کد خبر : 83022
/ 11:55
روایت زندگی یک جانباز از دوری و غربتی که کشیده است

سال‌های دور از خانه

با حساب دودوتا چهارتای ما کارهای او باورپذیر نیست. او عراقی است و این عراقی بودنش، ما را به دیدنش مشتاق‌تر می‌کند تا به چراهایمان پاسخ بدهد. یک روز می‌آید جنگ اما نه در ارتش صدام؛ در لباس بسیجی‌های ایران. جنگی که یک فراق بیست‌ساله میان او و خاکش می‌اندازد.

سال‌های دور از خانه

ریحانه محب- شهرآراآنلاین، با حساب دودوتا چهارتای ما کارهای او باورپذیر نیست. او عراقی است و این عراقی بودنش، ما را به دیدنش مشتاق‌تر می‌کند تا به چراهایمان پاسخ بدهد. یک روز می‌آید جنگ اما نه در ارتش صدام؛ در لباس بسیجی‌های ایران. جنگی که یک فراق بیست‌ساله میان او و خاکش می‌اندازد. جنگی که پاهایش را از او می‌گیرد تا آخرین خاطره‌اش از قدم برداشتن برروی زمین مربوط به 30سال پیش باشد. اسمش سعدی نیست ولی همه او را به همین نام می‌شناسند. سعدی برایمان از قصه غریبی‌اش می‌گوید. در عراق، خانه و زندگی دارد. اوضاعش خوب است و اما در ایران....

سعدیِ عراقی

هم خودش و هم خانواده‌اش اصرار دارند که اسم اصلی‌اش پنهان بماند. دخترش زهرا می‌گوید: «فامیلمان را توی روزنامه نزنید. دوست ندارم دوستانم چیزی بدانند».

خودش و همسرش هم نگران هستند که نکند برای خانواده‌اش در عراق، مشکلی پیش بیاید. هنوز بعد از 15سال که از سقوط صدام می‌گذرد، جرئت ندارند هویت اصلی‌شان را فاش کنند؛ هویتی که سال‌های سال در سینه آنان مکتوم است. سایه شوم جنگ از روی دو کشور کنار زده شده است ولی تبعات آن همچنان دامان‌گیرشان است. بارها پیش آمده است که رفقای هم‌رزمش، جلوی چشم زن و بچه‌شان در خون خودشان غلتیده‌اند یا آن‌هایی که بعد از سقوط صدام به کشورشان بازگشتند تا آزادی میهنشان را جشن بگیرند، ترور شدند. یاد آن مردی می‌کند که افراد ناشناس در خانه‌اش را زدند و همین که در چهارچوب در پیدایش شد، او را به رگبار بستند یا آن دیگری توی خیابان. نگران خودش نیست؛ نگران عزیزانی است که سال‌ها درد نبودنش را تحمل کرده‌اند و حالا نمی‌خواهد حضورش آسیبی به آ‌ن‌ها برساند. با هم قرارمی‌گذاریم او را با همان هویتی که تمام آسایشگاه می‌شناسند، صدا کنیم: «سعدی». 

هویتِ پنهان زهرا

قصه زهرا فرق دارد. او بیش از امنیت جسم، نگران امنیت روانی خودش است. از وقتی که پا به مدرسه گذاشته است تا الفبا بیاموزد، یک چیز را خوب یاد گرفته است؛ از زندگی‌اش برای دیگران نگوید. زهرا می‌گوید: «من بارها به‌خاطر اینکه پدرم یک عراقیِ جانباز است، فحش شنیدم و کتک خوردم». دبستان و دبیرستان فرق زیادی برایش نداشته. فقط بزرگ‌تر که شده، به‌جای کتک خوردن یاد گرفته است از خودش دفاع کند. از اینکه برخورد بقیه با او متفاوت است، سخت آزار دیده است. حالا هم که قدم در مسیر دانشگاه گذاشته است و فامیل متفاوتش توجه دیگران را جلب می‌کند، به کسی نمی‌گوید که نیمی از وجودش عراقی است. او حتی جانباز بودن پدرش را پنهان می‌کند. حسرت‌های زیادی روی دلش مانده است، از کودکی تا الان. کوچک‌تر که بود، دوست داشت پدرش او را به هوا پرت کند و بگیرد. بزرگ‌تر که شد، دلش یک گردش دسته‌جمعی می‌خواست. حال هم دلش می‌خواهد یک‌بار همراه پدرش به سینما برود اما هویتِ پدر و جانبازی‌اش، ماجرای مخفی زندگی اوست. نمی‌تواند برخوردهای سرد و برخورنده مردم را تحمل کند. او برای دانشگاهش هم از سهمیه استفاده نکرده است تا طعنه‌ای نشنود. سوال زهرای نوزده‌ساله جز بُهت هیچ جوابی از جانب ما ندارد: «چرا بعضی مردم از جانبازان بدشان می‌آید؟»

عاشقِ امام

پشیمان شدنش فعل غریبی برایمان نیست، اما با اطمینان خاصی می‌گوید: «پشیمان نیست». برای خدا به جنگ رفته است و تنها دعایش این است که خدا از او قبول کند. سال59 تصمیم می‌گیرد در جنگ عراق علیه ایران، کنار سربازان ایرانی بایستد و درمقابل کشورش بجنگد. برای ما که درمقابل او نشسته‌ایم، درک‌کردنی نیست که کسی بتواند این‌قدر ماورای خاک فکر کند و اسلام را یک امت واحد ببیند که بگوید: «جنگ ایران و عراق، جنگ اسلام با کفر بود و من باید از اسلام دفاع می‌کردم». از وقتی امام‌خمینی به عراق تبعید می‌شود و سپس به فرانسه می‌رود، سعدی آن دسته از سخنرانی‌ها و صحبت‌های امام را که به عربی ترجمه می‌شود، می‌خوانَد و روزبه‌روز علاقه‌اش به او بیشتر می‌شود. جنگ که شروع می‌شود، اتفاقات دست‌به‌دست هم می‌دهند تا همراه سه تن از دوستانش به ایران بیاید و وارد لشکر مجاهدین بدر شود؛ لشکر بزرگی که بیشتر نیروهای آن عراقی‌اند. فقط چند روز قبل از ایران آمدنش به‌سراغ مادر می‌رود و از تصمیم بزرگش می‌گوید. مادر مخالفت می‌کند ولی حتی اعتراض مادر هم او را منصرف نمی‌کند. او ازمیان کوه‌ها و کوره‌راه‌ها خودش را به ایران می‌رساند. خوب می‌داند که اگر در چنین موقعیتی گیر نیروهای صدام بیفتد، کار خود و خانواده‌اش تمام است.

اعدام یا شهادت؟

شیعه‌اند و 70درصد بافت جمعیتی عراق، شیعه است اما غربتشان در تمام کشورشان دامن‌گیر است. چون شیعه‌اند، حق تحصیل ندارند. نمی‌توانند دانشگاه بروند. حق ابراز وجود ندارند. نمی‌توانند مراسم مذهبی برگزار کنند. باید ساکت باشند. ظلم صدام به شیعه، جزو اولین حرف‌هایی است که به زبان می‌آورد؛ ظلمی که تحملش برای امثال سعدی سخت است. او از اعدام رفقایش یادش نمی‌رود؛ کسانی که بعد از جشن میلاد امام‌علی(ع) در مسجد محلشان دستگیر می‌شوند و دیگر کسی آن‌ها را نمی‌بیند. رفت‌وآمدهایشان زیر نظر است و خودش خوب می‌داند اگر یک‌بار به‌خاطر فعالیت‌های مذهبی گیر رژیم بعث بیفتد، دیگر رنگ زندگی را نخواهد دید و جنازه‌اش هم پیدا نمی‌شود اما از هدفش دست نمی‌کشد. او تصمیم می‌گیرد به‌جای جان دادن در زندان‌های بعث درمقابل رژیم بایستد و در میدان رزم، شهید شود. کارمند راه‌آهن بغداد است و دلش زیارت امام‌رضا(ع) را می‌خواهد اما مسئولش به او می‌گوید: «قید ایران رفتن را بزن که اعدامت می‌کنند».

زمانی که دلش زیارت می‌خواهد، نمی‌داند که چرخ روزگار، روزی او را به قلب مشهد می‌فرستد و هم‌جوار امام رئوف(ع) می‌کند اما حالا با همان لهجه عربی غلیظش که در فارسی حرف زدنش هم مشهود است، دارد در کوچه‌پس‌کوچه‌های محله‌های شهر امام‌رضا(ع) نفس می‌کشد. مردی که لفظ «الحمدا...» از زبانش نمی‌افتد و بعد از هر خاطره تلخ و اندوه یا بیماری‌ای که به خاطر می‌آورد، خدا را شکر می‌کند. 

شجره‌نامه عراقی

سعدی تنها عراقی‌ای نیست که به ایران می‌آید. عراقی‌های زیاد دیگری هم هستند که به جرم تشیع از عراق رانده می‌شوند. می‌گوید: «آن زمان هر کسی شجره‌نامه‌اش عراقی نبود، او را اخراج می‌کردند، فقط کافی بود که نسب آباواجدادی‌ات عراقی نباشد تا دیگر در این کشور جایی نداشته باشی». سعدی نژادش عراقی است ولی تلاش می‌کند خودش را به ایران برساند و بعد از دو شب و یک روز موفق می‌شود به پایگاه نظامی ایرانی‌ها برسد و برای شرکت در جنگ، اعلام آمادگی کند. 

عملیات مرصاد

در عملیات بدر شرکت می‌کند. در کربلای2، کربلای4 و کربلای5 تا به حلبچه و سپس منطقه کوهستانی کردستان برسد. فرمانده‌شان اسماعیل دقائقی است. سال67 اواخر جنگ، شش روز بعد از قبول قطع‌نامه، مجاهدین خلق در کردستان، خط مهران را می‌شکنند و به ایلام و اسلام‌شهر حمله می‌کنند. سعدی می‌گوید: «‌مسئول فرهنگی، مریم رجوی، می‌گفت می‌خواهیم حکومت ایران را سرنگون کنیم و حکومت مجاهدین خلق را تشکیل بدهیم». خط‌شکن است و همراه بقیه بچه‌های سپاه بدر در عملیات مرصاد شرکت می‌کند. هواپیمای جنگنده از روی سرشان عبور و تیراندازی می‌کند. با چند عراقی دیگر همراه است که بعضی شهید می‌شوند و بعضی مجروح، اما قسمت سعدی، اصابت ترکش به نخاع است تا یک عمر ویلچرنشین شود.

115826.jpg

امام‌رضا(ع) گفت نترس

بعد از مجروح شدن وقتی چشم باز می‌کند، در مشهد است. در تقسیم مجروح‌ها بعضی به تهران منتقل می‌شوند و بعضی به مشهد و قسمت او این است که نه روی پای خودش که با پایِ قسمت به وصال محبوبش برسد. به‌هوش می‌آید. فقط سرش را می‌تواند تکان بدهد. به او می‌گویند که در بیمارستان امام‌رضای شهرِ امام‌رضا(ع) بستری است تا با صدای دلش با او نجوا کند: «یا غریب‌الغربا! تو غریبی و من هم غریبم؛ خودم را به تو می‌سپارم». از اتاق عمل فقط پاره شدن لباسش را یادش هست تا وقتی صبح از خواب و بیهوشی برمی‌خیزد، فقط یک رؤیای صادقانه یادش بیاید. امام‌رئوف(ع) قوت قلبش شده است و به او می‌گوید: «نترس». اولین آشناها چند مجروح عراقی دیگر هستند که به او می‌گویند دیگران خیال کرده‌اند او شهید شده است و برایش مراسم ختم گرفته‌اند. از سه دوست یکی به عراق برمی‌گردد، دیگری شهید می‌شود و سعدی هم جانباز.

غربت بعد از جنگ

بعد از بیمارستان به آسایشگاه محبان‌الرضا(ع) در خیابان عشرت‌آباد منتقل می‌شود. از آنجا هم به آسایشگاه امام‌خمینی(ره) در پارک ملت. جنگ تمام شده است ولی هیچ عراقی‌ای نمی‌تواند به کشورش برگردد. هرکدام از آن‌ها فرزند کسی هستند. پدر یا همسر کسی هستند. جنگ تمام شده ولی غربت تمام نشده است. او فارسی نمی‌داند و دیگران عربی. تنها کاری که دوستان از دستشان برمی‌آید، این است که در ازدحام این دوری و دلتنگی، یکدیگر را تنها نگذارند. شرایط سختی است. سعدی پایی ندارد که راه برود و دلی ندارد که بخواهد خوش باشد. بیشتر وقتش را روی تخت دراز می‌کشد و شاید به کودکش فکر می‌کند. وقتی می‌رفت جنگ، همسرش باردار بود و حالا باید کودکی چهارپنج‌ساله داشته باشد. آخرین تصویری را که از پدر و مادرش در ذهنش نقش بسته است، هر روز بازسازی می‌کند که نکند جزئیات چهره‌شان از خاطرش برود. وقتی کسی برای ملاقات می‌آید، خودش را به خواب می‌زند و سرش را زیر پتو می‌برده. همه آن‌ها که در آسایشگاه هستند، خانواده دارند. احوال‌پرس دارند. خواهر دارند. کَس‌وکار دارند اما او باید عزلت‌نشین تخت باشد. بارها دلتنگ می‌شود و گریه می‌کند. جنگ تمام شده است و جنگاوران کم‌کم به فراموشی سپرده می‌شوند تا غربت وطن با غربت بچه‌های جنگ هم‌نشین شود.

تنهایی دوباره سعدی

تمام روزهای تنهایی آسایشگاه برایش زنده است. یادش می‌آید یک روز شبیه بقیه روزها وقت ملاقات، سرش را زیر پتو برد و خودش را به خواب زد. خانمی‌ از احوال او پرسید. بانوی مهربان فقط کافی بود بفهمد که این رزمندۀ غریب هیچ‌کسی را اینجا ندارد تا به او بگوید: «خواهر نداری، من خواهرت. مادر نداری، من مادرت. کس‌وکار نداری، من کس‌وکارت». از آن به بعد تنها ملاقات‌کننده خاص تخت سعدی، او بود که از هیچ‌کاری برایش دریغ نمی‌کرد. زن به‌سراغ تمام جانبازان می‌رود ولی محبتش به سعدی دوبرابر دیگران است؛ ملاقات‌کننده‌ای که یک روز به او می‌گوید: «برایم دعا کن که عملی در پیش دارم». عمل بهانه‌ای می‌شود تا آن بانو به جوار رحمت الهی برود. سعدی با جانبازان آسایشگاه در مراسمش شرکت می‌کند. بچه‌های پیرزن چندباری به ملاقات سعدی می‌آیند تا جای خالی مادر را برای او پر کنند ولی بازهم سعدی خودش است و خودش!

پایان تنهایی

انتظار سخت است و دوری از عزیزان، سخت‌تر. ناامیدی از همه آن‌ها بدتر، ولی او ناامید نیست. هنوز امید دارد که صدام سقوط کند و او بتواند به کشورش برگردد. هر روز دیگران باید به او بگویند: «تشکیل خانواده بده. صدام، ماندنی است و سرنگون نمی‌شود». دوستانش از تنهایی او در رنج هستند و او را تشویق به ازدواج می‌کنند. سخت به ازدواج تن می‌دهد. هنوز امیدوار است که پیش خانواده‌اش برگردد اما بالاخره اصرار دوستان، او را به خواستگاری دختری ایرانی می‌فرستد؛ دختری که نگهداری از دایی قطع نخاعی‌اش را برعهده دارد و دردهای سعدی را خوب می‌فهمد. دختری که دوست دارد درکنار یک جانباز زندگی کند و می‌گوید: «آرزو داشتم با یک جانباز ازدواج کنم».

هویتِ دختر

دختر نمی‌داند قرار است چه زندگی سختی را درکنار یک جانباز عراقی سپری کند. نه به‌خاطر شرایط همسرش، بلکه به‌خاطر زخم‌ زبان‌ها و آزارهایی که می‌بیند. وقتی بچه‌دار می‌شوند، شناسنامه‌ای در کار نیست. سعدی مدرکی ندارد و دخترش هم. مادر باید مدت‌ها پله‌های اداره‌های زیادی را زیر پا بگذارد تا به مقصودش برسد. باید طعنه‌ها بشنود. باید تحقیرها ببیند. باید هر اداره‌ای که می‌رود، اول پاسخ این سوال را بدهد که: «چرا با یک عراقی ازدواج کردی»؟ در تهران و مشهد جایی نیست که او را نشناسند. زن فقط برای فرزندِ کسی که از جانش برای ایران گذشته است، یک هویت می‌خواهد؛ هویتی که با آن بتواند دخترش را به مدرسه بفرستد و یک زندگی معمولی برایش درست کند.

گواهی‌نامه یک‌ساله

سعدی هم کم طعنه نشنیده است. باید سالی یک‌بار گواهی‌نامه‌اش را تمدید کند. باید هر سال برود و کلی حرف بشنود تا برگ سبز اقامتش را امضا کنند. باید به همه پاسخ بدهد که: «چرا رفتی جنگ؟ چرا برای ایران جنگیدی»؟ چراهایی که دلش را به درد آورده، اما پشیمانش نکرده است. هنوز هم معتقد است که برای اسلام جنگیده و باید به میدان رزم می‌رفته است. سال‌ها روی صندلی چرخدار نشستن و زخم‌زبان شنیدن، پشیمانش نکرده است. یادش نمی‌رود که یک‌بار داخل تاکسی، راننده بی‌آنکه بداند مسافرش عراقی است، بدزبانی می‌کند. در آسایشگاه متوجه می‌شود سعدی که سکوت کرده است و برای حرف‌هایش سر تکان می‌دهد، یک جانباز عراقی است. مرد پشیمان می‌شود و حلالیت می‌طلبد و حتی کرایه نمی‌خواهد اما سعدی سعه صدر دارد و با رضایت و کرایه، راهی‌اش می‌کند. یادش نمی‌رود که تصادف کرده بود. طرف مقابل از پشت زده بود و مقصر بود. افسر هم تایید کرده بود اما لهجه سعدی و صداقتش در عراقی بودن، رأی را به نفع راننده خاطی برگردانده بود. یادش نمی‌رود که در راه بهشت رضا از راه منحرف می‌شود. راننده تا دلش خواسته بود به او و خانواده‌اش بدوبیراهگفته بود.

سقوطِ صدام

روزگارِ ظلم، دائمی نیست و بالاخره صدام هم سقوط می‌کند. سال82 سالی است که بالاخره سعدی به آرزویش می‌رسد. بقیه دوستان که دست‌ و پایی دارند، قاچاقی به دیدار خانواده‌هایشان می‌روند اما سعدی نمی‌تواند. هجران میان او و عزیزانش، انگار تمام‌شدنی نیست. دوستانش که به عراق رفته‌اند، شماره‌اش را به برادرش می‌دهند تا اولین تماس تلفنی بین او و خانواده‌اش، بعد از 20سال برقرار شود. خبر مرگ پدرش را که می‌شنود، تلخ می‌شود، آن‌قدر که تا چند روز گریه می‌کند و کارش به دکتر می‌کشد. یادش نمی‌رود که یک روز به پدر گفته است چرا توی خانه قلیان می‌کشی و پدر رنجیده است. هنوز پشیمان است که پیرمرد، قلیانش را از توی اتاق برداشته و به حیاط برده است. مادر اما هنوز زنده است و برای دیدن فرزندش به مشهد می‌آید. همراه خانواده‌اش. سعدی اما دل‌بسته شهر امام‌رضا(ع) است. اینجا زهراگل را دارد. فرزندانش در عراق ازدواج کرده‌اند. گاه‌گاهی پیش‌شان می‌رود و به آن‌ها سرمی‌زند. حالا می‌تواند اربعین، بی‌دغدغه به کربلا برود. سال‌های دور از میان نخلستان‌ها و در تاریکی شب می‌رفت اما حالا می‌تواند همراه 20میلیون نفر شود و به زیارت امام عشق برود. حالا می‌تواند به دیدار امامی برود که سال‌ها شعار داده‌ است اگر دست و پایم را قطع کنند، سینه‌خیز به دیدارش می‌روم.

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی