کد خبر : 85005
/ 10:36
ساکن محله فرهنگیان از ارادتش به شمس‌الشموس(ع) می‌گوید

نامی که زمزمه‌اش آرامش‌بخش قلب است

صبح زود به خنکای پارکی در خیابان فلاحی پناه آورده است. با کلاه، عصا و کمری کمی خمیده، تنها روی نیمکت نشسته است و منتظر سایر دوستانش است تا باهم قدمی بزنند و خاطراتشان را مرور کنند.

نامی که زمزمه‌اش آرامش‌بخش قلب است

صدر-شهرآراآنلاین، صبح زود به خنکای پارکی در خیابان فلاحی پناه آورده است. با کلاه، عصا و کمری کمی خمیده، تنها روی نیمکت نشسته است و منتظر سایر دوستانش است تا باهم قدمی بزنند و خاطراتشان را مرور کنند. دهه کرامت است و امکان ندارد آدمی با این سن‌وسال را ببینی که به امام‌هشتم(ع) عشق نداشته باشد. پای صحبت امثال قربانعلی دهقان که بنشینی، کلی خاطره جذاب از مشهد قدیم و حرم امام‌رضا(ع) می‌شنوی. قربانعلی دهقان 83سال دارد. اصلیتش نیشابوری است و متولد روستای عصمت‌آباد این شهر. خودش می‌گوید که 43سال پیش به مشهد آمده است. از این مدت، 33سالش را نزدیک حرم آقا بوده و تقریبا هر روز پیاده به حرم رفته است. معتقد است: «اگر هر روز هم به زیارت بروی، باز آقا باید بطلبدت تا فردایش هم بتوانی به زیارت نائل شوی.» کلام شیرینش باعث شد که لحظاتی را کنارش بنشینیم و از خاطراتش بشنویم.

33سال زیارت

او پنج پسر و پنج دختر دارد که از آن‌ها صاحب 68نوه، نتیجه و نبیره شده است. این همه بچه را در خانه‌ای نزدیک به فلکه برق، بزرگ کرده و سروسامان داده است و حالا بچه‎ها که در مناطق وکیل‌آباد و قاسم‌آباد ساکن هستند، پدر و مادر را به خودشان نزدیک کرده‌اند، با این وجود آقای دهقان دلش می‌خواهد هر روز حرمش را برود تا دلش آرام گیرد. او الان مجبور است به‌خاطر دور بودن مسیر، هفته‌ای یک یا دوبار با اتوبوس به زیارت برود. می‌گوید: «امام‌رضا(ع)، امام ماست، دین و دنیای ماست و جان ماست.» اشک در چشمانش حلقه می‌زند و ادامه می‌دهد: «همیشه به‌خاطر اینکه سایه لطف حضرت بالای سرم بوده است، نماز شکر می‌خواندم. چند وقت پیش عمل دیسک کمر داشتم و الان به‌خاطر دیسک کمرم، کمتر نماز شکر می‌خوانم، با این حال همیشه در پناه ائمه معصوم(ع) هستم و خدا را شاکرم.»

زیارت با ماشین باری

«از همان بچگی ارادت خاصی به امام‌رضا(ع) داشتم و هر وقت پدر و مادرم به حرم می‌رفتند، مرا هم با خود می‌بردند. یادم هست یک‌بار با ماشین باری از روستا به‌سمت مشهد آمدیم. در قسمت بار کامیون، کلی زن و مرد با بقچه و باروبندیل نشسته بودند و از اینکه به زیارت می‌رفتند، خوشحال بودند. آن زمان‌ها نه صحبتی از صندلی و کولر بود و نه هتل بلکه مردم فقط به نیت زیارت، دل به جاده می‌زدند. در همان سفر، بین راه ماشین خراب شد و ما یک شبانه‌روز در جاده ماندیم تااینکه ماشین دیگری پیدا شد و ما را به حرم رساند.»

آقای دهقان بعد از بیان این خاطره، ماجرایی را نقل می‌کند که بسیاری دیگر هم هرکدام از منظر خود آن را بازگو کرده‌اند؛ خاطره شتر پناهنده. او می‌گوید: «بهمن ماهی قبل از انقلاب بود که همراه برادرم با موتور به مشهد آمده بودیم. حرم بودم که شتری از سمت پایین‌خیابان وارد حرم شد و پشت پنجره فولاد زانو زد. من از دور شتر را می‌دیدم. مردم می‌گفتند شتر اشک می‌ریخته است. آن موقع صاحبش با خدام رسید و او را سوار بر وانت آبی‌رنگی کردند و بردند. بعدها شنیدم صاحبش از ذبحش گذشته و شتر را به مزرعه آستان قدس برده است.»

حلیم نیشابوری، نذر آقا

آقای دهقان از آیین میلاد امام‌رضا(ع) در زمانی که در روستای عصمت‌آباد زندگی می‌کرده است، نیز این‌گونه یاد می‌کند: «تولد امام‌رضا(ع) در روستایمان حال‌وهوای خوبی داشت. هفت سال روحانی دعوت کردیم برای منبر. جشن می‌گرفتیم و روحانی صحبت می‌کرد. از زندگی و سیره امام‌رضا(ع) و از ماجرای هجرت امام و حکایات مأمون می‌گفت. شب‌های سرد زمستان و گرمای تابستان برای ما فرقی نداشت. آن زمان‌ها اعتقاد مردم محکم‌تر بود. آن‌ها برای گرامیداشت تولد آقا، راحت خرج می‌کردند. آدم برای ولی‌نعمت خودش هرکاری می‌کند. غیر از این است؟»

این سوال را می‌پرسد و من تایید می‌کنم. سپس می‌گوید: «اهالی روستا گوسفند می‌آوردند و می‌کشتند. جشن می‌گرفتیم و با کمک مردم روستا، به‌عنوان نذری، حلیم درست می‌کردیم. چه حلیمی! حلیم نیشابوری. حتما اسمش را شنیده‌ای؟» حرفش را تایید می‌کنم و او ادامه می‌دهد: «حلیم نیشابوری که الان درست می‌شود، خوب است ولی آن حلیم چیز دیگری بود. ازآنجایی‌که با دل و جان و عشق درست می‌شد، مزه‌اش هم فرق می‌کرد. آن زمان بساط سماورها هم به‌پا بود و به مردم چای می‌دادیم. یادم می‌آید یک دیگ بزرگ خریدم و به کمک مردم 700 تا 800نفر را حلیم دادیم. یک سماور بزرگ هم خریدم. در روستایمان مقبره امام‌زاده‌ای به نام سلطان‌سلیمان(ع) است که خیلی‌ها از روستاهای اطراف به زیارتش می‌روند و گوسفند نذرش می‌کنند. زمانی که در شورای روستا بودم، از همین گوسفندهای نذری، حلیم درست می‌کردیم و از اهالی و مسافران پذیرایی می‌کردیم.»

در حرم، حس غربت ندارم

آقا قربانعلی دل بزرگی دارد و حسابش با همه صاف است. می‌گوید: «باغ و خانه را فروختم و مقداری از پول آن را به بچه‌ها‌یم دادم تا مشکلاتشان برطرف شود، با آنکه چنین چیزی را از من نخواسته بودند. کمرم را که عمل کردم، مقداری از پول را، در حدی که در توانم بود، به افراد نیازمند بخشیدم.»

ادامه می‌دهد: «حرم امام‌رضا(ع)، مکانی امن و آرامش‌بخش دل‌های غم‌دیده و ملتمس شیعیان است. وقتی به‌سمت حرم می‌روم، انگار در این دنیا نیستم. آقا خودش، گفته و نگفته همه را می‌داند؛ به همین خاطر من و همسرم دوست داشتیم نزدیک حرم باشیم. یادم می‌آید آن زمان که به مشهد آمدم، خانه ارزان بود و من خانه‌ای در فلکه برق گرفتم. هنوز در حد سفت‌کاری بود. 500تومان هزینه خانه بود و 500تومان هم خرجش کردم. روی‌هم یک میلیون شد. خانه را گرفتم و به‌خاطر اینکه همسایه‌ها دوست نداشتند از پیششان برویم، شبانه به‌همراه خانواده‌ام از روستا اسباب‌کشی کردیم. وقتی هم که به مشهد آمدیم، در روزهای شهادت و میلاد امام مهربانی‌ها، خیابان از جمعیت بسته می‌شد و هرکس به هر سختی‌ای که بود، خودش را به حرم می‌رساند. نذری بود که مردم پخش می‌کردند. روزهای مانده به تولد امام هم، پرچم بالای گنبد را عوض می‌کردند و گنبد طلا را می‌شستند. خیابان‌ها و کوچه‌ها را آذین و چلچراغ می‌بستند. زن و مرد و کوچک و بزرگ به‌هم تبریک می‌گفتند و نقل و نبات می‌دادند. آن روزها، روزگار خوبی بود و خداراشکر که آن روزگار را با چشمانم دیدم.»

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی