کد خبر : 85689
/ 16:04
شهرآرامحله به بهانه روز خبرنگار، زندگی یکی از الگوهای رسانه‌ای را مرور می‌کند

مردی که باوجود تهدید و اخراج، قلمش را نفروخت

می‌گویند جای بعضی آدم‌ها هیچ‌وقت پر نمی‌شود و افسوسی می‌ماند بر دل‌ها از رفتنشان. حال اگر این آدم دغدغه‌مند مردم باشد و دلسوز حال‌وروزشان؛ این افسوس بیشتر هم است

مردی که باوجود تهدید و اخراج، قلمش را نفروخت

شوشتری - شهرآراآنلاین، می‌گویند جای بعضی آدم‌ها هیچ‌وقت پر نمی‌شود و افسوسی می‌ماند بر دل‌ها از رفتنشان. حال اگر این آدم دغدغه‌مند مردم باشد و دلسوز حال‌وروزشان؛ این افسوس بیشتر هم است. به طور قطع یکی از همین افراد می‌تواند عبدالعلی رضایی کیخاه ژاله باشد آن هم برای ساکنان قدیمی منطقه ثامن. کسی‌که بیش‌از چهار دهه همراه مطبوعات بود و کارهای زیادی برای مشهدی‌های ساکن اطراف حرم کرد. کسی که اگر بخواهیم زندگی‌اش را مرور کنیم می‌توانیم این لحظه‌های زندگی‌اش را به یاد بیاوریم. راه‌اندازی خیابان شیخ طوسی، کمک در راه اندازی بازار مرکزی، تعریض سه خیابان قدیمی اطراف حرم، سامان‌دهی دست‌فروش‌های اطراف حرم و موارد مشابه. هم‌زمان با روز خبرنگار مروری بر زندگی این خبرنگار قدیمی روزنامه‌های مشهد کرده‌ایم که خود از الگوهای رسانه‌ای است چراکه در مدت خبرنگاری‌اش بیش‌از پنج بار از عرصه فعالیت در روزنامه‌ها اخراج‌ شد، اما قبول نکرد که در مقابل انتشار اخبار کذب، خودسانسوری و دفاع نکردن از مردم رشوه بگیرد.

از کشاورزی و سردفتری تا روزنامه نگاری

عبدالعلی رضایی سال 1307 در یکی از روستاهای سیستان با نام ژاله به دنیا آمد. پدرش کشاورز بود و مادرش ملای روستا. سواد اولیه را نزد مادرش آموخت و از پایه چهارم دبستان وارد مدرسه شد. آن‌قدر استعداد داشت که پدرش برایش معلم سرخانه گرفت و تا پایه ششم درس خواند. بعد از سربازی و استخدامش در شهرداری زابل، روزهای کاری‌اش مقارن با حکومت دکتر مصدق شد و آن شلوغی‌های جنجالی در زابل و کشته‌شدن 500نفر در این شهر. به دلیل به وجود آمدن همین دو دستگی از کار در شهرداری دست کشید و به مشهد مهاجرت کرد. در این شهر ابتدا در بازارچه حاج‌آقا جان مسئول دفتر محضر آقای میرداماد می‌شود و بعد از آن به عنوان کمک پرستار در تیمارستان مشهد کارش را آغاز می‌کند. در آنجا با یکی از دکترها که رئیس تیمارستان هم بود دچار مشکل می‌شود و اخراجش می‌کنند. راهی تهران می‌شود. در پایتخت با روزنامه و کارکردش آشنا می‌شود. دوباره به مشهد برمی‌گردد و کار را به عنوان مصحح در روزنامه خراسان از سال1337 آغاز می‌کند.

راه‌اندازی خیابان شیخ طوسی با چاپ مقاله

رضایی را هنوز هم قدیمی‌های منطقه ثامن خوب به یاد دارند. خبرنگاری که هر هفته یک روز در محلات اطراف حرم گشت می‌زد و از مردم مشکلاتشان را پرس‌وجو می‌کرد تا با نوشتن مقاله برطرف کند.

یکی از این مشکلات بن‌بست بودن محله عیدگاه بود. او در یکی از گزارش‌های خود که سال‌های پایانی دهه40شمسی در خراسان چاپ کرد باعث شد تا خیابان جدیدی با نام شیخ طوسی در محله عیدگاه کشیده شود.

ضرابی یکی از دوستان رضایی آن روز را چنین به یاد می‌آورد: رضایی می‌دانست من قدیمی عیدگاه هستم. پیشم آمد و گفت:من برای روزنامه آفتاب روز گزارشی از مشکلات تهیه کرده‌ام و برای خراسان هم می‌خواهم چنین گزارشی تهیه کنم. شنیده‌ام مشکلاتی در تردد دارید. گفتم اگه کاری کنی که عیدگاه از بن‌بست دربیاید زکات کار خبرنگاری‌ات را داده‌ای. با همین یک جمله ضرابی رفت دنبال گزارش و از من خواست تا استشهادنامه‌ای با امضا از رضایت مردم برای بازگشایی خیابان از دل عیدگاه جمع کنم. این استشهادنامه آماده شد و گزارش هم به چاپ رسید. بعد از همین گزارش هنوز یک ماه نگذشته بود بنی‌اعتماد دستورداد تا تعدادی از خانه‌های مردم خریداری شود و خیابان شیخ طوسی راه‌اندازی شود. این خیابان در زمان ولیان تبدیل به بازار رضا(ع) شد.

نترسیدم و نوشتم پیرنیا برای اعیان هتل می‌سازد، اما برای زائران نه

رضایی در یکی از خاطراتش که به پیگیری‌هایش برای ساخت بازار مرکزی برمی‌گردد، چنین از مقاله‌هایش می‌گوید و تعریف می‌کند: وقتی سپهبد باتمانقلیچ به مشهد آمد دورانی بود که من برای چند روزنامه مثل تهران، مرد مبارز، محله خواندنی‌ها، پیغام امروز و ...می‌نوشتم. باتمانقلیچ خودش آدم درستی بود، اما خیلی دهن‌بین بود. سر همین قضیه با من دشمن شد. به دلیل مقاله‌های خیلی داغی که با نامم چاپ می‌شد. این دشمنی به جایی رسید که من را از کار در آستان قدس کنار گذاشتند و خبردادند که گفته؛ هر وقت کار مطبوعاتی را کنار گذاشت در آستانه به او حقوق بدهید. سر همین حرف چهارده ماه بلاتکلیف ماندم، اما کار رسانه‌ای خودم را رها نکردم. رشوه هم نگرفتم. حتی زمینی هم از آستانه نگرفتم. نامه نوشتم و منتظر جوابش شدم، اما همه بی‌جواب ماند. حتی به علم هم که وزیر دربار بود نامه نوشتم به جایی نرسید. همان روزها باتمانقلیچ سخنرانی کرد و تا توانست به روزنامه‌ها فحش داد. من هم مثل همه روزنامه‌ها فردای آن روز که کلی سروصدا راه انداختند به این موضوع در مقاله‌ام پرداختم. موضوع مقاله روزنامه‌ها به گوش شاه در سوئیس رسید و باعث شد تا باتمانقلیچ کنار گذاشته شود و پیرنیا استاندار شود. پیرنیا آدم سیاستمداری بود. خوش‌رو، خوش‌برخورد و مؤدب. چیزی به کسی نمی‌داد، اما وقتی وارد اتاقش می‌شدی آن‌قدر خوشرویی می‌کرد که همه دردتان را فراموش می‌کردید. او با آمدنش به مشهد نشست مطبوعاتی برگزار کرد. در اولین مصاحبه‌اش از زمین بزرگی گفت که رو‌به‌روی آستان قدس بود که باغ فلاحت می‌خواندنش. این زمین بزرگ و افتاده بود و انتهای باغ آن هم یک ساختمان شکسته‌ای قرار داشت. گفت من به زودی این باغ را تبدیل به ساختمان بزرگی می‌کنم که همکف آن پاساژ و طبقه بالای آن خوابگاه زائران با هزار اتاق باشد. چند ماه از این اتفاق گذشت. برای این زمین اتفاقی نیفتاد، اما هتل هایت در احمدآباد ساخته شد. وقتی از این اتفاق آگاه شدم مقاله‌ نوشتم و در آن اشاره کردم که پیرنیا به قولش وفا نکرد. با چاپ آن سرتیپ بهرامی، رئیس ساواک، به من زنگ زد و گفت چقدر می‌گیری تا این چرندیات را ننویسی. گفتم هیچی نمی‌گیرم. اما در گزارش‌های بعدی خواهم نوشت که پیرنیا برای اعیان هتل می‌سازد، اما برای زائرهایی که در خیابان می‌خوابند وعده‌اش را عملی نمی‌کند. به دلیل این حرف چند روز به ساواک احضار شدم. حتی پیرنیا به اتاقش در استانداری مرا خواست و به من گفت به تو می‌خواهم سمت سرپرستی املاک آستان قدس در چناران را بدهم. در جوابش گفتم اگر با این کار فکر می‌کنید من را می‌توانید از مطبوعات دور کنید اشتباه است. من حتی اگر به سبزوار هم تبعید شوم کارم را می‌کنم و بلد نیستم در راه رسانه برای فروختن قلمم پول بگیرم. این شد که در مشهد ماندم و پیگیر شدم تا پاساژ ساخته شود. البته بعد از این اتفاق چندبار دیگر هم تهدید و از کار اخراج شدم. 

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی