کد خبر : 84783
/ 08:16
گزارش تلخ شهرآرا از تشخیص نا درست یک پزشک که موجب فلج شدن بیمار برای همیشه شد

پشت پرده سهل انگاری آقای دکتر

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که یک درد قفسه سینه ساده، همسرم را زمین بزند. وقتی علی را به بیمارستان بردم به او آمپول دیکلوفناک تزریق کردند و قرار شد نوار قلب بگیرند. حالش بد شد و تأخیر در روند اقدامات درمانی‌اش موجب شد تا سلول‌های مغزی او از بین بروند.

پشت پرده سهل انگاری آقای دکتر

 مهدی قرآنی-شهرآراآنلاین،بعد از آن ماجرا علی به کلی فلج شد و زندگی نباتی پیدا کرد. طبق نظر کارشناسان سازمان نظام پزشکی و طی تحقیقات قضایی توسط بازپرس ملازمیان، پزشک اورژانس بیمارستانی که آن شب علی را ویزیت کرد، مقصر این اتفاقات شوم بود.

فرشته‌ای سوار بر تاکسی

زندگی آرامی داشتیم. علی با تاکسی کار می‌کرد و دخل و خرجمان تقریبا یکی بود. ثمره سال‌ها زندگی مشترکمان دو دختر به نام‌های سمیرا و صفورا بود. علی مرد کار بود و از یک جا نشستن بدش می‌آمد. او همیشه می‌گفت: «من برای خوشبختی تو و دخترانم تمام تلاشم را می‌کنم.» الحق والانصاف هم همین‌طور بود. از صبح زود تاکسی‌اش را روشن می‌کرد و به خیابان می‌رفت و برخی از اوقات تا نیمه‌های شب کار می‌کرد.

بعضی وقت‌ها که با خواهرانم در مورد زندگی‌مان حرف می‌زدم می‌گفتم همسر من فرشته‌ای است که هر روز سوار بر تاکسی می‌شود و برای خوشبختی ما عاشقانه کار می‌کند. وقتی به خانه می‌آمد با دخترها حسابی بازی می‌کرد و هیچ‌وقت خستگی کار او را از وظایفش غافل نمی‌کرد.

وقتی به خواستگاری‌ام آمد از صداقت و پشتکارش خوشم آمد و برایم اهمیت نداشت که راننده تاکسی است. علی روی پای خودش ایستاده بود و متکی به پول پدرش نبود.

درد قفسه سینه نیمه شب

همه‌چیز از آن شبی شروع شد که متوجه درد شدید در ناحیه قفسه سینه همسرم شدم. درد قفسه سینه‌اش به قدری بود که قادر به حرکت نبود، برای همین با اورژانس ١١۵تماس گرفتم و طولی نکشید که آن‌ها به خانه ما آمدند. علی درد می‌کشید، تکنسین‌های اورژانس او را معاینه کردند. بعد از مدت زمان کوتاهی مأموران اورژانس گفتند که باید سریع علی را به بیمارستان منتقل کنند. ترس عجیبی وجودم را فرا گرفته بود. سمیرا خواب بود و گریه‌های سودابه او را از خواب بیدار کرد. با خواهرم تماس گرفتم و از او خواستم تا به خانه ما بیاید و دخترها را نگه دارد. با آمبولانس به یکی از بیمارستان‌های مشهد رفتیم. در راه به علی گفتم: ‌«‌نگران نباش چیزی نیست. این دکترها دردها را بزرگ می‌کنند. دیشب بدخوراکی کردی و فکر کنم ترش کرده باشی.» با این حرف‌ها قصد داشتم علی را دلداری بدهم چون او خودش را باخته بود. صورتش سفید بود و پیشانی‌اش مدام عرق می‌کرد. آمبولانس پس از مدت کوتاهی آژیر‌کشان به بیمارستان رسید و عوامل اورژانس علی را به داخل بردند.

تزریق دیکلوفناک

آن شب پزشک کشیک اورژانس بیمارستان، علی را معاینه کرد دستور داد تا نوار قلب از او بگیرند. نوار قلب گرفته شد و پس از آن دکتر ‌دستور داد تا یک آمپول دیکلوفناک به علی تزریق کنند. پس از تزریق آمپول طبق دستور دکتر قرار شد تا دو ساعت در سالن انتظار بمانیم و پس از آن از علی نوار قلب دیگری بگیرند.

علی کنارم نشسته بود، دستش را بر روی سینه‌اش گذاشت و گفت: «اسماء سینه‌ام خیلی درد می‌کند. نمی‌توانم نفس بکشم.» بلافاصله به اتاق پرستاران رفتم و موضوع را با آن‌ها در میان گذاشتم اما کسی به درخواستم توجه نکرد. به طرف علی رفتم. نفس‌کشیدنش توأم با خس‌خس بود. صدایم را نمی‌شنید و دست و پایش لمس شده بود. داد و فریادهایم کادر درمانی اورژانس را به طرف ما کشاند.

به دلیل پر بودن اتاق آی.سی.یو علی را به اتاق سی.سی.یو بردند. آنجا بود که متوجه شدم علی سکته کرده و به دلیل تأخیر در اقدامات پزشکی سلول‌های مغزی‌اش را از دست داده است.

علی در اتاق احیا

پزشکان و پرستاران زیادی دورش ریخته بودند. علی هیچ واکنشی نداشت. ابتدا فکر کردم تمام کرده است. نمی‌دانستم چه کاری باید بکنم. همه چیز در یک چشم به‌هم‌زدن اتفاق افتاد. بهتم زده بود. با مادرم تماس گرفتم و به محضی که صدایش را شنیدم زیر گریه زدم. از مادر و پدرم خواستم تا خود را به بیمارستان برسانند. علی سه شبانه روز در سی.سی.یو بود و پس از آن به مدت ١۵روز در آی.سی.یو بیمارستان بستری شد. پرستاران غذا را از طریق لوله‌ای که از بینی وارد معده‌اش کرده بودند به وسیله یک آمپول بزرگ به او می‌دادند. برای تنفسش هم لوله‌ای از ناحیه گلو وارد بدنش کرده بودند. ٢٠روز از آخرین دیدار من و علی می‌گذشت. او نیمه‌جان بر روی تخت بیمارستان بود و من هر روز او را از پشت شیشه نگاه می‌کردم. سمیرا و صفورا مدام بهانه علی را می‌گرفتند. یک چشمم اشک بود و یک چشمم خون.

دیگر نمی‌خواستم علی در این بیمارستان باشد برای همین او را به بیمارستان دیگری در مشهد انتقال دادیم. علی در این مدت به دلیل بی‌حرکت‌بودن اندام‌ها زخم بستر گرفت. هر بار که پرستاران برای شست‌‌وشو و تعویض پانسمانش می‌آمدند انگار می‌خواستند تکه‌ای از بدن مرا جدا کنند. با کسی حرف نمی‌زدم و تا فرصتی پیدا می‌کردم به نماز‌خانه بیمارستان می‌رفتم و مشغول راز و نیاز با خدا می‌شدم.

دخترانم روز به روز آب می‌شدند

بالاخره بعد از شش‌ماه علی را با همان حالت‌هایی که داشت به خانه آوردیم. او به کلی فلج شده بود و حتی نمی‌توانست حرف بزند یا بخندد. هیچ واکنشی به دیگران نیز نشان نمی‌داد. کار هر روزم شده بود پرستاری از علی. برادر علی دنبال کارهای بیمه از کارافتادگی او را گرفت و مقرر شد ماهیانه حدود ٧٠٠هزار تومان به ما بدهند، اما این مبلغ نه کفاف دوره درمان علی را می‌داد و نه می‌توانست هزینه‌های جاری زندگی‌مان را تأمین کند.

سمیرا و صفورا با دیدن پدرشان روز به روز آب می‌شدند. صفورا که هشت سال دارد مدام به من می‌گوید: «مادر پس کی دوباره پدر بلند می‌شود و با من و سمیرا بازی می‌کند.»

محکومیت پزشک به پرداخت دو برابر دیه

با کمک برادرم و برادر علی از پزشک بیمارستان به دلیل تشخیص نادرست بیماری همسرم شکایت کردم و پرونده برای بررسی‌های اولیه در اختیار سازمان نظام پزشکی مشهد قرار گرفت و پس از اتمام دوره تحقیقاتی، این پزشک مقصر شناخته شد. پرونده علی پس از صدور رأی بدوی و رد مستندات دکتر به دادسرا ارجاع داده شد و نزد بازپرس ملازمیان، قاضی ویژه رسیدگی به تخلفات پزشکی قرار گرفت.

پیگیری‌های قضایی ادامه داشت، یک روز من و یک روز پزشک به دادسرا احضار می‌شدیم و هر دو مستنداتمان را در اختیار قاضی ملازمیان می‌گذاشتیم تا اینکه پس از سپری‌شدن دو ماه تحقیقات در دادسرا کیفرخواست پرونده تحت عنوان قصور پزشکی صادر و پرونده برای رأی نهایی به دادگاه کیفری ٢ ارسال شد.

با وجود اینکه آقای دکتر هم مستندات خود را در دادگاه ارائه کرده بود، اما طبق مستندات و ادله موجود و نظر کارشناسان، سازمان نظام پزشکی قصور وی را محرز دانستند و طبق رأی نهایی آقای دکتر به دلیل ایراد صدمات بدنی به همسرم از جمله زوال کامل عقل، اختلال در کنترل ادرار و مدفوع، فلج اندام‌های فوقانی و تحتانی، اختلال بلع، زخم بستر و تعبیه لوله فرعی تنفسی به پرداخت بیش از دو برابر دیه کامل محکوم شد.

تاکسی علی را به یک راننده جوان داده‌ام تا با آن کار کند. خدا را شکر اموراتمان می‌گذرد. اما خانه‌مان دیگر آن نشاط سابق را ندارد. البته من هم دیگر آن اعصاب قدیم را ندارم و با کوچک‌ترین جرقه‌ای گر می‌گیرم. دخترانم گوشه‌گیر شده‌اند و هر روز آب شدنشان را می‌بینم، نمی‌دانم این صدمات را چطور باید جبران کنیم. از بیمارستان متنفرم و همیشه دعا می‌کنم که اگر روزی مرگم فرا رسید خدا تب دهد و بعد از آن هم مرگ و کارم به بیمارستان نکشد.

 

 
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی