کد خبر : 87116
/ 14:10
گفت‌وگو با خواهر اولین شهید مفقودالاثر فاطمیون که امروز در مشهد تشییع می‌شود

شهیدی از نسل حججی در مشهد

مجتبی واعظی جوان دهه هفتادی این روزها، درست از همان نسل شهید حججی‌هایی است که کارشان حماسه است، کاری بزرگ که در این دنیای کوچک نمی‌گنجد و برای همین در این روزهای پر از هیاهو راه را پیدا کردند و به مقصود رسیدند.

شهیدی از نسل حججی در مشهد

به گزارش شهرآراآنلاین به نقل از فارس،  چند روز قبل از فرارسیدن ماه محرم، خبری منتشر شد که دل بسیاری از مادران و پدران چشم انتظار را دوباره بی‌قرار کرد، و این ماه محرم برای بسیاری از آنها جاودانه شد، خبر و پیامی که ماه محرم امسال برای خانواده‌های غیور ایرانی داشت، بازگشت پیکر شهدای دفاع مقدس و مدافع حرم به کشور بود.

در میان 11 شهیدی که وارد مشهد شدند، پیکر دو شهید رنگ و بویی دیگر داشت، اگر 9 شهید از کربلای ایران آمده بودند، دو شهید که در میان عکس‌ها هم با پرچم‌های سبز رنگ متمایز شده بودند، از سرزمین جنگ و خون و مقاومت، از سوریه، دمشق درست جایی که دخترک سه ساله ارباب و زینب کبری(س) از نامردمی شامیان، در آنجا آرام گرفته بودند، آمدند.

حرف این مطلب اما این دوشهید بزرگوار نیست، یکی از این دو شهید لقب اولین شهید لشکر فاطمیون را نصیب خود کرده است، و با حماسه‌ای که آفرید، لشکر فاطمیون را سربلند کرد.

مجتبی واعظی جوان دهه هفتادی این روزها، درست از همان نسل شهید حججی‌هایی است که کارشان حماسه است، کاری بزرگ که در این دنیای کوچک نمی‌گنجد و برای همین در این روزهای پر از هیاهو راه را پیدا کردند و به مقصود رسیدند.

پیگیری‌ها را آغاز می‌کنم بارها و بارها تماس، تا اینکه موفق می‌شوم با خواهر مجتبی واعظی صحبت کنم.

خدیجه واعظی خودش هم یک دختر دهه هفتادی است و دو سال از برادر شهیدش کوچکتر است، با او به گفت‌وگو نشستم، که حاصل آن را در ادامه می‌خوانید.

فارس: کمی در خصوص برادرتان توضیح دهید؟ چه سالی متولد شد و قبل از رفتن به سوریه مشغول به چه کاری بود؟

 برادرم در بیستم اردیبهشت ماه سال 72 متولد شد، ما تا قبل از شهادت مجتبی پنج فرزند در خانواده بودیم اما بعد از شهادت او، صاحب یک برادر دیگر هم شدم، مجتبی در کنار تحصیل به کار خیاطی هم می‌پرداخت و در تأمین هزینه‌های زندگی به پدرم کمک می‌کرد، او بعد از مدتی به گچ‌کاری و بنایی مشغول شد و در این کار هم ماهر شد و مستقل بود.

فارس: چه مسئله‌ای باعث شد برادرتان تصمیم بگیرد به سوریه برود؟

ما اصلا از جنگ سوریه اطلاعی نداشتیم، مجتبی خودش ما را از این مسئله آگاه کرد، او هر روز که به خانه می‌آمد از اتفاقاتی که در سوریه رخ می‌داد برای ما می‌گفت، تمام حرفش هم این بود که ما شیعه هستیم، نباید راضی شویم داعش به حرم دختر پیامبر(ص) نزدیک شود، باید از این حرم دفاع کرد، من باید به سوریه بروم، شما فردا چگونه می‌خواهید جواب حضرت زینب(س) را بدهید؟ همیشه می‌گفت حضرت زینب به ما درخواست کمک داده‌اند و باید به کمک ایشان برویم.

فارس: شما فکر می‌کنید چه مسئله‌ای باعث شد برادرتان این تصمیم را بگیرد و چگونه در این راه قرار گرفت؟

برادرم بسیار تحت تأثیر هیأت و سخنرانی‌های روحانیونی که در خصوص سوریه صحبت می‌کردند، قرار گرفت، او این تصمیم را به خاطر همراهی با دوستانش نگرفته بود، بلکه کاملا در جریان اتفاقات سوریه قرار داشت، شهدایی که از سوریه به ایران می‌آمدند، عکس و فیلم‌هایی که از اسرا یا شهدا منتشر می‌شد و هیأت‌هایی که می‌رفت، علاقه‌ای که به ائمه و مخصوصا حضرت زینب(س) داشت، باعث شده بود احساس کند، در سوریه به حضورش احتیاج است.

فارس: برادرتان چگونه خانواده را برای رفتن به سوریه، راضی کرد؟

مادرم هرگز به رفتن ایشان راضی نمی‌شد، ما به همراه مادرم برای فوت یکی از اقوام به قم رفتیم و برادرم با پدر در خانه تنها بودند، مجتبی از این فرصت استفاده کرده بود و سعی کرده بود پدرم را راضی کند، پدرم به او می‌گفت من تو را کاملا تأمین می‌کنم و نیازی نیست به سوریه بروی اما برادرم گفت برای دفاع از حرم و عشق به حضرت زینب(س) حاضرم هر کاری را انجام دهم، حتی اگر لازم باشد از جانم هم می‌گذرم، ما حدود یک هفته در قم بودیم، شبی برادرم تماس گرفت و گفت، کارهای رفتن به سوریه را انجام داده و فردا باید برای رفتن به سوریه به تهران برود، آن موقع فرصت خداحافظی نبود و ما نمی‌توانستیم به مشهد برگردیم، مادرم تلفنی با پدرم صحبت کردند و بعد از شنیدن این حرف ها گویی که اجازه رفتن را از جایی دیگر گرفته بود و مادر و پدرم مخالفتی نکردند و هر دو به این امر راضی شدند. مادرم در صحبت‌هایش با مجتبی کمی گریه کرد و  اول او را به خدا و سپس به حضرت زینب(س) سپرد.

فارس: شما چگونه با او خداحافظی کردید؟

برادرم به من پیامک زد و گفت خواهرم من را حلال کن فردا باید به تهران بروم من به او گفتم می‌روی و به سلامت برمی‌گردی، او گفت نه این سفر برگشتی ندارد و همه چیز در دست خدا است، برایم دعا کن تا شهید شوم من به او گفتم نه، تو برمی‌گردی، اما او رفت و هیچ وقت بازنگشت و حسرت دیدار آخر و خداحافظی بر دل من و مادرم ماند و امروز بعد از پنج سال پیکر او برگشته است.

فارس: برادرتان چطور شهید شد؟

برادرم در ماه صفر سال 92 اعزام شد، آن موقع رزمندگان هر 50 روز یکبار مرخصی داشتند و می توانستند به خانواده سر بزنند، درست زمانی که 40 روز ازحضور ایشان در سوریه می‌گذرد، به همراه همرزم خود رضا اسماعیلی به منطقه دشمن نزدیک می‌شوند، همرزمش او را از حضور دشمن آگاه می‌کند و با اسلحه خود به کمک او می‌رود، برادرم با موتور در آن منطقه حضور داشته و هر دوی آنها اسیر دشمن می‌شوند، چون برادرم جزو نیروهای اطلاعاتی بوده است، داعشی‌ها برای ترساندن او و اینکه بتوانند اطلاعاتی از او کسب کنند، رضا اسماعیلی را همانجا جلوی چشم برادرم سر می‌برند و پیکر او را همانجا رها می‌کنند، اما سرش را همراه برادرم می‌برند، برادرم را بسیار شکنجه می‌کنند، برخی می‌گویند سه روز و برخی هم می‌گویند هفت روز برادرم اسیر داعشی‌ها بودند و سپس به شهادت می‌رسند.

فارس: چه کسی این خبر را به شما داد و چگونه از شهادت برادرتان مطلع شدید؟ 

روزی که برادرم به شهادت رسید، کسی به ما خبر نداد و مسؤولان به عمویم اطلاع داده بودند، اما چون آن زمان پدرم به علت بیماری در بیمارستان بستری بودند، عمویم ترجیح دادند خانواده ما مطلع نشوند، دو ماه بعد از شهادت برادرم ما را با خبر کردند.

فارس: برادرتان در صحبت با مادر بیشتر در مورد چه چیزی صحبت می‌کردند؟

 برادرم اولین فرزند خانواده بود و از آنجایی که فاصله سنی کمتری با مادرم داشت این مسئله باعث شده بود ارتباط صمیمی بسیاری با هم داشته باشند، مادرم می‌گفت تو پسر بزرگ خانواده هستی، کمک حال ما هستی، نیازی نیست به سوریه بروی چراکه بقیه بچه‌ها کوچک هستند و فرزند بزرگ ما تو هستی، اما برادرم راه  خود را انتخاب کرده بود و با اطمینان از درست بودن این راه تصمیم گرفت به سوریه برود، برادرم برای عشقی که به حضرت زینب(س) داشت و احساس می‌کرد در سوریه به کمک او نیاز است، این تصمیم را گرفت و رفت.

فارس: از میان صحبت‌ها متوجه شدم شما و برادرتان کودکی خود را با هم گذراندید و ممکن است خاطرات بسیاری داشته باشید، یکی از خاطره‌های مشترک‌تان را تعریف کنید.

من دو سال از برادرم کوچک‌تر هستم و کودکی خود را با هم گذراندیم، همیشه با یکدیگر بازی می‌کردیم، آن روزها پدرم مغازه لباس فروشی داشت، ما با هم به مغازه می‌رفتیم اما درست زمانی که حواس پدرم نبود از مغازه فرار می‌کردیم و به پارک می‌رفتیم، بازی می‌کردیم و روزهای شیرینی داشتیم.

فارس : کمی هم در خصوص ویژگی‌های اخلاقی بردارتان توضیح دهید؟

اخلاقش بسیار خوب بود و بسیار غیرتی بود، همیشه برای  حفظ چادر به من تذکر می‌داد، قبل از رفتن به جبهه کمی بد خلقی می‌کرد، اما در 40 روزی که تصمیم به جبهه رفتن گرفته بود، بسیار متحول شده بود و اخلاق، رفتار، گفتار و همه چیزش با همیشه فرق داشت، زمانی که تصمیم به سوریه رفتن گرفت، درست مصادف با ایام ماه محرم و صفر بود، خودش همیشه به هیأت می‌رفت و نوحه می‌خواند، مداحی را آموزش دیده بود و ذکر امام حسین(ع) را همیشه بر لب داشت، قبل از آن نوحه نمی‌خواند اما در آن روزها  قرآن می‌خواند، شب زنده‌دار بود و نماز شب می‌خواند.

فارس: این تغییر توانسته بود دوستانش را هم همراه کند؟

 

برخی از دوستانش قبل از رفتن مجتبی به سوریه، آمده بودند تا او را از رفتن به سوریه منصرف کنند، اما او گفت من حتما می‌روم ودوستانش نتوانستند او را از مسیرش بازدارند، بعد از اینکه برادرم شهید شد یکی دو نفر از دوستانش هم به سوریه رفتند و شهید شدند.

فارس: برادرتان از ابتدا در فضای هیأت و روضه بزرگ شده بود یا اینکه در زمان سوریه رفتن و بعد از تغییراتشان این کارها را انجام داد؟

پدربزرگم روحانی بود و همیشه که مراسم دعای ندبه و توسل در منزل برگزار می‌شد، برادرم هم حضور داشت، مجتبی بسیار پدربزرگم را دوست داشت و همیشه با هم قرآن می‌خواندند اما بعد از فوت او، مجتبی کمی از این کار غفلت می‌کرد، در سن 16 سالگی کمی پدر و مادرم را نگران می‌کرد و گاهی دیر به خانه می‌آمد اما در آن دو ماه که تصمیم گرفته بود به سوریه برود، خیلی متحول شده بود، او همیشه شب‌های جمعه پیاده به حرم می‌رفت و در این مدت در حرم بسیار اشک می‌ریخت، وقتی به خانه می‌آمد این را می‌شد از چشمانش فهمید.

فارس: شنیدم که یکی از اعضای خانواده، برادرتان را در زمان شهادت در خواب دیدند، این صحت دارد؟

همان زمانی که برادرم اسیر شده بود، مادرم خواب دید در نزدیکی کوهستانی است و برادرم هم در همان مکان بدون اینکه پیراهنی بر تن داشته باشد، ایستاده است، مادرم قصد دارد او را صدا بزند اما او می‌گوید هیچ چیزی نگوید، بعد از شهادت برادرم، فیلم اسارت ایشان منتشر شد و برادرم با همان حالت درست در همان مکانی که مادرم در خواب دیده بود، حضور داشت، بعدها همرزمانش هم وجود آن مکان و شهادت مجتبی را تایید کردند 
کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی