کد خبر : 85939
/ 08:39
اشرف باصری، همسر آزاده سرافراز سرهنگ حسین علیپور از روزهای فراق می‌گوید

وصال پس از ٧ سال انتظار

درِ خانه سفید‌رنگ است و یک بیت شعر را با طرحی زیبا روی آن چسبانده‌اند، شعری درباره حجاب. حاج‌خانم باصری در را باز می‌کند. پرده‌ پشت در، حیاط خانه را پوشانده؛ پرده را کنار می‌زند و وارد می‌شویم.

وصال پس از ٧ سال انتظار

مسعودسلطانی-شهرآراآنلاین، عکس سرهنگ، اولین تصویری است که پس‌از ورود به خانه به چشم می‌خورد؛ «آزاده سرافراز، حسن علیپور». خانه مرتب است و دور‌تا‌دور گلدان، پشتی و مبل چیده شده است. پرده‌ای وسط خانه‌ است که احتمالا خانه را با آن برای مراسم‌ به دو قسمت مجزا برای آقایان و خانم‌ها تقسیم می‌کنند.

اشرف باصری، همسر آزاده، میزبان ماست. قد بلندی دارد و محکم راه می‌رود. ۵٨سال دارد و در ٢٣سالگی شوهرش را برای هفت‌سال از دست داده است. درباره قصه آشنایی و ازدواجشان می‌پرسم. می‌گوید: سال‌۵٣ ، چهارده‌ساله بودم و حاج‌آقا هفت سال از من بزرگ‌تر بود که ازدواج کردیم. خواهر حاج‌آقا زن‌داداش من بود و همین آشنایی باعث شد قسمت هم شویم. آن زمان سنی نداشتم، اما از خدا می‌خواستم که همسرم با‌ایمان و دین‌دار باشد که خدا را شکر همین‌طور هم شد. وقتی ازدواج کردیم، کشاورزی می‌کردند و بعد هم مشغول بنّایی شدند.

پسرم کلاس اول را تمام کرده بود که برگشت

با صدایی آرام، شمرده‌شمرده صحبت می‌کند. همان اول، حرف اصلی را می‌زند؛ «سال‌۵۵ اولین پسرمان به دنیا آمد و سال‌۶٢ وقتی همسرم راهی جبهه شدند، پنج پسر داشتیم. پسر کوچکمان محمد ١‌١ماهه بود که پدرش به جبهه رفت و وقتی حاج‌آقا از اسارت آمد، محمد کلاس اول را هم تمام کرده بود.»

می‌گوید: حاج‌آقا از همان اول انقلابی بود. بعداز انقلاب هم فرمانده پایگاه مسجد جامع شهرک شهیدرجایی شد. همه‌چیز خوب بود تا اینکه جنگ شد. خانم باصری می‌گوید: بعد‌از شروع جنگ حاج‌آقا چندین‌مرتبه می‌خواست به جبهه برود. چندبار من و مادرشان مانع شدیم و چند بار هم مسئولان بسیج؛ چون حاج آقا خیلی فعال بودند و می‌گفتند به ایشان نیاز دارند، اما رفت.

یک‌سال بی‌خبری

تاریخ‌ها را به دقت در خاطر دارد. جزئیات را که تعریف می‌کند، انگار فیلم زندگی‌شان را می‌بینم؛ «١۶بهمن سال ۶٢ به جبهه رفتند و چهارم اسفند‌۶٢ اسیر شدند. ١١‌ماه از ایشان بی‌خبر بودیم. مفقود‌الاثر بودند. تا اینکه یک روز از هلال احمر با مغازه برادرم تماس گرفتند و گفتند که نامه‌ای از حاج‌آقا آمده است. اولین نامه بهمن سال‌۶٣ آمد.»

او در پاسخ به این سوال که «آخرین مرتبه‌ای که پیش از اسارت‌ صدایشان را شنیدید کی بود؟» می‌گوید: یک روز به مغازه برادرم رفتیم و با حاج‌آقا تلفنی صحبت کردیم. آن‌موقع این‌طور نبود که همه خانه‌ها تلفن داشته باشد. ١١ماه طول کشید تا دوباره خبری از ایشان به ما برسد. آن مدت خیلی سخت بود و بی‌تاب بودم. بیرون از خانه بند نمی‌شدم و سریع برمی‌گشتم که مبادا خبری برسد و من نباشم.

 

نامه‌های غم‌انگیز

هنوز نامه‌ها را نگاه داشته است. برخی‌ها را به مجتمع آیه‌ها داده تا در تاریخ ثبت کنند؛ بعضی از نامه‌ها هم دست پسر ارشدشان است. موقعی که از هفت‌سال اسارت صحبت می‌کند، نفس‌هایش سنگین‌تر است؛ «معمولا چهار ماه طول می‌کشید تا جواب نامه برسد؛ گاهی هم شش‌ماه زمان می‌برد. هلال‌احمر به ما گفته بود زیاد نامه بنویسیم. نامه‌ها خلاصه بود. یک صفحه ٢٠‌سانتی‌متری بود که به دو بخش تقسیم می‌شد. نصف آن را ما می‌نوشتیم و نیم دیگر را حاج‌آقا. مثلا اگر حاج‌آقا نامه را می‌نوشت، قبل از اینکه جواب را در همان برگه بنویسیم و بفرستیم، نامه را کپی می‌کردیم که دستخطشان را داشته باشیم. نامه‌ها غم‌انگیز بود ولی دست‌به‌دست بین بچه‌ها و اعضای خانواده می‌چرخید.»

از حقوق چهار‌هزار و ٨٠٠‌تومانی بنیاد می‌گوید و خرج کیف و کفش و لباس بچه‌ها؛ «خدا برکت می‌داد، خدا را شکر.» این دو جمله از زبانش نمی‌افتد. با خودم حساب می‌کنم؛ زندگی یک زن ‌٢٣ساله با پنج پسر به مدت هفت سال... سخت است، خیلی سخت.

خبر آمد؛ آزادی!

از سال‌۶٩، از آزادی برایمان بگویید ادامه می‌دهد: اصلا خبر نداشتیم که در چنین روزی اتفاق می‌افتد. در آن روزها زیرزمین خانه رطوبت داشت و بنّایی داشتیم و می‌خواستیم دیوارها را سنگ کنیم و خلاصه وضع به‌هم‌ریخته‌ای داشتیم. اخبار را پیگیری نمی‌کردیم و همسر یکی از دوستان حاج‌آقا آمدند و خوش‌خبری دادند که تبادل اسرا از ٢۶‌مرداد آغاز می‌شود. حاج‌آقا گروه سوم بودند و ٣١مرداد به خانه بازگشتند.

دنیای خاکستری دوران اسارت حالا رنگی می‌شود. حاج‌خانم می‌خندد و ادامه می‌دهد: وقتی خبر را گرفتیم تمام فامیل‌ بسیج شدند که خانه ما را سر‌و‌سامان بدهند. مشغول کار بودیم که برادرم با موتور آمد داخل حیاط و گفت «آقا میرزا به سلامتی به ایلام رسیده». روز آخر مرداد بود که به فرودگاه رفتیم و ساعت‌١٢ شب آزاده‌ها آمدند.

اول فکر کرد خواهرش هستم!

او می‌گوید: وقتی به فرودگاه رسیدیم در بسته بود و همه منتظر بودند. موقعی که هواپیما روی باند نشست، مردم از در و دیوار خود را به محوطه رساندند. همه با چشم گریان به‌سمت هواپیما در حرکت بودند. هیچ‌کس اسیر خود را نمی‌شناخت، چون آزادگان خیلی لاغر و ضعیف شده بودند.

اینکه چطور هم را شناختند و اولین جمله‌ای که به هم گفتند چه بوده، برایم مهم است. نمی‌توانم بپرسم، اما خودش می‌گوید: شوهرم بعدها می‌گفت اولین کسی را که شناخته، پدر من بوده است. چون پدرم قد بلندی داشت. بعد مادرشوهرم و خواهران حاج‌آقا جلو رفتند با ایشان روبوسی کردند. من هم رفتم جلو. صورتش را گرفتم و چندبار بوسیدمش. گفتم الهی بمیرم؛ چقدر پیر شده‌ای! بعدها گفت اول فکر کرده که خواهرش هستم! یعنی اول من را نشناخته بود. وقتی حاج آقای علیپور از اسارت برگشت، جواد ١۴‌سال، رضا ١٣‌سال، حجت ١٢‌سال، مجید ١٠‌سال و محمد ٧‌سال داشتند. صحنه دیده‌بوسی پسرها با پدرشان اشک همه را

درآورده بود.

میتی‌کومان و شیشه‌های شکسته!

دوباره نفس‌های حاج‌خانم سنگین شده است. شوخی می‌کنم تا حال‌و‌هوایش عوض شود. می‌پرسم «این پسرها توی این سن حتما خیلی هم شر بوده‌اند؟» با خنده می‌گوید: بله خیلی. وقتی برنامه میتی‌کومان از تلویزیون پخش می‌شد، پنج‌تایی می‌نشستند و این برنامه را تماشا می‌کردند. بعد هر‌کدام در نقشی شروع می‌کردند به بازی و زد‌و‌خورد و هر‌دفعه یک گلدان یا شیشه می‌شکست.

او ادامه می‌دهد: من خودم همیشه همراه بچه‌ها بودم و بازی می‌کردم. سن زیادی نداشتم، اما صبرم زیاد بود. بعضی وقت‌ها که یاد آن روزها می‌افتم، بغضم می‌گیرد و از خدا به‌خاطر صبری که به من داد، تشکر می‌کنم. بزرگ‌کردن پنج پسر در آن‌ سن، آن‌ هم پسرهایی که این‌قدر به پدرشان علاقه داشتند، کار سختی بود و خیلی سختی کشیدم. به‌همین‌دلیل الان خیلی به بچه‌ها وابسته‌ام. گاهی اقوام می‌گویند که این درست نیست، اما من در جوابشان می‌گویم هفت سال هم مادر بوده‌ام و هم پدر.

قربون صدات بشم!

از خانم باصری می‌خواهم ادامه ماجرای آزادی از اسارت و اتفاقات فرودگاه را برایمان بگوید و او ادامه می‌دهد: آن شب تا حدود ساعت٣ صبح در خیابان منتظر بودیم تا حاج‌آقا علیپور را بیاورند. فامیل ما پر‌جمعیت بود و پدر شوهرم و پدرم سرشناس بودند و جمعیت زیادی به استقبال آمده بودند. آقای علیپور را روی گردنشان گذاشته بودند و شعار می‌دادند «صلی علی محمد/ آزاده‌مان خوش آمد». از خوشحالی به سر و سینه می‌زدیم و گریه

می‌کردیم.

این بخش از ماجرا را با جان و دل سریع‌تر تعریف می‌کند: وقتی رو‌به‌روی مسجد جامع بازه‌شیخ رسیدیم، پیش از اذان صبح بود. چهارپایه گذاشتند و حاج‌آقا بالا رفتند و شروع کردند به صحبت. همان‌طور‌که ایشان شروع کرد و بسم‌ا... گفت، من زیر لب گفتم «قربون صدات بشم. قربون قد و بالات بشم!» وقتی صحبت می‌کرد، اول مادرش غش کرد، بعد خواهرش. حال همه واقعا عجیب بود.

می‌دیدم کنارم است، گریه می‌کردم

دونفر بعد از هفت سال به هم می‌رسند. دنیایشان تغییر کرده است و حال و روز وصلشان بعد‌از فراق هفت‌ساله باید عجیب باشد. او در‌این‌باره توضیح می‌دهد: شب‌ها گاهی از خواب بیدار می‌شدم یا ایشان از خواب می‌پرید و همین‌که می‌دیدیم کنار هم هستیم، گاهی تا یک ساعت می‌گریستیم و خدا را شکر می‌کردیم که دوباره ما را به هم رسانده است. توی فامیل زبانزد بودیم، همیشه قربان‌صدقه هم می‌رفتیم.

از او درباره شب‌های تنهایی می‌پرسم، از آن هفت سال و حاج‌خانم می‌گوید: در آن هفت سال، شب‌ها بچه‌ها را با قصه‌ها و سوره‌های کوچک قرآن می‌خواباندم. بعد می‌رفتم به اتاقی دیگر و با گریه با عکس‌ حاج‌آقا درد‌دل می‌کردم و سبک می‌شدم و بعد می‌خوابیدم. یک شب پیش خودم گفتم چرا شیشه را می‌بوسم! قاب عکس را باز کردم و شیشه را برداشتم و عکسشان را بوسیدم. این‌طوری احساس نزدیکی بیشتری به او کردم.

دوباره جدایی

زندگی مشترک اشرف باصری و حسین علیپور از سال۶٢ تا سال۶٩ با جدایی عجین شد. این زندگی تا سال‌٨٨ ادامه داشت تا اینکه در سفر به کربلای سال٨٨ دوباره بین این دونفر جدایی افتاد. حاج‌خانم در‌‌این‌باره می‌گوید: حاج‌آقا حالشان خوب بود. من بیماری داشتم. همه می‌دانیم که اسرا آنجا شکنجه‌دیده بودند، اما ما هم اینجا زخم زبان‌ها شنیدیم. در آن هفت سال آن‌قدر سختی کشیدم که بعد دچار ناراحتی اعصاب و بیماری قلبی شدم. اما آن روز، ظهر جمعه، بعد‌از زیارت حرم امام‌علی(ع) داخل اتوبوس حاج‌آقا سکته کردند. روحانی کاروان آمد گفت مثل حضرت‌زینب(س) صبر کن. این حرف را که زد، همان لحظه به یاد دوران اسارتشان افتادم که همه می‌گفتند

صبر کن.

می‌گوید بعد‌از فوت همسرش چندین ماه بست در خانه نشسته بوده تا اینکه حاج‌آقا به خوابش می‌آید و آرامش می‌کند. می‌گوید هر بار در خواب دیدمش خوشحال بوده و باز «الهی شکر» از زبانش نمی‌افتد. آخر مصاحبه از من می‌پرسد ازدواج کرده‌ام یا نه. می‌گوید: آدم وقتی ازدواج می‌کند صداقت، مهر و محبت و گذشت زندگی را شیرین می‌کند. به بچه‌ها هم گفته‌ام اگر می‌خواهید زندگی‌تان شیرین باشد، خدا را درنظر داشته باشید و گذشتتان زیاد باشد.

حرف‌هایش را از ته دل می‌گوید و به دل می‌نشیند.

 

 

 
کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی