از سرکارگرهای همان کارگاهی که شاگردی‌اش را می‌کردم، ورزش بدنسازی را شروع کردم و رهایش نکردم؛ حتی یک روز. تنها باشگاه قرقی چندسال پیش تعطیل شد و بچه‌هایی‌ که آن‌جا ورزش می‌کردند، سرگردان شدند. من مکانی داشتم که مناسب همین کار بود. با همکاری یکی از مربی‌های‌ محله، باشگاهی راه انداختیم و خودم هم به عنوان یکی از مربی‌هایش بالای سر بچه‌ها ایستادم. خدا را شکر استقبال هم خوب بود و کم‌کم توانستیم رشته‌های‌ ورزشی دیگر را هم به باشگاه اضافه کنیم. الان از بچه چهارساله تا مرد چهل‌ساله به باشگاهمان می‌آیند و می‌روند. این ‌را هم اضافه کنم که برخلاف دیگر باشگاه‌های‌ شهر که هزارجور دارو و پروتئین به بچه‌های‌ مردم می‌دهند و با سلامتشان بازی می‌کنند، در جایی که ما هستیم هیچ‌کس حق چنین کاری را ندارد.

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی