کد خبر : 82119

دفتر رمز سیار

روایت هایی از زندگی سردار شهید هاشم بندارفرمانده گردان رزمی مخابرات
وقتی کارهای آدم صاف و صادقانه باشد، هرکاری که می‌کند می‌شود خاطره و یک روایت پندآموز. کافی است آدم اخلاص داشته باشد، بعد همه کارهایش می‌شود چراغ راه، الگو و... .

معصومه فرمانی کیا - شهرآراآنلاین، وقتی کارهای آدم صاف و صادقانه باشد، هرکاری که می‌کند می‌شود خاطره و یک روایت پندآموز. کافی است آدم اخلاص داشته باشد، بعد همه کارهایش می‌شود چراغ راه، الگو و... . حالا فرض کن این عزیز از شهدای دفاع مقدس و یکی از فرماندهان ارشد جنگ باشد که روایت‌‌های مختلفی از زندگی‌اش گفته و نوشته شده است که ارزش شنیدنش را دارد. فروردین و عید که باشد همه انتظار عیددیدنی و دیدوبازدید و گپ‌وگفت در این حوزه را دارند و چه بهتر که عیددیدنی، دیدار با یک خانواده خاص باشد. 

یک صبح بهاری میهمان خانه سردار شهیدی هستیم که در جنگ به‌دلیل قوت حافظه به «هاشم شش‌کله» معروف بوده است؛ خلاق و کارراه‌انداز در زمینه مخابرات.

سردار هاشم بندار اولین روز فروردین44 در روستای حسین‌آباد از توابع مشهد پا به جهان می‌گذارد. خیلی زود در 5سالگی پدر را از دست می‌دهد اما حمایت و پشتیبانی‌‌های مادر نمی‌گذارد تلخی یتیمی را حس کند. مادر از همان کودکی هاشم را پابه‌پای خود به جلسه‌های مذهبی و روضه و دعا می‌کشاند. هاشم درس را با اشتیاق شروع می‌کند و دوران ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت به پایان می‌رساند. با شروع جریان‌های انقلابی از مادر و خانواده پیشی می‌گیرد. اعلامیه پخش می‌کند و روی دیوارها شعار می‌نویسد. این نوع فعالیت، رغبتش را به درس و مدرسه کم‌رنگ می‌کند و بعد از انقلاب بیشتر اوقات و به‌نوعی شب و روزش در مسجد و پایگاه می‌گذرد.

جنگ مسیر زندگی او را هم مثل خیلی‌های دیگر تغییر اساسی می‌دهد. بچه‌های محله که یک به‌یک آماده برای رفتن به خط مقدم و دفاع می‌شوند، هاشم را هم هوایی می‌کنند. گیر ماجرا سن کم و رضایت‌نامه‌گرفتن از مادر است که او هر دو را به شیوه‌ای تدبیر می‌کند. به بهانه خرید کاموا برای کارگاه بافندگی خواهرش، از مادر در کاغذی امضا می‌گیرد و با دستکاری در فتوکپی شناسنامه، عازم خط مقدم شده و تبدیل به یک رزمنده بیسیم‌چی باهوش و ذکاوت می‌شود.

114628.jpg

بیسیم‌چی 16ساله با توانمندی که از خود نشان می‌دهد، آن‌قدر فرد معتمدی می‌شود که خیلی زود می‌شود فرمانده گردان رزمی مخابرات.

فرمانده‌ای نحیف و لاغراندام که اگر خودش را معرفی نمی‌کرد، محال بود کسی باور کند او فرمانده گردان مخابرات است.

معامله‌ای که سودش آرامش است

در خانه مادری سردار و در چهره اهالی ساده‌زیست و بی‌ادعای آن، بیش از هر چیزی آرامش می‌بینی و لبخند و رضایت.

مادر، خواهر و برادر سردار شهید بندار از مسیری که مسافرشان پیموده و رفته است روایت می‌کنند. کسی که با بهار آمد و با پاییز رفت اما لبخندش هنوز بوی زندگی می‌دهد.

بندارها میهمان‌نواز و خونگرم‌اند؛ مهربان و صمیمی. طعم شیرین لبخندشان از اول تا آخر کلام شعف و شادمانی به آدم می‌دهد.

زانو به زانوی مادر شهید، حاجیه خانم فاطمه بادل که این بهار، نود‌و‌چند سالگی‌اش را تجربه می‌کند، نشسته‌ایم. گاهی حافظه‌اش برای یادآوری کامل گذشته یاری نمی‌کند اما محال است چیزی از هاشم و مهربانی‌هایش را فراموش کرده باشد. پیرزن، 14سالگی بله را برای شروع زندگی گفته است و حاصل روزهای مشترک زندگی‌اش شش پسر و سه دختر است. طبع شعر دارد و اهل مزاح است. خودش دنیایی حرف و حکایت است از یک قرن زندگی. اما بین همه تلخ و شیرینی‌های زندگی، رفتن و نبودن هاشم برایش کم‌رنگ نشده است. داغ فرزند برای مادر هیچ‌وقت کم‌رنگ نمی‌شود اما او از معامله شیرینی که با خدا داشته و منشأ آرامشش شده است و دلتنگی فراق و دوری را کم می‌کند، می‌گوید.

مهربانی‌هایی که از خاطر نمی‌رود

خانه مادری فرمانده بیست و چند ساله‌ای که تصویرش تمام‌قد، پذیرایی خانه را گرفته است باصفا و گرم است و حس خوبی را برای هم‌کلامی زنده می‌کند. مادر خم‌خم تا جلوی تصویر هاشم می‌رود. به عشق دست روی چشم‌های هاشم می‌کشد. «هاشم مهربان مادر» عبارتی است که بارها تکرارش می‌کند و پشت‌بندش شعری است که بر لبش زمزمه می‌شود و لبخند و رضایت.

پیرزن آن‌قدر به پسرش افتخار می‌کند که هر چند ثانیه یک‌بار می‌گوید سردار هاشم بندار را تمام ایران می‌شناسند و بعد محکم و مطمئن رو به ما کرده تا تأییدش کنیم« گوش می‌گیری چه می‌گویم مادر جان؟». 

نه اینکه خاص حالا و این لحظه‌ها باشد، نه همیشه و هر زمانی که یادی از تو می‌شود، فداکاری‌هایت بیشتر از همه به خاطر مادرت می‌نشیند و بعد خواهر و برادرهایی که هنوز هم انگار بینشان هستی و با آن‌ها زندگی می‌کنی.

از سخاوتی که داشت

سال‌ها از آن زمان گذشته است اما مادر هنوز آخرین دیدار و ملاقات در بیمارستان امداد مشهد را فراموش نکرده است. با همان صورتی که نیمی از آن رفته و یک چشم تخلیه شده بود، وقت ملاقات با مادرت کم نیاوردی. نیم‌خیز شدی و لبخند زدی و گفتی باندپیچی چشمت از خاکی است که داخلش رفته است و التهاب صورتت از سرماخوردگی و تب بالا.

فکر کردی ساده‌دلی مادرت تا این اندازه است که باورش شود حالت خوب است و مشکلی نداری. نمی‌دانی که او هیچ‌کدام از این‌ها را باور نکرده است.

پیرزن با صداقت تمام حرف می‌زند و می‌گوید: هیچ چیز را به روی خودش نمی‌آورد از بس دل مهربانی داشت. مادر گوش می‌گیری چه می‌گویم مادر؟!

خوب منظورش را می‌فهمم که دارد از هاشمش حرف می‌زند و هر قدر هم که این عبارت و جمله را تکرار کند، باز عشق مادرانه است که پا جلو می‌گذارد تا از خوبی‌های هاشمش بیشتر بگوید که مهربان است و همه ایران می‌شناسندش.

نمی‌داند از کدام خاطره پسرش تعریف کند. دوست دارد از سر فرصت بنشیند و یک به یک را بازگو کند. دو ماه محرم و صفر از عزاداران پذیرایی می‌کرد و تنها مردی بود که اجازه داشت به قسمت خانم‌ها برود و سینی چای بدهد.

از مهربانی‌اش هر چه گفته شود کم است. اوایل انقلاب شب‌ها نگهبانی می‌داد و درگشت‌های شبانه شرکت می‌کرد. شب‌های سرد با لباس گرم، کاپشن و ژاکت و کلاه از خانه بیرون می‌رفت و روز بدون آن‌ها برمی‌گشت. حتی یک‌بار بدون کفش و با دمپایی آمده بود. خودش چیزی نمی‌گفت اما دوستانش از سخاوتش می‌گفتند و اینکه اگر مستمندی را می‌دید که از سرما می‌لرزد، لباس یا حتی کفشش را به او می‌داد.

114631.jpg

قبولی‌ام را می‌گیرم و برمی‌گردم

کاظم هم سال‌ها تجربه حضور در جبهه و جنگ را دارد و می‌گوید: از سال‌های جنگ خیلی‌ها حرف زده‌اند از عملیات‌ فتح‌المبین، بیت‌المقدس و والفجر و از روزهای پیش از شهادت هاشم و از وقت‌هایی که فرصتی به‌دست می‌آمد و دیداری با خانواده تازه می‌کرد و باز عشق برگشت بود و کسی نمی‌توانست جلودارش شود.

او قبل از هر تعریف و توصیفی می‌گوید: در منطقه به او «هاشم شش کله» می‌گفتند، چون تنها بسیجی‌ای بود که تمام رمزهای بیسیم‌های فعال در محور را حفظ بود و حافظه فوق‌العاده‌ای داشت.

چندین و چندبار او را موج انفجار گرفته بود. در عملیات والفجر2 از ناحیه سر مورد اصابت ترکش قرار گرفته و تا زمان شهادت تعدادی ترکش در سرش باقی بود. به‌‌دلیل وجود همین ترکش‌ها سه‌ماه بستری شد و بعد از آن خواستند برای استراحت در مشهد بماند اما شهر برایش حکم زندان را داشت. زمانی به مرخصی می‌آمد که یکی از هم‌رزمانش شهید می‌شد و می‌خواست در آن مراسم شرکت کند و بلافاصله بعد از اتمام مجلس به جبهه برمی‌گشت و می‌گفت خانه و زندگی من جبهه است و امام دستور داده‌اند در جبهه‌ها بمانید و آن‌ها را پر کنید. در تمام مدتی که در جبهه بود مرخصی‌هایش نیمه‌تمام می‌ماند و برمی‌گشت. حتی زمانی هم که به مرخصی می‌آمد بیکار نمی‌نشست. در روستاهای اطراف تبلیغ می‌کرد و نیرو برای خط مقدم جمع‌آوری می‌کرد. دفعه آخر که به جبهه می‌رفت گفت، شش سال تجدید شدم، این‌بار قبولی‌ام را می‌گیرم.

و خدا بالاخره تلاشش را برای پذیرفته‌شدن نادیده نگرفت.

آخرین‌باردر جزیره مجنون مشغول حفر کانال بوده است تا معبری برای نیروهای لشکر فراهم کند که با خمپاره‌ غافلگیر می‌شود و از ترکش‌های آن بی‌نصیب نمی‌ماند. ترکش مغز او را هدف گرفته بود. شدت جراحت به‌اندازه‌ای بود که او را برای درمان به مشهد منتقل می‌کنند. چشم راستش را به‌خاطر عفونت شدید تخلیه می‌کنند. درصد هوشیاری‌اش خوب بود و همانجا هم دست از شوخی برنمی‌داشت، طوری که وقتی یکی از رزمنده‌ها به ملاقاتش آمده بود و حالش را می‌پرسید و می‌گفت من که هستم؟ با همان لحن شوخ همیشگی می‌گفت حسین موجی تو هم آمدی و می‌دانست چندین بار موج انفجار او را گرفته است. روحیه خوبی داشت حتی بعد از اینکه چشمش را تخلیه کردند با خنده می‌گفت: دیدید من هم یک لامپی شدم. ولی مراقبت‌ها فایده‌ای نداشت و هاشم در اولین روز پاییز66 به قول خودش بعد از 6سال امتحان‌دادن بالاخره در درگاه الهی پذیرفته می‌شود.

این باور که هاشم در مهربان‌بودن زبانزد دوستان منطقه جنگی، فامیل و خانواده بوده است، گفته کاظم است. تعریف می‌کند: در واحد مخابرات بچه‌ها می‌توانستند از تلفن‌های صلواتی استفاده کنند و با خانواده‌هایشان تماس بگیرند. برای این‌کار باید امضای مسئول مخابرات در نامه‌ها می‌بود. شهید حتی وقتی می‌خواست مرخصی برود پیشاپیش نامه‌ها را امضا می‌کرد تا برای بچه‌ها مشکلی نباشد. حسن خلقش به اندازه‌ای بود که هیچ‌کدام از آن‌ها دوست نداشتند مرخصی بیایند.

عکس امام هدیه عروسی

صغری بندار هم اولین چیزی که از برادر شهیدش به خاطر می‌آورد، وصف مهربانی‌‌اش است. او می‌گوید: از جبهه که برمی‌گشت اول از همه به خانه ما سر می‌زد. می‌گفت چون بچه‌های شما سید هستند واجب است اول به دیدن شما بیایم. یادم است دخترم ازدواج کرده بود و بعد که آمد، هدیه عروسی یک عکس امام آورد که پشت‌نویسی شده بود «هدیه ما رزمندگان این است».

درسم را خوب یاد نگرفته‌ام

خدیجه بندار خواهر دیگر شهید، آخرین فرزند خانواده است که حالا از مادرش مراقبت و نگهداری می‌کند. 

او می‌گوید: چند بار در جبهه مجروح شده بود. یک‌بار ترکش به گیج‌گاه و یک‌بار هم به کمرش خورده بود. زمانی که ترکش به سرش خورده بود، چند روز در بیمارستان تبریز و چند روز در بیمارستان امداد مشهد بستری بود و بعد از بهبودی نسبی، دوباره به جبهه ‌رفت. اهل ماندن و استراحت‌کردن نبود.

با اینکه مسئولان اجازه ماندن در سپاه مشهد را داده بودند، می‌گفت: اینجا برایم شبیه زندان است، طاقت نمی‌آورم . کارهای خیر پنهانی زیادی انجام می‌داد که ما از آن بی‌خبر بودیم. بعد از شهادتش کارت‌های اهدای خون زیادی در وسایلش پیدا کردیم.

آخرین دفعه که به مرخصی آمده و قصد برگشت کرده بود از زیر قرآن که ردش کردم، گفتم کی قرار است ازدواج کنی؟ باز از موضوع طفره رفت و گفت: می‌بینی هر بار دارم تجدید می‌شوم هنوز درسم را خوب یاد نگرفته‌ام خواهر... .

بولوار چمن را به نام شهید کنید

حالا سال‌هاست که رفته‌ای. خواهر و برادر و خانواده‌ات می‌خواهند یک بولوار به نام تو شود و تقاضایش را همین‌جا مطرح می‌کنند تا خاطره مهربانی‌هایت همیشه زنده بماند. می‌گویند اگر می‌شود از مسئولان بخواهید بولوار چمن به نام سردار هاشم بندار شود. ما قول نوشتنش را می‌‌دهیم و امیدواریم مسئولان این حرف را بخوانند و به گوش بگیرند و بولواری را به نام شهید در مشهد ماندگار کنند، چرا که برای نسل‌های بعد لازم است تا از تو و عملیات‌های مختلف بدانند. از فتح‌المبین، بیت‌المقدس، رمضان و الفجر4 و همه و همه عملیات‌هایی که شما پای آن ماندید تا دیدارتان با خانواده بدون سر و دست و پا و حتی بدون نفس باشد. تا یادشان بماند هوایی را که در آن نفس می‌کشند، آثار فرهنگی و تاریخی‌ای را که هنوز سالم و به دور از تجاوز بیگانگان در سرزمینشان مانده است، کشوری را که روی نقشه جهان، مرزهایی روشن و روزهایی آرام دارد و هزار پاره نشده است، مدیون تو و هم‌رزم‌هایت هستند.

ما به این امید، روزی که دوباره می‌بینیمت تا با آن چشم‌های مطمئن و پرنور نگاهمان کنی، جرئت می‌کنیم سرمان را بالا بیاوریم و چشم در چشمت شویم. می‌شود شفاعت ما را هم پیش خدا بکنی هاشم بندار مهربان. 

  لینک
http://shahraraonline.ir/news/82119