• خانه
  • یادداشت
  • تئاتر قصه‌گو: نیاز مبرم این روزهای ما
کد خبر : 82423
/ 13:18
آرش خیرآبادی

تئاتر قصه‌گو: نیاز مبرم این روزهای ما

ما در تئاتر این روزهایمان خیلی دنبال قصه نیستیم. بیشتر ترجیح می‌دهیم که سراغ داستان برویم. یکی از دلایلش این است که داستان، خیلی نیاز به تغییر شرایط و موقعیت ندارد.

تئاتر قصه‌گو: نیاز مبرم این روزهای ما

بچه که بودم، پدرم هر شب برایمان قصه می‌گفت. موضوع قصه‌ها هم تفاوت داشت؛ گاهی از روی کتاب قصه می‌خواند و گاهی قصه‌هایی را که خودش در زمان کودکی شنیده بود، برایمان تعریف می‌کرد. فرهنگ «قصه‌گویی» ریشه‌ای عمیق در جامعه‌ ما دارد و بیراه نیست اگر ادعا کنیم ما در شرق، بیشتر قصه را دوست داریم تا داستان.
قصه‌هایی که در شاهنامه، قابوس‌نامه، هزار و یک شب، سندبادنامه، امیرارسلان، کلیله و دمنه و... روایت شده‌است، حالا دیگر کمتر برای کسی تعریف می‌شود. جز این‌ها قصه‌های بومی مثل قصه‌ حسن‌کچل، ملک جمشید و ملک خورشید، ماه‌پیشونی، گیس‌گلابتون و... نیز دارد اندک اندک به باد فراموشی سپرده می‌شود.
اما بگذارید اول تفاوت قصه و داستان را خیلی خلاصه و جمع و جور بگویم: داستان، روایتی‌است که در طول آن شخصیت «الف» به شخصیت «ب» تبدیل می‌شود. اما قصه، روایتی است که در آن موقعیت «الف» به موقعیت «ب» می‌رسد.
مثال می‌زنم: ما می‌خواهیم درباره‌ ارتباط آقای فلانی با خانم بهمانی روایتی را تعریف کنیم. در داستان، ما به دنیای تفکرات آقای فلانی و خانم بهمانی وارد می‌شویم. تاریخچه‌ زندگی‌شان را می‌شناسیم. از روحیات و علایق و سلایقشان آگاه می‌شویم. با فضایی که در آن رشد پیدا کرده‌اند آشنایی پیدا می‌کنیم و از میان گفت‌وگوهایی که با هم دارند، علت علاقه‌مندی‌شان به یکدیگر را درخواهیم یافت. به این ترتیب، داستان، ما را به دنیای تفکرات و باورهای هر دو شخصیتمان می‌برد و با کنکاش در عمق روح و روانشان، علت عاشق شدن آقای فلانی و خانم بهمانی را روایت می‌کند و می‌گوید چرا آقا و خانم از شخصیت «الف» به شخصیت «ب» تبدیل شده‌اند، اما قصه شرح دیگری برایمان خواهد داد.
در قصه می‌خوانیم آقای فلانی، خانم بهمانی را دید، آن‌ها عاشق هم شدند و برای رسیدن به هم، کلی ماجرا را پشت سرگذاشتند. پس قصه، شرح ماجراهایی‌است که برایشان اتفاق افتاده‌است بدون آن که بخواهیم وارد دنیای افکار و باورهایشان بشویم. به این ترتیب قصه به ما می‌گوید آقا و خانم چگونه از موقعیت یا وضعیت «الف» به موقعیت «ب» رسیده‌اند.
خب! چرا این‌ها را گفتم و ربطش به موضوع تئاتر چیست؟
ما در تئاتر این روزهایمان خیلی دنبال قصه نیستیم. بیشتر ترجیح می‌دهیم که سراغ داستان برویم. یکی از دلایلش این است که داستان، خیلی نیاز به تغییر شرایط و موقعیت ندارد. گاهی می‌شود یکی دو ساعت دو نفر روبه‌روی هم بنشینند و با هم گفت‌وگو کنند، بدون این که حتی از جایشان تکان بخورند.
از طرفی، داستان چون به شدت متکی بر روان‌شناسی و فلسفه است، ما فرصت خوبی برای ابراز عقیده و شرح و بسط روحیات و شخصیت‌های کاراکترهای دراممان داریم.
ولی قصه، مدام موقعیت‌ها و فضاهایش عوض می‌شود. حرکت، یکی از نیازهای پایه‌ای در قصه است و وقتی صحبت از حرکت می‌شود، طبیعی‌است که ما مجبور باشیم هی دکور عوض کنیم و از فضایی به فضای دیگر برویم.
از طرفی، تئاتر قصه‌گو به نسبت تئاتر داستان‌گو، از عمق کمتری برخوردار است. در تئاتر قصه‌گو، اغلب دغدغه‌ نویسنده ایجاد سرگرمی و هیجان است اما در تئاتر داستان‌گو، نمایش‌نامه‌نویس نیاز چندانی به هیجان ندارد. همین که بتواند در مخاطب احساس هم‌ذات‌پنداری و همزادپنداری ایجاد کند،
کفایت می‌کند. ما در تئاتر خراسان به شدت نیازمند تئاتر قصه‌گو هستیم. تئاتری که در آن مخاطب به هیجان برسد و از فضا و اتمسفر موجود در روایت، لذت ببرد.
تئاتری که در آن کلی اتفاقات بیفتد و تماشاگر را سرگرم کند. حالا که دیگر کمتر پدر و مادری پیدا می‌شوند تا برای بچه‌هایشان قصه بگویند، این وظیفه‌ تئاتر است که جای خالی‌ قصه‌گویی را پرکند و مسئولیت عظیم حفظ این گونه‌ ادبی را به دوش بکشد.
بخش اعظم ادبیات روایی‌ ایران، قصه است. اگر این قصه‌ها فراموش شوند، ما دچار فقدان بزرگ و بدی خواهیم شد. قسمت عمده‌ای از هویت فرهنگی و ملی‌مان در همین قصه‌ها به یادگار مانده‌است و تئاتر باید بتواند این هویت را مثل میراثی گران‌قدر، حفظ کند.
آرش خیرآبادی
کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی