کد خبر : 82219
/ 12:21
نگاهی به یادگارهای استاد محمد‌تقی شریعتی در سی‌امین سالگرد درگذشت وی

چند قدم تا فراموشی

آدم‌های خاص، چه خوب و چه بد، به این راحتی‌ها از حافظه تاریخی یک ملت فراموش نمی‌شوند. اگر خوب باشند و منشأ برکاتی برای آن جامعه، این به‌یادسپاری، حسب قاعده، باید قوت بیشتری داشته باشد.

چند قدم تا فراموشی

فرزانه شهامت-شهرآراآنلاین، آدم‌های خاص، چه خوب و چه بد، به این راحتی‌ها از حافظه تاریخی یک ملت فراموش نمی‌شوند. اگر خوب باشند و منشأ برکاتی برای آن جامعه، این به‌یادسپاری، حسب قاعده، باید قوت بیشتری داشته باشد. باید خط و ربطشان تا سال‌ها و دهه‌ها که هیچ، بلکه تا قرن‌ها بعد، باقی‌ بماند. با این تفاصیل، سی‌سال، زمان درازی نمی‌تواند باشد.فردا، ٣١ فروردین، وفات محمدتقی شریعتی‌مزینانی وارد سی‌امین سال می‌شود؛ استادی که تمام ویژگی‌هایش را می‌شود در یک جمله خلاصه‌ کرد: روحانی، آموزگار و مبارزی که مسائل سیاسی و اجتماعی را با تکیه به قرآن تحلیل و نقد می‌کرد.
دکتر علی شریعتی، فرزند استاد، فقط یکی از خطوط خوش‌نقشی بود که در تاریخ مشهد و ایران ماندگار شد. با‌وجوداین یادگاری‌های مادی وی در شهری که سال‌ها در آن زیست و مبارزه کرد، به منزل، دفتر کانون نشر حقایق اسلامی و مزارش، خلاصه می‌شود.
بعد از گذشت این سه دهه از فوت وی، چطور از میراث‌های مادی‌اش نگهداری شده است و جوان‌ترها چقدر او را می‌شناسند؟
ایستگاه نخست؛ کانون نشر حقایق اسلامی
نشانی درست است؛ چهارراه شهدا، کوچه مخابرات. اما یکی از کسبه قدیمی با اطمینان می‌گوید: جایی‌که دنبالش می‌گردید اینجا نیست. بی‌خیال اطمینان کاذبش، پرسان‌پرسان به پیاده‌روی در کوچه مخابرات ادامه می‌دهیم.پیرمردی که لوازم منزل می‌فروشد، استاد را به‌‌واسطه پسرش، علی، می‌شناسد. از پشت عینک دورسیمی خیره نگاه می‌کند و انگار که در حافظه‌اش دنبال چیزی بگردد، می‌گوید: کتاب‌های دکتر شریعتی را زیاد می‌خواندم. «فاطمه فاطمه است» را دوست دارم، و «حج» و «کویر». طرفدار پر‌و‌پاقرص سخنرانی‌هایش بودم، اما این اسمی که گفتید، محمد‌تقی شریعتی، را‌... نه؛ یادم نمی‌آید.
پیرمرد از استاد چیزی نمی‌داند؛ نشانی دفتر حقایق اسلامی را نیز. فقط در همین حد شنیده که داخل همین کوچه است و نشانی را اشتباه نیامده‌ای. نه او و نه خیلی‌ از کتاب‌خوان‌های دیگر، حتی اسم «فایده و لزوم دین»، «امامت در نهج‌البلاغه»، «‌از چشمه کویر»، «تفسیر نوین»، «چرا حسین(ع) قیام کرد؟» و «علی(ع)، شاهد رسالت» را نشنیده‌اند، چه برسد به اینکه آن را تورق و مطالعه کرده باشند.بزرگ‌ترین کتابخانه مشهد، یعنی کتابخانه مرکزی آستان قدس رضوی، نیز غالب کتاب‌های استاد را به امانت نمی‌دهد؛ خواه تعداد نسخه‌های موجود محدود باشد یا نباشد. به‌عبارت‌دیگر، کتاب‌ها در مخزن بسته نگهداری می‌شود. فقط باید آن را در محل کتابخانه مطالعه کرد و بازپس داد.
انبار پلاستیک‌فروشی
بعد‌از چند‌دقیقه چانه‌زدن با صاحب مغازه پلاستیک‌فروشی، شاگردش را همراهت می‌فرستد طبقه بالا، جایی‌که در دهه‌۵٠ محل آمد‌و‌شد برخی فعالان سیاسی مثل دکتر نوراللهیان، دکتر سرجمعی و حاجی‌زاده‌یزدی بود و محمدتقی شریعتی، سرآمد آن‌ها. اسم گروهشان را گذاشته بودند «کانون نشر حقایق اسلامی». آن‌طور‌که سعید شریعتی، عضو هیئت‌علمی جهاد دانشگاهی خراسان‌رضوی و نوه استاد، برایمان شرح می‌دهد، کانون در سال‌١٣٢٣ دایر شد. یک بار در‌جریان ملی‌شدن صنعت نفت، یکی‌دو‌ماه تعطیل شد و یک بار هم در سال‌١٣۴۵ برای همیشه. دلیل تعطیلی هم معلوم است. اعضای کانون به‌ویژه استاد حرف‌های تازه می‌زدند؛ از قرآن و علی(ع) که نه به مذاق متحجرهای خشک‌مذهب خوش می‌آمد، نه به‌اصطلاح روشن‌فکرهای مارکسیست. از‌طرفی حاکمیت استبدادی پهلوی را هم راضی نگه نمی‌داشت، بنابراین سرنوشتی جز تعطیلی برایش انتظار نمی‌رفت.
بالا‌رفتن از پله‌های آجری، خاطرات عصری را که تجربه‌ نکرده‌ای، برایت زنده می‌کند؛ روزهایی که بچه‌های کانون زیرنظر محمدتقی شریعتی، جلسات پرسش و پاسخ برگزار می‌کردند و مردم را به‌تدریج با نگاه تازه و مغفولی که به دین داشتند، آشنا.
زیر یک خروار گرد و خاک
تقریبا همه‌چیز دست نخورده است؛ درهای چوبی آبی‌رنگ، کف سنگ‌فرش‌شده، الوارهایی که در سقف به کار رفته است و دیوارهای کاهگلی که گوشه‌هایی از آن ریخته است. اتاق استاد، سه‌کنجی کوچکی در این فضای حدود ٣٠٠‌متری است، با پنجره‌ای رو به خیابان که حالا روی دیوارش، عکس بزرگی از رهبر انقلاب نصب شده است.
اتاق به راهروی باریکی راه دارد که با نردبان به پشت‌بام ختم می‌شود. گوشه‌ای از گچ دیوار ریخته است و از لابه‌لای دیوار کاهگلی، نور به فضای تاریک و وهم‌آلود دفتر وارد می‌شود.
آقای فهمیده، مدیر فروشگاه، که به ارزش تاریخی بنا واقف است، می‌گوید: تا الان یکی‌دو‌مرتبه کسانی که فکر می‌کنم قدیمی‌های کانون بوده‌اند، برای بازدید آمده‌اند. از خرید ملک هم چیزهایی می‌گفتند، اما رفتند و خبری نشد. یک بار هم یک خبرنگار آمد و دیگر هیچ. نه مسئولی از میراث و نه کس دیگر.
آقای فهمیده که از سال‌۴٨ در همین بنا عمر خود را گذرانده‌ است، معنی خاطره و ارزش حفظ آن را می‌فهمد. برای همین می‌گوید دلش می‌خواهد آن را به کسانی واگذار کند که آن را حفظ و مرمت کنند تا به سرنوشت برخی بناهای تاریخی دیگر شهر دچارنشود.
اطلاعی نداریم
صحبت از اثر تاریخی که به میان می‌آید، پای اداره کل میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری هم وسط کشیده می‌شود. مرجان اکبری، که کمتر از یک سال پیش به سمت سرپرست معاونت میراث فرهنگی این اداره کل منصوب شده است، بیان می‌کند: الان برنامه‌ای برای دفتر کانون نشر حقایق اسلامی نداریم.
اکبری صحبت‌هایش را با یک «اما» پی می‌گیرد: اما می‌شود برنامه داشت؛ آمادگی‌اش را داریم اگر تقاضای عمومی وجود داشته باشد، اگر جایی که می‌گویید از‌نظر اجتماعی اثربخش تلقی شود، اگر از‌نظر فرهنگی متعالی باشد، اگر...
این اگرها همان دستورالعمل هفت‌بندی است که برای ثبت یک اثر بررسی می‌شود. وی توضیح می‌دهد: ابتدا باید کار پژوهشی انجام دهیم. بند هزینه‌اش نیستیم. یعنی اصلا مجاز نیستیم که به‌دلیل مباحث اعتباری، به اثری که ارزش توجه دارد، توجه نکنیم.
قسمت کاری صحبت‌هایمان که تمام می‌شود، با کنجکاوی نشانی دفتر را می‌پرسد و اذعان می‌کند تا‌به‌حال آن را ندیده است. وقتی از وضعیت فعلی آنجا می‌شنود، ابتدا درخواست می‌کند که درباره‌اش خوب بنویسیم تا مورد توجه قرار بگیرد و مقدمه‌ای شود برای آغاز کار پژوهشی و دوباره تأکید می‌کند: کار باید به‌صورت علمی بررسی شود. آن را معطل اعتبار نمی‌گذاریم.
حمایت شورا از احیای نمادهای فرهنگی
عضو هیئت رئیسه شورای اسلامی شهر مشهد هم در این‌رابطه می‌گوید: حفظ نمادهای هویتی که به صورت کالبدی در نقاط مختلف مشهد و دیگر شهرهای کشور وجود دارد، به احیای هویت فکری و فرهنگی ما کمک می‌کند.
شهناز رمارم می‌افزاید: یکی از نمادهای فرهنگی و تاریخی مشهد، کانون نشر حقایق اسلامی است که در دهه ۲۰ توسط دکتر محمدتقی شریعتی و دیگر اندیشمندان فکری دانشگاهی و سیاسی تشکیل شد.
وی با بیان اینکه کانون نشر حقایق اسلامی در راستای آگاهی بخشی به جوانان در آن مقطع تاریخی فعالیت می‌کرد،می‌گوید: این مرکز در حقیقت کانونی برای جمع شدن اندیشمندان و نخبگان بود و نقش بی‌بدیلی در ایجاد زیرساخت‌های فکری و فرهنگی مردم مشهد داشت.
عضو هیئت رئیسه شورای اسلامی شهر مشهد بیان می کند: نمود و آثار فعالیت کانون نشر حقایق اسلامی را در ملی شدن صنعت نفت و پیروزی انقلاب اسلامی شاهد بودیم. تعدادی از فعالان این کانون فکری هنوز هم هستند و در رده‌های بالای این کشور تصمیم گیری می‌کنند.
وی احیای دفتر کانون نشر حقایق اسلامی را یکی از وظایف متولیان امور فرهنگی برمی‌شمرد و ادامه می‌دهد: خاطرات، کتاب‌ها و اسناد مربوط به این کانون باید جمع آوری و در دفتر این مرکز نگه‌داری شود تا نسل‌های آینده با سیر تاریخی شکل‌گیری زیرساخت‌های فکری مردم آشنا شوند.
رمارم تأکید می‌کند: کمیسیون فرهنگی شورای اسلامی شهر از احیای کانون نشر حقایق اسلامی و دیگر نمادهای هویت تاریخی و فرهنگی مردم حمایت خواهد کرد، همان‌طور که تاکنون در این راستا گام‌های جدی برداشته شده است.
ایستگاه دوم: کوی فرهنگ
قدیم‌تر‌ها این کوچه را با اسم «کوی فرهنگ» می‌شناختند. الان نام آن شده است «خیابان امام‌رضای ١۵، کوچه فرهنگ».
چیزی از گذشته باقی نمانده است؛ از آن خانه‌های بزرگ با حیاط‌هایی دنج که با تمام وسعتش برای اهالی کوچک بود. بنابراین کوچه می‌شد محل سلام‌و‌علیک و گعده‌های دوستانه. با نشانه‌هایی که پیدا کرده‌ایم خانه استاد، درست می‌افتاده سر نبش سه‌راهی و سمت راسته‌بازاری که به «بازار قماش» معروف است. البته آن موقع‌ها بازار نبود؛ مدرسه بود.
این‌ها را یکی از معدود کاسبانی می‌گوید که تصویر استاد در حافظه‌ کودکی‌اش ثبت شده است: آقای شریعتی را گاهی در مسیر رفت‌و‌آمد به مسجد تربتی‌ها می‌دیدیم که با در و همسایه سلام و علیک می‌کردند؛ به‌ویژه با مرحوم پدرم که معلم فیزیک بود و هر دو فرهنگی به حساب می‌آمدند. آدم افتاده‌ای بود. با تمام کمالات و احترامی که برای اهالی داشت، خودش را از مردم جدا
نمی‌گرفت.
او می‌گوید: از اهالی کوچه، از هر کس که جوان‌تر است بپرسید، درباره استاد و خانه‌اش چیزی نمی‌دانند. به‌عقیده من، علتش این است که رسانه ملی در این سال‌ها نگاهی یک‌سویه داشته و به استاد و فرزندش دکتر علی شریعتی نپرداخته است.
مغازه‌دار راست می‌گوید. هیچ‌یک از جوان‌تر‌ها استاد را نمی‌شناسند. فرقی هم ندارد که تحصیل‌کرده باشند یا نه. وقتی عکس استاد را نشانشان می‌دهیم، اظهار بی‌اطلاعی می‌کنند. در‌مقابل نام او هم همین‌طور. مثل مسابقه‌های تلویزیونی، باز هم راهنمایی می‌کنیم که این فرد پدر دکتر علی شریعتی است و سپس می‌پرسیم آیا از محل دفن او اطلاع دارند؟ پاسخ باز هم
منفی است.
تخریب خاطرات
خانه‌ای در کار نیست. انگار نه انگار که اینجا زمانی منزل کسی بوده است که بخشی از تاریخ انقلاب مشهد را رقم زده است. جای آن را مغاز‌ه‌های لوازم منزل گرفته است. گویا استاد در چند سال آخر عمر خود به منزلی دیگر نقل مکان کرده بود.
سعید شریعتی درباره دلیل این نقل‌مکان و چند‌سال بعد، تخریب منزل، برایمان این‌طور توضیح می‌دهد: شرایط خانه طوری بود که برای اقامت استاد مناسب نبود. قدیمی بود. هر از چندی، بخش‌هایی از آن فرومی‌ریخت و نیاز به مرمت داشت. در‌ضمن، خانه برای همه شناخته شده بود. من آن زمان سن‌و‌سالی نداشتم؛ نهایتا ٢٠-٢١ سال. اگر به من بود، هر‌طور بود، آن را حفظ می‌کردم، اما تصمیم بزرگ‌ترها چیز دیگری بود. البته ارزش بعضی مسائل با گذر زمان معلوم می‌شود. از قدیمی‌بودن بنا که بگذریم، کهولت سن هم در تصمیم به فروش و جابه‌جایی منزل بی‌تأثیر نبود. پدربزرگ بنا به اقتضای سنشان به جایی آرام احتیاج داشتند و مراجعات پی‌در‌پی، این آرامش را از ایشان سلب می‌کرد.
وی ادامه می‌دهد: لابه‌لای صحبت‌ مهمان‌هایی که رفت‌و‌آمدشان را به‌خوبی به یاد دارم، بحث‌های سیاسی پیش می‌آمد. اما استاد بنا به دلایلی روشن، در چند‌سال منتهی به وفاتشان، رغبتی به ورود به مباحث سیاسی و مسائل جاری نداشتند؛ تا‌جایی‌که بالای سرشان تابلویی نصب کرده بودند با این مضمون: «لطفا از طرح مباحث سیاسی بپرهیزید.»
سعید شریعتی، گریزی به عمر سیاسی استاد شریعتی می‌زند تا بگوید انتخاب چنین جمله‌ای برای کسی که بیش‌از نیمی از عمر خود را صرف فعالیت‌های سیاسی کرده است، تا چه اندازه عجیب و معنادار است: در دو مقطع فعالیت‌های سیاسی استاد برجسته‌تر بود؛ یکی در ماجرای ملی‌شدن صنعت نفت و دیگری جلسات حسینیه ارشاد. انتخابات مجلس هفدهم در مشهد هم ماجرایی مفصل و عبرت‌های زیادی دارد. ایشان در این انتخابات به‌عنوان رأی اول مردم مشهد انتخاب شد، اما دربار در نتایج دست برد و کاندیداهای مدنظر خود را روانه مجلس کرد.
نتیجه تمام آنچه گفته شد، این بود که منزل فروخته و صرف خرید آپارتمانی در خیابان فلسطین فعلی شود.
سعید شریعتی به این نکته اذعان می‌کند که به‌هر‌حال خانه باید حفظ می‌شد؛ حال با مشارکت شاگردان استاد، میراث فرهنگی یا هزار‌و‌یک راه‌حلی که درباره آثار صاحب‌ارزش، اعمال می‌شود. اما هیچ‌یک از این اتفاق‌ها رخ نداد. نه مراجعه‌ای از‌سوی میراث به استاد و خانواده‌اش و نه برعکس. نتیجه ساده بود: تخریب خانه و دفن‌شدن تمام خاطرات آن.
ایستگاه سوم: مزار استاد
هوای سرد و بارانی این روزها، به همه چیز شباهت دارد جز حال و هوای بهار. از کانون نشر حقایق اسلامی تا خانه ابدی محمدتقی شریعتی در مجاورت بارگاه امام هشتم(ع) راهی نیست. اگر بنای پیاده‌گز‌کردن مسیر را داشته باشی، می‌شود شش‌هفت‌دقیقه. با خود فکر می‌کنی لابد این مسیر، بارها و بارها، پیاده‌راه استاد و هم‌فکرانش بوده است.«قبر محمدتقی شریعتی کجاست؟» به‌جز یکی که می‌گوید در مزینان سبزوار است، بقیه خادمان حرم به‌اتفاق به ندانستن اذعان می‌کنند.
مسئول امور صحن جمهوری اسلامی همکاری می‌کند و بعد‌از تماس با مسئول امور دفن، صحن آزادی را نشانی می‌دهد. تا از صحن انقلاب بگذری و خود را به آزادی برسانی، به فهرست مشاهیر و بزرگانی فکر می‌کنی که در جوار امام رئوف، آرام گرفته‌اند، اما برنامه‌ای برای معرفی آن‌ها وجود ندارد؛ مسئول امور صحن جمهوری اسلامی این‌طور می‌گوید. یعنی اگر زائر، اسم این مفاخر را نداند و از مسئول امور دفن نپرسد، هیچ‌گاه به مزار آن‌ها در حرم مطهر واقف نمی‌شود.
اتاق شماره ١٧١
روی سر‌در اتاق‌١٧١ تابلوی «امانات نقدی و اشیای ارزشمند» نصب شده است. به خیال اینکه می‌توانی دستی روی سنگ مزار استاد بگذاری و فاتحه‌ای بخوانی، وارد می‌شوی، اما با تیغه‌ای چوبی مواجه می‌شوی که روی آن نوشته شده است: «ورود افراد متفرقه ممنوع.»
با ایستادن روی سرپنجه می‌شود سنگ‌نوشته‌های نصب‌شده روی دیوار را خواند. خبری از نام محمدتقی شریعتی‌مزینانی نیست. خادمی که متصدی اتاق است، در‌برابر سؤالاتت به گفتن اینکه قبر مرحوم شریعتی در همین اتاق است، بسنده می‌کند و توضیح بیشتری نمی‌دهد.وقتی می‌پرسی پس سنگ آن کجاست، می‌گوید «قابل رؤیت برای عموم نیست» و وقتی باز می‌پرسی مگر به‌جز همین سنگ‌های نصب‌شده در بخش‌های بالایی دیوار، سنگ دیگری نیز هست، پاسخ می‌دهد «خیر». این دوگانگی در پاسخ، چاره‌ای نمی‌گذارد جز رفتن نزد مسئول امور دفن. وی وقتی کنجکاوی‌ات را می‌بیند، تا اتاق١٧١ همراهی‌ات می‌کند. وارد قسمت «ورود ممنوع» می‌شود و اجازه می‌دهد سنگ قبر استاد شریعتی را که نزدیک زمین نصب شده است، رؤیت کنی. با‌وجوداین اجازه عکس‌گرفتن نمی‌دهد. می‌گوید «به‌دلیل نشر عکس در فضای مجازی، وجود دوربین مدار‌بسته‌ در اتاق و اینکه شما، فرد متفرقه هستی و اصولا اجازه ورود به این محدوده را نداشته‌ای.»هنگامی‌که می‌پرسی چرا اتاق بقیه بزرگان ورود ممنوع نیست، پاسخ می‌دهد: در این کار عمدی وجود ندارد. قبلا اتاق امانات نقدی جای دیگری بود و همین رویه، در آنجا نیز حاکم.تکلیف علاقه‌مندان به استاد چه می‌شود که حتی نمی‌توانند سنگ قبرش را مشاهده کنند؟ خادم پاسخ می‌دهد: دست روی سنگ‌گذاشتن که فایده‌ای ندارد. برو برای مرحوم فاتحه و الرحمن بخوان. برگه‌ای آ-پنج دستت می‌دهد که در آن فهرستی از بزرگان مدفون در حرم آمده است؛ به اضافه شماره اتاق‌ها و اضافه می‌کند: اگر کسی بیاید و محل قبر یکی از بزرگان را پیگیری کند، این برگه را به او می‌دهیم.
سقراط فراموش‌شده
کسانی که استاد را می‌شناسند و با سوابق علمی و مبارزاتش آشنایی دارند، به وی لقب «سقراط خراسان» را داده‌اند. با‌وجوداین پاسخ‌های مردم درباره شناختشان از استاد و مظاهر فیزیکی باقی‌مانده از او، مانند مزارش، ناامید‌کننده است. از هر کس، حتی مجاوران و زائران پر‌و‌پا قرص زیارت امام هشتم(ع) که می‌پرسی، از مزار استاد اظهار بی‌اطلاعی می‌کنند. گمنامی این مبارز انقلابی و مفسر قرآن، فراتر از این حرف‌هاست. کسانی که به سؤالمان پاسخ می‌دهند، به فرض شناختن استاد، آن هم به‌عنوان پدر دکتر علی شریعتی، و نه به‌خاطر خودش، حتی نمی‌دانند مزار وی در مشهد است. آن‌هایی که تحصیل‌کرده‌اند، برخی نیز با دیدن عکس او، آن را به محمدحسین شهریار نسبت دهند. وقتی از سعید شریعتی، درباره مزار وی می‌پرسیم به گمنامی و مهجوربودن آن اذعان می‌کند و می‌گوید: تدفین در حرم مطهر با شرایطی که اکنون مشاهده می‌کنید و برایمان قابل پیش‌بینی بود، خواست هیچ‌یک از اعضای خانواده نبود. می‌خواستیم استاد را در بهشت‌رضا دفن کنیم تا با نصب تابلو یا نشانه‌هایی از این‌دست، مردمی که برای زیارت امواتشان می‌آیند، لااقل اسم استاد را ببینند. نمی‌دانم در روز تدفین، چه اتفاقی افتاد و کنترل مراسم چطور از دست خارج شد که در‌نهایت پدربزرگم در حرم مطهر امام‌رضا(ع) دفن شد.
ایستگاه آخر: نگاهی به فردا
آدم‌های خاص، چه خوب و چه بد، به این راحتی‌ها از حافظه تاریخی یک ملت فراموش نمی‌شوند. اگر خوب باشند و منشأ برکاتی برای آن جامعه، این به‌یادسپاری، حسب قاعده، باید قوت بیشتری داشته باشد. باید خبط و ربطشان تا سال‌ها و دهه‌ها که هیچ، بلکه تا قرن‌ها بعد، باقی‌ بماند. باید نسل‌های بعد روی حرف‌ها و کارهای آن‌ها فکر کنند؛ البته اگر فرصتی برای شناخت داشته باشند.
بزرگان، سرنوشت ملتی را که با آنچه بر تاریخشان گذشته است، ناآشنا باشند، این‌طور پیش‌بینی می‌کنند: مردمی که تاریخشان را ندانند، به تکرار آن ناگزیر خواهند شد. 
کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی