کد خبر : 82383
/ 09:31
برش هایی از زندگی کاسب قدیمی خیابان امام‌خمینی(ره)

آرزو دارم روی سن تئاتر بمیرم

بهار1338 آن‌زمان که هنوز هفت‌سال بیشتر نداشت، همه عیدی‌هایش را داد تا با خرید‌ دوربینی ساده، مشق عکاسی و عکس‌‌گرفتن را قبل از هر آموختنی، آغاز کند.

آرزو دارم روی سن تئاتر بمیرم

 فاطمه سیرجانی- شهرآراآنلاین، بهار1338 آن‌زمان که هنوز هفت‌سال بیشتر نداشت، همه عیدی‌هایش را داد تا با خرید‌ دوربینی ساده، مشق عکاسی و عکس‌‌گرفتن را قبل از هر آموختنی، آغاز کند. عشق به هنری که در تمام دوره‌های زندگی با او همراه بود و در طول عمر 67ساله‌اش با آنکه موفق شد 11مدرک معتبر بین‌المللی در زمینه‌های فرماندهی دریانوردی، غواصی، کوهنوردی، عکاسی جنگی، تکاوری و... را در کارنامه افتخارات خود ثبت کند، پس از 20سال خدمت در نیروی ویژه ‌دریایی و بازگشت به زادگاهش مشهد، دوباره به‌سراغ دوربین و عکاسی رفت. از «ابوالقاسم گلمکانی» می‌گوییم؛ از‌ کسبه کهنه‌کار پاساژ «صدا و سیما»‌. در صبحی بهاری میهمان محفل گرم او شدیم تا از خودش و افتخاراتش برایمان بگوید.

سوغات سفری که برای من، آمد داشت

 جرقه علاقه به عکاسی اولین‌بار زمانی در ذهن من زده شد که ‌دایی‌ جانم در سفری که به آلمان رفت، دوربین و دستگاه اسلایدی‌ با خود آورد. ایشان با آن دوربین چند عکس خانوادگی گرفتند. اسلاید‌ که آماده و تصاویر ما بر روی پرده نمایان شد، من از دیدن آن تصاویر بسیار به وجد آمدم و علاقه‌مند به این هنر شدم. ‌‌هفت سال ‌بیشتر نداشتم که با پول عیدی‌هایم، دوربین کوچکی ‌خریدم و عکاسی را از همان زمان شروع کردم. ‌بچه‌های محله را توی حیاط خانه‌مان جمع می‌کردم و کنار درخت تاک‌ از آن‌ها عکس ‌می‌گرفتم.

سینمای خانگی من 

 کلاس ششم هم که بودم‌ دستگاه پرژکتوری درست کردم. آن زمان در دبستان خاقانی درس می‌خواندم. ‌استاد هنری داشتیم به نام ذبیح‌ا... صاحبکار. بسیار مهربان بود و لطیف‌طبع. بعدها فهمیدم شاعر بزرگی است. یک روز به ما گفت «بچه‌ها برای هفته آینده‌ یک کاردستی آماده کنید.» با توجه به علاقه‌ام به هنر عکاسی و سینما تصمیم گرفتم‌ پروژکتوری هندلی‌ که با چرخاندن اهرم، فیلم پخش می‌کرد، بسازم. ‌آن زمان هنوز در محله ما (کوهسنگی) برق نیامده بود. ما برای‌‌ نمایش فیلم‌ به نور و روشنایی احتیاج داشتیم، برای همین دوچرخه پدرم را به زیرزمینی ‌بردم، آن را برعکس گذاشتم و برادر کوچک‌ترم با دست، رکاب دوچرخه را به سرعت می‌چرخاند تا با انرژی آن، نور لازم برای پخش تصویر تولید شود. بعد با هدایت آن به درون محفظه پرژکتور و انعکاس بر روی پرده که چیزی جز‌ ملحفه‌ای سفید نبود، فیلم را پخش کردم. 

خاطرم هست یک شب که برنامه نمایش فیلم داشتم، دایی جان و پدرم هم در منزل بودند.‌ دایی‌ام رو به پدرم گفت «‌ابوالقاسم به‌مراتب از هراند بهتر است. این پسر با 30شاهی دارد کاری را می‌کند که هراند با 100هزار تومان، من ارزش این‌کار را بیشتر می‌دانم.». گوش‌هایم را تیز کردم ببینم هراند کیست که من از او بهترم. بعد‌ها فهیمدم هراند ارمنی صاحب دوتا از سینماهای مشهد است. خب، این تشویق‌ها خیلی به من انگیزه می‌داد تا هر روز به دنبال اکتشاف جدیدی باشم.

114984.jpg

هنر دست پرمشتری

 دوره کوتاهی راهنمای توریست‌های خارجی شده بودم. همان‌زمان یکی از کارهای هنری‌ام ساخت‌ انواع کلت‌های ظریف و کوچک بود. با یک‌بار نگاه‌کردن به اسلحه‌‌، نمونه ظریف آن را می‌ساختم. پاتوقم نزدیک سفارت افغانستان بود. یک روز که یکی از این کلت‌های تزیینی را همراه داشتم ‌ توریستی آن را دید و ‌به قیمت خوبی از من خرید. بعد‌ از آن، چندتایی از همان کلت‌های کوچک به‌عنوان وسیله‌ تزیینی برای توریست‌ها درست کردم و به آن‌ها فروختم.

گارد ویژه دریایی، انتخاب برتر

با دیدن استخدامی‌های ارتش بر روی دیوار باشگاه افسران ارتش، جذب نیروی دریایی شدم. واژه «با ما دنیا را سیاحت کنید» برایم جالب بود و مرا جذب کرد. در دریانوردی دوره‌های مقدماتی و عمومی را با موفقیت گذراندم. دوره تخصصی رسته الکترونیک را انتخاب کردم. بعد از گرفتن مدرک تخصصی برای ادامه تحصیل می‌خواستم به مدت پنج سال به خارج از کشور بروم، اما با آمدن رسته تکاوری و علاقه‌ام به این رشته، ترجیح دادم خدمتم را در این رسته ادامه دهم. در گذشته آموزش‌های رزمی مختلفی‌ از جمله جودو، ژیمناستیک، آمادگی‌جسمانی و... را  گذرانده بودم، همین آموزش‌ها سبب شد تا در بین820نفر برای رسته تکاوری مقام اول را کسب کنم.

انتقال تجربیات جنگی با نمایش فیلم

از همان ابتدای ورودم به رسته تکاوری، با توجه به سوابق و تجربیات کاری‌ام در امور هنری چون عکاسی، سینما و خبرنگاری، سرپرستی امور هنری به من سپرده شد. در دوره‌ای که این واحد زیرنظر من بود در یک سال270فیلم برای بچه‌های پایگاه نمایش دادم.‌ فیلم جنگی می‌گذاشتم بعد پرسش‌نامه‌هایی به دست بچه‌ها می‌دادم تا در پایان فیلم، هدف سازنده را درباره ساخت آن فیلم بنویسند. یا درباره فلان حرکت بازیگر نقش اول نظرشان را بنویسند. بعد هم جلسه نقد فیلم می‌گذاشتم. من از طریق نمایش این فیلم‌ها کلی اطلاعات نظامی به بچه‌ها منتقل می‌کردم.

 آب در کوزه و...

 سال72بعد از ‌بازنشستگی ‌خودخواسته از نیروی دریایی و 20سال خدمت در گیلان به مشهد ‌آمدم.‌‌‌ چون تخصصم چاپ عکس رنگی بود، تصمیم گرفتم در کنار فروش دوربین، چاپ عکس رنگی هم داشته باشم. ‌شنیده بودم در مشهد ‌پاساژی به نام «صدا و سیما» هست. بیشتر‌ اطراف سازمان صداوسیما دنبال این مجتمع می‌گشتم، اما هر چه جستجو می‌کردم اثری از این مجتمع تجاری نبود. یک روز که در محدوده میدان‌شهدا کار داشتم، داخل کوچه امیرکانیان رفتم تا ماشینم را پارک کنم. آنجا بود که اتفاقی چشمم به تابلوی «صدا و سیما» بر سر در همان پاساژ  افتاد. با خودم گفتم «آب در کوزه و ما تشنه لبان می‌گردیم.» به  داخل پاساژ رفتم و با یکی از مغازه‌دارها که مرد خوش‌مشربی بود؛ هم‌صحبت شدم. او وقتی فهمید تخصصی در عکاسی و شناخت دوربین دارم، دوربینی را از  قفسه برداشت و گفت« شما که می‌گویی کارشناس دوربینی، بگو این چقدر می‌ارزد؟» نگاهی به دوربین انداختم، دوربین خوبی بود و بیشتر از 150هزار تومان ارزش داشت. قیمت را که گفتم با تعجب پرسید «یعنی کسی هست این دوربین را به 150تومان بردارد.» گفتم «کسی هم نباشد خودم برمی‌دارم.». ربع‌ساعتی که با هم گپ زدیم او از من خواست روزی یک‌ساعت به‌عنوان مشاور با او کار کنم و دستمزدی هم به من بدهد. من هم که می‌خواستم با محیط آنجا آشنا شوم، پیشنهادش را قبول کردم. بعدها فهمیدم آن دوربینی که من ۱۵۰هزار تومان قیمت گذاشته بودم، برایش ۱۶هزار تومان تخمین زده شده بود و اگر مشتری داشت به همان قیمت ردش می‌کردند.

 روشنایی چراغ استقلال

حدود سه‌سال به‌عنوان مشاور به آن مغازه ‌رفت و آمد داشتم. بعد از این مدت‌‌ ‌‌مغازه‌‌ای‌ در همان پاساژ ‌اجاره کردم‌. همان روزِ عقد قولنامه یکی از ‌بچه‌هایی که در همان بازار، دوربین به شهرستان‌های اطراف مشهد می‌برد، به من پیشنهاد شراکت ‌داد. هنوز قولنامه مهرش خشک نشده بود، او مغازه‌ای را که سال‌ها خاک خورده بود، آب و جارو کرد و تا شب نشده‌ بود چراغ‌هایش را روشن کرد. دوربین‌هایی را که همیشه پشت ماشینم بود، به مغازه آوردم و در ‌‌قفسه‌ها چیدیم. دم غروبی مغازه‌دارهای دیگر که می‌آمدند با تعجب به مغازه ما نگاه می‌کردند که چطور در عرض چند ساعت‌، مغازه‌ای که سال‌ها خاک خورده بود،‌ چراغش روشن شده است.

تجربه‌؛ سرمایه‌‌ پربرکت

 اوایل که به پیشنهاد دوستان تصمیم گرفته بودم ‌مستقل شوم، یکی از کسبه می‌گفت «آقای گلمکانی! این‌کار را نکن، تو چیزی در چنته نداری. شک نکن‌ زمین می‌خوری»، این حرف کمی توی دل من را خالی ‌کرد؛ اما یک روز که با «صانع هنری» دوست عکاسم صحبت می‌کردم، او  بعد کلی صحبت در‌باره کسب و کاسبی، درحالی‌که با انگشت سبابه به شقیقه‌اش ضربه می‌زد، گفت:«قاسم! تو سرمایه‌ داری، دست‌مایه نداری. با این سرمایه‌ای که تو داری شک نکن که خیلی زود دست‌مایه هم به دست می‌آوری.» همین‌طور هم شد، کمتر از چهار سال دو مغازه دیگر هم در پاساژ خریدم و یکی هم به‌عنوان انبار، اجاره کردم. طبقه بالای مغازه‌ اولی را هم آتلیه‌‌ زدم که فقط از برخی شخصیت‌ها عکس می‌گرفتم.».

خاطره‌ای‌خوش از 25سال خدمت 

به‌شدت به عدالت و راستگویی معتقدم. وقتی کسی در مورد چیزی که تخصص ندارد به آدم اعتماد کرده و به سراغت می‌آید، انسانیت حکم می‌کند به اعتماد او خیانت نکنی. خاطرم هست همان سال‌های اولی که به‌عنوان مشاور در پاساژ صداوسیما مشغول به کار شده بودم؛ روزی خانمی آمد با یک دوربین لایکای آلمانی. من با یک نگاه فهمیدم دوربین خوب و گران‌قیمتی است. آن خانم گفت«همسرش در سفارت انگلستان سمتی داشته و‌ دوربین، یادگار همسر مرحومش است.»‌. من به آن خانم گفتم «‌دوربین شما بالای یک‌میلیون ارزش دارد، اما مشهد ‌خریدار این دوربین پیدا نمی‌شود. گفتم دوستی دارم تهرانی که خریدار این نوع دوربین‌هاست. او دو هفته دیگر می‌آید. شماره شما را ‌می‌دهم تا برای معامله با هم قراری بگذارید. آن روز آن خانم رفت، اما بعد از چند روز تماس گرفت و با خوشحالی‌گفت «‌‌دوربینی را که حتی تصور نمی‌کردم صد هزار تومان هم خریدار داشته باشد، به یک‌میلیون و صد هزار تومان فروخته‌ام.». او تماس گرفته بود تا از من تشکر کند.‌ این خاطره را گفتم تا تاکید کنم اعتماد به‌درستی و راستی یک‌ کاسب، بالاترین ارزشی است که مقایسه‌شدنی با هیچ مادیاتی نیست.

114985.jpg

افتخارات ابوالقاسم گلمکانی 

اگرچه کارشناس نیروی نظامی و جزو فرمانده‌هان یگان‌های نیروی دریایی بوده است؛ اما مهارت‌های دیگری چون‌، تئاتر، عکاسی فیلم، سینما و... را نیز به‌طور تخصصی پشت سرگذاشته است. تجمیع همین مدارک و مهارت‌ها‌، زمینه‌ای شد تا او موفق به دریافت مدرک دکتری هنر شود. افتخارات این عکاس کهنه‌کار به این مدرک دکتری هم‌سطح ختم نشده است و در طول دوره 20ساله خدمت در نیروی دریایی با همت زیادی که داشته موفق به‌ اخذ یازده مدرک بین‌المللی در رشته‌های عکاس جنگ، غواصی، چتربازی، فرماندهی یگان‌های دریانوردی،کوهنوردی و... شده است. ‌دریافت مدرک عکاسی‌ پرفشنال از دیگر افتخارات اوست، مدرکی که حداقل در 28کشور ازجمله آلمان، فرانسه، انگلستان و... اعتبار دارد. در ایران فقط چند عکاس این مدرک را از آن خود کرده‌اند که یکی از آن چند نفر، کسی نیست جز ابوالقاسم گلمکانی. دریافت لوح سپاس از دست دکتر الهی قمشه‌ای از دیگر افتخارات اوست. لوحی که برای اجرای نمایشی در دوره خدمت در نیروی دریایی به او اهدا شد.

بزرگ‌ترین آرزو؟ 

مرگ، حق است و سراغ همه ما می‌آید. آرزو دارم اگر روزی مرگ به سراغم آمد یا در تاریک‌خانه عکاسی‌ام باشم یا روی سن تئاتر بمیرم. 

کار بر زمین مانده؟ 

تنها کار بر زمین مانده‌ام، اسباب و وسایل مغازه‌هایم است که چند ماه بر زمین مانده است (با خنده می‌گوید) نمی‌دانم چاپ می‌شود یا نه، اما دوست دارم به‌عنوان حرف دل و به نمایندگی ازطرف همکارانم این گلایه را داشته باشم که چرا با گذشت سال‌ها از تخریب اطراف شهدا، تکلیف پاساژ صدا و سیما هنوز روشن نشده است و شهرداری برای تملک آن‌ 

اقدامی نمی‌کند؟! فاطمه سیرجانی- شهرآراآنلاین، بهار1338 آن‌زمان که هنوز هفت‌سال بیشتر نداشت، همه عیدی‌هایش را داد تا با خرید‌ دوربینی ساده، مشق عکاسی و عکس‌‌گرفتن را قبل از هر آموختنی، آغاز کند. عشق به هنری که در تمام دوره‌های زندگی با او همراه بود و در طول عمر 67ساله‌اش با آنکه موفق شد 11مدرک معتبر بین‌المللی در زمینه‌های فرماندهی دریانوردی، غواصی، کوهنوردی، عکاسی جنگی، تکاوری و... را در کارنامه افتخارات خود ثبت کند، پس از 20سال خدمت در نیروی ویژه ‌دریایی و بازگشت به زادگاهش مشهد، دوباره به‌سراغ دوربین و عکاسی رفت. از «ابوالقاسم گلمکانی» می‌گوییم؛ از‌ کسبه کهنه‌کار پاساژ «صدا و سیما»‌. در صبحی بهاری میهمان محفل گرم او شدیم تا از خودش و افتخاراتش برایمان بگوید.

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی