کد خبر : 81191
/ 20:07
سه روایت از چهارشنبه‌سوری‌هایی که دیگر وجود ندارد

آلا به در بلا به در

کوزه‌شکنی، فال‌گیری، بلاگردانی، قاشق‌زنی، بخت‌گشایی و... فقط بخش کوچکی از سنت‌های ایرانی چهارشنبه آخرسال است که به کلی فراموش و محو شده‌اند.

آلا به در بلا به در

استادی-شهرآراآنلاین، چندین سال است که شهرهای ایران در آخرین چهارشنبه سال، تبدیل به صحنه جنگ می‌شود. این جریان این‌قدر پررنگ و ملموس شده که چهارشنبه‌سوری سنتی ایرانی جای خودش را به چهارشنبه‌سوزی با مواد محترقه چینی داده است. ریزودرشت ترقه به دست بیرون می‌آیند و به قول خودشان هیجانشان را تخلیه می‌کنند، آن هم به پرخطرترین شکل ممکن. هرقدر هم که تلویزیون صحنه‌های دلخراش و سوختگی را نشان مردم می‌دهد، فایده ندارد و باز مثل هرسال خیابان‌ها به صحنه نبرد تبدیل می‌شود. چهارشنبه‌سوری اصیل ایرانی عاری از این همه سروصدا و آسیب است و گاهی هرشهر و روستا برای خودش آیین‌های دیدنی خاصی در این روز داشته است. کوزه‌شکنی، فال‌گیری، بلاگردانی، قاشق‌زنی، بخت‌گشایی و... فقط بخش کوچکی از سنت‌های ایرانی چهارشنبه آخرسال است که به کلی فراموش و محو شده‌اند. در این نوشتار، قدیمی‌های برخی محلات منطقه 3 چهارشنبه‌سوری سی‌چهل‌سال پیش را روایت می‌کنند.

کینه‌های یک سال را می‌سوزاندیم

محمد غلامی، شهروندِ نودودوساله محله هاشمی‌نژاد

رسم‌ همیشگی و ثابت ما در چهارشنبه‌سوری، آتش روشن کردن و پریدن از روی آن بود. یکی‌دو روز قبل بچه‌های فامیل به صف می‌شدند و هیزم و پشته خار و این‌جور چیزها را جمع می‌کردند تا روز موعود آتششان بزنیم و از روی آن بپریم. هم‌زمان با پریدن این شعر را هم می‌خواندیم: آلا به در بلا به در، دزد و حیز از دِها به در. بعد هم وقتی آتش تمام می‌شد و هیزم‌ها خاکستر می‌شدند، مادرمان مقداری پول را به عنوان صدقه برمی‌داشت و دور سر همه اعضای خانواده می‌چرخاند و فردا صبح به یک نیازمند می‌دادند. یادم هست یک‌بار در یکی از همین چهارشنبه‌سوری‌ها که همه دور کُرسی نشسته بودیم و آجیل می‌خوردیم، پدربزرگم تعریف می‌کرد که این آتش روشن کردن در این شب و پریدن از رویش، مال زمان قیام مختار است. می‌گفت آن شبی که یارانش روی پشت بام خانه‌ها آتش روشن کردند، چهارشنبه آخر سال بوده است و از آن زمان این مراسم در بین ایرانی‌ها رایج شده است. خدابیامرز می‌گفت که فلسفه آتش روشن کردن این است که زشتی‌ها و کینه‌های یک سال را باید سوزاند و با دلی پاک به استقبال سال بعد رفت.

غیر از آتش روشن کردن، شب‌نشینی هم جزو رسم‌های هرساله‌مان بود. آن‌هایی که دستشان به دهنشان می‌رسید پُلو درست می‌کردند و می‌خوردند. ولی ما که جزو قشر متوسط جامعه بودیم، قیسی و نخود و کشمشمان به راه بود. مادرم می‌گفت رسم است که آجیل چهارشنبه‌سوری باید بی‌نمک باشد. نمی‌دانم چرا این‌طور بود.

ملاقه‌زنی هم که دیگر جزو جدانشدنی کارهای ما بچه‌ها بود. همسایه‌های بنده خدا هم می‌دانستند که شب چهارشنبه‌سوری است و حتما با ملاقه‌هایمان سَر می‌رسیم و در حد وسعشان چیزی آماده می‌کردند و به ما می‌دادند.

از چهارشنبه‌سوری قدیم جز خاطره خوب چیز دیگری به یاد ندارم

زهرا دولت آبادی، شهروند چهل‌وشش‌ساله محله طبرسی شمالی

چهارشنبه‌سوری‌هایی که آن زمان برگزار می‌شد، زمین تا آسمان با این چیزی که الان دارند اجرا می‌کنند، فرق داشت. صمیمیت و صفا رکن اصلی‌اش بود و به هیچ عنوان خطرناک نبود که خانواده‌هایمان از دو سه روز قبل ‌آن ترس چهارشنبه آخر سال را داشته باشند. شاید باورتان نشود اما آن شب یکی از خاطره‌انگیزترین شب‌های زندگی همه بود. 

فکر می‌کنم سال 1357 یا 58 بود که همه خانم‌های محله دور هم جمع شدند تا برای چهارشنبه‌سوری آن سال هم‌فکری کنند. بعد از ردوبدل شدن نظرات مختلف، بالاخره تصمیم برآن شد که یک دیگ بزرگ آش بار بگذارند. قرار شد از خانم‌ها یکی سبزی بیاورد، دیگری نخود و... آقایان هم دنبال هیزم بروند و بساط آتش زیر دیگ را مهیا کنند. روز چهارشنبه‌سوری همه دور هم جمع شدند و آش خوردند و باز هرکس از خانه‌اش یک خوردنی آورده بود. از آجیل و 

تخمه گرفته تا قیسی و خرما خشک و چای. به قول معروف سورِ ما بچه‌ها بود. رسم هرسال محله‌مان، این بود که آقایان می‌رفتند در یکی از زمین‌های خالی همان اطراف آتش درست می‌کردند تا بقیه از رویش بپرند. زمانی که آتش هنوز بزرگ بود و شعله‌هایش زبانه می‌کشید، مردها از رویش می‌پریدند. وقتی کمی فروکش می‌کرد، نوبت زن‌ها می‌شد و زمانی هم که رو به خاموشی بود و دیگر شعله‌ای نداشت، به بچه‌ها اجازه می‌دادند سمت آتش بروند و از روی آن بپرند.

حکایت گلوله نفتی‌های چهارشنبه‌سوری

یوسف بابری، شهروند پنجاه‌وهفت‌ساله قرقی

رسم هرساله ما در قرقی، درست‌کردن گلوله نفتی بود. این‌ها توپ‌های پارچه‌ای محکمی تقریبا به اندازه یک سیب بودند که خودمان ساخته بودیم و یک‌هفته‌ده‌روز قبل از چهارشنبه‌سوری، آن‌ها را در نفت می‌خیساندیم. به هیچ بچه‌ای هم اجازه نمی‌دادیم که گلوله‌ها را در نفت بگذارد. این دیگر وظیفه بزرگ‌ترها بود. 

بعدازظهر سه‌شنبه که همان شب چهارشنبه‌سوری می‌شد، بعد از ده روز با ذوق و شوق گلوله‌ نفتی‌ها را از داخل پیت‌های نفت در می‌آوردیم. پانزده‌بیست‌نفر از بچه‌های محله جمع می‌شدیم و همان‌طور که دست می‌زدیم از روستا بیرون می‌آمدیم و به سمت تپه‌ها و زمین‌های اطراف که الان تبدیل به شهرک مهرگان شده است، می‌رفتیم. مردم روستا هم کم‌کم به ما ملحق می‌شدند و دور مکانی که بودیم، حلقه می‌زدند تا پرتاب‌کردن گلوله‌ نفتی‌ها را ببینند. آتش‌زدن این‌ها و پرتابشان هم وظیفه بزرگ‌ترها بود. چون بچه‌ها که به قول خودشان ناشی بودند، یا خودشان را می‌سوزاندند یا مردم را. گلوله‌ها را آتش می‌زدند و به هوا پرتاب می‌کردند. مردم هم که از دور بازی را تماشا می‌کردند، دست می‌زدند و خوشحالی می‌کردند. این مراسم از غروب آفتاب شروع می‌شد و نهایتا تا اذان مغرب ادامه داشت. بعد از آن آتش گلوله‌ها را خاموش می‌کردند و مردم به خانه‌هایشان می‌رفتند. 

در خانه هم باز برنامه داشتیم. معمولا بچه‌های کوچک‌تر و زن‌ها که آتش‌بازی نکرده بودند، در همان حیاط خانه یک آتش کوچک به پا می‌کردند و از روی آن می‌پریدند، یا اینکه چندنفر از همسایه‌ها دورهم جمع می‌شدند و در کوچه آتش روشن می‌کردند. پیرمرد و پیرزن‌ها بساط قلیانشان را راه می‌انداختند؛ بقیه مردم هم آجیل مخصوص چهارشنبه‌سوری را که کنار گذاشته بودند، بیرون می‌آوردند و یک دورهمی کوچک بین بزرگ‌ترها راه می‌افتاد. 

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی