کد خبر : 85595
/ 11:01
بررسی یک پرونده قصور پزشکی که خانم میان‌سالی را به درد و رنج انداخت

ماجرای قیچی فراموش شده

احساس می‌کردم دست ‌آلوده‌ای مدام شکمم را هَم می‌زند. حال خوبی نداشتم. یک هفته از عمل جراحی‌ام گذشته بود و دردم نه‌تنها التیام پیدا نکرده، بلکه بیشتر هم شده بود.

ماجرای قیچی فراموش شده

مهدی قرآنی-شهرآراآنلاین،هر‌طور بود با درد شکم روزهایم را به شب می‌رساندم تا اینکه زخم ناشی از محل پارگی عمل عفونی شد و مجدد به مطب پزشک معالجم مراجعه کردم. پس از کلی رفت‌و‌آمد و عکس‌گرفتن متوجه دسته گل دکتر جراحم شدم. در عکس‌ها مشهود بود که پزشکم یکی از ابزارهای جراحی‌اش را داخل شکمم جا گذاشته است.
همه چیز از یک درد شکم ساده شروع شد. به پیشنهاد شوهر و فرزندانم به دکتر رفتم که بعد از کلی معاینه و عکس و قرص و دارو، پزشکم تشخیص داد که باید عمل شوم. حتی فکرش هم برایم ترس‌آور بود. البته قبلا تجربه یک عمل ساده و سرپایی آپاندیس را داشتم، اما دکترم می‌گفت این جراحی با آن عمل ساده فرق دارد و باید کاملا بیهوش شوم.
بعد از چند جلسه معاینات تخصصی پزشکی و متخصص بیهوشی وقت عمل تعیین شد و تا چشم به‌هم زدم با یک روپوش صورتی بر روی صندلی چرخ‌دار، پشتِ درِ اتاق عمل بودم. قبل از عمل من و شوهرم به اتاق دکتر رفتیم که حرف‌هایش ترس من از این جراحی را بیشتر کرد. او گفت به دلیل بیهوشی کامل احتمال هر اتفاقی وجود دارد، برای همین باید شوهر و فرزندانم فرم‌های رضایت‌نامه را پر کنند. چاره‌ای نداشتم و باید تن به این عمل می‌دادم، چرا که درد و متورم‌شدن توموری که داخل شکمم بود روز‌به‌روز حادتر می‌شد.
پرستاری که سرتاپا سفید پوشیده بود درهای اتاق عمل را باز کرد و اسم و فامیلم را خواند. کم‌کم چرخ‌های ویلچرم سرعت گرفت و به سمت اتاق جراحی نزدیک ‌شدم. دیدن پزشکان اتاق عمل که لباس‌های سبز به تن داشتند و ماسک زده بودند، بیشتر از جراحی مرا ترساند. آب دهنم را به زور قورت می‌دادم. دور تا دورم دستگاه، شیلنگ و ابزارآلات جراحی بود. با کمک یکی از پرستاران بر روی تخت جراحی دراز کشیدم و یکی از متخصصان مایع بیهوشی را تزریق کرد. پلک‌هایم سنگین شد و بعد، تاریکی مطلق به سراغم آمد. احساس سبکی داشتم و ظرف یک چشم به‌هم‌زدن خاموش شدم.
  دردم پایان نداشت
نور خورشید از پنجره اتاقم می‌تابید و چشمانم را آزار می‌داد. به سختی پلک‌هایم را باز کردم. شوهر و فرزندانم در اطرافم ایستاده بودند. وضعیتم به حالت اول برگشته بود و بعد از گذشت چند ساعت پزشکم به همراه چند نفر دیگر به سراغم آمدند و از حالم پرسیدند. چند روزی در بیمارستان بستری بودم و حالم بهتر شده بود. البته شکمم همچنان درد می‌کرد که پزشکم گفت: «این درد طبیعی است و با جوش‌خوردن بخیه‌ها کاهش می‌یابد.»
به خانه برگشتیم و دخترم تختم را به گوشه پذیرایی آورد تا راحت باشم. درد شکم دست از سرم بر نمی‌داشت. دردم روز‌به‌روز بیشتر می‌شد و محل جراحی هم متورم و چرکی شده بود. به مطب دکترم رفتم تا زخمم را معاینه کند. او با معاینه کوتاهی به من گفت جای نگرانی نیست و با خوردن چند قرص و دارو خوب خواهم شد.
به خانه برگشتیم اما همچنان درد داشتم و بعد از یک هفته مجدد به مطب دکترم رفتیم اما این‌بار برایم آزمایش و عکس داد. پس از گرفتن عکس‌ها متوجه دسته‌گل آقای دکتر شدم. شیئی فلزی داخل شکمم بود و گویا پزشک معالجم پس از جراحی یکی از ابزارهایش را داخل بدن من جا گذاشته بود. شوهرم از شنیدن این خبر خیلی عصبانی شده بود. اگر او را آرام نمی‌کردم، اتفاق ناگواری در مطب دکتر می‌افتاد.
ما مانند آتش بودیم اما پزشکم در خون‌سردی کامل قرار داشت و خیلی راحت می‌گفت: «‌این اشتباهات پزشکی اجتناب‌ناپذیر است و جای نگرانی ندارد.»
  جراحی دوباره بعد از چند ماه
مجددا مورد معاینه قرار گرفتم و مراحل چند ماه پیش را برای جراحی دوباره طی کردم. این بار قرار بود قیچی فلزی که ٢٨سانتی‌متر طول داشت را از شکمم خارج کنند. برای دومین‌بار به بیمارستانی که چند ماه قبل در آن جراحی شده بودم، منتقل و تحت عمل قرار گرفتم. قیچی از شکمم خارج شده بود اما به دلیل عفونت داخلی درد شدیدی داشتم.
شوهرم به سازمان نظام پزشکی مراجعه و از پزشک معالجم شکایت کرد. مستندات موجود در اختیار این سازمان قرار گرفت و چند مرتبه به اتفاق همسرم به چند کارشناس و متخصص این مجموعه مراجعه کردیم. پس از چند ماه رفت‌و‌آمد به سازمان نظام پزشکی مشهد رأی اولیه صادر و قصور پزشکی در پرونده‌ام محرز دانسته شد.
با صدور رأی اولیه، پرونده‌ام برای ادامه تحقیقات به دادسرا ارجاع و از سوی بازپرس ملازمیان، قاضی ویژه رسیدگی به تخلفات پزشکی دادسرای ناحیه٢ مشهد بررسی شد. بررسی‌های قضایی ‌در حال انجام بود تا اینکه تحقیقات بر اساس مستندات موجود به سرانجام رسید و پرونده‌ام با صدور کیفرخواست به دادگاه کیفری٢ ارسال شد.
خوشبختانه قضات دادگاه کیفری٢ مشهد نیز قصور پزشک جراحم را محرز دانستند و مستندات و ادله‌اش را رد کردند و او را به پرداخت هفت‌صدم دیه کامل محکوم کردند. چند وقتی است که از این ماجرا می‌گذرد اما برایم این سؤال هنوز بی‌پاسخ مانده است که «چطور می‌شود فردی متخصص با دو‌دهه سابقه طبابت، قیچی جراحی‌اش را داخل بدن بیمارش جا بگذارد و بعد به زندگی عادی خود ادامه دهد و هیچ دغدغه‌ای نداشته  باشد.»

 
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی