کد خبر : 83279
/ 11:58
گفت‌وگو با بازنشسته ارتشی که برای آزادسازی خرمشهر جنگید

نخل‌های سوخته

قرار است از آزادسازی خرمشهر برایمان بگوید؛ از همان روزهایی که وقتی درباره‌اش با ما صحبت می‌کند اشک شوق بر گونه‌هایش می‌نشیند و به آهستگی از کنار چشمانش پاک می‌کند.

نخل‌های سوخته

صفائی- شهرآراآنلاین، قرار است از آزادسازی خرمشهر برایمان بگوید؛ از همان روزهایی که وقتی درباره‌اش با ما صحبت می‌کند اشک شوق بر گونه‌هایش می‌نشیند و به آهستگی از کنار چشمانش پاک می‌کند. انگار شیرینی آن‌روزها در خاطرش باقی است. وقتی از خرابی‌های خرمشهر و نخل‌های سوخته‌اش حرف می‌زند، احساسش در لابه‌لای صحبتش درک‌شدنی است، هنوز آن روزها را به‌خاطر دارد و به قول خودش «حرف زدن درباره جنگ و روزگارش برای نسل امروز باورکردنش سخت است و زبان ما را نمی فهمند.» سروان عبدالرضا روحانیون 15سال بیشتر نداشت که در دبیرستان صنعتی ارتش مشغول به تحصیل و خدمت شد. استخدامش هم‌زمان با سال1357 و آغاز درگیری‌های مردم با رژیم پهلوی بود. او که فرمان امام را مبنی بر فرار از پادگان‌ها شنیده بود به همراه تعدادی از دوستانش پادگان را ترک کرد. بعد از انقلاب به عضویت بسیج درآمد و فعالیت‌هایش را آغاز کرد. اهل بجنورد بود و با آغاز جنگ به اتفاق 14نفر از دوستان بسیجی‌اش عازم جبهه شد و به جنوب رفت . در آنجا به گروه شهید چمران پیوست. او قصد داشت به سپاه بپیوندد، اما زمانی که فرمانده‌اش فهمید قبلا در ارتش خدمت می‌کرده از او خواست دوباره به ارتش بپیوندد. 

وظیفه داشتیم دشمن را منحرف کنیم

روحانیون از ابتدای جنگ تا سال1363 راننده تانک بود و بعد از آن به گردان قدس پیوست. او از خاطراتش این‌چنین برایمان می‌گوید: وقتی به جبهه اعزام شدیم شکست حصر آبادان تمام شده بود. بعد از طریق‌القدس عملیات بیت‌المقدس شروع شده بود. در این عملیات تک اصلی و تک‌های ایزایی داشتیم. ما در تک ایزایی بودیم و وظیفه داشتیم دشمن را منحرف کنیم تا گردان اصلی کارش را انجام دهد. اگر درست به‌خاطر داشته باشم مأموریت ما سمت فکه بود. در این عملیات10 الی 15شب نخوابیده بودیم و وظیفه داشتیم دشمن را منحرف کنیم تا هم‌رزمانمان در خرمشهر عملیات اصلی را انجام دهند.

116167.jpg

او درباره وظیفه‌اش در این عملیات توضیح می‌دهد: من راننده تانک بودم، تانک‌ها وظیفه داشتند در بین دشمن رعب و وحشت ایجاد کرده و استحکامات دشمن را سست کنند. در همان 10 الی 15روز چندین مأموریت به ما ‌دادند، یک‌سره جابه‌جا می‌شدیم از نقطه‌ای به نقطه دیگر می‌رفتیم تا حواس دشمن را پرت کنیم. تعداد ما در برابر دشمن خیلی کم بود و تنها راه پیروزی ما استراتژی درست و خلوص نیت رزمندگان بود.

دشمن از ما می‌ترسید

روحانیون به نقطه‌ای خیره می‌شود و آهی می‌کشد و ادامه می‌دهد: درباره آن زمان نمی‌توان صحبت کرد، برای نسل فعلی هضم‌شدنی نیست. آن‌ها نمی‌توانند باور کنند رزمندگان در آن سال‌ها چه دوران سختی را پشت سر گذاشته‌اند. اگر به آن‌ها بگوییم آن زمان نیرویی ماورایی به ما کمک می‌کرد، به ما می‌خندند. چه صحنه‌ها و اتفاقاتی برای ما در جبهه می‌افتاد که با عقل جور درنمی‌آید. شاید دلیلش ایمان قوی رزمندگان بود. هیچ‌کس به مادیات فکر نمی‌کرد، همه از جان مایه گذاشته بودند و به این فکر می‌کردند که خاکمان را از دشمن پس بگیریم. دشمن رعب و وحشت عجیبی از ما داشت. برعکس ما صدام نیروهایش را به اجبار می‌آورد. دو نفر نظامی ما 500اسیر عراقی را می‌گرفتند، آن‌ها از همین دونفر هم می‌ترسیدند.

با توکل کمبودها را جبران می‌کردیم

همه می‌دانیم در دوران جنگ تحمیلی تنها در مقابل عراق نمی‌جنگیدیم، دشمن ما در آن زمان غریب به 100کشور بود آن هم با سلاح‌های مدرن که ما نداشتیم. مقابله در برابرشان کار آسانی نبود. این ارتشی بازنشسته دراین‌باره توضیح می‌دهد: در هر تانک 4نفر هستند. هر دسته‌ 4تانک داشت. هر گروهان 4دسته که می‌شود 16تانک. از نظر نظامی باید 16تانک می‌داشتیم، اما نداشتیم. باوجوداین همان کار را انجام می‌دادیم و از حداقل امکانات حداکثر استفاده را می‌کردیم. با نیرویی که ما داشتیم این کاستی‌ها به چشم نمی‌آمد.

116165.jpg

همان‌طور که خاطراتش را تعریف می‌کند، خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید: در این جنگ رزمندگان ما تئوری‌های نظامی را به هم زدند. بیشتر کارها را خودجوش انجام می‌دادیم. به طور مثال راننده تانک، هنگام رانندگی باید در دهلیز بنشیند و از چشمی تانک بیرون را نگاه کند، اما در این مدت یادم نمی‌آید هنگام رانندگی داخل تانک بوده باشیم. برای اینکه به اطراف تسلط داشته باشیم، سرمان را بیرون از تانک می‌آوردیم و رانندگی می‌کردیم، هر چند در تیررس دشمن بودیم اما جان برای ما ارزش نداشت. اهداف برای ما مهم‌تر بود. وقتی داخل تانک باشید دست و پایتان بسته است و محدودیت دید دارید، اما این‌طور راندن سرعتمان را افزایش می‌داد.

از نگاه صدام خرمشهر کلید ایران بود

کار ما عملیات ایزایی بود و بیشتر در بیابان‌ها بودیم. فقط طبق دستور، عمل می‌کردیم. سوم خرداد از رادیو شنیدیم که خرمشهر آزاد شده است. آن لحظه خستگی از تنمان بیرون رفت و اشک شوق از چشمانمان جاری شد. بعد از آزادسازی خرمشهر ما جزو اولین گروه‌هایی بودیم که به آنجا رفته بودیم. چیزی غیر از تیرآهن‌های ایستاده، نخل‌های سوخته و بدون سر و ماشین‌هایی که ایستاده به‌عنوان مانع گذاشته بودند، دیده نمی‌شد. از نگاه صدام خرمشهر کلید ایران بود. وقتی وارد خرمشهر شدیم تازه دیدیم چه جنایت‌هایی در این شهر شده است. چندروزی در خرمشهر اشک می‌ریختیم. این مسائلی که تعریف می‌کنم برای نسل فعلی هضم‌شدنی نیست. آن‌ها نمی‌دانند نظامیان ما چه دوران سختی را پشت سر گذاشته‌اند. در خرمشهر فقط مسجد جامع برپا بود.

معجزه‌ای که جانم را نجات داد

روحانیون از خاطرات آن روزها می‌گوید: بعد از 15شبانه‌روز بیدارخوابی با شنیدن خبر خوش پیروزی احساس خوبی داشتم. در دهلیز را بستم و گفتم استراحت می‌کنم، همانجا خوابم برده بود. ناگهان صدای وحشتناکی می‌آمد، یک نفر محکم به تانک ضربه می‌زد. تا در دهلیز را باز کردم، فرمانده شانه‌هایم را گرفت و به‌سرعت مرا بیرون کشید. بعد فهمیدم ترکشی به تانک اصابت کرده و موتور تانک آتش گرفته بود، از آنجایی که 50گلوله داخل تانک بود، اگر آتش به تانک سرایت می‌کرد داخل برجک تانک منفجر می‌شد. او من را بیرون کشید تا کپسول‌های آتش‌نشانی را از داخل اتاقک راننده فعال کند و موتور را خاموش کند. این معجزه‌ها برای همه زیاد اتفاق می‌افتاد.

کف پایم صاف بود

عبدالرضا روحانیون هم مانند بسیاری از ارتشی‌ها از همان کودکی علاقه زیادی به ارتش و نظامی‌گری داشته است. به گفته خودش از زمان کودکی هر وقت در خیابان راه می‌رفته پا به زمین می‌کوبیده و تلاش داشته تا مانند ارتشی‌ها گام بردارد برای همین تلاش می‌کند تا به استخدام ارتش درآید. با تمام علاقه‌ای که دارد می‌خواهد وارد ارتش شود، اما مشکل صاف‌بودن کف پایش مانع از این اتفاق می‌شود. این ارتشی بازنشسته که مصمم بوده است تا به خدمت نظام درآید، سه‌بار برای ثبت‌نام می‌رود و هربار او را رد می‌کنند، بالاخره با اصرار زیاد و به کمک آشنایانی که داشته به علاقه‌اش می‌رسد و وارد نظام می‌شود.

116164.jpg

دوست داشتم چترباز شوم

او علاقه زیادی به رسته چتربازی دارد، اما این رسته وجود نداشته و مجبور می‌شود به رسته زرهی بپیوندد. خودش هم نمی‌داند کی و چطور راننده تانک شده است. او می‌گوید: زمانی‌که دوره آموزشی‌ام تمام شد امتحان گرفتند، در تخصصی و آموزشی مقام اول را آورده بودم. حق انتخاب محل خدمت و نوع رسته و فعالیت با خودم بود. محل خدمتم را لشکر77مشهد انتخاب کردم که تا یک‌سال بعد از جنگ مشهد را ندیدم، برای فعالیت در جنگ هم رسته زرهی و رانندگی تانک را انتخاب کرده بودم که این انتخاب بیشتر به‌خاطر نیاز آن موقع بود.

تا ازدواج نکردی برنگرد

او می‌گوید: در اینجا باید تشکری بکنم از خانواده‌های نظامیان که با زحماتشان باری از دوش ما برداشتند و کاری کردند تا در دوران جنگ فکرمان آزاد باشد و با خیال آسوده در برابر دشمن بجنگیم. سال 1363در بحبوحه جنگ ازدواج کردم. همان سال به گردان قدس رفته بودم. آن زمان تصمیم به ازدواج نداشتم. فریبرز سلیمانی فرمانده ما بود. او به من گفت: «این‌بار که مرخصی می‌روی تا ازدواج نکردی برنگرد.» یادم هست آن زمان هنوز برخی مردم نگاه خوبی به ارتشی‌ها نداشتند و به آن‌ها زن نمی‌دادند. پدرخانم من هم ارتشی بود و بالاخره توانستم ازدواج کنم. البته فردای روز عقدم راهی جبهه شدم.

علاقه‌اش او را به رسته هنر برد

در ابتدای جنگ امکاناتی نداشتیم. در گرمای 50درجه خوزستان، آب در حد جوش بود و با نبود امکانات هیچ کس اعتراض نمی‌کرد. ما می‌دانستیم باید بجنگیم و فقط جنگیدن برای ما مهم بود. زمانی‌که عملیات نبود و نظامیان ساکن بودند، گروه‌هایی را تشکیل ‌دادیم تا رزمندگان را سرگرم کنیم. من هم شوخ‌طبع بودم و علاقه عجیبی به تئاتر داشتم. فرصت را غنیمت شمردیم و در همان دوران خودجوش برنامه تئاتر اجرا می‌کردیم. بعد از جنگ در تربت‌حیدریه که خدمت می‌کردم، دوره‌های عکاسی و فیلم‌برداری آمده بود، من هم نام‌نویسی کردم و در این حوزه کارم را آغاز کردم. برای دوره‌های آموزشی من را به تهران فرستادند. از آن پس از رسته زرهی به رسته هنر آمدم. 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی