کد خبر : 83090
/ 14:01
ساعتی با حکایت‌ها و روایت‌های عامیانه ساکنان قدیمی توس درباره فردوسی و شاهنامه

فردوسی از زبان افسانه‌ها

به مناسبت بزرگداشت روز فردوسی یا همان 25اردیبهشت پای صحبت چند نفر از همشهریان کهن‌سال فردوسی نشستیم تا برخی روایات را مرور کنیم.

فردوسی از زبان افسانه‌ها

حسین برادران‌فر- شهرآراآنلاین، استـاد بزرگ بی‌بدیل، حکیـــم ابوالقـــاسم منصوربن‌حسن فردوسی‌توسی، حماسه‌سرای بزرگ ایران، یکی از شاعران مشهور عالم و ستاره درخشنده آسمان ادب پارسی و از مفاخر نامدار ملت ایران است. زندگی او به‌واسطه عظمت مقام و مرتبت، مانند دیگر بزرگان گذشته با افسانه و روایات مختلف درآمیخته است. در میان مردم عادی به‌ویژه همشهریانش یعنی اهالی توس روایاتی وجود دارد که بسیاری از آن‌ها سینه به سینه نقل شده است و با وجودی که سند تاریخی معتبری ندارد، جالب و خواندنی است. به مناسبت بزرگداشت روز فردوسی یا همان 25اردیبهشت پای صحبت چند نفر از این همشهریان کهن‌سال فردوسی نشستیم تا برخی از این روایات را مرور کنیم. داستان‌های زیر بخشی از روایات عامه درباره فردوسی و شاهنامه است که از زبان ساکنان قدیمی توس نقل شده است و اعتبار تاریخی ندارد. 

تهمت زرتشتی‌بودن به فردوسی

قاسم ارفع که در زمان تجدیدبنای آرامگاه فردوسی(1342) مسئولیت جمع‌آوری و دفن استخوان‌های فردوسی (از محل قبر قدیمی) به جایگاه فعلی آرامگاه را داشته است و به قول خودش فردوسی را دفن‌ کرده است، داستان تهمت زرتشتی‌بودن فردوسی بعد از مرگش را بیان می‌کند.

ارفع در توضیح این مطلب می‌گوید: به گواهی تاریخ و آن‌طوری که ما از پدران خود شنیده‌ایم، حاکمان وقت به‌ویژه سلاطین ترک برای از بین‌بردن محبوبیت و اعتبار فردوسی، به او تهمت زرتشتی‌بودن زده بودند و حتی بعد از مرگ فردوسی علما و خطبا در منابر و مساجد دراین‌باره تبلیغ می‌کردند. به‌عنوان مثال برخی اشعار شاهنامه را که در مدح دین زرتشتی بود، برای مردم عادی می‌خواندند. این تبلیغات به‌قدری تاثیرگذار بود که تعدادی از اهالی شهر برای نبش قبر و آتش‌زدن جنازه فردوسی قصد ورود به آرامگاه او را داشتند اما به‌دلیل مقاومت برخی دوستان و نزدیکان فردوسی که از حقیقت ماجرا آگاه بودند، موفق به این‌کار نشدند. تعدادی از همین دوستداران و مریدان فردوسی به‌دلیل همین مقاومت چندین‌بار زخمی و مجروح شده بودند. سرانجام یکی از همین دوستداران فردوسی، نسخه‌ای دست‌نوشته از اشعار فردوسی را که در مدح حضرت محمد(ص) و خاندان او بود پیدا می‌کند و با خواندن این اشعار برای عموم مردم، آن‌ها را با واقعیت و عظمت فردوسی بزرگ آشنا می‌کند و به‌مرور زمان این کینه‌ورزی‌ها درباره فردوسی از بین می‌رود.

دفن کودکان در کنار آرامگاه فردوسی

قاسم ارفع که استخوان‌های جنازه فردوسی را در کنار استخوان‌های کودکان پیدا کرده است، این عمل را باعث ماندگاری قبر فردوسی می‌داند و توضیح می‌دهد: با وجود آگاه‌شدن عموم مردم از نیت فردوسی در حفظ عظمت و هویت قوم ایرانی، حاکمان به‌ویژه حاکمان ترک روی خوشی به فردوسی نشان نمی‌دادند و حتی تلاش زیادی برای ازبین‌بردن قبر او داشتند تا دیگر هیچ اثری از فردوسی باقی نماند. به‌همین دلیل مردم فهیم و فرهنگ‌دوست شهرتوس برای ماندگاری آوازه و نام فردوسی شروع به مقابله با این نیرنگ حاکمان کردند و با دفن‌کردن جنازه بچه‌های خود در کنار مقبره فردوسی باعث حفظ آرامگاه فردوسی شدند. ظاهرا درگذشته رسم بر این بود که جنازه کودکان را در قبرستان اصلی شهر و در میان جسد بزرگسالان دفن نمی‌کردند و چون کودکان اهمیت کمتری داشتند ، محل دیگری را برای دفن کودکان خردسال در نظر می‌گرفتند. (البته شواهد تاریخی درباره وجود چنین رسمی وجود ندارد) اما هر چه بود اهالی شهر توس، با زیرکی و فهم زیاد، کودکان خردسال خود را در محل مقبره فردوسی که محلی ناشناخته و دورافتاده‌ای بود دفن ‌کردند و با رفت و آمد هر روزه، محل دفن فردوسی را از گذر زمان و فراموشی دوران حفظ کردند. به همین دلیل در زمان تجدیدبنای آرامگاه فردوسی در سال1342 زمانی که دستور به شکافتن و انتقال استخوان‌های جسد فردوسی صادر شد، در کنار جسد فردوسی استخوان‌های کودکان بسیاری پیدا شد.

115925.jpg

درمان درکنار مقبره فردوسی

نورمحمد عرفانی، یکی از ساکنان قدیمی شهر توس هم درباره اعتقاد گذشتگان به شفابخشی فردوسی، می‌گوید: آن‌طوری که ما از قدیمی‌های محله شنیده‌ایم، در سال‌های خیلی دور و قبل از ساخت بنای آرامگاه، فردی که به‌دلیل خوردن یک علف سمی دچار دل‌درد شدیدی شده بود، با آه و ناله به طرف شهر می‌آید تا خودش را به حکیم برساند. در بین راه در اثر دل‌درد شدید درکنار قبر فردوسی می‌نشیند و بعد چند دقیقه دل‌دردش خوب می‌شود، با نقل این ماجرا در بین اهالی شهر، تعدادی از افراد ساده‌لوح و حتی برخی افراد شیاد این موضوع را بزرگ می‌کنند و افرادی نیز برای بهبود بیماری خود به مجاورت قبر فردوسی رفته و حتی شب‌هایی را نیز در آنجا می‌گذراندند. حتی می‌گویند چند نفری نیز با اعتکاف در اطراف قبر فردوسی شفا یافتند. تا همین صدسال قبل به‌دلیل وجود همین اعتقادات افرادی بودند که برای درمان و شفای بیماری خود در مجاورت آرامگاه فردوسی ساکن می‌شدند. بعد از پیروزی انقلاب نیز تعدادی از به‌ظاهر انقلابیون به قصد خراب‌کردن آرامگاه تجمع کرده بودند که با اقدام بموقع مقام معظم رهبری و دستور ایشان در حفظ مجموعه فرهنگی فردوسی ماجرا ختم به خیر شد.

شاهنامه‌سرایی در باغ بیدستان

با وجودی که زادگاه فردوسی در محله(پاژ) بود، املاک پدری فردوسی در اطراف شهر توس قرار داشت که معروف‌ترین آن‌ها باغی به نام باغ بیدستان بود. می‌گویند فردوسی شعرگویی خود را در این باغ آغاز کرده است.

عرفانی در توضیح این مطلب، می‌گوید: فردوسی در شهر توس دارای املاک و زمین‌هایی بود که مشهورترین آن‌ها باغی به نام بیدستان بوده است. مشهور است که فردوسی بیشتر اوقات فراغت خود را در این باغ می‌گذرانده است. او که از یک طبقه اصیل و نژاده ایرانی(دهقان‌نژاد) بود، علاقه زیادی به تاریخ ایران و بزرگان ایرانی داشته است. یکی از دوستان او ظاهرا دقیقی نیز که شاعر بوده این داستان‌ها و افسانه‌های تاریخی را به شعر برمی‌گردانده است، فردوسی بیشتر اوقات خود را با این دوست شاعرش می‌گذرانده و فوت و فن شاعری را نیز از او آموخته است. اما زمان این دوستی زیاد نبود و این دوست فردوسی به دست یکی از غلامان ترکش به قتل می‌رسد. فردوسی بلافاصله با شنیدن این خبر خودش را به بالین دوستش می‌رساند و او در آخرین دقایق عمر دفتر شعری را که سروده بود به فردوسی می‌دهد و از او می‌خواهد که کار ناتمام او را تمام کند. فردوسی بعد از این ماجرا چند روزی را در باغ بیدستان می‌گذراند و درباره خواسته دوستش فکر می‌کند. چند روزی را در شک و دودلی می‌گذراند، سرانجام بیمار می‌شود. در یکی از همین شب‌های بیماری خواب مرد اسب‌سواری را که همان رستم باشد، می‌بیند که از او می‌خواهد داستان افتخارات قوم ایرانی را بنویسد. فردوسی بعد از دیدن این خواب عزم خود را جزم کرده و سرودن شاهنامه را در همین باغ بیدستان شروع می‌کند.

فقر مالی و دیدار با محمود غزنوی

فردوسی در طی سال‌ها هزینه زیادی را صرف سرودن شاهنامه می‌کند و در سال‌های پیری دچار فقر و ناتوانی می‌شود، در این زمان محمود غزنوی، به توس می‌رود و فردوسی نیز در مجلس استقبال از او حاضر می‌شود.

محمود ادیب، یکی از ساکنان قدیمی شهر توس در توضیح این مطلب، می‌گوید: سلطان محمود که فاتح جنگ بزرگی شده بود، در مسیر بازگشت به دعوت والی توس به شهر توس می‌رود، در این میهمانی بزرگ فردوسی نیز حضور دارد، در بین مجلس چند نفر از شاعران، به مدح او می‌پردازند. در انتهای مراسم مداحی و شعرخوانی ، یکی از بزرگان توس به سلطان محمود می‌گوید که ما هم شاعری(فردوسی) داریم که شعرهای خوبی می‌سراید. سلطان محمود در این مجلس برای اولین‌بار با فردوسی آشنا می‌شود و از او می‌خواهد که فی‌البداهه شعری بسراید، فردوسی نیز شعر زیبایی را می‌سراید، سلطان محمود خیلی خوشش می‌آید و در همان مجلس به فردوسی می‌گوید: در برابر هر بیت شعری که بسراید به او یک سکه طلا خواهد داد. سال‌ها می‌گذرد و فردوسی بیشتر اموال و املاک خود را صرف سرودن شاهنامه می‌کند، به همین دلیل در زمان پیری دچار فقر مالی شدیدی می‌شود، در این زمان به یاد حرف‌های سلطان محمود در مجلس بزرگان توس می‌افتد و شاهنامه به بغل به طرف پایتخت سلطان محمود حرکت می‌کند. بعد از ورود به کاخ سلطان، ماجرای قولی را که سلطان داده بود، برایش تعریف می‌کند. سلطان محمود هم قبول می‌کند و می‌گوید: اشکالی ندارد، حالا چند بیت سروده‌ای؟ فردوسی می‌گوید: 60هزار بیت، شاهنامه ده منی(30کیلویی ) را که سوار الاغ کرده بود، می‌آورد و به سلطان نشان می‌دهد. سلطان محمود که با دیدن این دیوان شوکه شده بود، با خودش فکر می‌کند اگر بخواهد به اندازه شعرهای این کتاب طلا بدهد چیزی در خزانه‌اش باقی نخواهد ماند، به همین دلیل به‌دنبال بهانه می‌گردد و زمانی که متوجه می‌شود شاهنامه در وصف قوم ایرانی است و روی خوشی به ترکان نشان نداده است، ناراحت می شود و زیر قولش می‌زند و در عوض سکه طلا برای هر بیت، یک سکه سیاه می‌دهد.

115926.jpg

نانوازادگی سلطان محمود غزنوی

پیک محمود غزنوی، با سکه‌های سیاه به توس می‌رود تا پول را به فردوسی بدهد، فردوسی نیز که متوجه خلف وعده سلطان می‌شود، راز بزرگ زندگی او را فاش می‌کند.

محمدعلی درژاوی از ساکنان قدیمی توس در توضیح این مطلب، می‌گوید: زمانی که پیک سلطان محمود به در خانه فردوسی می‌رود، به او می‌گویند که فردوسی به حمام رفته است. پیک جلو حمام به فردوسی می‌رسد و کیسه‌های سکه را به او می‌دهد. فردوسی سرکیسه را باز می‌کند و با مشاهده سکه‌های پول سیاه، با ناراحتی همه را در دخل فروشنده‌ای که در کنار حمام نشسته است، می‌اندازد و به پیک سلطان می‌گوید: یک بیت از شاهنامه مانده است این بیت را برای سلطان ببر و به او بگو این بیت را به شاهنامه اضافه کند. بیت را در کاغذی مهر و موم کرده می‌نویسد و به دست پیک می‌دهد. پیک پیش سلطان می‌رود و کاغذ را به سلطان محمود می‌دهد. سلطان کاغذ را باز می‌کند و با این بیت روبه‌رو می‌شود:

گمانم که شه نانوازاده است 

بهای لب نان به من داده است 

سلطان محمود با شنیدن این بیت بسیار عصبانی می‌شود، به‌سراغ مادرش می‌رود و با تهدید از او می‌خواهد که درباره پدرش با او صحبت کند. مادر نیز که می‌داند اگر حرف نزند کشته خواهد شد داستان تولد او را این‌گونه تعریف می‌کند: من و پدرت چند بچه آورده بودیم که همه دختر بودند، سلطان از این بابت خیلی نگران و عصبانی شده بود، چون می‌ترسید بدون داشتن فرزند پسر زندگی و حکومتش از بین برود. به همین دلیل آخرین باری که باردار شده بودم، گفته بود اگر فرزند پسری برای او نیاورم، من و بچه را خواهد کشت. اتفاقا بچه آخری هم دختر شد، نمی‌دانستم باید چه کار کنم. یکی از کنیزان دربار گفت: نقشه خوبی کشیده است که اگر به‌خوبی اجرا شود جان من و بچه نجات خواهد یافت. او گفت: در همسایگی کاخ، زن فقیر نانوازاده‌ای، پسری به دنیا آورده است و ما می‌توانیم جای این پسر را با دختر سلطان عوض‌کنیم. در همان شب این معاوضه انجام شد و تو از نانوازادگی به شاهزادگی رسیدی؛ سلطان محمود با شنیدن این حرف دچار ندامت می‌شود و به تلافی این ماجرا چندین شتر مال و جواهر را برای فردوسی در شهر توس می‌فرستد.

115927.jpg

ساخت اولین مدرسه به نام فردوسی

با وجود ندامت و پشیمانی سلطان محمود و روانه‌کردن کاروان اموال و جواهرات، هم‌زمان با ورود این کاروان از دروازه شهر، جنازه فردوسی از دروازه دیگر شهر خارج می‌شود و دخترش، که تنها بازمانده فردوسی است، این اموال را پس می‌زند و تمام این اموال را صرف مصارف عام‌المنفعه و عمومی می‌کند.

محمود ادیب دراین‌باره می‌گوید: دختر فردوسی تنها همدم روزهای فقر و بی‌کسی فردوسی بوده است، او در زمینه طبع شاعری نیز استعداد زیادی داشته و برخی اشعار شاهنامه سروده و تصحیح اوست. این دختر مناعت طبع و بزرگواری پدر را داشته است و زمانی که بعد از مرگ پدر کاروان سلطان محمود به در خانه‌اش می‌رسد، با وجود احتیاج، از قبول و مصرف شخصی اموال امتناع می‌کند و همه این اموال را خرج کارهای عام‌المنفعه و عمومی مانند ساخت مدرسه و مسجد کرده است. روایت است که اولین مدرسه و مکتب‌خانه با نام فردوسی توسط دختر فردوسی در کنار قبر او ساخته شده است، مدرسه‌ای که تا صد سال قبل موجود بوده است، در حال حاضر تنها بازمانده از کارهای عام‌المنفعه دختر فردوسی، پل فردوسی است که آثار قدمت را می‌توان در پایه و نقشه آن دید.

115928.jpg

ساخت اولین بقعه بر فراز قبر فردوسی

قرن‌ها بعد از فوت حکیم ابوالقاسم فردوسی، امیرتیمورگورکانی فاتح ایران با شنیدن آوازه فردوسی و شاهنامه، برای دیدن مزار فردوسی روانه شهر ویران شده توس می‌شود و تحت تاثیر اتفاق عجیبی که مشاهده می‌کند، بقعه‌ای را روی مزار فردوسی می‌سازد.

عرفانی در توضیح این مطلب ،می‌گوید: تیمور بعد از فتح خراسان، با شنیدن نام و آوازه فردوسی و شاهنامه، نسخه‌ای از شاهنامه را به دست آورده و می‌خواند. بعد از خواندن اوصاف شاهان و پهلوانان ایرانی و ذم قوم تورانی( اجداد خودش) کینه فردوسی را به دل می‌گیرد و با این قصد که قبر فردوسی را ویران و جنازه او را آتش بزند، به شهر توس می‌رود. قبر فردوسی را پیدا می‌کند و دستور نبش قبر می‌دهد. به داخل قبر می‌رود، سنگ لحد را برمی‌دارد و جنازه فردوسی را که غرق در گل و بوی عطر بود، مشاهده می‌کند. تیمور با دیدن این صحنه دچار تحول شده و از جسارتی که کرده است، پشیمان می‌شود. بعد از آن دستور می‌دهد بقعه‌ای بر بالای قبر فردوسی احداث کنند و از کسانی که برای زیارت قبر فردوسی می‌روند، پذیرایی کنند. این بقعه نیز برای قرن‌ها پابرجا بود و بسیاری از دوستداران فردوسی با حضور در محل بقعه ارادت خود را به فردوسی بزرگ نشان می‌دادند.

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی