کد خبر : 87647
/ 06:44
روایت شهرآرا از تنها مرکز قرنطینه و پذیرش سالمندان مجهول‌الهویه در استان

بی‌ملاقاتی‌ها

زمانی هریک برای خودشان کَسی بوده‌اند، بروبیایی داشته‌اند. اما حالا گوشه‌ای امن و آرام نشسته‌اند و هر روز با تصویر زندگی رویایی خود، زندگی می‌کنند.

بی‌ملاقاتی‌ها

شهرآرا آنلاین - زمانی هریک برای خودشان کَسی بوده‌اند، بروبیایی داشته‌اند. اما حالا گوشه‌ای امن و آرام نشسته‌اند و هر روز با تصویر زندگی رویایی خود، زندگی می‌کنند. بعضی از آن‌هایی که دچار آلزایمر و توهم شده‌اند، آن‌قدر ملموس از زندگی خیالی‌شان برایت حرف می‌زنند که دوست داری بدون فکر و تأمل باور ‌کنی. برخی دیگر حافظه هنوز یاری‌شان می‌کند و خوب به خاطر دارند چه بر سرِ زندگی‌شان آمده، اما به‌صورت ارادی، بخش‌های ناخوش ماجرا را برایت تعریف نمی‌کنند؛ انگار که اصلا آن اتفاق در زندگی‌شان وجود نداشته است. اگر هم بگویند جورِ دیگری برایت روایت می‌کنند.

اینجا، تنها مرکز قرنطینه سالمندان در خراسان‌رضوی است؛ جایی‌که سالمندانِ مجهول‌الهویه و مجهول‌المکان، مهمان ١۵روزه آن‌ها هستند. اگر در این زمان، خانواده‌شان پیدا شد که بخت یارشان و اگر نشد، به مراکز خیریه‌ سالمندان در شهرستان‌های استان تحویل داده می‌شوند. البته سالمندانِ بدسرپرست، مجهول‌المکان و حتی خانواده‌دارها نیز در این مرکز نگهداری می‌شوند.

 

﷯ تصویرهای ذهنی حبیبه

روسری‌اش را پشت سر گره زده، در بهارخواب روی صندلی نشسته و آفتاب سر و ‌رویش را پوشانده است. آن‌قدر مؤدبانه روی تراس نشسته، انگار‌که در یک جلسه رسمی حضور دارد. به احترام حضور افراد و حتی غریبه‌ها از جا بلند می‌شود و سلام می‌کند.

«باید روس‌ها را از خانه‌هایشان بیرون بیاوریم که اینجا زندگی ‌کنند. اینجا برایشان خانه ساختند، خانه گرم. مفروش کردند. از خانم‌ها و آقایان روس کمال تشکر را دارم. من در عربستان و رشته پرستاری تحصیل کردم. در تمام بیمارستان‌های عربستان کار کرده‌ام، اما شاه برای من هواپیما فرستاد تا به اینجا بیایم. در بعضی بیمارستان‌های ایران هم کار کرده‌ام». این‌ها بخشی از تصویرهای ذهنی و خیالی حبیبه از زندگی گذشته‌اش است.

- قبل از این مرکز کجا زندگی می‌کردید؟

حبیبه می‌گوید: من همه‌جا بودم. من تک‌فرزند خانواده بودم. خودم هم ازدواج نکردم.

بعد به مسئول مرکز چشم‌غره می‌رود و می‌گوید: هیچی بهشون نگو تو رو خدا!

 

﷯ حبیبه، نمونه سالمندآزاری است

زهرا رجبی، مدیر مرکز قرنطینه سالمندان بصیرت، می‌گوید: حبیبه از خانواده ثروتمند و تحصیل‌کرده‌ای است. خواهر و دو برادرِ پروفسور دارد. او در منزل پدری‌اش در مشهد زندگی می‌کرده، اما خواهرزاده حبیبه از خارج کشور برای تصرف مال و اموال او به مشهد می‌آید و او را مورد آزار جسمی قرار می‌دهد. 

همسایه‌ها، صدای آه و ناله‌اش را می‌شنوند و به ١٢٣ خبر می‌دهند. زمانی‌که حبیبه را به ما تحویل دادند، به‌دلیل آزار جسمی، صورتش سیاه بود و وضعیت خوبی نداشت. او از سال٩٣ در اینجا نگهداری می‌شود و پیگیری حق و حقوقش نیز از‌طریق دادگاه در‌حال انجام است.

 

﷯ زندگی در حاشیه جاده

اتاق‌های پیرمردان در طبقه پایین مرکز است. دور‌تا‌دور میز در سکوت نشسته‌‌اند. تعدادی روی تخت‌ خود خوابیده‌اند. تک‌و‌توکی هم در حیاط مرکز آفتاب می‌گیرند. رضا، حسن و محمد، پیرمردانی هستند که هر ٣ اعتیاد دارند و مجهول‌الهویه هستند. هوش و حافظه محمد مانند بدن نحیفش، او را زیاد یاری نمی‌دهد.

از حسن‌ سن‌و‌سالش را می‌پرسم. بدون هیچ حرفی، انگشتان دست چپش را جلویم باز می‌کند، به این معنی که پنجاه‌ساله‌ام. اما چین‌ و چروک‌هایی که دور چشم و لب‌هایش جا خوش کرده‌، خبر از سن و سال بیشتری می‌دهد. او فقط همین‌قدر یادش است که قبلا با خواهرش زندگی می‌کرده. اما طبق گفته‌های مدیر قرنطینه، حسن خانواده‌ای ندارد و اصلا خواهری در کار نیست. پیش از انتقال به اینجا در حاشیه یک جاده کنار جدول چادر زده بوده و در آن زندگی می‌کرده است.

 

﷯ ۴ فرزند خیالی

رضا می‌گوید حدود ۶٠‌سال سن و ۴بچه دارد. خیابانی را هم به‌عنوان محل‌ زندگی‌ قبلی‌اش معرفی می‌کند. اما به گفته مدیر مرکز، رضا از یکی از کمپ‌های ترک اعتیاد به اینجا منتقل شده است و خیلی نمی‌توان به اطلاعاتی که می‌دهد، اعتماد کرد، چون آلزایمر دارد.

 

﷯ قصابی که گربه‌های مشهد به فرمانش هستند

محمود، یکی دیگر از سالمندان مجهول‌الهویه این مرکز است که کنار یکی از پرستاران مرکز روی نیمکت حیاط نشسته و منتظر است تا ناخن‌هایش را کوتاه کنند. در همین حین می‌گوید: من قدیم قصابی داشتم. الان هم اگر ٢٠‌گوسفند اینجا باشد، سرِ یک ساعت، گوشتِ تمیز تحویلتان می‌دهم. الان هم لباس‌فروشی می‌کنم؛ حالا همه‌چیز را نمی‌شود گفت.

سکوت می‌کند. ٢قدم که از او دور می‌شویم، می‌گوید: همه گربه‌های مشهد به فرمان من هستند. اگر دستور بدهم اطاعت می‌کنند.

 

﷯ بی‌کَسی با وجود ۶ فرزند

پیرمرد دیگری آن سوی حیاط روی نیمکت نشسته و به عصایش تکیه داده است. اسمش حسین است. پرستار می‌گوید: اگر بخواهی صحبت‌هایش را گوش کنی، باید ٢ساعتی کنارش بنشینی. ۶‌بچه دارد. اما حالا یک تخت در یک اتاق از این مرکز تنها سهمش از زندگی است.

حسین، خانه‌اش را به نام پسرش که شغلش مداحی بوده، می‌کند، چون فکر می‌کرده بهترین فرزندش است، اما پسرش او را رها می‌کند و می‌رود. ۵‌فرزند دیگرش هم می‌گویند «چون ملک را به نام آن پسرت کردی، حالا هم برو تا خود او تو را جمع کند». نمی‌توان تصور کرد که حسین بعد‌از شنیدن و دیدن این چیزها از‌سوی فرزندانش چه حالی داشته است. متأسفانه یا خوشبختانه حسین آلزایمر ندارد؛ نمی‌دانم بگویم کدامش درست است. اما این را می‌دانم که او با‌اینکه هویت دارد و همه‌چیز به‌وضوح خاطرش هست، هیچ‌کس را ندارد.

 

﷯ آفتاب‌نشینی آهنگ‌ساز با یک جفت پای مصنوعی

روی پله‌‌ها نشسته و سیگارش را دود می‌کند. مدیر مرکز می‌گوید: تنها مشکل ما با اکبر‌آقا همین سیگارکشیدنش است. اکبر لبخندی می‌زند و می‌گوید: مشکلم حل‌شدنی نیست.

اکبر در دهه هفتم زندگی‌اش است. قبل از انقلاب آهنگ‌ساز بوده و اسم چند خواننده بزرگ را که با آن‌ها کار می‌کرده، می‌آورد. بعد‌از انقلاب حدود ٣٠‌سال در کانادا زندگی کرده و آنجا برای خودش خانه و زندگی داشته و دارد. می‌گوید: همسرم سال‌٨٠ بر‌اثر عفونت فوت کرد و پسرم سال‌٩٣ به‌طور‌اتفاقی در یک پارک دچار برق‌گرفتگی شد. ١٠‌سالی است به ایران آمده‌ام و به‌دلیل اینکه تنها هستم، اینجا زندگی‌ می‌کنم و هرازگاهی به خارج از کشور می‌روم.

در واقعیت، همسرِ اکبر بر‌اثر سرطان فوت و پسرش نیز خودکشی کرده است، اما او ترجیح می‌دهد داستان را جور دیگری تعریف کند، جوری که احتمالا برایش قابل تحمل‌تر است. به‌دلیل دیابت، پاهایش را هم قطع کرده‌اند و از آن پس دچار افسردگی شده و حالا ساکت و سنگین توی آفتاب با یک جفت پای مصنوعی‌اش آفتاب می‌گیرد و سیگارش را دود می‌کند.

 

﷯ خدیجه، ملاقاتی ندارد

خدیجه به محض دیدنم به‌قدری خوشحال می‌شود که انگار یکی از نزدیکانش را دیده است. دست راستش بر‌اثر شکستگی از مچ به‌سمت پایین انحنا دارد، اما با همان یک دست، چندبار بغلم می‌کند و مرا می‌بوسد و خوشامد می‌گوید. ذوق و شوق را از لحن صدا و نگاهش می‌توان دید. مانند مادربزرگ‌ها با دست به سینه‌اش می‌کوبد و قربان‌صدقه می‌رود. خدیجه هوش و حواسش سر جاست. مدیر مرکز دلیل این شور و شوق را این‌طور بیان می‌کند: برای سالمندان، ملاقاتی‌داشتن مهم است. خدیجه، جزو کسانی است که ملاقاتی ندارد؛ بنابراین هر فرد غریبه‌ای را می‌بیند، جوری احوال‌پرسی می‌کند که انگار سال‌هاست او را می‌شناسد. بعد هم به سالمندان دیگر می‌گوید که فلانی برای ملاقات من اینجا آمده بود.

داستان تلخ زندگی خدیجه از آنجایی شروع می‌شود که پسرش ازدواج می‌کند. خودش می‌گوید: شوهرم که فوت کرد، بچه‌ام را با پارچه به پشتم می‌بستم و در حمام‌های عمومی کار می‌کردم. گاهی خودم نان نمی‌خوردم تا بچه‌ام گرسنه نماند. این را که می‌گوید، نمِ اشکی گوشه چشم‌هایش را خیس می‌کند.

خدیجه با بغض و گریه ادامه می‌دهد: پسرم ازدواج کرد، اما بعد‌از مدتی، عروسم به من می‌گفت یا برو گدایی کن یا به خانه راهت نمی‌دهم. من تا به این سن کار کرده بودم تا آبرویم را حفظ کنم. به همین دلیل رفتم پیش همسایه‌ها و آن‌ها من را به بهزیستی آوردند.

-پسرت به ملاقاتت می‌آید؟

-نه، نمی‌تواند بیاید. از زنش می‌ترسد.

 

﷯ مکانی برای نگهداری سالمندانِ مجهول‌الهویه

مدیر مرکز قرنطینه سالمندان، می‌گوید: این مرکز اواخر سال‌٩٠ تأسیس شد و از سه‌ماهه اول سال‌٩١، افراد مجهول‌الهویه را هم پذیرش می‌کنیم. به‌جز قرنطینه که برای سالمندانِ مجهول‌الهویه و بدون مکان است، پیرزنان و پیرمردان بدسرپرست و حتی خانواده‌دار نیز داریم. ظرفیت این مرکز ۴٠‌نفر برای خانواده‌دارها و ١٠‌نفر برای مجهول‌الهویه‌ها و مجهول‌المکان‌هاست. سال گذشته ١۴۵نفر به این مرکز وارد شدند که ٢۴نفر از آن‌ها مجهول‌الهویه بوده و تحویل مراکز شده‌اند. یک نفر فوتی داشته‌ایم و بقیه تحویل ‌خانواده‌شان شده‌اند.

رجبی بیان می‌کند: بعضی از این سالمندان را بیمارستان‌ها یا شوراها در روستاها به ما معرفی می‌کنند، چون خانواده‌شان آن‌ها را رها کرده‌اند. تعدادی نیز از‌طریق کلانتری و مرکز فوریت‌‌های‌١٢٣ به ما معرفی می‌شوند.

رجبی اضافه می‌کند: سالمندان مجهول‌الهویه بین یک تا ١۵روز مهمان ما هستند. در این مدت، اگر سالمند حافظه‌اش یاری کند، سعی می‌کنیم از‌طریق نام و نشانی‌ای که می‌دهد، آدرسی از خانواده‌اش پیدا کنیم یا از‌طریق مراجع قانونی پیگیر هویتش می‌شویم. در‌هرصورت اگر اثری از خانواده پیدا شود، سالمند به آن‌ها تحویل می‌شود، در‌غیر‌این‌صورت بعد‌از طی این مدت او را به مراکز خیریه‌ای در شهرستان‌ها انتقال می‌دهیم.

 

﷯ شرایط نامساعد سالمندان هنگام ورود

وی بیان می‌کند: هنگام ورود سالمندان مجهول‌الهویه، آزمایش‌های HIV، هپاتیتB و C، انگل و... انجام می‌شود. بعضی از سالمندان با شرایط مساعدی به مرکز وارد نمی‌شوند. مواردی داشته‌ایم که فرد مبتلا به شپش و زخم بستر بوده یا اینکه نمی‌توانسته صحبت کند یا راه برود، اما بعد‌از مدتی با حضور در این مرکز، مشکلاتش برطرف شده است.

رجبی می‌گوید: سالمندانی که خانواده دارند به ما شهریه پرداخت می‌کنند. برای آن‌هایی هم که خانواده ندارند، بهزیستی به ما یارانه می‌دهد. یارانه هر نفر ۶۴٠‌هزار تومان است و در‌صورتی‌که فرد مبتلا به بیماری خاصی باشد، این مبلغ تا ٧٢٠‌هزار‌تومان افزایش می‌یابد.

وی با اشاره به اینکه سالمندان جزو اقشار آسیب‌پذیر هستند، می‌گوید: تمام این‌ افراد روزی برای خودشان زندگی داشته‌اند، ولی حالا... . باز هم خدا را شکر که یک روز در سال به اسم آن‌ها نام‌گذاری شده است.

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی