• خانه
  • خراسان رضوی
  • وایتی از جمعه‌بازارهای مشهد که در آن اجناس کهنه باقیمت های نازل خرید و فروش می‌شود/ یک جمعه در کهنه‌بازار
کد خبر : 85037
/ 10:33

وایتی از جمعه‌بازارهای مشهد که در آن اجناس کهنه باقیمت های نازل خرید و فروش می‌شود/ یک جمعه در کهنه‌بازار

از همان ابتدا می‌توان بوی فقر را استشمام کرد. تا چشم کار می‌کند، بساطی است و هزار‌و‌یک چیز برای فروش و انگار فقط جانِ آدمیزاد در آن پیدا نمی‌شود. وسایل خرده‌ریز‌ یا لباس‌های کهنه‌ای که بعضی‌ آن را دور می‌ریزند یا تبدیل به دستمال کهنه‌ می‌کنند، در جمعه‌بازار همت‌آباد خریدار دارد.

وایتی از جمعه‌بازارهای مشهد که در آن اجناس کهنه باقیمت های نازل خرید و فروش می‌شود/ یک جمعه در کهنه‌بازار

روی زمینِ خاکی برزنت‌هایی پهن شده است و تپه‌تپه لباس روی آن ریخته‌اند. زنان، بچه‌به‌بغل نشسته‌اند و لباس‌های به‌درد‌بخور را جدا می‌کنند. همان‌طور هم با صاحب بساط برای قیمت چانه می‌زنند؛ برای جنس‌های هزار‌تومانی! مشتری‌های این بازار سر هر قیمتی چانه می‌زنند، چون معتقدند اگر تخفیف بگیرند و چیزی را زیر قیمت بخرند، «شکار» کرده‌اند.
زن میان‌سالی، چادری رنگی از بین بساط پیدا می‌کند و در پلاستیک می‌چپاند. به صاحب بساط می‌گوید: این‌ چادر ٧٠٠‌تومان بیشتر نمی‌ارزد.
فروشنده در پاسخش می‌گوید: اگر هزار تومان می‌دهی بردار، وگرنه بگذار سر جایش.
نزدیک ظهر است و آفتاب به‌شدت داغ؛ به‌همین‌دلیل نمی‌توان نشستن در این آفتاب را دوام آورد، اما بساط‌ها پهن است و مشتری فراوان. تعدادی از آن‌ها که بساطشان روی میز یا گاری است، با بستن پارچه یا چادر در بالای آن، برای خود سایه‌ای درست کرده‌اند تا از شر آفتاب خلاص شوند. تعدادی هم که بساطشان روی زمین پهن است، چتر رنگی بالای سر گرفته‌ یا کلاه نقاب‌دار گذاشته‌اند.
از‌آنجا‌که ورود ماشین هم به محوطه آزاد است، بعضی‌ها وسایل را پشت وانت بساط کرده‌اند. تعدادی هم در سایه خودروهایشان، وسایل را روی زمین چیده‌اند.

نسوخته، اما کار نمی‌کند!
زیر کلاه نقاب‌دار مشکی‌اش، پارچه‌ای گذاشته تا پوست گردنش آفتاب‌سوخته نشود. با عصایی در بغل، بساطش را نگاه می‌کند. رضا امینی، چند‌سال پیش سکته کرده و از آن موقع دست و پای راستش بی حس‌ شده است. می‌گوید: کار دیگری از من برنمی‌آید، حتی راه‌‌رفتن برایم سخت است. به‌همین‌دلیل دو‌سالی می‌شود که وسایل بلااستفاده خانه را جمع می‌کنم و اینجا می‌فروشم. بعضی از اقوام هم که می‌دانند از کار افتاده‌ام، لباس و وسایل کهنه برایمان می‌آورند تا آن‌ها را در بساط بفروشم.
- لباس و وسایل را چقدر می‌فروشید؟
- اگر به درد کسی بخورد، چانه‌ نمی‌زنم. معمولا جنس‌ها را بین ۵٠٠ تا ١۵٠٠تومان می‌فروشم؛ مگر اینکه ارزش بیشتری داشته باشد.
- با این قیمت‌ها، درآمدتان کفاف خرجتان را می‌دهد؟
- برای رفت‌و‌برگشت و حمل بساطم ١۶‌هزار‌تومان پول می‌دهم. اینجا هزار تومان ورودی و ١٠‌هزار تومان پول جا می‌گیرند. اگر یک فلاسک چای هم بگیرم، حدود ٣٠‌هزار‌تومان خرج می‌شود. اگر فروش خوب باشد، در‌نهایت ۶٠‌هزار تومان می‌فروشم. وقتی هم خوب نباشد ٢٠‌هزار تومان یا حتی کمتر درمی‌آورم.
بین صحبت‌هایمان، یک نفر قیمت اتوی کنار بساط را از او می‌پرسد. رضا می‌گوید: ٢٠‌هزار تومان عمو. نسوخته، اما کار نمی‌کند. اگر تعمیرش کنی، به اندازه ١٠٠‌هزار تومان می‌ارزد.
او ادامه می‌دهد: زندگی خیلی سخت شده است. سه بچه دارم که دوتایشان از نظر ذهنی مشکل دارند. چهار ستون تنشان سالم است، اما مثلا هر بار که به آن‌ها می‌گویم چهار قلم جنس از مغازه بخرند، حتما دو قلم را اشتباه  می‌خرند.

تأثیر قیمت دلار بر جمعه‌بازار
محمد هاشمی، مهاجر افغانستانی که ٣٩‌سال است در ایران زندگی می‌کند، ادویه و گیاهان دارویی را بساط کرده است و می‌گوید: حرفه عطاری را تجربی یاد گرفتم. بیشتر روزبازارها مانند شاندیز، مهرگان، کال زرکش و جمعه‌بازارها را می‌روم.
- درآمد این بازارها چطور است؟
- هر روزی که می‌گذرد، به‌دلیل افزایش قیمت‌ها، فروش‌ها کمتر می‌شود. زردچوبه کیلویی هشت‌هزارتومان بوده، اما الان ١٢‌هزار و ۵٠٠‌تومان شده است.

نعلبکی ۵٠٠‌تومان! چه خبر است؟
نعلبکی، فنجان، آبمیوه‌گیری، قوری و چیزهای دیگری را روی یک پارچه چیده و خودش هم کنار بساط، موکتی پهن کرده و به دیوار تکیه داده است. شغل اصلی حسین باقری، فروش قطعات لوازم گازسوز است و گاهی هم وسایل دست دوم می‌خرد. می‌گوید: با گرانی‌های اخیر، وضع درآمدی مغازه‌ها خوب نیست، یعنی از اول تا آخر هفته ١٠٠‌هزار تومان کسب نداریم، اما درآمد جمعه‌بازار بهتر است.
رشته کلام را سؤال مشتری که قیمت‌ می‌پرسد، پاره می‌کند. باقری می‌گوید: نعلبکی‌ها دانه‌ای ۵٠٠تومان، سه قابلمه‌ کوچک هم ١٠‌هزار تومان.
مشتری راهش را می‌کشد و می‌رود و زمزمه‌کنان می‌گوید: چه خبر است؟ نعلبکی چرا باید این‌قدر گران باشد؟
اکرم کنار یکی از بساطی‌ها نشسته و مشغول صحبت است. به ظاهر و تیپش نمی‌خورد که مشتری این جمعه‌باز باشد. اما می‌گوید: شوهرم نمی‌تواند کار دیگری انجام دهد؛ به‌همین‌دلیل در جمعه‌بازار ابزارآلات بساط می‌کند. بعضی وقت‌ها هم مانند امروز حال خوبی ندارد و نمی‌تواند کار کند.
برخلاف تصورم، اکرم به‌جای شوهرش برای بساط‌کردن اینجا نیامده است. کیسه‌ای برنجی از زیر چادرش بیرون می‌آورد و نشانم می‌دهد. می‌گوید: اگر شلوار کهنه و لباس ارزانی گیرم بیاید، می‌خرم تا شوهرم بعد با قیمت بیشتری آن را بفروشد و کمی سود کنیم.

٣٠٠ می‌خرم، هزار می‌فروشم
راه می‌رود و با صدای بلند می‌گوید: حراج کردم، حراج. کلاه مشکی به سر دارد و دکمه‌های بالای پیراهن قهوه‌ای‌اش را باز گذاشته است. چهار تپه لباس جدا از هم، روی برزنت‌ها ریخته شده که شامل لباس بچگانه، زنانه، مردانه و چادر رنگی است. قیمت‌هایش از سه‌هزار تومان بیشتر نمی‌شود، اما مشتری‌ها برای همین قیمت‌ها هم چانه می‌زنند.
هم‌سن‌و‌سالان غلام حیدری بازنشسته شده‌اند، اما او تا شصت‌و‌پنج‌سالگی کارگری کرده است. حالا هم به‌دلیل بیکاری مجبور شده از کولی‌ها لباس دست دوم بخرد و در جمعه‌بازار بفروشد. می‌گوید: دروغ چرا! دانه‌ای ٣٠٠‌تومان می‌خرم، هزار تومان می‌فروشم، چون غیر از این نمی‌صرفد.

مادر و دختر بساطی
صندلی تاشو‌یی را در سایه وانتی گذاشته و رو به بساطش نشسته است. اسمش گلی است. می‌گوید: چندوقتی است شوهرم بیمار شده و نمی‌تواند کار کند. تحت پوشش کمیته‌ امداد هستیم، اما مستمری کفاف خرجمان را نمی‌دهد. به همین دلیل، پوشاک کهنه خودمان و لباس‌هایی را که کیلویی از دست‌فروش‌ها می‌خرم، اینجا می‌فروشم.
گلی‌خانم با دست به دخترش که کنار بساط ایستاده و به مشتری‌ها قیمت می‌دهد، اشاره می‌کند و می‌گوید: بچه‌هایم هرکدام یک سر دارند و هزار سودا. نمی‌توانند کمک‌خرج ما باشند. دخترم در طرق اجاره‌نشین است. ماهی ٢۵٠‌هزار تومان کرایه خانه‌اش می‌شود، اما دستشان تنگ است؛ به همین دلیل گفتم او هم همراه من بیاید اینجا بساط کند.
در یکی از بساطی‌های لباس که نزدیک به میل کوره ‌آجرپزی است، لباس عروس و نامزدی هم پیدا می‌شود. در روزهایی که برای یک شب کرایه لباس عروس حداقل یک‌میلیون تومان هزینه می‌کنند، هر کدام از این لباس‌ها را در اینجا فقط ١۵‌هزار‌تومان می‌فروشند.
در این بازار همه‌چیز به فروش می‌رسد. یکی از پیرزن‌ها که ابزار بساط کرده برای قانع‌کردنِ پیرمردی که یک انبردست ١٠‌هزار تومانی از او خریده، می‌گوید: همین انبردست ممکن است هفته دیگر ١۵‌هزار تومان شود. نمی‌بینی چه گرانی‌ای بین مردم افتاده است؟
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی