کد خبر : 84145
/ 13:11

چمران غریب در چمران

«به افتخار ایران، الهی که فاتح این بحران، آقا‌مصطفی چمران‌...» دیالوگ‌های بابک حمیدیان در فیلم «چ» وقتی دکتر مصطفی چمران وارد سپاه پاوه می‌شود.

چمران غریب در چمران

مسعود سلطانی-شهرآراآنلاین، «به افتخار ایران، الهی که فاتح این بحران، آقا‌مصطفی چمران‌...» دیالوگ‌های بابک حمیدیان در فیلم «چ» وقتی دکتر مصطفی چمران وارد سپاه پاوه می‌شود را در ذهن، و عکس‌هایی از او را در دست داشتم؛ عکس‌هایی از شهید‌چمران در خوابگاه کودکان یتیم جنوب لبنان، تصویر او حین بارفیکس‌رفتن در جمع رزمنده‌های دفاع مقدس و عکس مشهورش حین آزمایش‌های پیشرفته فیزیکی در آمریکا.
تصاویر را به مردم نشان‌ می‌دادم و از آن‌ها می‌پرسیدم: «از شهید‌چمران چه می‌دانید؟» اگر حوصله داشتند و اهل گفت‌وگو بودند، سؤال مهم‌تری طرح می‌کردم: «اگر دکتر مصطفی چمران همین الان روبه‌روی شما بود، به او چه می‌گفتید یا از او چه می‌پرسیدید؟»
در تمام شهرهای ایران، خیابانی به نام شهید‌مصطفی چمران وجود دارد. تمام رسانه‌ها اعم از مکتوب، مجازی، تصویری و رادیویی، مطالب زیادی درباره او بیان کرده‌اند. اما اینکه مردم چقدر او را می‌شناسند، مسئله‌ای است که در این گزارش مردمی به‌دنبال پاسخ آن بودیم. در سالروز شهادتش به خیابان و پارکی که به همین نام در شهرمان وجود دارد، رفتم و با افرادی با تیپ‌های مختلف و سنین متفاوت درباره آقا‌مصطفی چمران گفت‌وگو کردم.
  قبلا خیابان دکتر مصدق بود
به یکی از اولین مغازه‌های خیابان چمران وارد می‌شوم. پشت پیشخوان، مرد سپید‌مویی نشسته است. خودم را معرفی می‌کنم و از او می‌پرسم که درباره شهید‌چمران چقدر می‌داند.
- نمی‌شناسم. کجایی بوده؟
- متولد تهران بوده. از چه سالی در خیابان چمران مشغول کار هستید؟
-از سال۵۵، زمانی‌که اسم این خیابان جهانبانی بود. بعد شد خیابان مصدق و بعد هم خیابان شهیدچمران. گمانم ٢۵سالی می‌شود که اسم این خیابان، چمران است.از مغازه بیرون می‌آیم. آقای ثابتی، دومین پیرمردی بود که با او گفت‌وگو کردم. ۶۵سال داشت و منتظر بود تا وقت ملاقات‌ با پزشک معالجش فرابرسد. گفت در حد خواندن قرآن سواد دارد. تنها چیزی که درباره چمران گفت، این بود که او چریک بوده و به مردم و امام‌خمینی(ره) خدمت کرده است. ابتدای خیابان شهید‌چمران، پارک رجاء یا شهید‌چمران قرار دارد. به این امید که سایه‌نشین‌های پارک، اطلاعات بیشتری از مغازه‌داران و رهگذران‌ داشته باشند، وارد پارک می‌شوم.
  درک نمی‌کنم چرا از آمریکا رفت
چهار‌ پسر حدودا٢٠‌ساله روی چمن‌ها دور هم نشسته‌اند و صدای‌ خنده‌هایشان سکوت ظهرگاهی پارک را به هم زده است. تیپشان برای متولدین اواخر دهه‌٧٠ معمولی است؛ شلوار جین، مدل موی بوکسوری، پاکت سیگار و‌... . جلو می‌روم و قبل از اینکه بخواهم وارد شوخی‌های لحظه معرفی و پرسیدن نام بشوم، سؤالم را می‌پرسم: «چقدر چمران را می‌شناسید؟»
- چمران دکترای پلاسما از دانشگاه تگزاس داشته و چریک درجه‌یکی بوده است. تنها شهیدی است که فیلم لحظه شهادتش موجود است.
- فیلم لحظه شهادت شهید‌آوینی هم هست.
- شهید‌آوینی بعد‌از جنگ شهید شد. چمران در‌حین جنگ در منطقه دهلاویه شهید شد. (با خنده) چقدر اطلاعاتم درباره چمران زیاد است!
رفقایش با تعجب می‌خندند و او را تحسین می‌کنند. می‌پرسم: چه چیزی درباره شهید‌چمران نظرت را بیشتر جلب کرده است؟
- برایم جالب است که او در آمریکا در بهترین موقعیت شغلی و رفاهی بوده است و روی حرفش حساب باز می‌کردند، اما ناگهان به لبنان می‌رود تا به مردم فقیر و جنگ‌زده کمک کند. در‌صورتی‌که می‌توانست در آمریکا زندگی درست و حسابی ای داشته باشد. این کار او برایم قابل درک نیست. آدم بزرگ و خاصی بوده است.
یکی از دوستانش می‌گوید: تحت تأثیر قرار گرفتم!
دسته‌جمعی می‌خندند. با نام‌هایشان آشنا می‌شوم. جوانی که اطلاعات خوبی دارد، علی ضیائی است و رفیق شوخ‌طبعش، محسن است. از محسن می‌پرسم: تو درباره چمران چه می‌دانی؟
- اطلاعات من از علی کمتر است. فقط یک فیلم درباره شهید‌چمران دیده‌ام؛ فیلم «چ». البته فیلم خوبی نبود. ژانر جنگی را دوست دارم، اما فیلم‌های جنگی آمریکایی بهتر است. «چ» خیلی خوب نبود.
مرتضی هم می‌گوید: درباره چمران همین را می‌دانم که خیلی شبیه دوستم مسعود است.
- مسعود به چمران علاقه دارد؟
- نه فکر نمی‌کنم؛ اصلا در این فضا‌ها نیست. مسعود عشق موتور و بی‌خیال است.
علی ٢١ساله است و در رشته مهندسی‌IT تحصیل می‌کند.
او می‌گوید: سه بار فیلم چ را دیده‌ام. فیلم قشنگی بود. درباره دوره‌ای است که کردستان به هم ریخته و دکتر چمران، نماینده جمهوری اسلامی بود تا با مخالفان مذاکره کند. فیلم داستان این غائله است و درباره مهلکه‌ای است که چمران در آن گیر افتاده بود. چمران، مرد بزرگی بود، اما درک نمی‌کنم چرا وقتی به آمریکا می‌رود، ازدواج می‌کند، بچه‌دار می‌شود و بعد خانواده‌اش را رها می‌کند و به لبنان می‌رود و دوباره ازدواج می‌کند. این کار چمران را درک نمی‌کنم.
از علی می‌پرسم: اگر همین الان چمران را حی و حاضر اینجا ببینی، از او چه می‌پرسی؟
با کمی مکث پاسخ می‌دهد: از او می‌پرسم که هدفت چه بود.
- می‌دانی چمران تعدادی کتاب، مقاله، نامه و‌... دارد و شاید بتوانی اهداف چمران را از لابه‌لای کتاب‌هایش پیدا کنی؟
- می‌دانستم، اما تا حالا نخوانده‌ام. مطالعه‌ام زیاد است. الان که شما گفتی، دنبال این موضوع می‌روم. کتاب‌های شهید‌مطهری را خوانده‌ام. فکر می‌کنم فکر چمران به مطهری نزدیک باشد.
  از رئیس و رؤسا سؤال کنید
جمع چهار‌نفره دانشجویان پسر را ترک می‌کنم. انتظار نداشتم یک جوان بیست‌ساله بر‌خلاف هم‌سالانش درباره چمران اطلاعات داشته باشد و با دغدغه صحبت کند. دوست‌ داشتم بحثمان را با او ادامه بدهم، اما در مسیر پیاده‌رو پارک چمران در خیابان دکتر چمران قدم می‌زنم. دختر و پسری جوان که بعد می‌فهمم ١٧ساله هستند به سمتم می‌آیند. سراغشان می‌روم و سؤالم را می‌پرسم.
پسر چمران را نمی‌شناسد. دختر هم جواب مشابهی می‌دهد. از آن‌ها می‌پرسم به نظرشان چرا اسم این خیابان و اسم این پارک «شهید‌چمران» است. پسر می‌گوید: حتما خانواده‌اش چیزی داشته‌اند، یا برای دولت عزیز بوده که اسم این خیابان را به نام او زده‌اند. اما اگر درباره امام‌خمینی(ره) بپرسی، بلدم جواب بدهم.
- موضوع‌ گزارشمان درباره شهید چمران است.
- به نظرم از شهردار، وزیر یا رئیس و رؤسا سؤال کنید، بهتر است‌!
می‌گویم نظر مردم برایمان مهم است و از دختر چند سؤال می‌پرسم و کمتر پاسخ می‌گیرم. اکرم و ابوالفضل ١٧‌سال دارند و حتی اسم شهید‌چمران را هم نمی‌دانند؛ «در کتاب‌های درسی‌مان، چیزی درباره شهید‌چمران نوشته نشده است. البته درباره‌اش شنیده‌ام، ولی الان یادم نمی‌آید.» این طولانی‌ترین‌ جمله‌‌ اکرم است.
دهه‌ هشتادی‌های پارک را به حال خودشان رها می‌کنم. پارک شهید‌چمران عرض کمی‌ دارد، اما طولانی است و خیابان چمران را به خیابان دانشگاه متصل می‌کند. به سمت دانشگاه راه می‌افتم و از کنار مردی پابرهنه که روی صندلی خوابش برده می‌گذرم و به آقای بیگدلی می‌رسم. او ‌۵٣ساله و راننده تاکسی است. سؤالم را می‌پرسم.
- درباره چمران چیز زیادی نمی‌دانم فقط اینکه آمریکا درس خوانده و در جنگ شهید شده و خیلی خدمت کرده است.
اسم کوچک شهید‌چمران را از او می‌پرسم، مکث می‌کند، اما «مصطفی» به خاطرش نمی‌آید. یادآوری می‌کنم.
- آره مصطفی. من هم در کردستان جنگیده‌ام، اما بعد‌از شهید چمران. در ‌١٩سالگی، ‌شش‌ماه در جبهه‌های کردستان بودم.
-تحصیلاتتان چقدر است؟ وقتی به جنگ رفتید، چمران را می‌شناختید؟
- سیکل دارم. نه، آن موقع سنم کم بود و این مسائل برایم خیلی مطرح نبود.
  «مرتیکه» ترامپ است!
آقای بیگدلی با حرارت درباره خاطرات دفاع مقدس و اینکه کارت ایثار نگرفته، صحبت می‌کند. به‌سختی کلامش را قطع می‌کنم و از او دور می‌شوم. پارک شهید‌چمران را بنا به برخی تعابیر روز می‌‌توان پارکی با فضای دو‌نفره‌ نامید. از‌آنجا‌که با دهه‌هشتادی‌ها صحبت کرده‌ام، تصمیم می‌گیرم با یک زوج دهه‌شصتی یا دهه‌هفتادی هم صحبت کنم. سراغ دو‌نفری می‌روم که ظاهرا گفت‌و‌گویشان عمیق نیست.
حامد و نرگس به‌ترتیب متولد ۶٨ و ۶٩ هستند.
- در این حد می‌دانم که چمران آن‌قدر روشن‌فکر بود که بدون اینکه کسی به او دستور بدهد، آمریکا را برای کمک به مسلمانان لبنان ترک کرد. و اینکه آن‌قدر دانشجوی زرنگی بوده که یک بار نمره ٢١ گرفته، چون ایراد سؤال استادش را در پاسخ‌نامه امتحان نوشته بوده است!
- چیز دیگری هم می‌دانی؟ کتاب یا مطلبی از چمران خوانده‌ای؟
-نه، نوشته‌ای از او نخوانده‌ام، اما می‌دانم که همسرش آمریکایی بوده.
ماجرای همسر دوم چمران را نمی‌داند. به او توضیح می‌دهم. کنجکاو می‌شود و چند سؤال دیگر هم می‌پرسد. فرایند مصاحبه درحال تغییر است که توجهم به دفتر زیردستش و تکرار کلمه «مرتیکه» جلب می‌شود. در‌حین مصاحبه‌ ‌هم مدام این کلمه را می‌نوشت. درباره «مرتیکه» از او می‌پرسم.
- مرتیکه، رئیسم است که امروز برنامه‌های زندگی‌ام را تغییر داد. مرتیکه، ترامپ است که هر روز ایران را تهدید می‌کند، مرتیکه‌...
نرگس، جمله‌اش را قطع می‌کند و می‌گوید: منظورش از تغییر زندگی، این است که به‌خاطر تحریم‌های جدید، شرکتشان که وارد‌کننده پوشاک است، دچار مشکل شده و تعدیل نیرو داشته و او اخراج شده است.به‌عنوان آخرین سؤال از او می‌پرسم: فرض کنیم الان به دکتر چمران دسترسی داشتی. از او چه می‌پرسیدی؟
- اگر بود می‌پرسیدم وقتی که انقلاب کردید، خواسته‌تان از جمهوری اسلامی چیزی بود که امروز بعد‌از گذشت ۴٠‌سال پیش آمده است؟
خیلی مردی!
مردی حدودا ۴٠ساله، با ظاهری مرتب به صندلی پارک تکیه داده و با تمرکز به صفحه موبایلش خیره شده است. جلو می‌روم و سؤالم را می‌پرسم.
- درباره چمران همان چیز‌هایی را که رادیو و تلویزیون گفته‌اند، می‌دانم. تحصیل‌کرده آمریکا بود. بعد از انقلاب به ایران برگشت و برادرش هم رئیس شورای شهر تهران بود.
درباره میزان تحصیلات و شغلش می‌پرسم. می‌گوید: دیپلم فنی و مغازه ارتقای سیستم‌های کامپیوتری دارم، اما یک‌سالی است که از جیب می‌خورم و الان هم از بیکاری در پارک نشسته‌ام.
شروع می‌کند درباره مشاغلی که پیش از این داشته است و علت ناکامی در هر شغل توضیح می‌دهد. با تلاش بسیار حرفش را قطع می‌کنم و می‌پرسم: اگر الان شهید چمران زنده بود، به او چه می‌گفتی؟
- این‌جور مردها آدم‌های بزرگی هستند. با بقیه فرق دارند. دید وسیع‌تری در زمان خودشان داشته‌اند. من به این نتیجه رسیده‌ام امثال ایشان را کم نداشته‌ایم، اما اگر الان بودند، توسط جامعه طرد می‌شدند.
- نگفتید اگر بود به او چه می‌گفتید؟
- می‌گفتم خیلی مردی! چون مثل او آدم کم داریم؛ کسی که از همه امکانات به‌خاطر عقیده‌اش بگذرد و حتی به خانواده خود سختی بدهد، برای اینکه پای آرمانش بایستد.

 
کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی