کد خبر : 83014
/ 11:09
گفت‌وگو با سریره آل‌یاسین مادر شهید سیدمحمد فخر‌نبوی در سالروز تولدش

داوطلب شهادت

در یکی از روزهای بهاری اردیبهشت‌ماه ‌که ‌پنجاه‌ و‌ چهارمین سالروز تولد «سید‌محمد فخرنبوی» بود‌، میهمان مادر این شهید شدیم تا‌ از شهیدش برایمان بگوید و غصه دلتنگی‌هایش.

داوطلب شهادت

فاطمه سیرجانی- شهرآراآنلاین، داغ عزیز ‌همیشه سخت است، به‌‌ویژه اگر آن عزیز، پاره جگرت باشد و فرزند عزیز‌کرده‌. البته این داغ برای مادرها سخت‌تر از هر کسی است. یک مادر اگر 10فرزند هم داشته باشد، اگر خاری به پای یکی از آن‌ها برود، روزش شام می‌شود، چه برسد که او را برای همیشه از دست بدهد. ‌این داغ زمانی سوزانده‌تر می‌شود که او اولینِ آن 10نفر باشد و خاطرات شیرین از اولین تجربیات مادری و مادرشدن. سنگینی داغی که حاجیه خانم آل‌یاسین 36سال‌ بر دل دارد و تنها التیام دل داغدار این مادر، بشارتی است که پروردگارش در قرآن به او داده است‌: هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شده‌اند، مردگان‌اند! بلکه آنان زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند. در یکی از روزهای بهاری اردیبهشت‌ماه ‌که ‌پنجاه‌ و‌ چهارمین سالروز تولد «سید‌محمد فخرنبوی» بود‌، میهمان مادر این شهید شدیم تا‌ از شهیدش برایمان بگوید و غصه دلتنگی‌هایش.

گل سرسبد بود

با آنکه36سال از رفتن پسرش می‌گذرد اما گویی همین امروز است که خبر شهادتش را به او داده‌اند. ‌در تمام ساعت گفت‌وگو، دستمالی دستش بود و اشک چشمانش را پاک می‌کرد: «‌خداوند 10فرزند به من داد، 9پسر و دختر. محمد گل‌ سر سبد بچه‌ها بود. همیشه اولین‌ها یک‌جورهایی کم‌زبان‌تر و مهربان‌تر هستند. از مهربانی و خوبی این پسر هر چه بگویم کم است. پدرش کشاورز بود. بعد ‌فوت پدربزرگش و تقسیم زمین‌های کشاورزی بین ورثه، ‌چیز زیادی دست خانواده ما را نگرفت، برای همین برای گذران زندگی از روستا به بجنورد نقل مکان کردیم.

دلسوز و مهربان

چند بچه قد و نیم‌قد و پول کارگری کفاف زندگی‌مان را نمی‌‌داد. سیدمحمد با اینکه خودش بچه بود، به‌قدری دل مهربانی داشت که پدرش را تشویق کرد‌ برای کار به تهران بروند. به تهران رفتند، اما رفتن پدرش زیاد طول نکشید و برگشت. گفت در تهران گم شده برای همین برگشته است. محمد ‌یک هفته در تهران کنار هم‌ولایتی‌هایش کارگری می‌کند و بعد به روستا برمی‌گردد. آن زمان فصل مدارس بود. وقتی برگشت با خودش چند دفتر و جعبه مداد، خودکار و مدادرنگی آورده بود. او تمام پول‌ کارگری‌اش را برای برادرانش لوازم مدرسه گرفته بود تا آن‌ها را خوشحال کند. بعد‌ها هم که به مشهد آمدیم برای کمک به پدرش مدرسه را رها کرد و در کارهای نمای ساختمان مشغول به کار شد. البته در کنار کار، درس را هم جسته‌گریخته تا گرفتن مدرک سیکل ادامه داد.

115817.jpg

سرآغاز تحولی درونی

مادر شهید فخرنبوی در ادامه‌، ماجرای آمدن خانواده به مشهد را این‌گونه تعریف می‌کند: بعد‌ آمدن به بجنورد‌ چون روزگارمان نمی‌چرخید، ‌شوهرم برای کار به مشهد آمد، دو سال قبل آمدن ما به اینجا‌. او و برادرش در کارخانه زمزم نزدیک کوهسنگی استخدام شده بودند. چون

رفت وآمد سخت بود، ما هم به مشهد آمدیم و در خیابان آزادی ساکن شدیم.‌ دو سالی‌ در محله تُرک‌ها بودیم. بعد در نزدیکی محل کار همسرم، منزلی در خیابان جهان‌آرا خریدیم. همین خانه‌ای که الان در آن ساکن‌ هستیم. چون از روستا به شهر آمده بودیم و اینجا کسی را نداشتیم،‌ بچه‌ها با کسی آمدوشد نداشتند. نمی‌دانم سید‌محمد از کجا و چطور در این محله دوستانی برای خود پیدا کرده بود که به عرض چند ماه، درکل آدم ‌دیگری شد. من که ‌هفته به هفته از در این خانه بیرون نمی‌رفتم، اما شنیده بودم در نزدیکی خانه پایگاه بسیج و مسجدی است که ‌محمدم به آنجا رفت‌وآمد دارد.‌ او درکل بچه آرامی‌ بود، اما از وقتی به این محله آمدیم یک‌جورهایی آرام‌تر و سر به راه‌تر شد. فکر هر چیز را می‌کردیم‌ جز اینکه هوایی جبهه شده باشد.

راهی که با انتخاب رفت

حرف رفتن محمد که می‌شود چشمان مادر با حسرت به درخت‌ انگوری که تازه برگ‌هایش جوانه زده ‌خیره می‌ماند و می‌گوید: اواخر خرداد بود. یک روز دم عصری با پدرش زیر همین درخت انگور نشسته بودیم که محمد از بیرون آمد. نشست کنار پدرش. ‌برگه‌ای را جلوی او گذاشت و گفت: «بابا! می‌خواهم به جبهه بروم. رضایت شما لازم است.» آن زمان د‌ست پدر محمد شکسته و چند ماهی خانه‌نشین بود. گفت «‌پسر! حال و روز من را نمی‌بینی؟می‌خواهی در این شرایط دست تنهایم بگذاری؟! محمد گفت: «‌نمی‌دانم، چیزی که می‌دانم این است که الان جبهه به من و امثال من نیاز بیشتری دارد، دشمن‌ به خاک کشورمان پا گذاشته است، چطور می‌توانم بی‌تفاوت باشم؟!» ‌من و‌ پدرش به رفتن‌ محمد راضی نبودیم. نه اصرار‌هایش نتیجه داد و نه التماس‌هایش در کارخانه پیش این و آن تا واسطه شوند اما او انتخاب خود را کرده بود. ‌یک روز آمد با یک کیف قهوه‌ای زنانه‌‌. کیفی رنگ‌ورو رفته‌ که از انباری خانه عمویم پیدا کرده بود. حوله، لباس راحتی،‌ آیینه و قرآن با شانه‌ای کوچک، همه بار سفری بود که در آن کیف گذاشت و گفت: « من فردا راهی جبهه هستم.». ‌او و حرف‌هایش را جدی نگرفتیم، چون فکرش را هم نمی‌کردیم بدون رضایت پدرش، فرماندهان ‌او را با خود ببرند. فردا صبح که از خواب بیدار شد‌م دیدم جایش خالی است. انگار امضای پدرش را جعل کرده بود و فرماندهانش هم نفهمیده بودند.

دردِ غربت

در مشهد نه کسی را داشتیم و نه جایی را بلد بودیم. منِ مادر مثل مرغ پرکنده فقط دور خودم می‌چرخیدم و بی‌تابش بودم. نه رادیویی، نه تلویزیونی‌، نه خبری از جایی. درکل دستم از زمین و آسمان کوتاه بود‌. تنها دعا و نذر و نیازم این بود که فقط ‌‌به سلامت برگردد. پدرم در روستا وضعش خوب بود. با آنکه ‌در محله ما فقط یک نفر تلفن داشت؛ اما آن‌ها در خانه خط تلفن داشتند. چند هفته‌ای از رفتن محمد می‌گذشت که تصمیم گرفتم به ‌خانواده‌ام خبر بدهم. مخابراتی در محله سابقمان نزدیک چهارراه شهدا بود. ‌وقتی به مادرم زنگ زدم گفت که محمد به آن‌ها زنگ زده و گفته الان آموزشی است و تا چند ماه دیگر برمی‌گردد. گفته بود به ما خبر دهند‌ جایش خوب است و نگران حال و خورد و خوراکش نباشیم. بالاخره چشم‌انتظاری‌مان به آخر رسید و ‌درست سه‌ماه و 10روز که از رفتنش می‌گذشت، در حیاط باز شد و محمدم از در درآمد. آنقدر از دیدنش خوشحال و هیجان‌زده شده بودم که یادم رفت چقدر در دل برای وقت آمدنش خط و نشان کشیده بودم. پسرم در آن لباس‌های بسیجی برای خودش مردی شده بود و من ته‌دلم به او ‌و راهی که انتخاب کرده بود، افتخار می‌کردم. اما حیف که این دیدار کوتاه بود و او سه‌روز بیشتر نماند‌. 

وداعِ بی‌خداحافظی

مادر از روزی می‌گوید که برای اولین‌بار قرار بود بدرقه‌کننده پسرش به میدان جنگ باشد، اولین بدرقه‌ای که آخرین آن هم بود: «‌وقت رفتنش تمام فامیل نزدیک از بجنورد آمده بودند. او صبح زود لباس پوشید و ‌رفت. گفت که با بچه‌های گروهشان قرار است به پابوس امام‌رضا(ع) بروند. ساعتی را قرار گذاشت تا همه چهارراه شهدا باشیم. سر ساعت ‌آنجا بودیم. خا‌نواده‌های زیادی آمده بودند. تا خود راه‌آهن‌ شانه به شانه پسرم قدم زدم و با هم حرف زدیم. جمعیت زیادی مثل یک رود سمت راه‌آهن روان بودند. توی محوطه باز راه‌آهن روی چمن‌ها، دسته دسته خانواده‌ها کنار جوانشان نشسته بودند.‌ با دیدن آن همه جوان در کنار خانواده‌شان که می‌گفتند و می‌خندیدند، دلم آرام گرفت که مثل پسر من زیاد هستند. عموزاده‌ای هم داشتم که ‌همان روز دیدمش. او ‌از بسیج بجنورد اعزام شده بود. آنجا آنقدر برو و بیا بود که متوجه نشدم محمد‌ کی رفته است. ‌اول فکر کردیم برای خداحافظی برمی‌گردد، اما وقتی درِ آهنی بزرگ انتهای سالن باز شد و تمام بسیجی‌ها و رزمنده‌ها به‌سمت در حرکت کردند و خبری از محمد نشد، ته دلم یه‌کم قوت گرفت که ‌او از رفتن جامانده است.‌‌‌ پسته‌هایی را که خاله‌اش گرفته بود به پسرعمویم دادم تا اگر محمد را دید به او بدهد، اما در دل با خودم گفتم به خانه نرسیده، محمد را می‌بینم. اما زهی خیال باطل چراکه محمد از ترس اینکه مهر مادر و فرزندی مانع رفتنش شود، بدون خداحافظی سوار قطار می‌شود. او ‌حتی وقتی عموزاده‌‌ام کوپه به کوپه به دنبال او‌ بوده است، خودش را زیر صندلی پنهان می‌کند تا زمانی که سوت قطار شنیده می‌شود. این‌ها را محمد بعد‌ها در تماسی که با مادرم داشت، گفته بود.

بوی تربت کربلا

سه‌ماهی از رفتن پسرم ‌‌می‌گذشت. فقط یکی دوبار به مادربزرگش زنگ زده بود. از جای خوب و راحتی‌هایش گفته بود و اینکه اصلا جای نگرانی نیست. اما نامه خیلی می‌داد. چشم به راه مرخصی‌آمدنش بودیم که یک روز وسط روز همسرم درحالی‌که بر سرش می‌زد، به خانه آمد. ‌در دل گفتم ‌محمد شهید شده‌ است. نیاز‌ی به هیچ گفتنی نبود که دلم گواهی می‌‌داد پسرم‌ به آرزویش رسیده‌ است. نیم‌ساعت بعد ‌خانه ما غلغله آدم بود. آدم‌هایی‌‌ که تا دیروز در این شهر غریب ناآشنا بودیم با آن‌ها، آن‌روز مثل یک خواهر و برادر در کنارمان بودند. روزی که برای آخرین دیدار ‌به بیمارستان قائم رفتیم، بسیار بی‌تاب بودم و حال خودم را نمی‌فهمیدم.‌ تا ملحفه روی پیکر محمدم را‌ کنار زدند و چشمم به ‌چهره خاک‌‌آلود او افتاد، بی‌محابا خودم را به روی او انداخته و‌ شروع کردم به ضجه و مویه‌. ‌نمی‌دانم چه زمان بود که از گریه بی‌حال شدم. اما ‌حسی‌ که خوب یادم هست و هنوز آن را احساس می‌کنم، بوی خوش تربت کربلا بود که یک‌آن حس کرده و نفسم را باز کرد. آن بوی خوش، دلم را آرام کرد. وقت رفتن گفته بود که می‌روم تا راه کربلا را برای شما باز کنم.

هم‌رزمانِ وفادار

میانه گفت‌وگو مادر، دست به زانو گرفته و به‌سختی بلند می‌شود تا ساعت و کیفی را که هم‌رزمان پسرش برای او آورده‌اند، نشانمان دهد. ساعت و ‌کیفی که تنها یادگاران عزیز سفرکرده‌اش است: «‌چهلم محمد نشده بود که یکی از هم‌رزمانش کیف وسایل او را برایمان آورد. کیفی که وسایل شخصی پسرم در آن بود. بهار سال 62هنوز سال محمد نشده بود که ‌گروهی از هم‌رزمانش هم از کردستان آمدند با ساعتی که اسم و عکس محمد روی آن نقش شده بود. آن‌ها از مهربانی و شجاعت محمد گفتند و اینکه با آن‌ سن کم‌ چقدر سر نترسی داشته است. گفتند با اینکه زمان مرخصی‌اش بوده است، اما دوست نداشته‌ میدان رزم را ترک کند و به خانه بازگردد‌. برای همین وقتی برای پاک‌‌سازی میدان مین برا‌ی منطقه عملیاتی کامیاران ‌داوطلب می‌خواهند، او اولین کسی بوده است که ‌داوطلب رفتن می‌شود. در همان منطقه عملیاتی هم ‌با انفجار مین، ابتدا یک پایش را از دست داده و سپس بر اثر شدت خون‌ریزی به شهادت می‌رسد. 

حرفِ آخر؛ تابلویی به نام خود شهید

قصه‌ غصه‌های این مادر شهید‌ که به پایان می‌رسد، از‌ او می‌خواهم اگر حرف مانده بر دل‌ دارد، بگوید. محجوب سرش را پایین می‌اندازد و در‌حالی‌که با گوشه چادرش بازی می‌کند، می‌گوید: «بچه‌ام ‌در راه خدا رفت و طلبی از کسی ندارم. فقط سر تابلویی که اول کوچه جهانبانی4 به نام شهید من زده شده است، اشتباه کوچکی شده که اگر اصلاح شود، خب بهتر است. اسم پسر من محمد است و تابلو به نام محمود فخر‌نبوی نام‌گذاری شده است. اسم برادرش هم محمود است. چند باری دوستان و آشنایان به شوخی به محمودم گفته‌اند: « کی تو شهید شدی که ما خبردار نشدیم؟!» این موضوع را تا به الان به جایی نگفته‌‌ایم. خب، حالا که شما آمدید و قرار است حرف‌هایمان را منتشر کنید، چه خوب است این موضوع را هم به گوش مسئولان برسانید. تابلویی هم در فرعی‌ها‌ به نام پسرم بود که برداشته‌اند و تابلو شهید دیگری زده شده و تابلو شهید ما به خیابان سرباز منتقل شده است که ربطی به اینجا ندارد. این‌ها هم اگر رسیدگی شود، بد نیست.

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی