• خانه
  • اجتماعی
  • پرونده شهرآرا به مناسبت روز جهانی مبارزه با کار کودکان/ رونالدو دستمال‌فروش
کد خبر : 83846
/ 08:35

پرونده شهرآرا به مناسبت روز جهانی مبارزه با کار کودکان/ رونالدو دستمال‌فروش

سر یکی از چهارراه‌ها به چراغ راهنمایی و رانندگی تکیه داده و این پا و آن پا می‌کند. چند بسته دستمال کاغذی زیر بغل دارد. به چراغ خیره شده تا با زرد‌شدن آن، با یک ‌خیز، خودش را به میان ماشین‌های پشت چراغ قرمز برساند.

پرونده شهرآرا به مناسبت روز جهانی مبارزه با کار کودکان/ رونالدو دستمال‌فروش

می‌گوید شبیه رونالدوست. چهره‌اش شباهتی به چهره‌ای که از رونالدو در ذهن دارم، ندارد. شاید صورت آفتاب‌سوخته‌اش به پوست برنزه‌ای رونالدو با چند درجه اختلاف شبیه باشد، اما خودش فقر و فوتبال خوبش را دو شباهت اصلی‌اش با رونالدو می‌داند.
سر یکی از چهارراه‌ها به چراغ راهنمایی و رانندگی تکیه داده و این پا و آن پا می‌کند. چند بسته دستمال کاغذی زیر بغل دارد. به چراغ خیره شده تا با زرد‌شدن آن، با یک ‌خیز، خودش را به میان ماشین‌های پشت چراغ قرمز برساند.
حاضر نیست صحبت کند. بهانه می‌آورد که حرف‌زدن بلد نیست. بهانه دیگری که دارد، شهرداری است؛ «اگر مأمور شهرداری من را ببیند و بداند در کدام چهارراه دستمال می‌فروشم، فردا باز سراغم می‌آید و مرا به خانه سبز می‌برد.»
با این شرایط، از من قول مردانه می‌گیرد که اسم چهارراهی را که در آن دستمال می‌فروشد، ننویسیم. قول و قرار که گذاشتیم یک قول دیگر هم می‌گیرد که اسمش را هم ننویسیم یا اگر نوشتیم، اسمش «احسان» باشد. احسان، اسمی است که خودش دوست داشته، اما نشده است.
می‌گوید ١۴‌سال دارد، اما جثه و قدوقواره‌اش با ارفاق ده‌یازده‌ساله به نظر می‌رسد. احسان از هفت‌‌سالگی دست‌فروشی کرده است و الان هم بعضی روزها اگر به او گیر ندهند، با چند تا از دوستانش سر چهارراه روزنامه می‌فروشد.

اجاره خانه با من، خرج و مخارج با برادرم
او زندگی و شرایط خانوادگی‌اش را این‌طور توضیح می‌دهد: من بچه بزرگ خانواده‌ام هستم و سه برادر و دو خواهر دارم. کل پولی را که به خانه ما می‌آید، من و برادرم، که ١٠سال دارد، می‌آوریم؛ بقیه هم نان‌‌خور هستند. خواهر و برادرهای من خیلی کوچک‌اند. خواهرم سه‌ساله شده و تازه راه‌رفتن یاد گرفته است.
مستأجر هستند و محل زندگی‌‌شان «قلعه‌خیابان» است. احسان می‌گوید: اگر خانه داشتیم که وضعمان این نبود. ما مستأجریم و باید برجی ٣٠٠‌هزار تومان کرایه بدهیم. پدرم جان کار‌کردن ندارد. برای همین من اجاره خانه را می‌دهم و برادر کوچکم خرج و مخارج زندگی‌‌مان را.

حتی هزار تومان برای خودم نمی‌خرم
او ادامه می‌دهد: پدرم کارگر قنادی است و روزی ٣٠‌هزار‌تومان به او می‌دهند. اما چند‌سالی که کار‌رفتنش بگیر‌نگیر دارد. یک روز می‌رود، چند روز نمی‌رود. پدرم مریض است. چند سال پیش به او گفتند سرطان دارد.
او درباره نوع بیماری پدرش و اینکه چه نوع سرطانی دارد، چیزی نمی‌داند. شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و می‌گوید: سرطان، سرطان است دیگر؛ چه فرقی می‌کند سرطان چه باشد! من فقط می‌دانم که باید سوزن بزند. یک‌ بار مادرم گفت قیمت هر سوزن یک‌میلیون تومان است. به خاطر همین پدرم دکتر نمی‌رود.
آن‌طور‌که احسان می‌گوید، او و برادرش هر شب که خانه می‌روند، هرچه را سود کرده‌اند، به مادرشان می‌دهند که برای اجاره خانه و خورد و خوراک کنار بگذارد؛ «بعضی روزها از صبح تا عصر در خیابان هستم، اما حتی هزار‌تومان برای خودم خوراکی نمی‌خرم. اگر بخواهم خرج کنم که پولی نمی‌ماند.»

تجربه زندگی در خانه سبز
هوا داغ است و خورشید، بی‌رحمانه بر احسان می‌تابد. کلاه آفتابی هم ندارد. نوک‌ بینی، گونه‌ها و پشت گردنش را آفتاب بیشتر از همه سوزانده است. او می‌گوید: حوصله این قرتی‌بازی‌ها را ندارم که کلاه آفتابی بگذارم. این‌طوری توی چشم هستم و مأموران شهرداری بیشتر گیر می‌دهند. من زبر و زرنگم و تا حالا فقط یک بار گیر مأمورهای شهرداری افتاده‌ام که من را به خانه سبز بردند. تجربه خانه سبز و حضورش در آنجا را دوست دارد و می‌گوید: هفت‌سالم بود. تازه با دستمال‌فروشی و اینکه چقدر و چطوری بفروشم، آشنا شده بودم. یک روز بسته دستمال را روی شانه‌ام انداخته بودم و از میان ماشین‌ها رد می‌شدم. یک‌دفعه مرد قوی‌هیکلی از ماشین بیرون آمد و من را دو‌دستی بغل کرد. هرقدر دست و پا زدم، فایده نداشت. همه دستمال‌ها را گرفت و من را به خانه سبز برد. یک هفته‌ای آنجا بود. جای بدی نبود؛ خواب و خوراک و... .
از احسان درباره اینکه آیا دوست دارد دوباره به خانه سبز برود، می‌پرسم که با نگاهی عصبانی می‌گوید: گفتم خورد و خوراک داشت، اما نه آن‌قدر که پدر و مادر و خواهرم را فراموش کنم! من خانواده دارم. الان بزرگ شده‌ام و حواسم جمع است که دوباره من را به خانه سبز نبرند، اما برادر کوچکم را تا حالا دو‌سه‌بار گرفته‌اند.

نامردهای پشت چراغ قرمز!
احسان، خاطره خوشی از دستمال‌فروشی ندارد، اما درمقابل خاطره تلخ زیاد دارد. او می‌گوید: من بعضی روزها به دوستم کمک می‌کنم و روزنامه می‌فروشم. یک بار یک راننده ماشین گفت اگر ١٠هزار تومان برایش خُرد کنم، یک روزنامه از من می‌خرد. این جیب و آن جیب کردم تا جور شد. پول روزنامه را از ١٠هزار تومان که قرار بود به من بدهد، کم کردم و پول‌ها را روی روزنامه گذاشتم تا ١٠‌هزار تومانی را به من بدهد. او ادامه می‌دهد: تا روزنامه را به او دادم، شیشه ماشین را بالا داد و با سبز‌شدن چراغ، گازش را گرفت و رفت. لجم خیلی در‌آمد و داد زدم «برو اما خوردن نداره.» از این بلاها زیاد سرم آمده است. یک‌بار هم بچگی کردم و بسته پنجاه‌تایی دستمالی که قرار بود آن روز بفروشم کنار چهارراه گذاشتم و خودم با چند دستمال رفتم لابه‌لای ماشین‌ها. وقتی برگشتم دیدم بسته دستمال را یکی برده است. این‌ها نامردند.

پیشنهاد یک کودک دستمال‌فروش به شهرداری
اما داستان قیمت و سود دستمال‌ها را احسان این‌طور توضیح می‌دهد: پول هر بسته دستمال ده‌تایی، ١۵هزار‌تومان می‌شود که من در‌مجموع یک بسته را ٢٠‌هزار تومان می‌فروشم. هر بسته ده‌تایی، پنج‌هزار تومان سود می‌کنم.
او پیشنهادی برای شهرداری مشهد دارد و می‌گوید: چون سن من کم است اجازه نمی‌دهند سرچهارراه‌ها روزنامه بفروشم. گفته‌اند باید ١٨‌سال داشته باشم. برای دستمال هم شهرداری یک جور دیگر گیر می‌دهد. کاش شهرداری مثل روزنامه‌فروش‌های خودش به بچه‌هایی که نیاز دارند، دستمال را هزارو ٢٠٠تومان می‌داد تا ما برایش هزارو ۵٠٠تومان بفروشیم. بد می‌گویم؟ یعنی کار ما از گدایی و دزدی بدتر است که این‌قدر گیر می‌دهند و نمی‌گذارند سر چهارراه‌ها بفروشیم؟
احسان ترک تحصیل کرده است و به قول خودش چند کلاس بیشتر سواد ندارد. آینده‌ای که احسان برای خودش آرزو دارد، از این قرار است: دوست دارم در آینده فوتبالیست شوم. فکر کنم تنها کار پردرآمدی که درس‌خواندن نمی‌خواهد، فوتبال است. رونالدو خانواده فقیری داشت، اما الان پولدارترین مرد جهان است. من دوست دارم مثل رونالدو پولدار باشم.

از پادویی در ساندویچی تا روزنامه‌فروشی
احمد تازه هجده‌ساله شده است و روزنامه‌فروشی می‌کند. قبل از روزنامه‌فروشی در یکی از ساندویچی‌‌فروشی‌های مشهد کار می‌کرده است. او می‌گوید: چون بچه بودم هر کاری که داشتند به من می‌دادند. از تمیز‌کردن و تِی‌کشیدن کف ساندویچی تا چای ریختن و شستن ظروف. اما نوبت که به پول‌دادن می‌رسید، می‌گفتند بچه‌ها ١٨‌هزار تومان و به بقیه ٣٠‌هزار‌تومان دستمزد می‌دادند. او حالا کار فروش روزنامه در پاساژهای مشهد را برعهده دارد و در توضیح کارش می‌گوید: قبلا فقط سرچهارراه روزنامه فروخته می‌شد، اما الان روزنامه‌ها را جدا از سرچهارراه به پاساژها نیز می‌برند. قبلا سرچهارراه می‌فروختم. آفتاب و باران واقعا اذیت‌کننده است؛ به‌همین‌دلیل من فروش در پاساژها را انتخاب کردم؛ این‌طوری حداقل آفتاب اذیتم نمی‌کند. احمد هم مثل احسان پولی برای خودش نگه نمی‌دارد و همه درآمدش را خرج خانواده و خواهرهایش می‌کند. او می‌گوید: پدرم از روزی که یادم می‌آید تریاک و شیره می‌کشید. با اینکه پدرم است، دلم می‌خواست پدر نداشتم. نه کار می‌کند، نه پولی دارد. فقط خماری‌اش برای ماست.

روزی ۴۵ هزار تومان دارم
سر سه‌راه سجاد و خیام، پسری با دسته‌گلِ رزی که در دست دارد، لابه‌لای ماشین‌ها دنبال مشتری می‌گردد. تازه ١٨‌سال را تمام کرده است. رضا می‌گوید: گل‌فروشی سن و سال می‌خواهد. باید بیشتر از ١٨سال داشته باشی تا شهرداری بهت گل بدهند. قبلا بچه‌ها این کار را می‌کردند، اما مدتی است شهرداری و بهزیستی فقط به آن‌هایی که بیش‌از ١٨‌سال دارند، اجازه فروش گل می‌دهد. اگر دنبال بچه‌های دست‌فروش هستید، سر شب اینجا بیایید. معمولا دستمال و فال می‌فروشند.
درباره در‌آمد گل‌فروشی سر چهارراه، رضا با قسم و آیه این‌طور جواب می‌دهد: به خدا، به جان خودم درآمدی ندارد. نمی‌دانم چرا ما را با گداها که خدا‌تومان درمی‌آورند یکی می‌کنند! من هر شاخ گل رز را باید پنج‌هزار تومان بفروشم. اگر بیشتر بفروشم، شهرداری جریمه می‌کند. حرفش را با یک قسم دیگر تکمیل می‌کند: به خدا روزی ۴٠ تا ۴۵‌تومان بیشتر ندارم؛ تازه اگر از ٨‌صبح تا ٢‌شب یک لنگه پا سر چهارراه باشم.

دو روی سکه در سر چهارراه‌ها
سر چهارراه راه‌آهن، زنی یک پایش را موقع راه‌رفتن می‌کشد. با چادر رنگی که به کمرش بسته میان ماشین‌ها لنگ‌لنگان راه می‌رود. روسری‌اش تمام صورتش را گرفته و از چهره‌اش فقط چشم‌هایش پیداست. جلو هر ماشین که می‌رود، با گردنی کج دستش را دراز می‌کند. پسربچه‌ای در‌کنار او سرش را بلند کرده تا نگاه‌هایی را که با اشاره دست از او روزنامه می‌خواهند، ببیند. چراغ که سبز می‌شود، هر دو با سرعت از کنار بولوار به‌سمت چهارراه می‌روند. زن متکدی، دیگر لنگ نمی‌زند. 
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی