کد خبر : 83943
/ 17:06
گفت‌وگو با حاج‌رمضان حداد، آخرین قفل‌ساز سنتی مشهد

تنها بازمانده

حاج‌رمضان حدادقرقی، پهلوانِ نامی سال‌های پیش نوغان، تنها چلنگر و قفل‌ساز قدیمی مشهد است که بعد از 70سال قفل‌سازی، اکنون هنر دستش رو به فراموشی است.

تنها بازمانده

المیرا منشادی- شهرآراآنلاین، هنر دستش این روزها قیمت ندارد؛ البته خریدار هم ندارد. هنری که در روزگاری نه‌چندان دور ارزش زیادی داشت و زینت خانه پولدار و فقیر بود. آن زمان که هنوز نوغان در هیاهوی ماشین‌ها غرق نشده بود، صدای پتکش بر روی آهن‌های گداخته، تمام محله را برمی‌داشت؛ پتک‌هایی که یکی پس از دیگری بر روی آهن فرود می‌آمد و نتیجه‌اش می‌شد هنری که این روزها دیگر نام و یادی از آن نمی‌شود. حاج‌رمضان حدادقرقی، پهلوانِ نامی سال‌های پیش نوغان، تنها چلنگر و قفل‌ساز قدیمی مشهد است که بعد از 70سال قفل‌سازی، اکنون هنر دستش رو به فراموشی است. امروز به‌سراغ این کاسب نودوچهارساله محله نوغان رفته‌ایم تا هم یادی کنیم از هنرش که گَرد فراموشی روی آن نشسته است و این روزها به‌عنوان کالایی از گروه صنایع دستی در دکور خانه‌ها استفاده می‌شود و هم از نوغان قدیم بشنویم.

پسر کاو ندارد نشان از پدر...

حاج‌رمضان حدادقرقی متولد1303 روستای قرقی و بزرگ‌شده کوچه نوغان است. پدرش یکی از کشاورزان نوغان قدیم بود که هنر آهنگری را خیلی خوب می‌دانست: «پدرم آهنگری را دوست داشت و درکنار کشاورزی، آهنگری هم می‌کرد. من از همان کودکی که کنارش می‌ایستادم، به آهنگری علاقه‌مند شدم. بیشتر از اینکه بر روی زمین کشاورزی کمک‌حالش باشم، دم مغازه‌اش به او کمک می‌کردم؛ البته یک برادر دیگر هم داشتم که او هم آهنگری می‌کرد. او درواقع آهنگری را به‌عنوان شغل دوست داشت که از آن درآمد چشمگیری هم درمی‌آورد. برادرم از من بزرگ‌تر بود. من برخلاف او آهنگری را به‌عنوان یک شغل نگاه نمی‌کردم، بلکه عاشق آن بودم. همین که آهن سخت را به هر شکل و فرمی که می‌خواستم، درمی‌آوردم، برایم جذاب بود؛ جذابیتی که باعث شد بالاخره آهنگر شوم.»

سرمایه کار آهنگری‌ام از سربازی جور شد

حاج‌رمضان سال1321 راهی سربازی می‌شود؛ سربازی‌ای که خود حکایت جالبی دارد و به قول خودش، خدا می‌خواست او در آن زمان به سربازی برود؛ چون قرار بود سرنوشتش عوض شود. او حکایت سربازی رفتنش را این‌طور برایمان تعریف می‌کند: «سال1321 نام برادر بزرگ‌ترم برای سربازی درآمد اما او چون تازه ازدواج کرده بود، نمی‌خواست به سربازی برود. من داوطلبانه با دستی خالی به‌جای او به سربازی رفتم. روزی برای اعلام آمادگی به ستاد مرکزی که در چهارطبقه بود، رفتم. سرهنگ از من پرسید چرا داوطلب سربازی شده‌ام، گفتم اگر من سرباز نشوم، چه کسی قرار است از این و مملکت دفاع کند؟ همین جواب، سرهنگ را شاد کرد. او از حاضرجوابی من خوشش آمده بود؛ برای همین مرا به کاخ شاه فرستادند و من نگهبان کاخ سلطنتی شدم. آن زمان، کردستان شلوغ شده بود و قرار بود دسته‌ای از ارتش برای برقراری نظم به کردستان برود. به یاد دارم روزی که سرهنگی برای انتخاب سرباز نزد شاه آمده بود، از من خوشش آمد و اولین نفر نامم را نوشت. من به ستاد مرکزی رفتم و به‌خاطر تلاش و پشتکارم، رئیس بخشی از ستاد مرکزی شدم. کم‌کم وضع مالی‌ام خوب شد و پایان سربازی‌ام نزدیک. یک روز سرهنگی به اتاقم آمد و با اصرار زیاد از من خواست که در ازای پول و مقام در ارتش بمانم اما من قبول نکردم و بعد از پایان سربازی به مشهد برگشتم؛ البته با جیب پرپول. سرمایه‌ای که آن روزها برای آغاز کار با خود به مشهد آورده بودم، 600تومان بود که با همان پول ازدواج کردم و مغازه آهنگری‌ام را در نوغان راه انداختم.»

قفلی برای ارباب

قفل‌سازی در زمان‌های دور یک هنر خاص دستی بود تا شغل. هنرمند هم ارج‌وقربی داشت بین مردم و صدالبته بین اربابان. حاج‌رمضان می‌گوید: یک روز دم مغازه نشسته بودم. ارباب با اسبش به تاخت آمد و دم در مغازه بدون اینکه از اسب پیاده شود، با همان زبان و لحن خاصش، داد زد: «هی یره! برای من قفلی مقبول بساز و نعل اسب‌هایم را عوض کن.» آمدن ارباب به دم مغازه‌ام، هیاهوی زیادی در محله به‌پا کرد؛ چراکه ارباب عادت نداشت خودش به جایی برود و سفارش بدهد و همین موضوع، مشتری‌ها را یکی پس از دیگری به‌سوی مغازه‌ام روانه کرد و کم‌کم وضعیت کاروکاسبی‌ام رونق گرفت.

قفل‌های دست‌سازم، الان در دکور خانه‌هاست

این روزها حاج‌رمضان بیشتر روزها تنها در دکان می‌نشیند تا روزش سپری شود؛ روزهایی که طبق گفته‌های خودش با حسرت قدیم که دکانش از مشتری خالی نمی‌شد، می‌گذرد: «بله، دیگر رونق ندارد اما روزگاری برای ارباب‌ها که قفل می‌ساختم، رویش کنده‌کاری می‌کردم. یا نشان انگشتر ارباب را می‌زدم یا نقش و مهر دیگری را؛ البته برخی افراد هم خودشان طرحی سفارش می‌دادند. تا دلتان بخواهد، با همین دست‌هایم که این روزها از توان افتاده است، قفل ساخته‌ام. وسط همین مغازه از صبح تا شب، آتش روشن می‌کردم. آهن که داغ می‌شد، برش می‌زدم و با دست آن را به طرح‌های مختلف درمی‌آوردم؛ قفل‌هایی که اگر این روزها پیدا شود، به‌جای قرار گرفتن روی در و پنجره، به‌عنوان دکوری، بالای طاقچه‌ها هستند. تازه مردم متوجه شده‌اند که کار دست چه ارزشی دارد؛ البته من افسوس می‌خورم که چرا مشهدی‌ها، همان‌ها که هنر قفل‌سازی‌شان زمانی در کل کشور شهره بود، این کار را کنار گذاشته‌اند. می‌توانستند بمانند و مثل من هنوز هم با دست، قفل بسازند؛ البته همه مثل من دلسوز هنر دستشان نیستند؛ چراکه امروز دیگر سود ندارد و مردم به‌جای اینکه قفل‌ آهنی و میله‌ای بخرند، به قفل‌های دیجیتالی روی آورده‌اند؛ کاری که برخلاف گذشته نیاز به هنر ندارد و تنها با داشتن و اجاره یک مغازه شیک هم می‌چرخد.»

117097.jpg

15شاگرد داشتم

می‌گوید: آن زمان خانواده‌های زیادی می‌خواستند بچه‌هایشان آهنگر شوند و قفل‌سازی را بیاموزند تا هیچ‌وقت بیکار نمانند. کی فکر می‌کرد زمانی هم برسد که دیگر هنر دستی همچون آهنگری از ارج‌وقرب بیفتد؟ خوب یادم هست زمانی در همین مغازه‌ام، قبل از آنکه کوچک شود، 15شاگرد داشتم؛ شاگردهایی که سال‌ها بعد هرکدام برای خودشان استادی شدند و کاروبار خودشان را در محله‌های مختلف شروع کردند. به‌نظرم یکی از دلایلی که باعث شد قفل‌سازی فراموش شود، نبود خواهان برای یادگیری این صنعت بود. مادر و پدرها الان دوست دارند بچه‌هایشان دکتر و مهندس شوند، درصورتی‌که مطب و خانه همین دکترها و مهندسان احتیاج به قفل دارد؛ قفل‌های درست‌ودرمان نه قفل‌هایی که با یک چوب هم باز می‌شود. منظورم این است که هنوز هم آهنگرهایی مثل من می‌توانند قفل‌هایی با دست بسازند که به هزار قفل دیجیتالی می‌ارزد.

قفل با کلید

«دست‌های ما قفل‌سازها آن‌زمان قفل و کلید را با هم می‌ساخت.» حاج‌رمضان این جمله را در تعریف کار دستی‌اش با تاکید می‌گوید و با گریزی به گذشته ادامه می‌دهد: آن زمان‌ها رسم بر این بود که قفل با کلید ساخته و تحویل مشتری داده شود؛ یعنی اگر قفل بدون کلید ساخته می‌شد، روی دست می‌ماند و خریدار نداشت؛ مثل الان نبود که کلید را کلیدساز بفروشد و قفل را کارخانه. آن زمان‌ها ما باید کلید را همراه قفل می‌ساختیم. کلیدهایی که شکل‌های مختلفی داشت؛ البته در این بین قفل‌هایی هم بودند که کلیدشان به‌نوعی یکی بود، تاجایی‌که اگر کلیدتان را گم می‌کردید، می‌توانستید از کلید همسایه هم استفاده کنید و پشت در نمانید! کلیدهایی بدون دندانه که مخصوص قفل‌های میله‌ای بود؛ البته قفل‌سازهای قدیم، خیلی هنر داشتند که هیچ قفلی را بدون کلید نمی‌ساختند و معتقد بودند قفل بی‌کلید شگون ندارد؛ قفل‌هایی که هرکدامشان یک کلید داشت. شاید یکی از دلایلی که قفل‌سازان آن زمان اجروقرب داشتند، همین بود که برای هر قفل یک کلید داشتند.

پهلوان نامی

درست است که حاج‌رمضان این روزها جسم نحیفی دارد و چشم‌هایش گود افتاده و گوش‌هایش ضعیف شده است اما روزگاری برای خودش یلی و پهلوانی نامی بود؛ از آن کشتی‌گیرهای قَدَر که زور بازویش را کسی حریف نبود و داخل هر گودی که می‌شد، همه می‌دانستند که پیروز از آن بیرون می‌آید: «به کشتی علاقه داشتم. آن روزها کشتی‌گیران فقط کشتی باچوخه که ورزشی مختص خراسان است، کار می‌کردند. به‌خاطر هیکل درشت و زور بازویم، کشتی‌گیر خوبی بودم و هیچ‌کس حریفم نبود. به خاطر دارم یک‌بار برای ملاقات دوستانم به یکی از روستاهای اطراف مشهد رفته بودم. همان روز مسابقات کشتی باچوخه در روستا برپا بود. کنار گود به تماشا ایستادم. در همان حین یکی از کشتی‌گیران با هیکلی درشت و چاق جلو آمد. به‌سمت مرکز میدان رفت و کله‌قند را برداشت. قندبه‌دست کنار زمین آمد و چون حریفی نبود، نشست و کسی جرئت حرف زدن پیدا نکرد. از همراهم پرسیدم این چه کاری بود؟ گفت این کشتی‌گیر حریف ندارد و به همین خاطر کسی حاضر نیست خودش را خراب کند و با او سرشاخ شود اما من به خودم جرئت دادم و وارد میدان شدم. با صدای بلند، او را به مبارزه طلبیدم و با دو ضربه شکستش دادم. همه تعجب کرده بودند و در همان حالت بهت و حیرت، من را روی دست‌هایشان به خانه برگرداندند. فردای آن روز جایزه‌ را که کله‌قند و گوسفند بود، برایم فرستادند؛ البته آن زمان‌ها به هر کسی نمی‌گفتند پهلوان؛ باید خوی و خصلت پهلوانی را می‌داشتی و در گود و خارج از گود، منش پهلوانی و راه‌ورسم و زندگی پهلوانی را رعایت می‌کردی تا مردم «پهلوون» صدایت کنند؛ این یک موهبت بود که شکر خدا، نصیب من شده بود.

هنوز هم قدیمی‌ها که من را می‌شناسند، پهلوون صدایم می‌کنند؛ چون این لقب‌ها و عناوین در آن دوره، نصیب هر کسی نمی‌شد ولی اگر هم می‌شد، برای همیشه ماندگار می‌ماند.»

بزرگ و معتمد محله

حاج‌رمضان اگرچه ریشش سفید نبود، به‌دلیل منش و خوی پهلوانی، ریش‌سفید محله بود. هر زمان کسی مشکلی داشت، راهی مغازه او در ابتدای نوغان می‌شد. حاج‌رمضان راه‌ورسم پادرمیانی در مسائل را خیلی خوب می‌دانست و اگر کسی برای رفع مشکل یا دعوایش به او مراجعه می‌کرد، ناراضی برنمی‌گشت. خودش از آن روزها چنین می‌گوید: هر کس به‌سراغم می‌آمد، سعی می‌کردم به نحوی میانجی‌گری کنم که نه سیخ بسوزد نه کباب تا درنهایت هر دو طرف راضی باشند. همیشه هم در انتهای دعوا و کشمکش به آن‌ها مقداری مواد غذایی یا میوه می‌دادم و قال قضیه می‌خوابید. اما یک‌بار چند جاهل محل که در نوغان بروبیایی برای خودشان داشتند، مزاحمت‌هایی برای مردم ایجاد کرده بودند. مردم ناراضی از کار آن‌ها، به‌سراغ من آمدند. حرفشان این بود که با صحبت‌ کردن، آن‌ها را به‌راه بیاورم. من با یکی از آن‌ها دوست بودم و عصرها همیشه سری به مغازه‌ام می‌زد. وقتی آن روز عصر آمد، از او خواستم دیگر در محله مزاحمت ایجاد نکند. اول قبول نکرد. حرفمان شد، تاحدی‌که بحثمان بالا گرفت و به تهدید رسید. به او گفتم تا من در این محله هستم، او اجازه راه رفتن در محله را ندارد، چه برسد به ایجاد مزاحمت. او هم که می‌دانست تهدیدم را عملی می‌کنم، از فردای آن روز تا روزی که زنده بود، آزارش به یک مورچه هم نرسید.

انبار قدیم پهلوون؛ دراختیار مردم

پهلوان روستای قرقی محله نوغان، آن روزها که برو‌بیایی برای خود داشت و دکانش این‌گونه کوچک نبود، انبار بزرگی از غلات داشت. این انبار نتیجه و مزد زحماتش بود که اربابان یا صاحبان خانه برایش می‌فرستادند: «زمانی‌ بود که مشتری‌ها به‌جای پول، کالای جایگزین می‌دادند؛ یعنی تعدادی از افرادی که برایشان قفل درست می‌کردم یا برای گله‌های اسبشان نعل‌بندی می‌کردم، برایم گندم و گوشت و لبنیات می‌فرستادند، آن‌قدر زیاد و بیشتر از دستمزدم که برای جمع‌‌ کردنشان، در گوشه حیاط خانه‌ام انباری درست کرده بودم. بخش زیادی از این کالا‌ها انبار می‌شد و هرچندوقت یک‌بار، درِ این انبار را باز می‌کردم تا هرکه چیزی لازم دارد، به اندازه نیازش بردارد؛ البته در طول سال هم هر وقت گوسفندی می‌کشتم یا برنده می‌شدم، گوشت و جایزه را بین نیازمندان تقسیم می‌کردم.»

نانِ دست می‌خوردیم

حاج‌رمضان، پهلوان و چلنگر باقی‌مانده مشهد، حرف‌هایش را این‌طور تمام‌ می‌کند: «زمان ما بیشتر کالاهای موردنیاز مردم با دست ساخته‌ می‌شد، به‌نحوی‌که کل زندگی مردم صنایع دستی بود؛ از چادری که به سر می‌کردند، گرفته تا کفش پایشان، درِ حیاط و قفل‌ درهایشان، اما حالا همه‌‌چیز عوض و صنعتی شده‌ است؛ صنعتی‌شدنی که برای مردم رفاه آورده است، با وجود این، مردم این‌ روزها دنبال همین صنایع دستی هستند و تازه ارزش آن را می‌فهمند.»

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی