• خانه
  • اجتماعی
  • روایتی تلخ از چادرخوابی تا زندگی در کنج حسینیه یک خانواده حاشیه‌نشین در مشهد
کد خبر : 84723
/ 07:03

روایتی تلخ از چادرخوابی تا زندگی در کنج حسینیه یک خانواده حاشیه‌نشین در مشهد

با شمارش روزهایی که «رضا‌کوچولو» با باز و بسته‌کردن انگشتانش نشانمان می‌دهد، ١٢روز و با حساب‌کتاب مادر، ١٣‌روز است که صاحبخانه، اسباب و اثاثیه خانه‌شان را بیرون ریخته و ناچار به چادرخوابی شده‌اند. تکه‌ای از یک زمین خالی در انتهای یکی از کوچه‌های خیابان طبرسی شمالی مشهد، جان‌پناه این خانواده پنج‌نفره شده است.

روایتی تلخ از چادرخوابی تا زندگی در کنج حسینیه یک خانواده حاشیه‌نشین در مشهد

اسباب و اثاثیه‌شان را روی خاک‌ها تلنبار کرده‌اند. خودشان هم کنج یک چادر جای گرفته‌اند. گودالی شبیه حفره روباه، آشپزخانه مادر است؛ با چیدن چند تکه آجر و سنگ، اجاق آتشی بر پا کرده. اگر چیزی پیدا شود، غذایی برای بچه‌ها سر هم می‌کند، وگرنه با نان خالی، شکمشان را سیر می‌کنند. یکی از همسایه‌های حوالی زمین خالی، یک شانه تخم‌مرغ و چند‌کیلو گوجه برایشان آورده است. بچه‌ها علف‌های هرز و تکه چوب‌ها را از وسط زمین جمع کرده‌اند، تا مادر برایشان غذا درست کند. تکه‌های چوب داخل اجاق گُر گرفته‌اند. حال مادر هم بی‌شباهت به چوب‌های سوخته نیست. ایستادن کنار آتش اجاق، آن هم در گرمای ۴٣‌درجه هوای این روزهای مشهد، طاقتش را تاب کرده است. سر‌و‌ته غذا را هول‌هولکی به هم می‌آورد، در حد سیر‌شدن شکم بچه‌ها.

ترس از سگ‌های ولگرد
زینب و معصومه از داخل چادر چشم به مادر دوخته‌اند، محمد، پدر بچه‌ها، هم مثل سرباز مُدام چهار طرف چادر رژه می‌رود. چند روز پیش، بچه‌ها از دیدن موش‌ صحرایی و عقرب در نزدیکی چادر ترسیده بودند. به قول خودش، چهار‌چشمی دور‌و‌بَر را می‌پاید تا حشره یا حیوانی، بلای جان بچه‌هایش نشود؛ مخصوصا شب‌ها که سر‌و‌کله شغال و سگ‌های ولگرد هم پیدا می‌شود و خواب را بر آن‌ها حرام می‌کنند.
پای بچه‌ها داخل خاک و خارهای بیابان ترک ‌خورده، تنشان هم بو گرفته است. مادر خانواده می‌گوید: با زندگی در چادر وسط این زمین خالی، دستشویی‌رفتن هم مشکل است؛ حمام کردن که بماند. برای یک لقمه نان هم مانده‌ایم. دیروز چیزی برای خوردن نداشتیم و بچه‌ها صبحانه نخوردند. زینب و معصومه کمی بزرگ‌تر‌ هستند و کمتر بهانه می‌گیرند، اما رضا شش‌سال بیشتر ندارد. نمی‌داند بی‌پولی یعنی چه. وسط بیابان هم دلش چیزهایی را می‌خواهد که دست دوستانش در کوچه و خیابان دیده است. غصه من از این‌هاست، نه از چرک‌های کف پاها و تنشان.

از همه بدتر گرسنگی و جای خواب است
همه‌ این‌ها یک طرف. گرمای هوای داخل چادر و زندگی در خاک‌و‌خل را هم می‌توانند تحمل کنند، اما گرسنگی و جای خواب است که پدر خانواده را کلافه کرده. با این وضعیت، چند شب می‌توانند در چادر زندگی کنند؟ این را محمد از خودش می‌پرسد. مکث می‌کند و دوباره خودش جواب می‌دهد: کجا برویم؟ با کدام پول و درآمد، خانه اجاره کنیم؟
محمد در این سال‌ها به هر جایی عقلش قد ‌داده، متوسل شده است، اما سهمش از زندگی در سن ۵۴سالگی، بیشتر از یک چادر برای سرپناه و مشتی خرت‌و‌پرت‌ از لوازم منزل نیست. سه‌بار در زندگی مهاجرت کرده است. دست آخر مشهد را انتخاب می‌کند که شنیده بود در این شهر هرطور باشد، شکم زن و بچه را می‌توان سیر کرد. تصوری که گویا اشتباه از کار درآمده است. چاله‌چوله‌های حاشیه‌نشینی در یک شهر بزرگ مثل مشهد، بیشتر از چیزی بود که محمد، پیه آن را به تنش مالیده بود. نه از کار خبری بود و نه از چرخش آسان گردونه زندگی؛ آن‌چنان‌که شاید فکرش را هم نمی‌کرد روزی صاحب‌خانه از بی‌پولی بیرونش کند و او جایی جز زمین‌های رهاشده و خرابه‌ها برای خواب نداشته باشد.

سراب مهاجرت
داستان مهاجرت محمد و مشکلات بعد از آن فقط مختص مشهد نبوده است. قبل از مشهد، تجربه تلخ مهاجرت به قم، استان مرکزی و مهاجرت به روستایی در همدان را دارد. او اصالتا همدانی است و در سال‌های جوانی، ابتدا در قم ساکن می‌‌شود. چرخ زندگی در این شهر نمی‌چرخد و راهی استان مرکزی می‌شود. زندگی در آنجا سخت‌تر از قبل می‌شود. بیماری هپاتیت سراغش می‌آید و توان کار‌کردنش را می‌گیرد. در همین استان، تحت پوشش کمیته امداد امام‌خمینی(ره) در‌می‌آید. با مستمری کمیته امداد، زندگی‌اش در استان مرکزی نمی‌چرخد؛ به‌همین‌دلیل راهی یکی از روستاهای دیار خودش، همدان، می‌شود. در آنجا دو فرزند دختر و یک پسرش را راهی خانه بخت می‌کند و سه فرزند دیگر می‌مانند که به‌همراه این بچه‌ها و امید به زندگی راحت‌تر راهی مشهد می‌شود.
خیابان طبرسی، از نقاط حاشیه شهر مشهد، محل زندگی محمد به‌همراه زن و سه فرزندش می‌شود. از همان ابتدا برای خرج هر چیزی درمی‌مانند. یک خیّر وضعیت زندگی آن‌ها را می‌بیند و قول پرداخت اجاره ماهیانه‌اش را می‌دهد. یکی‌دو سال با کمک آن فرد نیکوکار، سقفی برای زندگی دارند و پول یارانه هم به‌اندازه‌ای که زنده بمانند، شکمشان را سیر می‌کند.
اما یک روز، خّیر کمکش را قطع می‌کند. محمد می‌گوید: آن شخص خیرخواه به اندازه نیت و توان مالی‌اش به ما کمک کرد، اما بعد‌از قطع کمک او، خیّر دیگری پیدا نکردیم. اجاره‌خانه‌ام عقب افتاد و صاحب‌خانه هم که می‌دانست پول و درآمدی ندارم، اسباب و اثاثیه‌ام را بیرون ریخت. هیچ فامیل و کس‌و‌کاری در مشهد نداشتیم که حتی برای یک شب، میهمان آن‌ها شویم. این شد که راه دیگری جز چادر‌زدن در بیابان به فکرمان نرسید.

جارو برقی هم جزو آرزوهایم است
مادر خانواده، صحبت‌های همسرش را پی می‌گیرد: در این سال‌ها، همیشه نگران جای خواب و خورد و خوراک بوده‌ایم. همیشه داشتن خیلی چیزها برایمان آرزو بوده است. جارو‌برقی ندارم، یک ماشین لباس‌شویی قدیمی دارم که کار نمی‌کند و مدت‌هاست خراب شده است. حتی یخچالمان چندین‌سال است خراب شده و درش بسته نمی‌شود. همیشه یک دبه بزرگ پُر آب می‌کنم و پشت در یخچال می‌گذارم تا درش بسته بماند.
رضا‌کوچولو وسط حرف‌های مادر می‌پرد و می‌گوید: دبه آب بزرگ است و نمی‌توانم در یخچال را باز کنم.
صحبت به اینجا که می‌رسد از آرزوهای بچه‌ها هم می‌پرسم. زینب، بزرگ‌تر از همه بچه‌هاست. درس‌خواندن و کار‌‌کردن را دوست دارد تا مشکل خانواده‌اش را حل کند. معصومه دوست دارد خانه داشته باشند و در چادر زندگی نکنند. رضا کوچک‌تر است و دنیای کودکانه‌اش با آرزوی اسباب‌بازی‌هایی پُر است که هیچ‌کدام از آن‌ها را ندارد.

در جست‌وجوی نجات از بیابان
رد پای این خانواده را با کمک یکی از گروه‌های جهادی در حاشیه شهر مشهد می‌یابیم؛ کمی بعد از آنکه آن‌ها چادر‌خوابی محمد و خانواده‌اش را دیده‌اند و دنبال کمک برای نجات آن‌ها هستند. از کمیته امداد امام(ره) گرفته تا خیران و دیگر نهادهای اجتماعی مشهد را خبردار کرده‌اند تا برای کمک به این خانواده پنج‌نفره حاشیه‌نشین بشتابند.
همسایه‌های حوالی زمین خالی هم هر‌چند دستشان خیلی باز نیست، به‌اندازه وسعشان تاکنون حدود یک‌میلیون‌تومان برای این خانواده بی‌سرپناه کمک جمع کرده‌اند.
نماینده‌ کمیته امداد هم برای بازدید از وضعیت خانواده محمد آمده و قول کمک برای تأمین یک سرپناه را داده است. تأمین یک چهاردیواری، یا به‌صورت اجاره‌ای یا خرید آن برای این خانواده، قولی است که از‌سوی کمیته امداد امام‌خمینی(ره) مطرح شده، اما تا زمان محقق‌شدن این قول، وضعیت آن‌ها همچنان بلاتکلیف است.

انتقال خانواده بی‌سرپناه به حسینیه
قبل‌از انتشار گزارش، سه‌روز منتظر به‌سرانجام رسیدن قول‌های داده‌شده به این خانواده بی‌سرپناه بودیم تا اینکه از‌طریق گروه جهادی «مساکین الفاطمه(س)» با‌خبر شدیم آن‌ها به‌طور‌موقت به یک حسینیه منتقل شده‌اند.
این گروه جهادی به یک حسینیه شخصی درخواست داده بودند که چند‌روزی به این خانواده بی‌سرپناه، جای خواب و اسکان بدهند. صاحب حسینیه شرط کرده که محمد به همراه زن و بچه‌هایش فقط برای چند‌روز آنجا بمانند. روز گذشته تا محل این حسینیه رفتیم. درست چند چهارراه بالاتر از زمین خالی که محل چادرخوابی خانواده محمد بود. اسباب و اثاثیه را از بیابان به گوشه حسینیه آورده‌اند. بچه‌ها کنج حسینیه نشسته‌اند و منتظر شنیدن خبر هستند، خبری که آرزویشان را برآورده کند، آرزوی یک چهاردیواری. 
کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی