کد خبر : 83340
/ 11:08
روایت یک خرمشهری از خونین‌شهر

شهرم رانشناختم

تابستان، آخرین نفس‌های خود را می‌کشید و گرمای خرمشهر، جای خود را به خنکای پاییز می‌سپرد. یک‌سال‌و‌اندی از سرنگونی رژیم پهلوی می‌گذشت.

شهرم رانشناختم

به گزارش شهرآراآنلاین، تکاپوی انقلاب رفته‌رفته فرو‌می‌نشست تا مردم، در فضایی جدید، روال عادی زندگی خود را از سر بگیرند. سیدحسن در حاشیه کارون، دکان ماهی‌فروشی داشت. صبح‌ها بعد خوردن چاشت، سر کسب و کارش می‌رفت تا خرج عائله یازده‌نفری‌اش را از راه حلال درآورد. اوضاع کاسبی رو‌به‌راه بود و خانواده موسوی آسوده روزگار می‌گذراندند.
سیدسعید فرزند سوم خانواده، هفده‌سالش را پر کرده بود. در هنرستان رشته برق می‌خواند. آن روز، ٣١شهریور‌۵٩، بالاخره حوصله‌اش آمده بود که برای ثبت‌نام به مدرسه برود. هر‌چه باشد، فردا اول مهر بود و مدرسه‌ها باز می‌شد. برای همین، صبح از خانه‌شان در حوالی مسجد جامع خرمشهر بیرون زده بود. دیدن بچه‌محل‌ها و گذاشتن قرار‌و‌مدارهای فردا که تمام شد، سلانه‌سلانه راه خانه را در پیش گرفت.
همه‌چیز در یک چشم‌بر‌هم‌زدن اتفاق افتاد. پیکر سیاه هواپیماها بر شهر سایه انداخت. صدای انفجارهای پیاپی، برق از چشم اهالی شهر پرانده بود. سعید هاج‌و‌واج به آسمان نگاه می‌کرد. آرامش به‌یک‌باره از شهر رخت بربست. جنگ شروع شده بود.
بمانم و بمیرم
«در همان لحظات اول، برق شهر قطع شد و فردای آن روز، آب. صدای بمباران هواپیماها و توپخانه دشمن، مردم را ترسانده بود. از یک سال پیش، جسته‌و‌گریخته ناآرامی‌هایی در مرز رخ می‌داد و زمزمه‌هایی برای بروز جنگ وجود داشت، اما کسی باور نمی‌کرد که جنگ، چهره کریه‌اش را به این زودی به مردمِ از‌همه‌جا‌بی‌خبر نشان دهد. روستایی‌های شلمچه و پل نو با پای برهنه، خود را به مسجد جامع خرمشهر رسانده بودند. بیشتر خرابی‌ها مال اطراف خرمشهر بود و مرکز شهر، یعنی جایی که ما زندگی می‌کردیم، کمتر آسیب دیده بود.»
گذشت سال‌ها از روزهای پرتپش جنگ، غبار فراموشی به خاطرات سیدسعید ننشانده است. مگر می‌شود قطع آب و صف‌های عریض‌و‌طویل برای خرید نان را فراموش کرد؟ یا مثلا آن روز که سعید به منطقه طالقانی رفت و چیزهایی را دید که یادآوری‌اش، بغض را به راه‌بندان نفسش دعوت می‌کند: «از طالقان تا مرکز خرمشهر، قدر ١٠‌دقیقه راه بود. چیزهایی که می‌دیدم باورکردنی نبود. کوچه‌های طویل طالقان و خانه‌های متعددش ویران شده بودند. سکوت منطقه، بوی مرگ می‌داد. روی تخته‌سنگی در‌مقابل خرابه‌ها پسربچه‌ای نشسته بود و گریه می‌کرد. نُه‌ساله بود شاید. با انگشت خانه‌شان را نشان می‌داد و با گریه می‌گفت بابا، مادر و برادر و خواهرهایم همگی کشته شده‌اند. فکر کردم از سر بچگی‌ چیزی می‌گوید. وقتی وارد خانه‌ شدیم دیدم از شدت انفجار، همه مرده‌اند. هر کار کردم پسربچه با من نیامد. می‌گفت می‌خواهم بمانم و بمیرم.»
دست‌های خالی
آن‌طور‌که آقای موسوی به یاد می‌آورد، اوضاع قبرستان خرمشهر، وخیم‌تر از وخیم بود. گوشه‌گوشه قبرستان، جنازه‌های دسته‌جمعی خانواده‌ها گذاشته شده بود. یک نفر برای تدفین حاضر بود، اما این کار چه فایده داشت، وقتی با گلوله‌باران قبرها، سروکله جنازه‌ها با وضعی فجیع‌تر از قبل، پیدا می‌شد؟
مردم آن‌قدرها روی خاکشان غیرت داشتند که بمانند و دفاع کنند، اما خبری از اسلحه نبود. هر کس با هرچه داشت به میدان آمده بود و آن‌هایی که دست خالی بودند، پشت دیوار خرابه‌ها کمین می‌کردند تا با دفاع تن‌به‌تن، مانع‌از پیشروی نیروهای عراقی شوند.
سیدسعید روزی را به یاد می‌آورد که مردم کنار تکیه حیدریه، نزدیک مسجد جامع خرمشهر، برای دریافت سلاح صف بسته بودند. خیلی زود، تفنگ‌ها تمام شد. به محمود خرم‌آبادی که هم‌سن‌و‌سال و بچه‌محل سعید بود، چیزی جز یک نارنجک نرسید. محمود باید نارنجک را جایِ جایش خرج می‌کرد. او تاجایی‌که توانسته بود، به نیروهای عراقی نزدیک شده و با کشیدن ضامن، نارنجک را پرتاب کرده بود. گلوله مستقیم تانک، چیزی از محمود باقی نگذاشت.
ترک وطن
لبخند از چهره گندمگون سید‌سعید محو می‌شود وقتی روزهایی را به یاد می‌آورد که ناگزیر به ترک خرمشهر شدند. پدر و عدنان- برادر بزرگ‌تر سعید- بی‌اسلحه در شهر ماندند تا دفاع کنند و او، همراه مادر، خواهر و برادرهای کوچک‌ترش و یکی‌دو خانواده دیگر، شهر را ترک کردند. مردم و رزمنده‌ها می‌گفتند نیروهای بعثی، ناموس نمی‌فهمند. او با لهجه جنوبی می‌گوید: «جز یک جفت دمپایی، پیژامه و پیراهن هیچ برنداشتم. عامو نمی‌گذاشت. می‌گفت مگر داریم عروسی می‌رویم؟ همه‌اش با خودمان می‌گفتیم زود برمی‌گردیم.»
وانت عمو، وسیله سفر ناخواسته آن‌ها به مقصدی نامعلوم شده بود. دشمن، پالایشگاه آبادان را زده و دودی سیاه، هم‌آغوش آسمان شده بود. پادگان دوکوهه با انبوه مهماتش، هدف بعدی نیروهای بعثی بود. تقریبا چیزی از جاده نمانده بود. سعید از رنج و اضطرابی که تحمل کردند تا از خوزستان خارج شوند به گفتن چند صحنه اکتفا می‌کند؛ مثلا آن صحنه‌ای که هواپیمای دشمن، وانت آن‌ها را نشان گرفته بود و خدا می‌داند چطور جان سالم به در بردند.
رنج مهاجرت
سعید اصرار دارد از رنج مهاجرت هیچ نگوید؛ رنجی که با تلخی رفتارها، استقبال سرد و کنایه‌های سنگین برخی هم‌وطنان از آوارگان مضاعف شده بود. او این رفتارهای پرتکرار را ناشی از جهل آنان درباره واقعیت جنگ می‌داند و می‌گوید: «دی‌۵٩ به مشهد رسیدیم. رفتار مشهدی‌ها بهتر بود. حرم امام‌هشتم(ع) هم برایمان مأمن بود. بعد‌از مدتی آوارگی در خوابگاه‌های دانشگاه فردوسی ساکن شدیم. از خانواده که خاطرم جمع شد، برگشتم و تا پایان جنگ در عملیات‌های مختلف شرکت کردم.»
خداحافظ رفیق
«به‌خاطر روماتیسم، مفاصلم ورم کرده بود و خانه‌نشین شده‌ بودم. دوستم، جاسم مِحَرزی نامه داد و گفت دارد سمت خرمشهر می‌رود تا در عملیات آزادسازی شهر شرکت کند. خواسته بود برای شهادتش دعا کنم. حالم خوش نبود، اما طاقت نیاوردم. کیسه داروهایم را برداشتم و از مشهد به‌سمت اهواز عازم شدم. به شادگان که رسیدم، خیلی اتفاقی دیدم رزمنده‌ای دارد پارچه‌ای با این مضمون می‌نویسد: بدین‌وسیله شهادت پاسدار اسلام جاسم محرزی را... . چشم‌هایم سیاهی رفت. دیگر چیزی نفهمیدم.» بغض و سکوت سعید طولانی می‌شود، وقتی یاد رفیق شهید، مهمان ذهنش می‌شود.سعید چند روزی در بیمارستان می‌ماند و بعد، به خانه یکی از دوستان رزمنده‌اش منتقل می‌شود. یکی از همین روزها، در خواب و بیداری، صدای هلهله و شادیِ «خرمشهر آزاد شده» به رؤیاهای خاکستری او جان دوباره می‌دهد.
دوباره خرمشهر
«دلم بار نداد. با همان حال نزار، ماشین گرفتم و به خرمشهر رفتم. شهری وجود نداشت. یک خرابه بود و بس. درخت‌ها سوخته و برخی محلات با بلدوزر صاف شده بود. شهری را که در آن قد کشیده بودم، نمی‌شناختم. حتی راه خانه را پیدا نمی‌کردم. با رفیق جانبازم، یونس، ویرانه‌ها را کلی بالا و پایین کردیم تا فهمیدیم یکی از این چهاردیواری‌های سوخته و کمابیش فروریخته، خانه بچگی‌های من است. آن لحظه برایم همین کافی بود که شهرمان دوباره به وطن ملحق شده است.»
در یک نگاه
سیدسعید موسوی متولد پنجم خرداد‌١٣۴٢ در خرمشهر است. او پس‌از مهاجرت به مشهد و اتمام جنگ تحمیلی، تحصیلات خود را تا مقطع کارشناسی در رشته زبان و ادبیات فرانسه ادامه داد، سپس با گذراندن دوره‌های تخصصی، وارد حوزه داستان‌نویسی شد. او از سال‌٧۵ تاکنون، عمده فعالیت‌های خود را معطوف نوشتن کتاب، آموزش و نقد داستان‌نویسی کرده و سال‌هاست که دوره‌های نگارش داستان را در مجتمع فرهنگی‌هنری امام‌رضا(ع) مشهد برگزار می‌کند. از معروف‌ترین تألیف‌های او می‌توان به «پشت دیوارهای شهر» اشاره کرد که سال‌٨٧ از‌سوی انتشارات سوره مهر، روانه بازار کتاب شد. این کتاب به روایت آغاز جنگ تحمیلی در خرمشهر و بیان تجربه‌های عینی مؤلف پرداخته است. تألیف دیگر او، ٣٠‌دفتر با عنوان «فرهنگ‌نامه جاودانه‌های تاریخ» است. در هر یک از دفترها، به زندگی سرداران یکی از استان‌های کشور پرداخته شده است. دفتر خراسان‌رضوی، مبسوط‌تر از دیگر مجلدات است و در سه جلد منتشر شده. جامعیت و کیفیت نگارش قصه سرداران این خطه موجب شد سازمان حفظ آثار و نشر ارزش‌های فاع مقدس، آن را به‌عنوان کتاب سال دفاع مقدس انتخاب و معرفی کند. 
تعدادی دیگر از کتاب‌های این مؤلف که همگی در حوزه دفاع مقدس نگاشته شده از این قرار است: آخرین دیدار، آن ٢٢‌نفر، بازگشت از تاریکی، بخواب ابوالفضل، پیشتازان، تا مرز روشنایی، چله عشق، حماسه دارلک و راهیان آسمان. 
کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی