کد خبر : 85111
/ 09:06
گفت‌وگو با عالیه عطایی، نویسنده افغانستانی

ادبیات، جایی میانه مرزها

طایی «کافورپوش» را در سال ٩٣ با انتشارات ققنوس منتشر کرد، رمانی که جایزه مهرگان ادب و جایزه ادبی واو را برایش به ارمغان آورد. این داستان‌نویس که جوایزی را نیز در عرصه نمایشنامه‌نویسی به دست آورده است، در حال حاضر، یک مجموعه‌داستان و یک رمان آماده چاپ دارد.

ادبیات، جایی میانه مرزها

فاطمه خلخالی استاد: عالیه عطایی، داستان‌نویس اصالتا افغانستانی است که در ایران بزرگ شده است. او که دانش‌آموخته رشته ادبیات نمایشی از دانشگاه تهران است، نخستین مجموعه داستان خود را با نام «مگر می‌شود قابیل، هابیل را کشته باشد؟» در سال ٩١ در نشر هیلا منتشر کرده است.
عطایی «کافورپوش» را در سال ٩٣ با انتشارات ققنوس منتشر کرد، رمانی که جایزه مهرگان ادب و جایزه ادبی واو را برایش به ارمغان آورد. این داستان‌نویس که جوایزی را نیز در عرصه نمایشنامه‌نویسی به دست آورده است، در حال حاضر، یک مجموعه‌داستان و یک رمان آماده چاپ دارد. او پیش از این گفته بود قصد دارد مجموعه داستانش را در افغانستان منتشر کند، اما حالا به دلیل نبود پخش مناسب و مخاطبان محدود، از این تصمیم منصرف شده است و قرار است به‌زودی این اثر را در ایران به چاپ برساند.
نویسنده «کافورپوش» هفته گذشته میهمان نشست گروه مستقل داستان‌ مشهد بود. به همین مناسبت، با این نویسنده ساکن تهران گفت‌وگو کردیم.

شما چقدر علاقه‌مند به خلق شخصیت‎‌هایی هستید که از خودتان دور‌ند یا تجربیات متفاوتی با شمای نویسنده دارند؟
من فقط در بن‌مایه اثر به وجه درونی خودم نزدیک می‌شوم نه در خود روایت و شخصیت‌ها. برای نمونه، شخصیت اصلی رمان «کافورپوش» مرد است و مشکلاتی ‌دارد که از زندگی من برنخاسته است، اما همه آثارم، بدون استثنا، چه داستان و چه رمان، درون‌مایه‌ای مشترک دارند و آن مهاجرت است که به زندگی من مربوط می‌شود.

این نوشتن از مهاجرت به صورت آگاهانه در آثارتان اتفاق می‌افتد یا ناخودآگاه؟
در سال‌های اولی که می‌نوشتم خودآگاه نبود. راستش از نقدهای منتقدان این موضوع را فهمیدم و دیدم درست می‌گویند. در داستان‌های من، همیشه چنین چیزی وجود دارد، اما الان دیگر موقع نوشتن رمان متوجه هستم که دارم دوباره از موضوع مهاجرت می‌نویسم. مجموعه‌داستانی در دست انتشار دارم که تمام داستان‌هایش شخصیت‌های مهاجر هستند. این مهاجرت بین کشورهای مختلف صورت گرفته است، مثلا از افغانستان به ایران یا از ایران به آلمان. به‌دنبال این هم نبودم که بگویم مهاجرت بد است. درست است که دور از خانه بودن به خودی خود سخت است، اما گاهی به نفع آدم است. بین مهاجرهای داستان‌هایم همه‌جور آدم هست، درست مثل دنیای واقعی که در آن افغانستانی‌هایی را می‌بینیم که در ایران خیلی موفق هستند و برخی از آن‌ها هم بالعکس.

به نظر شما بومی‌نویسی در داستان امروز چه جایگاهی دارد و برای خود شما چه معنایی پیدا می‌کند؟
من به طور مشخص در ایران، در یکی از مناطق مرزی خراسان، روستایی در بیرجند، بزرگ شده‌ام؛ یعنی می‌توانستم داستان‌هایم را به سمت بومی‌ شدن ببرم، چه از نظر زبان و چه مکان جغرافیایی، ولی این کار را نکردم و داستان‌های بومی را هم خیلی دوست ندارم، چون معتقدم مهم نیست که اقلیم داستان کجا باشد، بیرجند یا منهتن یا بین‌النهرین. مهم خود داستان و پرداخت آن است. البته اگر داستان ایجاب کند، آن‌موقع توجیه دارد. مثلا اگر داستانم در بیرجند اتفاق افتاده باشد و درصورت جابه‌جایی به مشهد، داستان به هم بریزد، بومی‌نویسی پذیرفتنی است اما اگر شما داستانی با گویش مشهدی نوشتید و همان داستان را بشود بدون لهجه و گویش هم نوشت، آن‌ وقت به استفاده از گویش و بومی‌نویسی نیازی نیست.

بالاخره داستان باید یک جایگاه جغرافیایی داشته باشد. نویسنده‌ای که می‌خواهد مکانی واقعی برای داستانش داشته باشد و از سویی فقط تجربه زیست در یک شهرستان یا روستا را دارد، ناچار است از همان مکان زندگی خود بنویسد!
بهترین کار این است که به جغرافیای مشخصی اشاره نکند یا بر بومی‌بودن مکان و بالطبع کل اثر تأکید نکند. مثلا وقتی از بیرجند می‌نویسد دلیلی ندارد لهجه آن‌ها هم آورده شود. بومی‌نویسی هم بیشتر در حوزه زبان اتفاق می‌افتد تا مکان و موقعیت جغرافیایی. ما نویسنده‌های زیادی داریم که بدون دلیل از ویژگی‌های بومی‌‌نویسی برای داستان‌هایشان خرج می‌کنند و این درست نیست. شما خودتان هم اگر کتاب داستانی در دست خواندن داشته باشید و قرار باشد مرتب به پانویس مراجعه کنید و معنای کلمات را بخوانید، خسته می‌شوید؛ یعنی ترجیح‌ خواهید داد داستان سرراست‌تری ‌بخوانید. من به‌ویژه در نویسندگان افغانستانی زیاد می‌بینم که به استفاده از گویش افغانستانی در داستان اصرار دارند، در صورتی که به نظر من لزومی ندارد.

آیا موقع نوشتن داستان احساس دوفرهنگی‌ بودن دارید؟
به هر حال، من در مرز بین دو فرهنگ بزرگ شده‌ام و این موضوع هویت مرا شکل داده است و بخشی از من است. با همین هویت است که من پشت میز می‌نشینم و می‌نویسم. این تفاوت فرهنگی را معمولا قبل از نوشتن داستان احساس و به تمام جوانبش فکر می‌کنم، ولی وقتی دارم می‌نویسم دیگر به این چیزها فکر نمی‌کنم که حالا من دوتا هستم یا یکی. نکته دیگر این است که من از ابتدای کودکی در ایران بوده‌ام و خودم را کاملا وابسته به فرهنگ کشوری می‌دانم که در آن بزرگ شده‌ام، به‌ طوری که هرگز چنین حسی در من نبوده است که ایرانی نیستم. اگر هم در نوشتن داستان بین دو مرز و فرهنگ حرکت می‌‌کنم، این خاصیت ادبیات است که مرا به این سمت و سو می‌کشاند.

بخشی از مخاطبان معمولا ماجراهای داستان را به زندگی خود نویسنده منتسب می‌کنند. بر همین اساس، به قضاوت درباره شخصیت او دست می‌زنند. به عنوان نویسنده زن، چقدر به این قضاوت بها می‌دهید؟
قبلا خودم را در معرض این سؤال قرار داده و به پاسخش فکر کرده‌ام. دیدم آن لحظه‌ای که می‌نویسم هیچ به آن فکر نمی‌کنم، اما گاهی پیش آمده است که بعد از چاپ اثرم با بازخوردهایی مواجه شده‌ام و گفته‌ام کاش این‌طور نمی‌نوشتم، چون چیزی را که نوشته‌ام به شخص خودم برمی‌گردانند. حتی یک‌ بار که به علت پیام‌ها و نظرات دریافتی خیلی ناراحت شده بودم، با استادی موضوع را مطرح کردم. ایشان گفت: در نهایت داستان خوبی نوشته‌ای، چون آن‌قدر باورپذیر بوده که مخاطبانت تصور می‌کنند ماجرا برای خودت اتفاق افتاده است. فکر می‌کنم سانسور کردن خود در زمان نوشتن به تسلط‌ داشتن بر تخیل نیاز دارد. من آن توانایی را ندارم. به همین سبب، داستان‌های زیادی دارم که قابلیت چاپ‌ شدن ندارند.

به نظرتان ادبیات داستانی افغانستان چقدر حرف نگفته و برزمین‌مانده از گذشته و حال دارد؟
ادبیات داستانی افغانستان تا آنجا که من پیگیرش هستم خیلی نوپاتر از ادبیات ایران است. سال‌های متمادی جنگ باعث مهاجرت خیلی از نویسندگان افغانستان شده و این موضوع به ادبیات آسیب زده است، چون شما با نویسنده‌ای روبه‌رو نیستید که در فرهنگ افغانستان بزرگ شده باشد. شما با نویسنده‌ای افغانستانی‌ روبه‌رویید که ساکن دانمارک، سوئد، فرانسه یا ایران است. به همین دلیل، ادبیات داستانی افغانستان نتوانسته ‌جهت درستی به خود بگیرد و هر نویسنده وامدار سنت کشوری شده ‌که به آن مهاجرت کرده است. البته طی هفت‌ هشت سال اخیر و بعد از سقوط طالبان، آثار زیادی نوشته و چاپ شد، اما ادبیات داستانی هنوز راه زیادی در پیش دارد و نویسندگان جوان امروز افغانستان در حال زورآزمایی با فرم‌ها و حتی درون‌مایه‌های تکراری هستند.
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی