کد خبر : 85001
/ 10:25
از محمدصلاح بی‌پولِ روزه‌دار تا دیدن فوتبال توی گوشی

دغدغه‌های سرگذری

گُلّه به گُلّه و جابه‌جا جلوی بوستان وفا و دور میدان سلمان ایستاده‌اند. پاتوق مشهدی‌ها و بعد تربت‌جامی‌ها و بعد شاید پیرمردها و آخر هم افغانی‌ها.

دغدغه‌های سرگذری

سیده نعیمه زینبی-شهرآراآنلاین، گُلّه به گُلّه و جابه‌جا جلوی بوستان وفا و دور میدان سلمان ایستاده‌اند. پاتوق مشهدی‌ها و بعد تربت‌جامی‌ها و بعد شاید پیرمردها و آخر هم افغانی‌ها. بعضی با ابزار کارند و بعضی با لباس کار. با یک ساک کهنه و شاید یک بیل و کلنگ! اینجا هم نقاش است، هم گچکار، هم جوشکار، هم ایزوگام کار. می‌شود یک ساختمان را با کمک همه این‌ها تمام کرد. وجه مشترک همه‌شان انتظار است. کارشان معلوم نمی‌کند. یک هفته سرکارند و 10روز بیکاری می‌کشند. انگار توکلشان تمام‌نشدنی است که هر روز به امید خدا و قوت بازویشان اینجا چشم‌انتظار می‌ایستند و مأیوس نمی‌شوند و می‌گویند: روزی را خدا می‌دهد.

از دل وجان کار می‌کنم

از هُرمِ آفتاب نیم‌روز تیر‌ماه به سایه درخت پناه برده ‌و روی پیاده‌روهای سنگی جلوی بوستان وفا نشسته است. قبلا برای یک پیمانکار کار می‌کرده، ولی چند روزی بیکار است و سر‌گذر می‌نشیند تا از بیهودگی روزهایش نانی برای اهل و عیالش فراهم کند. علی می‌گوید: «ما اینجا نشسته‌ایم تا اگر کسی آمد، صحبت کرد و باهاش کنار آمدیم، برویم سر‌کار.» چک وچانه‌هایش را همین اول کار می‌زند. مهاجر افغان است و از کشاورزی گرفته تا بنایی همه کاری از دستش بر می‌آید. می‌گوید: «برای صاحب‌کارم از دل و جان کار می‌کنم. جوشکاری، بنایی، تیغه‌چینی، گچکاری. کارهای سختی است و من انجام می‌دهم.» متولد 68 است، و چهره‌اش بیشتر نشان می‌دهد.

افغانستان امنیت ندارد

یکی از رفقایش از راه می‌رسد تا بداند این غریبه به رفیقش چه می‌گوید. از موهای بور و چشم‌های رنگی‌ امید معلوم نیست که مهاجر است. سه‌سال‌و‌نیم است که به ایران آمده‌ است و سرگذر می‌ایستد. زن و بچه‌اش آن‌طرف مرز در ناامنی افغانستان چشمشان به راه مرد خانواده است تا لقمه‌نانی سر‌سفره‌شان بگذارد. می‌گوید: «افغانستان کار هم باشد امنیت نیست.» علی می‌گوید: «پول‌دار توی افغانستان سرمایه‌گذاری نمی‌کند. از این طرف دولت، از آن طرف طالبان، از آن طرف دزد، می‌ترسد پولش را از دست بدهد، می‌رود خارج از کشور.» امید پنج‌شش روزی هست که سر‌کار نرفته است. سر میدان حر در ساختمان نیمه‌کاره‌ای با چند نفر از دوستانش زندگی می‌کنند. هم مراقب ساختمان‌اند و هم خودشان را از بی‌سقفی نجات داده‌اند.

شکم گشنه دنبال تفریح نیست

از تفریح که می‌پرسم داغ دل امید تازه می‌شود. با صدای کشیده می‌گوید: نه بابا، پول خرجی نیست پول تفریح کجا بود. آن‌ها شاید بیشتر از ما باید غصه گرانی دلار را بخورند. پول زحمت‌کشی‌شان تا از ایران به افغانستان برسد ارزشش نصف شده است. فوتبال هم نگاه می‌کنند. علی با تعصب خاصی می‌گوید: خدا وکیلی آن شب ایران بازی داشت آن‌قدر جیغ کشیدیم که گلویمان بسته شد. امشب هم دارد. امید ادامه می‌دهد: «تفریحی نداریم. کارگر چه تفریحی دارد. یک سر شکمش گشنه یک سر شکمش سیره.» علی تفسیر می‌کند: «شکم گشنه دنبال تفریح نیست.» امید هم با همان لهجه غلیظ افغانی‌اش می‌گوید: جوش می‌زنیم، امروز بیکار شدیم.

از حالمان خبر بشوی...

کارگر افغانی دیگری که دوازده‌سالی هست اینجا می‌ایستد، می‌گوید: «ما هر کاری می‌کنیم. همه‌اش پر از خطر است.»‌ رفتن به عمق 50متری زمین که هر لحظه بیم فرو‌ریختن دیواره است برای یک لقمه نان، کار هرکسی نیست. یک هفته بیکار است. گاهی تا شب اینجاست تا کار گیرش بیاید. زن و پنج فرزندش افغانستان‌اند و به قول خودش گرسنه‌اند و منتظر تا پولی برایشان بفرستد. با لهجه خودش می‌گوید: «از حالمان خبر بشوی دلت می‌ترکد. زندگی ما زندگی نیست.» علی از سختی کارش می‌گوید:‌ «آسفالت بِکَن، بتن بِکَن، تخریب کُن. کارهای سنگین با مزد کم.» افغانستانی‌ها بلند می‌شوند، بروند. علی می‌گوید: «هر روز می‌آیم کار نباشد می‌روم.» موتورش را سوار می‌شود و خداحافظ.

اسم ندارم

اسمش را نمی‌گوید و ادامه می‌دهد: «از زمانی که رضا شهر کوره‌پزخانه بوده و هیچ‌کدام دنیا نیامده بودند، من اینجا بودم.» وقتی به جای این ساختمان‌های بلند کوره‌های گچ بوده و با گاری اسبی آب می‌آوردند. از بچگی کارگری کرده است، می‌گوید: «کار نیست، اگر کار باشد فرقی نمی‌کند سرکدام گذر بایستی. این چند سال بدتر هم شده است.» با دست‌های پینه‌بسته و صورت آفتاب‌سوخته، دو چیز را بد می‌داند: «زندگی مردم را غارت کنی یا کنار خیابان زورگیری کنی.» نان حلال کارگری را بهتر از هرچه می‌داند. اوضاع که بهتر بود آشنایانش او را سرکار می‌بردند ولی حالا خودشان هم بیکارند و او هر روز با پسرش سر‌گذر می‌ایستد تا شاید به خاطر قوت بازوی پسر و تجربه پدر کاری به تورشان بخورد.

معمارم

سر‌و رو سپید دیگری‌ از معماران قدیم است ولی او هم گذرش به اینجا افتاده است. رفیقش می‌گوید: «20سال است او را می‌شناسم. نان حلال سر‌سفره زن و بچه اش گذاشته.» زمان انقلاب در کارمندان دوم معمار دو تا مدرسه بود. در آن شلوغی انقلاب یک سال از جیبش پول نگهبانی می‌دهد تا مصالح و صدها تُن آهن‌آلات مدرسه(در کمیابی آهن) را حراست کند تا سرقت نرود. در 67 سالگی هنوز سر‌گذر می‌ایستد، ولی چه کسی به جای یک جوان او را سرکار می‌برد؟ می‌گوید: «از پارسال دو‌ماه ‌هم سر‌کار نبوده‌ام» ولی کاری جز صبر از دستش برنمی‌آید. امیدش به همین جاست که شاید یک‌بار هم نوبت به او برسد.

به دردم دچار نشوی

حالا چند نفری دورم را گرفته‌اند. صدای همه‌شان در‌می‌آید: «چکار کنیم پس؟کار و سرمایه‌ای نداریم. انگار همه دل‌خوشی‌شان همین است که بیایند سر این خیابان بایستند تا بر حسب اتفاق سر کار بروند و من مانده‌ام در میان این همه نداشتن و ندانستن چطور دوام می‌آورند. مرد گمنام حوصله‌اش از این همه سردرگمی سر‌آمده. دلش نمی‌خواهد آینده سه‌دختر و تنها پسرش مثل خودش با نداری گره بخورد. ولی می‌گوید: «سنم بالا رفته و کار دیگری از دستم بر‌نمی‌آید. درآمد دیگری ندارم ولی علاجی هم نیست.» حسرت به دل مانده که بتواند با خانواده‌اش یک مسافرت برود ولی نگاهی به دستان زمخت زخم خورده‌اش می‌اندازد و ادامه می‌دهد: «پیش زن و بچه‌مان شرمنده‌ایم. اما پیش خدا شرمنده نیستیم دعا می‌کنیم خدا هیچ‌کس را به این درد دچار نکند.»

خودت بیکار نشوی

از دستمزدهای کارگری‌شان می‌پرسم. که یکی از پشت سر می‌گوید: «50تومان خودش چیزی نیست. یک حلب روغن 30هزارتومان، یک بسته چای 20هزار تومان، یک کیسه برنج 50هزار تومان. ولی همان 50هزارتومان را هم به ما نمی‌دهند و سر همان هم چانه می‌زنند.» آن یکی که اسمش را نمی‌گوید، یکریز تکرار می‌کند: «به گوش مسئولان برسانید»‌ پیرمرد دیگر می‌گوید: «این‌ها را بنویسد خودش هم از کار بیکار می‌شود. نباید بگوید.» با هم بحث می‌کنند که یک پراید جلوتر توقف می‌کند و کارگرها با عجله به سراغش می‌روند. انگار برد با کسی است که زودتر برسد.

عکس نگیر

از اینکه نمی‌گذارند از آن‌ها عکس بگیریم می‌پرسم. پیرمرد می‌گوید: «مثل دخترم هستی و باهات درد‌دل کردم. دلمان نمی‌خواهد عکسمان را بیندازی در روزنامه تا آشنایان بگویند سر میدان ایستاده و می‌دود دنبال کار.» یکی‌شان می‌گوید: «دوربینت را بگو وقتی بیاید که می‌خواهم سیمان 50کیلو را با قَرقَر پنج طبقه بکشم بالا. کف دستم را نگاه کن آبله بسته است.» دیگری می‌گوید: «زن و بچه‌مان‌ ما را در این رنج ببینند ناراحت می‌شوند.» و دیگری می‌گوید: «من از بدبختی از پایین شهر می‌آیم اینجا که آشنایی من را نبیند. عکسم را بیندازی توی روزنامه که چه بشود.» مرد که از نیشابور آمده، می‌گوید: «برو خانه‌تان اینجا گرما می‎خوری، دردی هم دوا نمی‌شود.»

گفت: نجسی

مرد نیشابوری از مصاحبه با ما فراری است اما بحث احترام که می‌شود سکوتش را می‌شکند: «بیشترشان به چشم حقارت به کارگر نگاه می‌کنند. ما سطح پایین هستیم و فقط می‌خواهند کارشان راه بیفتد.» پیرمرد می‌گوید: «کارگرهای سر‌گذر بی‌فرهنگ نیستند. بعضی با ما جوری برخورد می‌کنند انگار برده هستیم.» مرد نیشابوری هم به درخت تکیه می‌دهد و با همان دل‌خوری می‌گوید: «اکثرشان فکر می‌کنند کارگر را خریده‌اند. هر‌کسی نگاه کنی خانواده دارد و پیش خانواده‌اش احترام دارد.» پیرمرد انگار جواب او را می‌دهد: «خدا این طوری نگاه نمی‌کند، یک‌سان نگاه می‌کند.» معمار هم می‌گوید: «کسی که کارگر می‌برد اگر خدا ترس نباشد می‌خواهد تا وقتی که جان داری و نفس داری برایش کار کنی. من جایی کار کردم که یک لیوان نداد به من، گفت نجسی و لیوانم نجس می‌شود.» نیشابوری هم دنباله حرف او را می‌گیرد: «حق کارگر را می‌خورند و می‌گویند برو شکایت کن. کی می‌خواهد برود حق ما را بگیرد.»

دردشان هم بی‌کاری است، هم بی‌انصافی

«ببین جوان چه طور دنبال کار می‌دود.» نگاه می‌کنم که‌ ناامید برمی‌گردد. دردشان هم بیکاری است و هم بی‌انصافی. هر کارگری از حقش بگذرد و ارزان‌تر بگوید او را می‌برند. مرد با لنگ ریز پایش به طرف ماشینی که جلوتر توقف کرده می‌دود. همه خم شده‌اند و سرشان را از شیشه داخل ماشین برده‌اند و چانه‌زنی می‌کنند. یکی یکی ناامید می‌شوند و برمی‌گردند. آخرین نفری که دست از صحبت می‌کشد، می‌گوید: «صرف نمی‌کند. وسایل را هم باید خودمان ببریم و آخر 20تومان بیشتر نمی‌دهد.» از چانه‌زنی با مرد که فارغ می‌شوند به سمت من می‌آیند. همه‌شان تربت‌جامی هستند. انگار اینجا پاتوق تربت‌جامی‌های سرگذر است. دوره‌ام کرده‌اند و هر‌کدام حرفی می‌زنند. گاهی گوینده معلوم نیست و فقط صداست که به من ‌می‌رسد. حالا دیگر همه‌چیز به شوخی می‌گیرند محمد‌جواد می‌خندد: «از وقتی دنیا آمدیم ما را آورده‌اند سرگذر» ‌«چند سال است» «پنج شش سال» و دوستش می‌گوید: «از سربازی به خاطر گذر فرار کرد» همه می‌خندند. یکی دیگر می‌گوید: «6-5 سال ‌قبل بچه بوده. الان بزرگ شده آمده است سر‌گذر.»

118666.jpg

کار نیست

یکی به شوخی می‌گوید: «خانم خبرنگار کاری برای ما می‌کند؟». می‌گویم: «می‌نویسم تا مسئولان بخوانند.» یکی می‌گوید: «مسئولان همه...» از مرکز ساماندهی می‌پرسم. انگار اسمشان هر جای دنیا که ثبت نباشد، دو جا هست. یکی روی در و دیوار میدان و دیگری در مرکز ساماندهی. عبدالاحد معترضانه می‌گوید: «من روی دیوار اسم ‌راننوشتم.» محمد‌جواد می‌خندد و می‌گوید: «من اسمت را نوشتم.» می‌خندند: «تو مرکز ساماندهی اسم نوشتیم یک کیک و آبمیوه به ما دادند تا دلمان خوش باشد.» عبدالاحد می‌گوید: «بروی آنجا اسم بنویسی هر روز سه‌هزار تومان بدهی آخرش چه می‌شود؟کار نیست.» می‌پرسم: «از شما پول گرفته اند؟» جواب می‌دهند: «هنوز نگرفته‌اند ولی حتما بعد از افتتاح می‌گیرند.» ‌دیگری می‌گوید: «کار که نباشد می‌خواهند چه کار کنند؟ ساخت وساز نیست. مشکل بیکاری است.» یکی دیگر معتقد است «از همین جا راحت‌تر سر‌کار می‌رویم.»

اهل کاریم

می‌پرسم: «مهاجری؟» می‌گوید: «از تربت‌جامم.» اهل وعیالش را گذاشته شهرش و یک تنه به جنگ با بیکاری آمده است. افغانی یا ایرانی فرقی ندارد، تنها جایی که پناهگاهشان می‌شود اتاق نگهبانی ساختمان‌های نیمه‌ساز اطراف است. او هم دلش برای دو تا بچه‌اش تنگ می‌شود ولی از پس اجاره خانه مشهد برنمی‌آید و تربت هم کاری نیست. می‌گوید: «درخرج خودم مانده‌ام الان.» از اول عمر کارگری کرده است، می‌گوید: «تا آخر عمر کارگری باید بکنم.» شغل اصلی‌اش برق‌کاری است ولی می‌گوید: «کو کار؟ جنس‌ها ساعت می‌زنند.کار باشد اهل کاریم ولی نیست. شکم گشنه دین و ایمان نمی‌شناسد.» مدت‌هاست از درد شانه و گردن بی‌تاب است ولی پولش به نسخه دکتر نمی‌رسد. هر دو‌سه هفته‌ای یک‌بار برمی‌گردد پیش خانواده‌اش تا پسر 9ساله و دختر 9ماهه‌اش را ببیند. دلش می‌خواست می‌توانست شغلی دیگر داشته باشد تا کنار خانواده‌اش باشد. روزها سر‌گذر است وشب‌ها 8 تا12 شب هم با ساعتی پنج‌تومان پیک موتوری است تا آخر ماه بتواند با همان پول سری به خانواده‌اش بزند .حتی جمعه‌ها هم‌ بی‌خیال سر‌گذر نمی‌شود.

نه کارگری، نه حمالی

می‌گویند: «کارها را افغانی‌ها خراب کرده اند.» و دیگری طنازی می‌کند: «آن‌ها هم پنج‌کیلومتر آن طرف ما هستند.» عبدالاحد دو برادر نوجوانش را از مدرسه گرفته تا بتواند خرج خانواده هفت نفره‌اش را ‌در‌بیاورد. پدرش هم همین جا دیسک کمرش عود می‌کند و خانه‌نشین می‌شود. می‌گوید: «کارگری همین است. پهلوی چربی نداریم. فردا بچه‌های من هم کارشان همین است.» 23‌‌سال بیشتر ندارد ولی بزرگ‌تر یک خانواده هفت‌نفره است و باید شب‌به‌شب پول برای خانه بفرستد. یکی از برادرها امروز سر‌کار رفته و عبدالاحد حساب می‌کند امروز 40تومان دارد. یکی از کارگرهای مشهدی که حالا قاطی این جمع شده می‌گوید: «دو‌سه‌سالی است که اوضاع همین است. نه بنایی هست نه حمالی!» او هم مدرک برق‌صنعتی و آرایشگری دارد.

جمعه مثل شنبه

این جوانان باصفا از بیکاری شهر کوچکشان به بزرگی مشهد پناه آورده‌اند تا شاید بتوانند سفره خالی‌شان را پر کنند. حمید را به من نشان می‌دهند که با چهار برادرش سر‌گذر می‌ایستند. الان دو نفرشان طرقبه سرکارند. دو نفرشان رفتند شهرشان و این یکی همچنان منتظر کار است. هر‌چند هفته یک‌بار که جیبشان پر باشد به زن و بچه سری می‌زنند و باز برمی‌گردند به غربت این شهر و در یکی از ساختمان‌های نیمه‌کاره ساکن می‌شوند. بیشتر ساختمان‌های نیمه‌سازِ اقامت هم همین اطراف است. یکی سمت قاسم‌آباد. یکی ساختمانی در جام‌عسل. یکی هفت‌تیر هر چهار پنج نفری توی یک اتاقک. اتاقکی که فقط سقف دارد. خبری از رفاه و حمام نیست. تفریح با آن‌ها غریبه است. عبدالاحد می‌گوید: «تفریحی نداریم. دور همیم. روزهای جمعه هم هستیم. برای آدم کارگر، جمعه و شنبه ندارد. کارگری ننگ نیست. زن و بچه نان می‌خواهند.» تفریحشان همین خنده‌هایی است که گاهی روی لبشان می‌آید تا از گرفتاری یادشان برود. سرخوشی‌شان را از گرفتاری می‌دانند

نامزدهای4ساله

محمد‌جواد که ‌شوخ طبعی‌اش بیشتر از بقیه است، می‌گوید: «من چهارسال است نامزد دارم. باجناقش را هم نشان می‌دهد که آن طرف‌تر ایستاده «این هم چهارسال است نامزد دارد.» باجناقش از آن طرف می‌گوید: «من باجناق تو نیستم» و بقیه می‌خندند. عبدالاحد با ما حرف می‌زند اما نگاهش ماشینی را دنبال می‌کند که ایستاده و می‌گوید: «اینجا هرکس زبان داشته باشد سر‌کار می‌رود. اینجا باید بدوی دنبال ماشین. همین است که شما اینجایید وگرنه امان نمی‌دادم.» محمد‌جواد با افسوس می‌گوید: «نجیب تا خرداد‌96 دنبال ماشین‌ها بدو بدو می‌کرد ولی حالا زیرخاک است.» اسم خیلی‌هایشان دور و بر این میدان هست. حتی نجیب.

محمد‌صلاح سرگذر

گاهی که خسته می‌شوند و گرمای هوا اذیتشان می‌کند به سایه‌های درختان و خنکی چمن‌های بوستان وفا پناهنده می‌شوند.اما قبل از اینکه خستگی بگیرند مأمور بوستان آن‌ها را بلند می‌کند. یکی‌شان می‌گوید: «گاهی عمدا چمن‌ها را خیس می‌کنند تا ما را اذیت کنند.» آن‌ها که در این دنیا دستشان به هیچ جایی بند نیست گاهی فقط آزار نصیبشان می‌شود تا گله کنند. گاهی افرادی صندوق عقب ‌ماشین را بالا می‌زنند تا کارگرها دورشان جمع شوند و بعد گازش را می‌گیرند و می‌روند تا بخندند. عبدالاحد می‌گوید: «دیروز یک نفر اینجا ایستاد و اشاره کرد و دنبالش دویدم. رفت جلوتر ایستاد و خندید. کارگرها را سرکار می‌گذارند و می‌خندند.». دل‌خورند. انگار خیلی پیش می‌آید که آدم‌های شکم سیر برایشان زحمت ایجاد کنند. گاهی هم سد معبر اذیتشان می‌کند و بهانه‌گیری می‌کند. بارها بچه‌های سد‌معبر با آن‌ها درگیر شده‌ و به آن‌ها توهین کرده‌اند. عبدالاحد می‌گوید: «یک‌بار برای مأموران سد‌معبر چای بردم. قبول نکرد و گفت من از دست تو چیزی نمی‌گیرم.» حرفی که هنوز از آن دل‌خور است. می‌گوید: «یک‌بار دیگر یک نفر آمد گفت: «از شما تربت‌جامی‌ها می‌توانم 80نفر ببرم افغانستان رها کنم. اما کارگر نمی‌تواند بگوید تو.» سر بی‌دغدغه‌ای ندارند که اینجا ایستاده‌اند و آفتاب می‌خورند. عبدالاحد توی آفتاب داغ ماه مبارک با زبان روزه‌ دور میدان می‌ایستاده است که دیگران به شوخی به او می‌گویند: «این محمد‌صلاح ماست.»

ما خودمان ناموس داریم

گاهی هم اهالی محل برایشان استشهاد درست می‌کنند تا از آنجا جمعشان کنند ولی شاید آن‌ها به این فکر نمی‌کنند که این کارگرها اگر جایی را داشتند و دستشان به جایی بند بود رنج دوری از عزیزان و این سختی‌ها را تحمل نمی‌کردند. محمد‌جواد می‌گوید: «هرکسی اینجا هست به دنبال بدبختی و کار است. از دل‌خوشش اینجا نیست که بخواهد به دنبال ناموس کسی باشد یا به کسی حرفی بزند.» عبدالاحد هم ادامه می‌دهد: «ما اینجا مدام دنبال این ماشین و آن ماشینیم. کی وقت داریم برای کسی مزاحمت ایجاد کنیم.» با تمام آزارها و نامهربانی‌ها که می‌بینند باز هم دل به کارهای نصفه‌نیمه همین جا خوش کرده‌اند. گاهی هم همسایه‌ها برایشان نذری می‌آورند و مهربانی‌ را در دو فلاسک چای یا چند پرس غذا جا می‌دهند و آن را بذل کارگران می‌کنند.

دل‌خوش به فوتبال

جیبشان به بی‌پولی عادت دارد. چه وقتی که سرکار می‌روند که باید هرچه هست را راهی شهرشان کنند و چه وقتی که بیکارند. محمد‌جواد می‌گوید:« بارها شده پیاده از نگهبانی بیایم. یکی می‌گوید: دو تاعابربانکم خالی است و پنج تومان ته جیبم دارم.» آن‌ها هم مثل بقیه بوی بهبود از اوضاع کار نمی‌شنوند و در این اوضاع ناهنجار اقتصادی ترجیح می‌دهند به دامان پرشور فوتبال پناه بیاورند. همه‌شان اهل فوتبال‌اند . اگرچه عبدالاحد می‌گوید: فوتبال برای ما آب و نان نمی‌شود اما خودش هم دنبال می‌کند. سرنگهبانی تلویزیون ندارند. ولی شده حتی با اینترنت ‌و در صفحه گوشی از فوتبال غافل نمی‌شوند. همه‌شان هم طرف‌دار سردار آزمون هستند. عبدالاحد می‌گوید: « از خودمان است. از ما ‌کسی به جایی نمی‌رسد. فقط می‌توانیم کارگری کنیم. او برای ما یک افتخار است.»

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی