کد خبر : 82960
/ 10:08
بانوان کارگر فضای سبز منطقه از مشکلاتشان می‌گویند

گذران زندگی با روزی 25هزار تومان

همین که لابه‌لای کوچه‌ها و محله‌های شهر قدم بزنی و این‌طرف و آن‌طرف چشم بچرخانی، می‌بینی‌شان. هر چند قدم چند نفرشان میان شاخ و برگ‌ها و شمشادها و گل و گیاه‌ها نشسته‌اند و تلاش می‌کنند تا شر مزاحمت هرزه علف‌ها را از سر بوته‌ها و گل‌های رنگارنگ کم کنند.

گذران زندگی با روزی 25هزار تومان

عظیم زاده- شهرآراآنلاین، همین که لابه‌لای کوچه‌ها و محله‌های شهر قدم بزنی و این‌طرف و آن‌طرف چشم بچرخانی، می‌بینی‌شان. هر چند قدم چند نفرشان میان شاخ و برگ‌ها و شمشادها و گل و گیاه‌ها نشسته‌اند و تلاش می‌کنند تا شر مزاحمت هرزه علف‌ها را از سر بوته‌ها و گل‌های رنگارنگ کم کنند. کلاه‌به‌سر گذاشته‌اند و بیشترشان با یک پارچه یا روسری دیگر دور دهان و بینی‌شان را پوشانده‌اند تا از شر گردوخاک‌ در امان بمانند. یک بیلچه کوچک هم به دستشان است و هر روز با همین وسیله می‌افتند به جان خاک و زیرورویش می‌کنند. دستانشان فرز است و با وجین‌کاری‌ در وسط شهر، آدم را یاد زنان شالی‌کار شمال می‌اندازند. با این گرمای هوا، زیر آفتاب و میان دودودمِ ماشین‌ها دستانشان را می‌برند لابه‌لای این گل و بوته‌ها تا شهر کمی‌ به چشم من و امثال من زیباتر و تروتمیزتر به‌نظر برسد. 

از ساعت 6صبح تا 2ظهر سر کاریم

اولین مرتبه همین‌جا دیدمش؛ از پشت پنجره. پای سبزه‌کاری‌های اطراف شهرداری و لابه‌لای گل و بوته‌ها. دو نفر دیگر هم همراهش بودند. یک خانم جوان و دختری که حدودا چهارده،پانزده‌ساله می‌زد. چادرهایشان را به کمرشان گره زده بودند و هر سه‌نفرشان کلاه آفتاب‌گیر به سرشان بود. دختر اما لباس تنش صورتی بود؛ رنگ مورد علاقه دخترها.

نوروزان سرکارگر آن‌ها بود. تعدادشان زیاد بود و با هم یک گروه کاری بزرگ‌تر از دوسه‌نفر را تشکیل می‌دادند. خودشان که داشتند در میرزاکوچک‌خان کار می‌کردند اما پرس‌وجو که کردم، چند نفرشان طرف بولوار چمن بودند و عده‌ای دیگر هم سمت مهرآباد و بولوار الزهرا(س).

صبح‌به‌صبح آفتاب‌نزده شال‌وکلاه می‌کنند و از خانه بیرون می‌زنند. باید از ساعت6 سر کار باشند تا 2ظهر که بابتش روزی 25هزار تومان دستمزد می‌گیرند. این را نوروزان می‌گوید. بساط صبحانه را با خودشان می‌آورند سر کار تا ساعت9، 9:30 که وقت نیمچه‌استراحتی است و صبحانه خوردنشان. 

115751.jpg

یکی پول درمان می‌خواهد و یکی خرج کمپ بچه‌اش را

یکدیگر را خوب می‌شناسند. آن‌قدر با هم کار کرده‌اند که شناخت زیادی از هم پیدا کرده‌اند. نوروزان از وضع زندگی خیلی از آن‌ها باخبر است و می‌گوید: «اصلا حال‌وروز خوبی ندارند. اکثر آن‌ها به‌نوعی با مسئله اعتیاد در خانواده‌هایشان درگیر هستند. مجبورند کار کنند. شوهرانشان کار ندارند؛ یا معتادند یا مریض‌احوال یک گوشه افتاده‌اند. یکی پول دواودرمان می‌خواهد، یکی خرج کمپ بچه‌اش را و خلاصه گیروگرفتاری زیاد دارند. بعضی از آن‌ها بچه‌هایشان را تا به نُه،ده‌سالگی می‌رسند، با خودشان می‌آورند سر کار تا کمک‌خرجشان باشند. همین چندوقت پیش چندتایشان آمدند پیش خودم. می‌گفتند اگر تو قبول نکنی، می‌بریمشان پیش یک سرکارگر دیگر.»

زندگی مریم، مهناز، شاه‌بی‌بی و ماه‌پری شبیه هم است

و حالا می‌روم مهرآباد، شهرک الزهرا، پی آدرسی که نوروزان به من داده است. راسته بولوار را می‌گیرم و می‌روم. به انتهایش که نزدیک می‌شوم، زمزمه‌هایی را از لابه‌لای شمشادها می‌شنوم. درست است. همین‌جا هستند و صبحانه‌شان هم به‌راه است؛ چای و مربا و چند تکه نان. ساعت هم دقیقا 9 است. هم‌سفره‌شان می‌شوم و نمک‌گیرشان. حالا، مریم، مهناز، شاه‌بی‌بی و ماه‌پری برایم حرف می‌زنند؛ حرف‌هایی که تمامشان مهر تأییدی می‌شود بر صحبت‌هایی که نوروزان از آن‌ها برای من گفته است. صحبت‌هایشان پر از نقاط اشتراک است؛ نقاط اشتراک تاریک. شوهرانشان بیکارند و بعضی‌هایشان درگیر اعتیاد. دو نفرشان بچه معلول دارند و البته کلی بچه قدونیم‌قد دیگر. همین چند روز پیش شوهر یکی‌شان اقدام به خودکشی کرده است. مهناز می‌گوید: «شوهرم مریضی اعصاب دارد. کار هم ندارد. هر روز می‌رود سرگذر می‌ایستد. شاید زد و یک روز کاری هم گیر او آمد. اگر مردانمان کار داشته باشند و دستشان جایی بند باشد، ما چرا باید برویم سر کار؟ با این مبلغ هم که نمی‌شود زندگی کرد. خودمان باید دنبال خیران باشیم!»

ماه‌پری حرف‌های او را پی می‌گیرد: «مجبوریم کار کنیم. مریض و ازکارافتاده داریم. خرج آن‌ها را باید یک جوری دربیاوریم دیگر. 270تومان فقط باید کرایه خانه بدهم. همین الآن گازمان قطع است؛ چون پول نداشتیم قبضش را پرداخت کنیم. باور کن شب‌های زیادی را بچه‌هایم سر گرسنه به زمین گذاشته‌اند.» و حالا مریم شروع می‌کند به قسم و آیه که اگر باور نداری، همین حالا راه بیفت، بیا برویم سرووضع زندگی‌مان را نشانت بدهم و من تازه می‌فهمم که مریم و مهناز باهم خواهر هستند. 

بیمه نیستیم

درد و داغ دل‌هایشان که کمی‌ فروکش می‌کند، نوبت به خاطره‌گویی‌شان می‌رسد؛ خاطره که چه عرض کنم، شرح اتفاق‌های ناخوشایندی که فقط در ذهن آن‌ها ماندگار شده است؛ شرح یک تصادف. ماه‌پری تعریف می‌کند: «توی سیدرضی بود. دوسه سال پیش. توی بولوار بودیم و مشغول همین کار همیشگی‌مان. داشتم علف‌ملف‌ها را جمع‌وجور می‌کردم و می‌چپاندم توی پلاستیک. پایم را که از روی خاک گذاشتم روی آسفالت، نفهمیدم چه شد. ماشین سرعتش زیاد بود یا منحرف شد یا هرچی که عدل، من را نشانه گرفته بود و هیچی دیگر! خدا حسابی به من رحم کرد.» ظاهرا برخوردی هم صورت می‌گیرد، ولی نه آن‌چنان با شدت و حدّت. حالا دست راستش را می‌آورد بالا و نشانم می‌دهد و می‌گوید: «ببین! دیگر مثل سابق نشد.» می‌پرسم: «بیمه‌اید؟» می‌گوید: «نه!»

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی