کد خبر : 81701
/ 13:05
جلیل میروردی زاده؛ صدای قدیمی رادیو مشهد پس از ۶ دهه خواندن؛

از خواندن خسته نمی‌شوم

آهنگ‌های «عموزنجیرباف» ‌و «بارون میاد جرجر» از دیگر اجراهای من در رادیومشهد بود اما آهنگی که آوازه‌اش در تهران پیچید ‌و ‌حسابی مشهورم کرد، آهنگ «یکی بود، یکی نبود» یا «قصه یه دختر و یه پسر» بود

از خواندن خسته نمی‌شوم

بیات/ سیرجانی- شهرآرا آنلاین - از خوبی‌های حرفه خبرنگاری -درکنار تمام سختی‌هایش- تعطیلات سیزده‌روزه اوایل  هر سال‌‌ است؛ تعطیلاتی که فرصت می‌دهد فارغ از مشغله‌های تهیه نشریه، قدری هم به دفتر شهرآرامحله منطقه برسیم. در پنجمین روز تعطیلات نوروزی چند نفر از نیروهای فضای سبز منطقه برای گلکاری باغچه کوچک حیاط به دفتر شهرآرامحله آمدند. اگر از صفا و حال خوشی که شب‌بوها و گل‌های همیشه‌بهار به حیاط دفتر داده بودند، بگذریم، میهمانی ناخوانده این خوشحالی را دوچندان کرد؛ میهمانی که به گشت‌وگذار در محله قدیمی خود آمده بود و شهرآرامحله ثامن و خیلی از سوژه‌هایش را خوب می‌شناخت. حرف‌ها که کمی گل انداخت، متوجه شدم خودش سوژه‌ای است برای نشریه؛ خواننده‌ای مطرح که خیلی‌ها فقط با نام «جلیل میروردی‌زاده» می‌شناسندش. برای شناخت بیشترش با ما و میهمان هفت‌وهفت‌ساله‌مان همراه باشید.

  مهاجران خوش‌آوا
 خانواده‌‌ای مهاجر دارم. خانواده مادری‌ام تبریزی و خانواده پدری‌ام اردبیلی بودند. پس از جدایی آذربایجان از ایران،‌‌ خانواده پدری و مادری‌ام همان طرف می‌مانند، اما چند سال بعد مادر و پدر و چند فامیل دیگر، به‌دلیل گرایش‌های مذهبی، از روسیه رانده می‌شوند و ‌از مرز باجگیران به مشهد می‌آیند و در نزدیکی حرم امام‌رضا(ع) ساکن می‌شوند.  
 
114124.jpg
  موسیقی؛ هنر جاودان
 فضای خانواده من از نظر موسیقی بسیار غنی بود. پدر و عمویم بسیار خوش‌صدا بودند و مادرم هم یک تار روسی به نام لالی‌‌کا‌‌، می‌نواخت. پسرخاله‌ها و پسرعموها هم یا نوازنده بودند یا خواننده. یکی‌ از پسرخاله‌هایم آکاردئون می‌نواخت، یکی ویولون و دیگری تار. کلا خانواده‌ام با موسیقی مانوس بودند و من از بچگی با موسیقی بزرگ شدم. اگر یک روز در خانه ما موسیقی نواخته ‌‌و ترانه‌ای خوانده نمی‌شد، خانه حالت سکون می‌گرفت.‌ ‌کوچک‌ترین دایی‌ام، مختار‌ معصوم، یکی از اُپریست‌ها و آهنگ‌سازان و خواننده‌های بزرگ شورو‌ی سابق بود که متاسفانه موفق به دیدارش نشدم. بعد از باز شدن مرزهای شوروی برای پیدا کردن خانواده مادری‌ام به ترکمنستان رفتم، اما دو ماه از فوت او می‌گذشت.

  آوازخوان کوچک رادیو
 ده‌، یازده سال بیشتر نداشتم که پسرخاله‌‌ام برای اولین‌بار‌ من را به رادیومشهد برد. رادیومشهد در خیابان ارگ، جنب بانک ملی ایران و دیواربه‌دیوار شهربانی بود. آقای امیر مجاهد، رئیس رادیومشهد بود و آقای خانی‌نامی هم سرایدار ساختمان آن؛ سرایداری که همه‌کار از دستش برمی‌آمد. هم بخش تدارکات دستش بود و هم گاهی که گوینده‌ای نبود، گویندگی می‌کرد. اپراتور ضبط هم همین آقای خانی بود. روزی که من برای تست صدا رفتم، به اتاقکی هدایت شدم که دری شیشه‌ای داشت. میکروفونی هم از سقف آویزان بود. چون بچه بودم و جثه‌ای نداشتم، گفتند روی چهارپایه بایستم تا قدم به میکروفون برسد. رفتم روی چهارپایه. نوازندگان هم ‌دورتادور من ایستاده بودند. به من گفتند سرم را بالا بگیرم تا میکروفون، صدایم را بگیرد. آن روز یک ترانه ملی را خواندم و بعد از آن دیگر اجرایی نداشتم. چند سال بعدش هم برای پیوستن به ارتش به تهران رفتم.
محمود متبسم که بعدها افتخار شاگردی‌اش را پیدا کردم، آن اجرای اولم را دیده بود؛ برای همین وقتی در سال۱۳۴۲ به رادیومشهد بازگشتم، آهنگ‌هایی برای من ساخت که یکی از آن‌ها «السون و ولسون» نام داشت که دوصدایی و با خواننده‌ای دیگر اجرا کردم. این دومین تجربه خواندن من بود که بازهم چندان ادامه نیافت. به‌هم خوردن‌ تشکیلات گروه باعث شد این داستان زیاد ادامه پیدا نکند.   

  بازگشت مجدد به رادیو
 تقریبا بیست‌ودوساله بودم که با استاد یعقوب صحاف، از آهنگ‌سازان ‌خوب آن زمان، آشنا شدم. من و آقای صحاف در باشگاه افسران مشهد برنامه اجرا می‌کردیم. یک شب ستوان قراملکی که رئیس شورای موسیقی رادیومشهد و فرمانده موزیک لشکر بود، به باشگاه آمد و اجرای زنده ما را دید. همان شب دعوت کرد تا از فردایش به رادیو بروم. بعد از ۱۰سال دوباره به رادیو رفتم. ‌ساختمان رادیومشهد به محله استانداری تغییر مکان داده بود، اما امیر مجاهد هنوز رئیسش بود و امیرخانی همان سرایدار و همه‌فن‌حریف سابق. با معرفی من به آقای مجاهد و قندهاریان که معاون وقت رادیو بود، من از سال۱۳۴۲ شدم خواننده رسمی رادیومشهد.

  با «بادبان بسته» شهره شدم
 اولین کاری که‌ در رادیومشهد اجرا کردم، «‌بادبان بسته» بود. ترانه و آهنگ این اثر را آقای قراملکی خودشان ساختند. ترانه‌ای زیبا بود که امروز فقط اندکی از آن را در خاطر دارم: «تویی دریا، اسیر امواجم، سفینه جانم، مزن به ساحل سنگی، مزن تو برهم آرامم و...»  
همان‌طور که گفتم، خانواده‌ام همه اهل موسیقی بودند؛ برای همین تمام اقوام و آشنایان پای رادیو بودند تا‌ ترانه من پخش شود. از همان اولین اجرا تقریبا ‌مشهور شدم و همه هم‌محله‌ای‌ها از دور‌ من را ‌به‌هم نشان می‌دادند. این را هم بگویم که بعد از اولین اجرا و استقبال مردم، به‌سراغ دوستم آقای صحاف رفتم و او را هم به رادیو آوردم؛ چرا‌که با وجود روشندلی از نوابغ موسیقی بود. بعد از آن صحاف شد پای ثابت تمام کارهای من.

  شهرتی که به تهران رسید
 ‌آن زمان خواننده‌های رادیو روزهای یکشنبه و سه‌شنبه تمرین می‌کردند. پنجشنبه‌ها روز ضبط کارها بود. جمعه هم در رادیو به‌طور زنده اجرا می‌شد. برای هر جلسه تمرین ۵۰تومان -که در آن زمان پول زیادی‌ بود- به ما می‌دادند. با آنکه می‌توانستیم برای هر ترانه تا چهار جلسه تمرین کنیم، وجدانمان قبول نمی‌کرد‌ چنین پولی را دریافت کنیم. بیشتر سعی می‌کردیم در خانه یا محل کار تمرین کنیم تا کار را در همان دو جلسه به پایان و ضبط برسانیم. بعد از «بادبان بسته» چند اجرای دیگر هم انجام دادم که یکی‌اش «غم تنهایی» نام داشت. آهنگساز این کار آقای صحاف بود و ترانه‌اش را یار دیرینم، دکتر سیدمجتبی هوشمند، به‌مناسبت روز عصای سپید سرود. آهنگ‌های «عموزنجیرباف» ‌و «بارون میاد جرجر» از دیگر اجراهای من در رادیومشهد بود اما آهنگی که آوازه‌اش در تهران پیچید ‌و ‌حسابی مشهورم کرد، آهنگ «یکی بود، یکی نبود» یا «قصه یه دختر و یه پسر» بود.

 صفحه طلایی «یکی بود، یکی نبود»
داستان رسیدن آوازه صدای من به تهران، به روزی برمی‌گردد که من و آقای صحاف برای تمرین به استودیو رفته بودیم. یکشنبه بود و من و ایشان مشغول تمرین سرود «یکی بود، یکی نبود» بودیم. همان روز دو نفر از کارگردانان و تهیه‌کنندگانِ بنام ‌رادیوایران از تهران آمده بودند.‌ اجرا که تمام شد، آقای‌ دکتر شریفی، یکی از کارگردانان برنامه، آمدند و گفتند به‌ اتاق فرمان بروم. آنجا از من خواستند دوباره برنامه را اجرا کنم تا برای پخش به تهران ببرند. آن روز در دومین جلسه تمرین، کار را اجرا کردیم و آن‌ها آن را به تهران بردند. شنبه هفته بعد، ‌این آهنگ از برنامه کارگر رادیوایران پخش شد. تا پنجشنبه آن هفته پرفروش‌ترین صفحه، همان صفحه بود و تا سه ماه «صفحه طلایی» را که لقبی بود که به پرفروش‌ها داده می‌شد، به خود اختصاص داد. بعد از‌ این اجرا بود که مطرح و شناخته شدم و برای خواندن به باشگاه‌ها و برنامه‌های مختلف دعوت ‌شدم؛ البته اتفاقاتی هم افتاد که موجب شد سر از تهران درآورم و مدتی هم در رادیوتهران مشغول باشم.

 خاموشی موقت
 از سال۵۷ تا ‌مدتی بعد، ‌موسیقی را کنار گذاشتم، فقط یک سروده انقلابیِ چند خطی را که آهنگ‌ساز آن آقای قراملکی بودند، خواندم و بعد آن همکاری با رادیو را قطع کردم. بعد از قطع همکاری با رادیوتهران به مشهد آمدم. در اینجا به درخواست دوستان، اجراهایی در ‌‌دانشگاه‌ها و سالن‌های نمایش‌ ازجمله سالن ‌هاشمی‌نژاد طلاب انجام دادم. بچه‌های گروهی که با من کار می‌کردند، همه دانشجو‌، لیسانس و فوق‌لیسانس‌ بودند اما خودم چند کار برای رادیو اجرا کردم؛ ازجمله ترانه‌ای برای «عید نوروز» و «دعای باران».

  داشتن برتریِ علمی در کار
 بعد آن دیگر دوست داشتم موسیقی را ادامه بدهم؛ البته نه به‌عنوان خواننده، چون برایش زحمت کشیده بودم،  تصمیم گرفته بودم این هنر را علمی‌تر ادامه دهم.‌ من اولین استاد واقعی‌ام در موسیقی، آقای جلال ذوالفنون بود. تئوری موسیقی را اولین‌بار از ایشان یاد گرفتم. در مدت شش‌ ماه سولفوژ‌‌، نت‌خوانی و دید‌سرایی را در محضر ایشان آموختم. درکنار این‌ها چون آکاردئون هم داشتم، همان‌جا کناردست استاد تمرین می‌کردم. الان هم‌‌ سال‌هاست تدریس می‌کنم و درکنار آن، گاهی سمینار موسیقی برگزار می‌کنیم.
امروز ما موسیقی خوب زیاد نداریم؛ چون به پایه ‌دقت نمی‌کنند. به کاری کار خوب می‌گویند که وقتی نوازنده یا خواننده‌ای به محفلی می‌رود و می‌گویند‌ خواننده یا نوازنده است، حداقل با علم موسیقی آشنا باشد. بعضی مدعیان خوانندگی حتی‌ نمی‌دانند ریتم چیست. یک خواننده خوب باید‌ ریتم و گام را بلد باشد‌. وقتی اسمش خواننده ‌است، باید دست‌کم مقدمات موسیقی را بداند.

  داستان مجوز خوا‌نندگی
  سال‌ها پیش در نیشابور، هم‌ کنسرت برگزار می‌کردم و هم برنامه آموزشی داشتم. آخرین اجرا در باشگاه توانیر نیشابور بود. یک روز در خانه دوستی، شخصی آمد و من هم درحال خواندن سرودها بودم. آن شخص که منقلب شده و اشک، صورتش را خیس کرده بود، کاغذی را به دست من ‌داد و از من خواست بخوانم. گفتم: «بله، چرا نمی‌شود؟» من شعر را خواندم‌. وقتی ‌تمام شد، آن آقا‌ کاغذ دیگری به دستم داد و گفت: «این شعر به نظرتان خوب است؟»
شروع کردم به خواندن. شعر را برای خانمش گفته بود. ‌شعر را با ملودی خودم خواندم.‌ بعد آن فی‌البداهه چهار ‌شعر دیگر گفت و من هم برایش خواندم‌. بعد، ایشان‌ هزینه‌ای به من دادند و نوارکاست را با خود بردند. آن شخص که از آشنایان آقای عزت‌ا... انتظامی بود، همان شب با برادر ایشان دیدار می‌کند. ‌او نوارکاست پرشده صبح را برای آقای انتظامی می‌گذارد. وی با شنیدن ترانه و آهنگ می‌گوید: «خدا بیامرزدش، چه صدای خوبی داشت!» آن شخص می‌گوید: «خواننده این ترانه در قید حیات هستند.» و همان‌جا تماس تلفنی گرفت و از من خواست برایش پشت تلفن یک بخش از همان ترانه را بخوانم. بعد از این ماجرا بود که به خواسته آقای انتظامی به تهران رفتم و بعد از مراحلی که کمتر از هفت‌خان رستم نبود، موفق شدم مجوز خوانندگی در صداوسیمای جمهوری‌اسلامی را بگیرم.

  مهندس خوش‌صدای توانیر
 من اگرچه‌ با رادیو کار می‌کردم، این حرفه تخصصی‌ام ‌نبود. بعد از مدتی که به‌دلیل حضور در گردان چترباز از درس و مدرسه دور مانده بودم، دو سال آخر را هم ادامه دادم و دیپلم فنی‌ام را گرفتم. با همان دیپلم در شرکت توانیر استخدام شدم. برای اینکه به ‌کار رادیو و باشگاه‌ها هم برسم، شیفت شب را انتخاب می‌کردم؛ البته همکاران هم به‌خاطر ارادتی که به من داشتند، خیلی همراهی‌ام می‌کردند. من حدود ۲۰سال در شرکت توانیر کار کردم و بعد این مدت، خودم را ۱۰سال زودتر بازنشسته کردم. یکم فروردین امسال هم سی‌ویکمین سالگرد بازنشستگی‌ام را جشن گرفتم.

 چه توصیه‌ای به جوانان عشق‌خواندن دارید؟
مشهد، یکی از قطب‌های قوی موسیقی ایران است. جوان‌ها اگر می‌خواهند ‌موسیقی را دنبال کنند، باید آن را اصولی ‌و علمی یاد بگیرند؛ البته سخت‌ است و‌ موسیقی، دامنه‌ خیلی وسیعی دارد اما خواننده باید ریتم را یاد بگیرد و تا ریتم را یاد نگیرد، نمی‌تواند ‌شعر، ترانه و ملودی را به شنونده‌ انتقال بدهد.

 موسیقی چه به شما یاد داد؟
 موسیقی به من کمک کرد که جامعه را بیشتر بشناسم و آداب معاشرت به من یاد داد. موسیقی به من یاد داد که عجول نباشم. درست حرف بزنم. مهم‌تر از همه به من یاد داد هرکاری که قصد دارم انجامش بدهم، علمی و اصولی ‌یاد بگیرم.

  آرزوی مانده بر دلتان چیست؟
 به‌دنبال اتفاقاتی تمام‌ کارهایم را از دست دادم، حتی عکس‌های دوره ورزش و چتربازی‌ام را. این کارها همه در آرشیو صداوسیما هست. با آنکه اقدام کردم و لیست حدود ۳۵اثر من در بایگانی صداوسیمای جمهوری‌اسلامی مرکز مشهد موجود است، متاسفانه این آثار دراختیار من قرار نگرفت. یکی از خواسته‌های قلبی‌ام دست پیدا کردن به همین آثاری است که برای من یک دنیا خاطره به‌همراه دارد.

  و حرفی اگر مانده است، بگویید؟
من هیچ‌وقت برای پول دنبال خوانندگی نرفتم. خواندن برای من عشق و احساسی درونی است. وقتی می‌بینم یک نفر با خواندن من چنان احساساتی و منقلب می‌شود که اشک از گوشه چشمانش جاری می‌شود، از این انتقال حس واقعا دچار شعف می‌شوم که کارم تاثیرگذار بوده است. الان هم با ۷۶سال سن اگر بخواهند برنامه‌ای اجرا کنم‌، نه نمی‌گویم. گاهی در مراکز خیریه ازجمله فیاض‌بخش و خانه سالمندان اجرا می‌کنم و خوشحالم برای کسانی می‌خوانم که فکر می‌کنند فراموش شده‌اند.

  پرواز؛ آرزوی بربادرفته
دوران ابتدایی‌ام را با تحصیل در دبستان عنصری شروع کردم و در دبستان حکمت پایان دادم. چون به دروس فنی علاقه داشتم، به هنرستان صنعتی(دکتربهشتی فعلی در فلکه تقی‌آباد) رفتم، اما علاقه به خلبانی سبب شد تا درس فنی را در سال دوم رشته مکانیک رها کنم. تابستان همان سال به تهران رفتم تا در آزمون رشته خلبانی شرکت کنم. در آزمون قبول شدم و رتبه خوبی هم به‌دست آوردم، اما چون دو تا دندان‌ کشیده‌شده داشتم، برای ادامه تحصیل در رشته خلبانی پذیرفته نشدم. اغلب تابستان‌ها به خانه خاله‌ام در محله فرح‌آباد تهران می‌رفتیم. خانه‌شان نزدیک ساختمان تسلیحات ارتش ‌بود و هواپیما‌های نظامی داکوتا در آن حوالی زیاد پرواز می‌کردند. من و پسرخاله‌ام‌ ساعت‌ها روی پشت‌بام رفته و به تماشای هواپیماها می‌نشستیم‌‌. ‌از همان‌جا می‌دیدم درِ هواپیما هنگام بلند شدن باز است و کمی دورتر چیزهای سیاهی از آن به پایین می‌افتد. همیشه این برایم سوال بود که آن اشیای سیاه چیست. تابستان سال۳۸ که برای آزمون خلبانی به تهران و خانه خاله‌ام رفته بودم‌‌، تصمیم گرفتم مسیر هواپیماها را دنبال کنم ببینم،‌ آن نقطه‌های سیاه چیست‌.
 اطراف خانه خاله‌ام به‌جز کارخانه نیمه‌تمام‌‌ کوکاکولا، همه بیابان بود. تمام مسیر خانه خاله‌ام تا میدان بسیج را دویدم تا به یکی از ‌چتربازهایی که تازه به زمین نشسته بود، رسیدم. جلو رفتم و از علاقه‌ام به این کار گفتم. او راهنمایی‌ام کرد که برای شرکت در آزمون چتربازی باید کجا بروم و چه بکنم.
‌فردای آن روز‌ به باغ‌شاه رفتم و برای چتربازی امتحان دادم. چون ورزشکار بودم و بدنی ورزیده داشتم، خیلی زود قبولم کردند. ‌چهار سال در گردان چترباز ارتش بودم و چهل‌وهشت بار از هواپیما پریدم. گرفتن مجوز سقوط آزاد، حداقل به ۵۰پرش نیاز دارد اما سال۱۳۴۲ اتفاق‌هایی افتاد که دیگر دوست نداشتم در ارتش باشم. استعفا کردم و به مشهد برگشتم؛ البته این را هم بگویم که در آن برهه، استعفا از ارتش تقریبا نشدنی بود، اما به‌سفارش شخص بانفوذی با استعفای من موافقت شد.  
 
کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی