کد خبر : 81309
/ 20:53
توصیف پدر شهید موسوی از مخالفان ملی شدن صنعت نفت:

بعضی از آخور شوروی می‌خوردند و توبره پهلوی

سیدپرویز موسوی، پدر سید حسین، دبیر آموزش و پرورش بوده است و مترجم کتب عربی و انگلیسی است. دو کتاب هم دارد؛ کتاب «محمد رسول‌ا...» که ترجمه‌ای از کتابی با همین عنوان از مولای محمدعلی هندی تبار است و کتاب «110 نکته قرآنی» که تألیف خود اوست.

بعضی از آخور شوروی می‌خوردند و توبره پهلوی

مهدی زارع-شهرآراآنلاین، خوزستان خاک پهلوان‌خیزی دارد. نشان به آن نشان که مردان همین خاک در جنگ، نگذاشتند دشمن از اهوازشان رد شود. شهید سید حسین موسوی، یکی از همین پهلوان‌هاست. او در تیرماه 41 در اهواز به دنیا آمد، تولدش در روز عید بود و همین باعث شد همه او را بهروز صدا بزنند. او در 15بهمن 59 یعنی پنج ماه بعد از شروع جنگ به شهادت رسید. چرخ روزگار چرخید و به جایی رسید که خانواده بهروز، از دزفول به مشهد مهاجرت کرد. پدر و مادر بهروز الان ساکن منطقه 9 و محله بهارستان هستند. سیدپرویز موسوی، پدر سید حسین، دبیر آموزش و پرورش بوده است و مترجم کتب عربی و انگلیسی است. دو کتاب هم دارد؛ کتاب «محمد رسول‌ا...» که ترجمه‌ای از کتابی با همین عنوان از مولای محمدعلی هندی تبار است و کتاب «110 نکته قرآنی» که تألیف خود اوست. او در آستانه ملی شدن صنعت نفت، کارآموز این صنعت در آبادان بوده است و دانشجوی دانش‌سرای مقدماتی اهواز. ساعتی را با او گذرانده‌ایم و برایمان از حال‌و‌هوای آن زمان تا شهادت فرزندش در دهه فجر سال 59 گفته است.

روسری ننه

ما یک نَنِه پیر داشتیم؛ یعنی در حقیقت کُلفَت خانه پدرم بود و به مادرمان کمک می‌کرد اما به او می‌گفتیم ننه. یک روز برای کار واجبی، که نمی‌فهمیدم چیست، با همین ننه رفتیم توی شهر اهواز. سه یا چهار سال بیشتر نداشتم. الان که فکر می‌کنم حوالی 1316 باید بوده باشد. اگرچه هوای جنوب همیشه گرم است اما آن‌ روز به نسبت خنک بود. ننه عجله داشت. خیلی سریع راه می‌رفتیم. از این کوچه به آن کوچه و از این خیابان به آن خیابان. کوچه‌ها و خیابان‌های فرعی هنوز آسفالت نبود. یکی دو کوچه مانده به بازار اصلی، یک‌دفعه یک پاسبان جلو رویمان سبز شد. متوجه شدم خیلی سریع به سمتمان می‌آید. انگار می‌دوید یا من به‌خاطر قدم‌های بچگانه‌ام این‌طور فکر می‌کردم. هول کردم. به ما که رسید، دست انداخت روسری ننه را کشید و با دو دستش پاره کرد. مجبور شدیم سریع برگردیم منزل.

جنگ، قحطی و باقالی برشته

سال‌های 1319 تا 1324سال‌های جنگ جهانی دوم بود. همان ‌سال‌هایی که رضاشاه را بردند و پسرش را آوردند روی سر ملت. روس، شمال را گرفت و انگلیس جنوب را. حتی فرمانده شهربانی دزفول را سفیر انگلیس تعیین کرد. قحطی، ایران را گرفت و گندم و جو پیدا نمی‌شد. حتی برای احتکار هم چیزی پیدا نمی‌شد. جنگ، مریضی و قحطی را همه‌گیر کرد. حتی دام‌ها هم علف چندانی گیرشان نمی‌آمد. آن‌ها که در کنار شط زمین داشتند، گاهی می‌توانستند چیزی بکارند، در حد خوراک خود و خانواده‌شان. کسی هم به فکر مردم نبود. یک بی‌بی بزرگ داشتیم، باقالی خشک برشته می‌کرد و می‌داد به ما، به جای غذا می‌خوردیم. کفران نعمت است اما حالمان به‌ هم می‌خورد از بس که باقالی خشک می‌خوردیم. من ابتدایی بودم. آن‌سال‌ها اهواز زندگی می‌کردیم. خانه ما تا مدرسه کمی فاصله داشت. در فاصله خانه تا مدرسه روزها می‌دیدم یک نفر، دو نفر و گاهی چند نفر در کنار دیوارها افتاده‌اند و از گرسنگی مرده‌اند. بچه‌ها و پیرها بیشتر بودند در بین مرده‌ها.

حُب علی داریم نفت ملی نمی‌خواهیم

سال‌های قبل از 1332 که به ملی‌ شدن صنعت نفت منجر شد، سال‌های عجیبی بود. انگلیسی‌ها در قالب‌های مختلف روی مردم مناطق نفت‌خیز کار می‌کردند تا از نظر اجتماعی و روانی، تاب ملی‌شدن صنعت نفت را نداشته باشند. روی نخبگان هم به روش‌های علمی، ترس از آینده صنعت را نهادینه ‌کردند. روحیه ما نمی‌توانیم را در بین دانشگاهی‌ها عمومی کرده بودند. هم در بین عوام و هم در بین خواص نفوذ داشتند. یک جمله معروف را از طریق اتاق‌های فکر خودشان رواج داده بودند که مفهوم خیلی اصیلی داشت و آن زمان به سختی می‌شد اندیشه‌های پشتش را درک کرد. جمله به لهجه لری، همه‌گیر شده بود؛ «حب علی مِن‌دِل‌مونه / نفت ملی سی‌چِن‌مونه؟» یعنی وقتی عاشق حضرت علی(ع) هستیم، صنعت ملی نفت را می‌خواهیم چه‌کار؟ عبارت قدرتمندی بود آن‌روزها و در عین سادگی تبدیل شده بود به استراتژی زندگی بیشتر مردم. منافع ملی و مذهبی را در مقابل هم قرار می‌دادند و تفرقه ایجاد می‌کردند بین مردم.

آخور شوروی، توبره پهلوی

در کنار انگلیسی‌ها که خیلی جزع‌ و فزع داشتند برای مقابله با نهضت ملی‌شدن صنعت نفت و ترسی که بین بچه‌ها انداخته بودند از تعطیل شدن پالایشگاه‌ها، شوروی هم بیکار نمی‌نشست. آن‌ها هم پیاده‌نظام خودشان را داشتند. به‌ویژه در بین دانشجوها و دانش‌آموزان دانش‌سراها فعالیت می‌کردند. سال 1331 من دانشجوی دانش‌سرای مقدماتی بودم. چند نفر از بچه‌ها بودند که به‌ شدت دلباخته شوروی بودند. به صراحت می‌گفتند ما نباید مستقل باشیم، باید برویم در اردوی بلوک شرق و بشویم یکی از جمهوری‌های شوروی. می‌ایستادند توی روی من و می‌گفتند: «موسوی! سبیل، استالین‌وارش نیکوست. سبیل‌های تو استالین‌وار نیست.» حتی ظاهرشان را هم شبیه رهبران شوروی درست کرده بودند. هیچ اثری از غیرت ملی در آن‌ها نبود. هم‌ اتاقی‌ام به شوخی می‌گفت: «موسوی! تا یک هفته دیگه کار شما جنبشی‌ها تمام می‌شود و خِرخِره همه‌تان را می‌بُریم.» 

کار به جاهای باریک کشید و دعوامان افتاد. هشت نفر بودند که همه را از دانش‌سرا انداختیم بیرون و دیگر برنگشتند. بعدها همین‌ها آمدند و خیلی زودتر از ما در سطوح بالای ادارات شاهنشاهی جذب شدند. سال 52 زمانی که من هنوز یک دبیر جزء بودم، در دبیرستان عشایری شیراز با خبر شدم یکی از همان‌ها شده است، رئیس تربیت‌بدنی کل استان فارس. هم از آخور شوروی خوردند و هم از توبره پهلوی!

مهاجرت‌های علمی

از دانش‌سرا که فارغ‌التحصیل شدم، رفتم دانشگاه و سال 1348 در رشته ادبیات عرب از دانشگاه تهران لیسانس گرفتم. بعد از آن خانه را بردم استان فارس و رفتم کازرون برای تدریس. در سال 52 دوباره برگشتیم شیراز و شدم دبیر دبیرستان عشایری شیراز در محله آستانه، زیر نظر مرحوم بهمن‌بیگی بزرگوار و مرحوم انتظامی. تا سال 54 شیراز بودم و بعد دوباره برگشتیم دزفول. تا زمان بازنشستگی در همین شهر که زادگاهم بود، اقامت داشتیم. در همین شهر هم بودیم که انقلاب پیروز شد. فضای خیلی خوبی بود در مبارزات. من در دو مسجد فعال بودم. سخنرانی، کلاس‌های تربیتی، تجمع، راهپیمایی و ... کارهایی بود که قبل از پیروزی انقلاب انجام می‌دادیم. خدا رحمت کند، آیت‌ا... سیدمجدالدین قاضی، رهبری مبارزات را در شهر عهده‌دار بود. همراه بود با امام خمینی و مردم هم خیلی به حرفش گوش می‌دادند.

جنگ، موشک‌ها و آدم‌ها

جنگ که شروع شد، صدام دزفول را هم گرفت زیر آتش. اولین بار که موشک زد شهر ما، خیلی ترسناک بود. صدای خیلی بلندی داشت. من دویدم توی کوچه ببینم چه‌ خبر شده است. شده بود روز محشر. مردم مثل دیوانه‌ها، این‌طرف‌ و آن‌‌طرف می‌دویدند. زنی را دیدم با سر لخت، یک بچه‌ را بغل زده بود و دست کودک خردسالش را گرفته بود و می‌دوید. یک دختربچه هم دامنش را گرفته بود، پشت سرش کشیده می‌شد. زن دوباره برمی‌گشت جلو منزلش، بعد می‌ایستاد و به زمین‌ و آسمان نگاه می‌کرد، چشم‌هایش مثل گنجشکی که روی یک سیم نازک نشسته‌ باشد، در حدقه دو‌دو می‌زد. باز دوباره می‌دوید، اما نمی‌دانست کجا.

دو بار موشک همسایه دیوار‌به‌دیوارمان شد. دفعه اول خورد خانه کناری ما. منزل ما دو طبقه بود. وقتی موشک زد، موج انفجار سقف طبقه دوم خانه را کامل از جا کند و برد بالا، به همان شکل برگرداند سر جایش. فقط کمی آن را چرخاند. هر وقت نگاه می‌کردیم زیر سقف طبقه دوم، دور تا دور ترک افتاده بود و کج آمده بود پایین. دفعه دوم، موشک خورد پشت خانه ما. دو خطر از بیخ گوش خانواده من گذشت. 

113575.jpg

عصر بود و بچه‌ها در منزل خوابیده بودند. همسرم در اتاق خواب و پسرم توی هال. اتاق خواب یک کولر گازی داشت که حدود 75 کیلو بود. دقیقا بالای تخت‌خواب، یعنی روی سر همسرم. موج انفجار کولر را هل داد توی اتاق، اما لطف خدا کولر گیر کرده بود به دو حلقه فلزی نگهدارنده‌اش. موج دو حلقه آهنی را جمع کرده بود توی هم و همین باعث شده بود کولر از بینشان رد نشود. فقط آویزان شده‌ بود توی خواب. مثل کسی که بخواهد از دیوار بیاید پایین و تا نیمه آویزان شده باشد توی حیاط. خطر دوم از سر پسرم گذشت. او توی هال خواب بود. هال با یک در شیشه‌ای ضخیم و مشجر به پذیرایی وصل می‌شد. موج انفجار این شیشه را خرد کرده بود و مثل بارانی از گلوله فرستاده بود داخل هال. همه کف هال را گرفته بود. در همین حین در چوبی اتاق خواب هم غلاف‌کِش شده بود و دقیقا روی پسر من افتاده بود. یعنی همان طور دراز کشیده رفته بود توی قاب فلزی و لنگه چوبی رویش به سمت خواب باز شده بود. شیشه‌های خرد شده، دور تا دور او، حتی موزائیک‌های کف هال را شکافته بودند. اما از در سه لایه نتوانسته بودند رد شوند.

در راه مسجد سلیمان

کمی بعد از شروع جنگ، شهرهای مرزی، همه تعطیل شدند. خود دزفول هم تقریبا تعطیل شد. فقط خانواده‌هایی که فرزندانشان رفته‌ بودند جبهه در شهر ایستادند. من هم سه پسر در جبهه داشتم اما شهر برای همسر و دخترهایم امن نبود. این شد که همسرم و فرزندان مدرسه‌ای‌ام را بردم تهران و همانجا برایشان یک منزل اجاره‌ کردم و خودم برگشتم دزفول. کمی بعد شنیدیم مدارس مسجدسلیمان تعطیل شده است. مسجدسلیمان شهر خیلی مهمی است. اولین چاه نفت ایران، اولین پالایشگاه خاورمیانه و خیلی از اولین‌های دیگر خاورمیانه را انگلیسی‌ها در این شهر احداث کردند، برای تصاحب نفت. اما آن زمان صدام چاه نفت و پالایشگاه را زده بود با موشک و هواپیما. نتوانستیم تحمل کنیم، مدارس این شهر تعطیل شود. با چند نفر از دوستان و همکاران شال‌ وکلاه کردیم رفتیم مدارس را باز کردیم. یک سالی آنجا بودیم تا اینکه کارها روی غلتک افتاد. همانجا بود که خواب شهادت سید حسین را دیدم.

رؤیای صادقه

مسجد سلیمان بودم. شب خواب دیدم. وقتی بیدار شدم گفتم احتمالا سید مسعود، پسر اولم شهید شده است. آن روزها سه پسر من جبهه بودند و یکی دیگر هم دانش‌آموز بود و با خواهرها و مادرش تهران بودند. سید مسعود پسر ارشدم است. او در یگان مهندسی رزمی مشغول بود، کارشان این بود که قبل از مستقر شدن یگان‌ها در منطقه‌های مختلف باید می‌رفتند و خاکریز احداث می‌کردند و همیشه احتمال داشت قبل از شروع به احداث خاکریز تک‌تیراندازهای دشمن یا دیدبان‌هایشان ببینندشان. صبح که بیدار شدم موقع رفتن به مدرسه، مدیر مدرسه گفت دزفول با شما کار دارند. ظاهرا یکی از پسرها مجروح شده‌اند. خودم ژیان داشتم ولی بنزین نداشت. مدیر گفت: با ماشین من برو، باکش را پر کرده‌ام. آمدم دزفول، رفتم بیمارستان افشار. همه مجروحان و شهدا را می‌آوردند آنجا اول. وقتی رسیدم، یکی از آشناها را دیدم و خبر را داد. گفت: سید حسین شهید شده است. گفتم: سید حسین یا سید مسعود؟ گفت: سید حسین. گفتم او که تا جبهه فاصله داشت کمی. او پزشک است. تا اینکه رفتم و دیدم که سید حسین شهید شده و خواب من هم درباره او بوده است.

تغییر شیفت شیرین

یک سال بعد از پیروزی انقلاب، سپاه پاسداران یک طرح خیلی خوب اجرا کرد به نام «پزشک‌ روستا». جوان‌های مستعد و علاقه‌مند را از شهرهای مختلف پیدا می‌کردند و از آن‌ها آزمون ورودی دانشگاه پزشکی می‌گرفتند. سید حسین هم برای این کار نام‌نویسی کرد. یک سال درس می‌خواندند و یک سال می‌رفتند توی روستاها هرچه یاد گرفته‌ بودند به مردم خدمت می‌دادند. جنگ که شروع شد، ناگزیر از اهواز منتقل شدند به یکی از شهرهای عقب‌تر تا کمتر در خطر باشند. اما در یکی از تغییر شیفت‌ها، دوستش از او خواسته بود به جایش پست بدهد، تا برود نمازش را بخواند. در همین حین خمپاره خورده بود بینشان و سید حسین با ترکش شهید شده بود. خدا بیامرزد همه شهدا را، قطعا آن‌ها زنده‌اند. خداوند انشاءا... رهبری را برای ما حفظ کند.

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی