کد خبر : 86492
/ 05:31

سیصدتایی‌ها !

خبرنگاران هفته‌نامه شهرآرا محله 7 از 7 سال زندگی با اهالی این منطقه نوشته‌اند

سیصدتایی‌ها !

من هواپیماهای خودم را می‌خواهم

سیده نعیمه زینبی 

برای من که بیشتر زندگی‌ام را منطقه3 بوده‌ام و سال‌های اخیر را به منطقه2 آمده‌ام، در منطقه‌11 و 12‌به دانشگاه رفته‌ام و در منطقه یک و ثامن کار کرده‌ام و در منطقه8 محله‌گردی داشته‌ام، وقتی گفتند باید بروی دفتر منطقه7 اولین سؤال این بود: «منطقه7 کجا هست؟» منطقه7 یک تکه وسیع از نقشه که از خیابان امام رضا تا سیدی و طرق و ابوذر و هفده شهریور را توی خودش جا داده است. من به خودم دلداری می‌دادم که تو کجا و سیدی کجا؟ تو کجا و طرق کجا؟ در همه عمرم یک‌بار هم به این مناطق نرفته بودم. نه کوچه‌هایش را می‌شناختم و نه آدم‌هایش را. اما وقتی برای اولین گزارش سر از یکی از کوچه‌پس‌کوچه‌های محله المهدی در آوردم، باورم شد که از اینجای ماجرا قرار است کوچه‌گرد این محله‌ها باشم. حضوری که با مقاومت شروع شد و با مقاومت تمام شد. هر روز صبح یک مسیر دور را با تاکسی، مترو و سپس تاکسی به محل کار می‌رفتم و هر روز عصر هم برمی‌گشتم. اما اصلا این رفت‌ و‌ برگشت‌ها قرار نبود بشود جزئی از زندگی‌ام. قرار نبود من را آن‌قدر درگیر خودش کند که دلم را تکه‌تکه کنم و توی هر کوچه‌اش قسمتی از آن را جا بگذارم. کوچه‌هایی که کم‌کم شد جزئی از خودم. انگار من هرگز دور از منطقه7 نبوده‌ام. انگار از ازل نام این کوچه‌ها را در خاطره‌ام سرشته‌اند. آن‌قدر که وقتی گفتند منطقه7 دیگر منطقه تو نیست انگار گفته باشند از وطنت برو. انگار به من اعلام کرده‌ باشند تو از این پس یک آواره‌ای. من رنج کشیدم و گریه کردم تا توانستم دلم را کشان‌کشان هم ‌پای خودم از آنجا ببرم. دلم نمی‌خواست از کوچه‌های قائم و المهدی و طرق و عسکریه دور شود. آنجا دیگر برای من یک منطقه دورِ پایین شهر نبود. یک منطقه خاص دوست‌داشتنی بود که کلی آدم در آن می‌شناختم.

هنوز گاهی یاد کوچه شهید عرفانی و مردی می‌افتم که در موتورسازی سیاه سوله‌اش چغندر کاشته و از اینکه ریشه کرده بود، کیف می‌کرد. دیوارهای مملو از روغن سوخته مغازه با گلدان‌های سرسبز و متنوع پر شده بود و اصلا چه ذوقی بالاتر از جوانه‌زدن چغندرت؟ گاهی یاد جانباز صفایی که اولین و آخرین مصاحبه‌گرش من بودم. هنوز گزارشش چاپ نشده بود که عکسش رفت توی قاب کنار برادر و عمویش و اول اسمش نوشتند شهید. گاهی یاد مادر چشم به راهی می‌افتم که عجیب لهجه غلیظ تربتی‌اش و سادگی نگاه مهربانش دلم را برد. حالا او چند ماهی است که کنار پسران شهیدش آرمیده است. گاهی یاد دکتر معتمدی می‌افتم که هنوز 40را پر نکرده بود که رفت و دوقلوهایش و یک محله را یتیم کرد. گاهی هم یاد آن بانویی که خودش چند فرزند قد‌و‌نیم قد داشت ولی سرپرستی 5 کودک دیگر را هم به عهده گرفته و به سامان رسانده بود. عجیب مادر بود. دستش هم توی کار خیر بود.گاهی از راننده‌های آمبولانس فردوس‌ها به خاطر می‌آورم. مردانی با چهره‌های سرد و قلب‌هایی مهربان و اخلاق‌هایی آرام که رنجشان آدم‌هایی بودند که نمی‌دانستند مرگ پشت دیوار زندگی‌شان تکیه کرده است و خوب با آن‌ها تا نمی‌کردند. گاهی هم یاد جوان مخترع محله طرق می‌افتم که حالا شاید خارج از امتداد مرزهای کشورش صبحش را شام می‌کند. همان که می‌گفت: شرایط را برایم سخت‌کرده‌اند و مجبورم بروم. ولی اگر یک سنگ به سمت کشورم پرت کنند، برمی‌‌گردم و دفاع می‌کنم. همان‌طور که عمویم شهید شد. طرق غریبه و دور از دسترس برای من عزیز شد. جوانان تلاشگر و مردان با همتی که «خواستن توانستن است» را در محله‌شان معنا بخشیده‌اند. انگار که عِرق آن‌ها به محله‌شان به من هم سرایت کرده باشد، از این همبستگی لذت می‌بردم و می‌گفتم: طرقی‌ها هر کار را اراده کنند، می‌توانند به سرانجام برسانند. طرق برای من مفهوم یک صدا و یک بازوی پرتوان و ساعی بود. هنوز هم هست. حالا اما تمام آن محلات دوست‌داشتنی منطقه7 با همه آن آدم‌های عزیزش سر جایشان هستند اما من دیگر آنجا نیستم. منطقه7 هرگز از ذهن من دور نمی‌شود چون هرجا باشم هواپیمایی توی آسمان پیدایش می‌شود که مرا یاد این برهه از زندگی‌ام بیندازد. خاطرات شیرین کودکی‌ام در این مدت برای من مجسم شده بود. وقتی هواپیما می‌دیدم آن‌قدر از خود بیخود می‌شدم که ناخودآگاه سرم به سمت آسمان می‌چرخید و چشم‌هایم را ریز می‌کردم تا پیدایش کنم. چه فرقی می‌کرد که در چه حالتی هستم. محله‌گردی شهردار است یا مصاحبه با یک شهروند. نشسته‌ام یا راه می‌روم. کافی بود که صدای نزدیک شدن یک هواپیما به گوشم برسد تا دیگر بی‌اختیار شوم و سرم به سمت آسمان بچرخد. هواپیماهای چاق از هواپیماهای لاغر بیشتر طرف‌دار داشتند، هواپیماهای نزدیک از دورترها. همه هم می‌دانستند که در این لحظات که به قالب کودکی بازیگوش درمی‌آیم، توقعی جز ثبت تصویر از من نباید داشته باشند. حتی در سخت‌ترین شرایط هم دیدن یک هواپیما حالم را جا می‌آورد. فرودگاه و هواپیما نشان منطقه7 است و حالا در هر منطقه شهر باشم کافی است صدای دور یک هواپیما را بشنوم. چه فرقی می‌کند با کدام فاصله باشد. دور باشد یا نزدیک. بزرگ باشد یا کوچک. آن‌ها برای من نشانه هستند. یک یاد. یک خاطره از منطقه7. ولی دیگر رغبتی به آن‌ها ندارم. انگار هنوز هم هواپیماهای خودم را می‌خواهم. همان‌ها که از پروین اعتصامی می‌دیدم و دیگران به من می‌گفتند آخر یکی‌شان روی سر خودت می‌افتد و ختم دنیا. اما آن‌ها چه می‌دانستند دیدن یک هواپیمای بزرگ چاق با خطوط سبز چقدر می‌تواند یک روزت را بسازد. هیجان‌هایی که خیلی وقت است از آن دورم و برایش دلتنگ...

خبرنگار سابق شهرآرامحله 7 و خبرنگار فعلی شهرآرا محله 9

 

سیصدمین سه‌شنبه

سعید جلائیان‌بخشنده

رسیدیم به سیصدمین سه‌شنبه‌‌ای که نشریه شهرآرامحله‌ چاپ می‌شود. به همین مناسبت قلم به دست گرفتم و چند خطی درباره احساسم از کار در این منطقه نوشتم.

قبل از کار در شهرآرامحله منطقه7 شنیده بودم نشریات محلی از اهمیت بالایی برخوردار هستند و در اغلب کشورهای پیشرفته مردم ترجیح‌ می‌دهند روزنامه محلی خودشان را مطالعه کنند. در ابتدا سری به آرشیو نشریه زدم و شروع به مطالعه مطالب گذشته کردم. با خواندن آرشیو نشریه، وسعت موضوعاتی که همکارانم به آن پرداخته بودند زیاد بود. با خودم گفتم مگر در یک منطقۀ محدود چقدر سوژه برای پرداختن است که در طول این سال‌ها آن‌ها به تمام موارد پرداخته‌اند و چیزی از قلم نیفتاده است؟ اما مدتی نگذشته بود که به کمک همکاران با تجربه‌ام در نشریه متوجه این موضوع مهم شدم که موارد زیادی همچنان باقی است. سوژه‌ها مردمی هستند که در ایستگا‌ه‌های اتوبوس و مترو، بازارهای سنتی و مدرن، بوستان‌ها، مساجد و ... می‌بینیمشان. با ریز‌شدن به زندگی و احوال خیلی از آن‌ها، می‌شود ناب‌ترین گزارش‌ها را از داستان زندگی‌شان به رشته تحریر درآورد. در کوچه‌ها و حتی از کف خیابان‌های این منطقه می‌شود، سوژه‌های زیادی را پیدا کرد که تا به حال کسی آن‌ها ندیده است. از گذشته تلخ و شیرین کوچه و خیابان می‌شود نوشت. هنوز مردم این منطقه با مشکلات فراوانی روبه‌رو هستند که ما وظیفه داریم با پرداختن به آن‌ها و تهیه گزارش از آن‌ها، خبر این مشکلات را به گوش مسئولان برسانیم. در این صورت است که اگر بتوانیم حتی یک مشکلی از دوش مردم برداریم، می‌شود گفت تا حدودی در کار موفق بوده‌ایم. 

اولین گزارش من مراسم شب قدر، در گلزار شهدای بهشت رضا(ع) بود، این را به فال نیک گرفته‌ام و امیدوارم در جایی که هستم خدمت‌رسان هم‌محله‌ای‌هایم باشم.

خبرنگار شهرآرا محله7 

 

زنده‌ایم به وجود شما

سمیرا شاهیان

نمی‌دانم شماره300 چه متر و معیاری است که سردبیر شهرآرامحلات از من و همه همکارانم که در این نشریه چیز نوشته‌ایم، خواسته‌ است، به این مناسبت هم بنویسیم. اما فرصت غنیمتی هست تا دوباره حروف انباشته شده در سرمان را از راه صفحه کلید، روی صفحه نمایش بیاوریم. بدون شک می‌دانید که خبرنگاری هم متحول شده و سال‌هاست دیگر از کاغذ و قلم خبری نیست و خبرنگارها بیشتر از اینکه دست به قلم شوند دست به صفحه کلید می‌‌شوند.

حالا چه بنویسم؟ نه‌اینکه حرف نباشد، نه؛ جا برای حرف‌های صد من یک غاز من، کم است. راستش مانده‌ام در این فرصتی که به یُمن سیصدتایی شدن نشریه‌مان به وجود آمده است از پدر و مادرم و معلم کلاس اولم و خاله و دایی و عمه و عمو تشکر کنم(!) یا جدی باشم و از کارهای کرده و نکرده در این جریده بنویسم. حقیقتش تمایل ندارم درباره «یا»ی دوم بنویسم چون مخاطبان، آن‌قدر که باید کار ما را دیده و خوانده‌اند. حتی وقت‌هایی خواستند که ما را نبینند و نخوانند که این هم از توجه متفاوتشان بوده است.

...

آدم وقتی حرف زیاد دارد گاهی مجبور می‌شود آسمان ریسمان ببافد. راستش اینجا جای گفتن از دردهایم نیست تا شما سخت باور کنید یک خبرنگار هم می‌تواند با حرفه پُرتکاپویی که دارد و احترامی که همیشه شما آن را به او باورانیده‌اید، از زندگی‌اش راضی نباشد یا از خیلی چیزها دلِ خوشی نداشته باشد. با این حال خبرنگارها نیرویی جادویی برای پیگیری درخواست‌های مردم دارند. مثلا در همین حالِ نامساعد که حتی انگیزه‌ای نبود تا به ثبت‌نام در بهترین دانشگاهی که دوستش داشتم فکر کنم، وقتی در خیابان پروین اعتصامی راه می‌رفتم، جان می‌کندم که به سوژه‌های جدید فکر کنم. فکر این بودم گزارش خواندنی دیگری چاپ کنیم. همین حالا در تلفن همراه من، چند یادداشت ذخیره شده که نام کوچه‌پس‌کوچه‌های محله انقلاب در آن نوشته شده است. درخواست‌های مردم در آخرین محله‌گردی شهردار را نوشته‌ام تا هر‌کدام را پیگیری کنم. یا دغدغه‌های شخصی‌ام را نوشته‌ام که باز همان‌ها پر از سوژه‌های منطقه است، نوشته‌ام :«در اینجا مغازه‌ای است که شهرتی به‌اندازه یک منطقه دارد. فروشنده‌اش بی‌‌تظاهر است اما اجناس فروشی‌اش آن‌قدر با کیفیت است که نام او را بر سر زبان‌ها انداخته است.

بس است دیگر! من در راه برگشت به خانه هستم. پایان یک روز کاری برای من، گاه سر ظهر است و بیشتر وقت‌ها عصر و دمدمه‌های رفتن خورشید از آسمان. در این وقت من برای رسیدن به ایستگاه قطار شهری، باید از جلوی چند مغازه رد شوم که این‌ها برخلاف فروشنده قبلی، ادعایشان می‌شود. بالای سر مغازه‌هایشان بزرگ نوشته‌اند فروشگاه عرضه محصولات دخانی. مغازه‌ها هم بزرگ هستند هم پُررمز و راز. تا چشم به داخل اینجا می‌اندازم، همه من را می‌پایند...»

می‌بینید بازهم دغدغه دارم و این یعنی اینکه اگر حال خوشی هم نداشته باشم برای این نشریه کم نمی‌گذارم.

خدا شما را برای ما حفظ کند.

دبیر شهرآرا محله7

120702.jpg

کاش می‌شد تمام محله‌ها سنگر بود

آزیتا حسین‌زاده عطار

قصه آشنایی من با شهرآرامحله منطقه‌7 برمی‌گردد به حدود 3سال پیش، البته خانه مادربزرگم که در یکی از کوچه‌های خیابان پروین اعتصامی از همان زمان تولدم و چند سال پیش از آن در منطقه7 جاخوش کرده است تعلق خاطر خاصی به این منطقه و آد‌م‌هایش در من ایجاد می‌کرد. یک جورهایی مامان‌بزرگ، پارتی شهروندان ساکن در منطقه7 می‌شد و تعاملاتش با همسایه‌ها و هم‌محله‌ای‌هایش من را به خیلی از شهروندان کلیدی این منطقه پیوند می‌داد. روزی مهمان خانه بمانجان شدم، همسایه روبه‌رویی خانه مادر بزرگ بود. مادر شهیدی که یک قرن از زندگی‌اش را در همین محله گذرانده بود و هنوز هم هست. قصه شهادت و مردانگی ‌پسرش سبب شده بود نامش نه تنها همیشه بر سر‌کوچه خانه مامان‌بزرگم ماندگار باشد. بلکه در قلب همسایه‌های دور و نزدیک هم جای خوبی داشته باشد. خانه بمانجان و مامان‌بزرگم خاطرات زیادی دارد و یک دنیا درس. یادم می‌آید کودک که بودیم؛ همان زمانی که هنوز شهرآرامحله‌ای نبود، این 2خانه پاتوق محلی دنجی بود که همه همسایه‌ها در آن جمع می‌شدند و از حال همدیگر خبر می‌گرفتند. خانه مامان‌بزرگم هم که سادات محله است و به بی‌بی معروف، هنوز همین حکم را دارد. پاتوق‌هایی دنج برای درددل‌های اهالی محل و مطرح کردن نیازهایشان. خانه خیلی از همسایه‌های مامان‌بزرگم همین حکم را دارد. حکمی که حالا در خیلی از محله‌ها وقتی در موردش صحبت می‌کنی بیشتر رؤیایی است که در فاصله میان دو واحد روبه‌رویی یک آپارتمان اسیر و دست و پا بسته دیو بی‌رحم زمانه شده است. زمانه‌ای که دیگر حق همسایگی در آن ادا نمی‌شود و دیگر همسایه‌ها چاق‌سلامتی ندارند. نمی‌دانند همسایه روبه‌رویی بیمار است، سالم است، پولی نیاز دارد، نردبان و سله‌ای می‌خواهد یا نه.

بمان‌جان و مامان‌بزرگم از همان قدیم خیلی پولدار نبودند؛ هنوز هم نیستند. خیلی هم اهل معاشرت آداب‌منشانه و از روی اصول نبودند؛ هنوز هم نیستند اما در خانه‌هایشان به روی هم باز است و دلشان چهار طاق‌تر برای هم گشوده است. مامان بزرگ وقتی بمان‌جان در بستر بیماری است بدون اینکه تلفن بزند صبح علی‌طلوع جلوی خانه‌اش سبز می‌شود و این تعامل برای بمانجان هم هنوز وجود دارد. به نظر من محله یعنی محله مادربزرگم؛ همان پروین اعتصامی6 که سر کوچه‌اش آن چلوکبابی قدیمی با مردمان آن محله دوست است و تعمیرکار ماشینش، آقای بیدگلی هم با همه پایداری‌های زمان رزمندگی‌اش و تمام خلاقیت‌هایی که در کارش دارد و اختراعات و ایده‌هایی که دارد هنوز فروتن است در مقابل همسایه‌ها. هنوز به همه لبخند می‌زند و اگر کسی کاری برای تعمیر خودرواش داشته باشد تا جایی که کاری از دست او بر بیاید با لبخند انجام می‌دهد؛ حتی اگر در یک ظهر داغ تابستانی عرق جبینش به همسایه‌ها بفهماند از صبح سختی کار تعمیر چند ماشین‌ بدقلق را انجام داده است و شاید دیگر هیچ انرژی نداشته باشد. یادم آمد آقای بیدگلی یک رزمنده بوده؛ آن روحیه را در خط زندگی‌اش هم وارد کرده بود. به سختی در مصاحبه این را از زیر زبانش کشیدم. وقتی روایت آن روزها را گفت؛ دوستانی که جلوی چشمانش خمپاره خوردند، گاه روی دستش جان دادند و خبرهای شهادتی که ناچار شد به خانواده دوستانش برساند، روحیه ایثار و شهادتشان، سرک کشیدن میان خاطراتش که شاید تا آن روز چاپ گزارش ،هیچ کسی درباره او نمی‌دانست فکری به ذهنم انداخت. با خودم مقایسه کردم حس نوع‌دوستی در آن روزهای جنگ و ایثار آقای بیدگلی را با روزها و ماه‌ها و سال‌های همسایگی‌های مادربزرگم که سیده کوچه است و بمانجان و همسایه‌های دیگر این محله را که چطور به خاطر هم می‌گذرند، ایثار می‌کنند و بذل و بخشش دارند. کاش می‌شد همه محله‌ها سنگر بود، پشت خط همسایه‌هایی که دلشان برای ایثار و گذشت برای یکدیگر می‌رفت.

دبیر شهرآرا محله 9 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی