کد خبر : 85994
/ 13:28
«رضا نوری»، آزاده سرافراز محله بسکابادی از هشتاد ماه اسارتش میگوید

نماز ممنوع بود و سیگار واجب!

یکی از آزادگان و جانبازان میهن است که با خانواده اش در محله بسکابادی زندگی می کند. برایش مهم بود در اوج جوانی هر چه از دستش بر می آید برای حفظ خاک سرزمینش انجام دهد .

نماز ممنوع بود و سیگار واجب!

لیلا جان قربان – شهرآراآنلاین، به همین دلیل وقتی به سن سربازی می رسد کوله بارش را می بندد و راهی جبهه می شود. اما این دلدادگی و عشق به وطن تاوان سنگینی برایش دارد؛ 80ماه  اسارت و شیمیایی شدنش.

رضا نوری بهترین روزهای جوانی‌اش را در چنگال بعثی ها اسیر بوده و با تحمل شکنجه های جسمی و روحی اسارت را روسپید کرده است، روزهای سختی که شنیدنشان آن‌قدر دردناک است که بعد از یک‌ساعت هم‌صحبتی و یادآوری خاطرات گذشته چهره اش را برافروخته و چشم هایش را خیس می‌کند.

28 سال از آن روزها می گذرد و اسرای ناشناخته پادگان صلاح‌الدین که «نوری» هم یکی از آن‌هاست، ناگهان توسط صلیب سرخ شناسایی و آزاد می شوند. با این آزاده هم محله ای در خانه‌اش همکلام شدیم تا برایمان از آزادی و اسارت و دلهره و امید آن روزها بگوید

آزادی و اسارت

متولد سال46 هستم. سال63 سرباز بودم که به مناطق جنگی سومار و کله‌قندی اعزام شدم. همان‌جا اسیر شدم. من خدمه دوشکا بودم. شب عملیات نصر2 بود که مهران را آزاد کردیم و خودمان اسیر شدیم. عراق ما را قیچی کرده بود. تازه ازدواج کرده بودم و یک دختر یک‌ساله داشتم که رفتم سربازی و اسیر شدم. وقتی برگشتم دخترم هفت‌ساله بود و می‌خواست برود مدرسه، من را نمی‌شناخت.

پذیرایی مفصل

وقتی توسط عراقی‌ها قیچی شدیم در سنگرها بودیم که حدود ساعت5 صبح متوجه شدیم دارند سنگرها را با نارنجک پاک‌سازی می‌کنند. در سنگر من؛ چهار نفر دیگر هم بودند. خودم زیرپوشم را سر اسلحه بستم و آن را بالای سرم بردم. آن روز حدود 60نفر از بچه‌ها اسیر شدند. بعضی‌ها زخمی و مجروح  و بعضی‌ها هم سالم‌تر بودند اما وقتی اسیر شدیم پذیرایی مفصلی از ما کردند و تا توانستند ما را کتک زدند.

اتاق 12متری

آن روز ما را به پادگان حسن غول بردند در بغداد. 14روز در این پادگان بودیم. در این 14روز فقط بازجویی بود و کتک. 40نفر در یک اتاق 12متری بودیم بدون هیچ امکاناتی، حتی لباس هم به تن نداشتیم. صبح روز اول اسارت، فرمانده عراقی‌ها که در عملیات شکست خورده بود یک دل سیر همه بچه‌ها را زد. روی سکو ایستاده بود و بچه‌ها پایین بودند. با لگد و هرچه در دستش بود می‌زد. آنچنان با لگد به دست من زد که انگشت و دندانم شکست.

آب‌خوری دام

بعد از آن ما را به پادگان اردشیر بغداد بردند. 6ماه آنجا بودیم. آن‌قدر آنجا ما را اذیت کردند که دو نفر از بچه‌ها شهید شدند. تا 6ماه یک حمام کامل نرفتیم. شپش از سر و کولمان بالا می‌رفت. در و دیوارها همه پر از شپش شده بود. فقط روزی یک‌بار تانکر می‌آمد و در ظرفی که شبیه آب‌خوری دام بود آب می‌ریخت و ما را پنج نفر به پنج نفر برای خوردن آب می‌فرستادند. باید زانو می‌زدیم و سرمان را توی این ظرف می‌کردیم و آب می‌خوردیم.

ماشین آشغالی

اوضاع بدی بود. بچه‌هایی که شهید می‌شدند اول با سیم خاردار دست وپایشان را می‌بستند و بعد توی پتو می‌پیچیدند و دورتا دور پتو را هم با سیم‌خاردار می‌بستند. بعد جنازه‌ها را داخل ماشین آشغالی می‌انداختند و نمی‌دانم کجا می‌بردند.

برنامه چهارشنبه‌ها

بعد از شش ماه ما را به پادگان صلاح‌الدین عراق بردند. شش سال صلاح‌الدین بودم. آنجا که رفتیم اوضاع کمی بهتر شد. فقط هفته‌ای یک‌بار آن هم هر چهارشنبه کتک می‌خوردیم. اسم ما در فهرست صلیب سرخ نبود و هرطور که می‌خواستند با ما رفتار می‌کردند. حتی می‌گفتند اگر شما را بکشیم کسی خبردار نمی‌شود.

اسیر و اسیر

همان موقع؛ یکی دو هفته بعد از عملیات و اسارت من به خانواده‌ام گفته بودند در عملیات شهید شده‌ام و جنازه‌ای را به همسرم نشان داده بودند. همسرم هم بعد دیدن جنازه قبول نکرده بود که من هستم. خبر نداشتند که اسیر شده‌ایم. نام و نشانی از ما نبود تا اینکه از طریق تصاویر ماهواره‌ای ما را شناسایی کرده بودند و همسرم در اردوگاه من را دیده بود. سال‌های اسارت من به همسرم خیلی سخت گذشت. من آنجا اسیر بودم و او اینجا. او از ناز و نعمت در خانه پدرش به خانه من آمده بود و بعد با یک دختربچه تنها مانده بود. هرچند این چند سال را در کنار خانواده خودم گذراند ولی سختی‌های زیادی کشید و من آنجا اسیر بودم و او در کشورش، اگر صبوری اش نبود شاید تا به حال من هم مرده بودم.

موزائیکی برای خوابیدن

به صلاح‌الدین که رفتیم یک دست لباس و یک پتو به ما دادند و هرکدام‌مان به اندازه یک موزائیک و نصفی جا برای خوابیدن و نشستن داشتیم. تقریبا 400اسیر بودیم که ما را به دسته‌های 18نفره تقسیم کرده بودند و هر دسته یک ارشد داشت که من ارشد گروه و دسته خودمان بودم.

تیغ و آفتابه

یک سطل کوچک آب می‌دادند برای حمام‌کردن. یک تیغ می‌دادند برای شش نفر که سر و صورتمان را تمیز کنیم. یک‌بار داشتم سرو صورتم را مرتب می‌کردم که به سرباز عراقی اشاره کردم و گفتم «سیدی... کُند...» تا این را گفتم آمد و تیغ را گرفت و کشید روی دستم. آن‌قدر عمیق برید که هنوز جای آن معلوم است.

سازمان ملل

هر چهارشنبه در صلاح‌الدین شکنجه می‌شدیم. یا پنج‌تا کابل می‌خوردیم یا با دمپایی می‌زدند توی صورتمان. می‌گفتند سازمان ملل گفته باید کتک بخورید که پررو نشوید!

پوست بادمجان

در صلاح‌الدین ما روزی نصف لیوان چای داشتیم و غذا هم برای ما یا پوست بادمجان درست می‌کردند یا آب کرفس می‌آوردند. یک مدل گوشت هم بود که هرچند وقت می‌دادند ولی نمی‌دانم این گوشت‌ها از چه بود که به‌شدت سفت بود و جویده نمی‌شد. می‌گفتند که از تاریخ انقضایشان سال‌ها می‌گذرد، خیلی گوشت‌های بدی بودند و ریشه‌های بلندی داشتند.

غذای تایدی

یک مدل غذا هم بود که عرب‌ها به آن شوربا می‌گفتند. توی یک دیگ بزرگ را پر از آب می‌کردند و زردچوبه می‌ریختند و گندم. توی غذاها پودر لباسشویی می‌ریختند. آن‌قدر که از شب تا صبح دل‌پیچه می‌گرفتیم. از طرفی از ساعت چهار که ما را داخل آسایشگاه می‌کردند تا چهار روز بعد داخل بودیم و اجازه بیرون‌آمدن نداشتیم. این‌طور وقت‌ها یک پلاستیک حکم طلا را برای بچه‌ها داشت. مجبور بودیم در همین پلاستیک کارمان را انجام دهیم و بعد آن را داخل دستشویی تخلیه کنیم و پلاستیک را نگه داریم برای دفعات بعدی. وضعیت بدی بود. تا یک‌ماه همان پلاستیک را نگه می‌داشتیم.

فقط یک سطل آب

اوضاع بدی داشتیم. از وقتی که ما را داخل آسایشگاه می‌کردند تا روز بعد فقط یک سطل آب به ما می‌دادند. این یک سطل آب را که می‌خوردیم بعدش آن را پشت پرده‌ای که زده بودیم می‌گذاشتیم برای رفع حاجت.

تشت خمیر

یک‌بار از طرف مجاهدین خلق آمده بودند اردوگاه ما. پناهندگی می‌دادند. میوه و تشکیلات روی میزشان چیده بودند تا بچه‌ها را جذب کنند. یادم است که پرسیدند کم و کسری ندارید که یکی از بچه‌ها که پسر جوانی بود گفت نان کم می‌دهند. همان موقع یک تشت خمیر آوردند و به‌زور به او خوراندند. توی همان خمیرها هم تاید ریخته بودند. بنده خدا دیگر نتوانست چیزی بخورد به جز چای. بچه‌ها چای‌شان را نمی‌خوردند و به او می‌دادند به‌شدت لاغر شده بود و آخرش هم شهید شد.

خنده عراقی‌ها

هفته‌ای یک‌بار هم می‌گفتند که لباس‌هایتان را برای شست‌وشو بیاورید. می‌بردیم همه را وسط اردوگاه. یک تانکر می‌آمد و با شلنگ آب می‌ریخت روی لباس‌ها و می‌گفتند که لگد کنید تا تمیز شوند. بعد از چند دقیقه لگد‌کردن سوت می‌زدند و می‌گفتند لباس‌های‌تان را بپوشید. در آن شرایط که همه لباس‌ها با هم قاطی شده بود فقط چند دقیقه وقت داشتیم که لباس بپوشیم. بچه‌ها توی سر و کله هم می‌ریختند و از بالا عراقی‌ها به ما می‌خندیدند.

نماز جماعت

در اردوگاه نماز جماعت خواندن ممنوع بود و اگر بچه‌ها حتی با فاصله می‌ایستادند می‌گفتند که نماز جماعت می‌خوانید و شکنجه می‌کردند. حق مهر گذاشتن که اصلا نداشتیم. یک وقت‌هایی هم زیر پتو نماز می‌خواندیم که نبینند. اگر سنگ یا کلوخی به‌عنوان مهر می‌گذاشتیم می‌گفتند بت‌پرست هستید.

سیگار واجب

هرقدر که نماز ممنوع بود، سیگار آزاد و واجب بود! هفته‌ای یک باکس سیگار می‌دادند و می‌گفتند تا آخر هفته باید تمام شود وگرنه شکنجه می‌شدیم. بچه‌ها اهل سیگار نبودند، مچاله می‌کردیم و یواشکی داخل دستشویی می‌ریختیم.

گوشت تن بچه‌ها

آن اوایل که هنوز بچه‌ها گوشتی به تن داشتند از دالان وحشت ردمان می‌کردند. سالنی باریک بود که کف و دیوارهای آن سرامیک بود. برای دستشویی رفتن باید از این سالن رد می‌شدیم. اطراف آن جاهایی داشت برای کمین عراقی‌ها. می‌ایستادند و با شلاق آن‌قدر محکم می‌زدند که گوشت تن بچه‌ها کنده می‌شد. از قبل کف و دیوارها را تاید می‌ریختند که حسابی از خجالت بچه‌ها دربیایند.

اثرات شیمیایی‌شدن

خاطرات تلخ اسارت زیاد است. هر وقت به یادشان می‌افتم سرم درد می‌گیرد. خودم بعد از بازنشستگی از آموزش و پرورش؛ عمل قلب باز کردم. همسرم هم قند بالا دارد و چندبار عمل کرده است. شکنجه‌های روحی و جسمی دوران اسارت خیلی سخت و دردناک بود. من جانباز اعصاب و روان و شیمیایی هم هستم. البته از شیمیایی بودنم خبر نداشتم، در اردوگاه شیمیایی شدیم. دو سال بعد از اینکه از اسارت برگشتم خدا دختری به ما داد که بعد از سه سال سرش به‌شدت بزرگ شد. وقتی رفتیم دکتر گفتند من شیمیایی بوده‌ام و به او منتقل شده است. طفل معصوم عمر به این دنیا نداشت.

عکس دخترم

حتی یادم است که موقع اسارت، قبل از اینکه لباس‌هایمان را دربیاورند، ساعت‌ها و انگشترهایمان را گرفتند و جیب‌هایمان را خالی کردند. آن موقع من عکس دخترم را در کیفم داشتم. سرباز عراقی عکس را در دستش گرفته بود و تمام مدتی که در راه بودیم، مدام آن را به من نشان می‌داد که اذیتم کند.

شش سال و هشت ماه اسارت

بعد از شش سال و هشت ماه بالأخره اسارت من و دوستانم پایان یافت. یک روز صبح از پنجره‌های آسایشگاه دیدیم که خانمی با لباس سفید که سرشانه‌اش علامت صلیب سرخ است، داخل حیاط اردوگاه راه می‌رود. جرئت نداشتیم که بایستیم و بیرون را ببینیم. دیوارها تقریبا تا شانه‌مان بود و از پنجره‌ها یواشکی سرک می‌کشیدیم. آن روز ساعت9 صبح درها را باز کردند و ما را بیرون بردند. فهمیدیم که خبرهایی شده است. خدا را شکر بالأخره از صلیب سرخ به اردوگاه ما آمدند و ما را شناسایی کردند.

یاشاهزاده یحیی!

آن روز بچه‌ها را به گروه‌های چهل‌نفره تقسیم کردند. گروه ما چهل و شش نفره شد. من هم جزو آخرین افراد بودم. ظاهرا کارت کم آمده بود و می‌خواستند ما را برگردانند. حدود شش نفر را می‌خواستند برگردانند داخل که من هم جزو آن‌ها بودم. تا گفتند برگردید داخل؛ توی دلم گفتم یا شاهزاده یحیی(ع) اگر آزاد شوم پیاده می‌آیم زیارتتان، ناگهان مأمور گفت بایستید، کارت‌ها را از عقب توزیع می‌کنیم.

یک سیلی و یک قرآن

روز آخر که می‌خواستیم سوار ماشین شویم عراقی‌ها به ما نفری یک قرآن می‌دادند و یکی توی گوشمان می‌زدند! وقتی رسیدیم مرز تا یک‌هفته قرنطینه بودیم. بدن‌هایمان به‌شدت آلوده بود. یک هفته در حمام گوگرد بودیم تا عفونت بدنمان از بین برود که از بین هم نرفت و حتی وقتی آمدم خانه، باز هم بدنم پر از دانه‌های چرکی بود.

دخترم من را نمی‌شناخت

وقتی آمدم خانه آن‌قدر ضعیف و سیاه شده بودم که دخترم از مادرش می‌پرسید: «این آقا کیه!» دخترم من را نمی‌شناخت. بعد از اسارت خداوند پنج فرزند دیگر به من داد که یکی از آن‌ها به دنیا نماند و الان سه دختر و دو پسر دارم.

 

 
کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی