کد خبر : 87752
/ 09:44
انتقادهای صریح از سیستم آموزش‌و‌پرورش، در گفت‌وگو با دکتر مجید حسینی، استاد دانشگاه

مدرسه درایران کارخانه یکسان‌سازی است

انتقاد به سیستم آموزش و پرورش در ایران نه تازه است و نه منحصر به نگاه، قشر و افرادی خاص؛ از خود دانش‌آموزان شروع می‌شود و تا استادان دانشگاه، اندیشمندان و حتی نماینده مجلس و وزیر هم می‌رسد.

مدرسه درایران کارخانه یکسان‌سازی است

شهرآرا آنلاین - دکتر مجید حسینی، نویسنده، محقق و استاد دانشگاه تهران، یکی از منتقدان جدی و سرسخت نظام آموزشی کشور است. او با حضور در برنامه «حالا خورشید» نظرات صریحش را درباره سیستم آموزشی و آموزش عالی کشور بیان کرد. همچنین در شبکه‌های اجتماعی فعال است و علاوه‌بر بیان نظراتش در این حوزه، به سؤال‌ها و ابهام‌های مخاطبانش هم پاسخ می‌دهد. با او در همین مورد گفت‌وگو کردیم و این استاد دانشگاه جوانِ مشهدی، علاوه بر انتقاداتش، راه‌حل‌هایی هم ارائه کرد.

 

﷯ چرا بر‌خلاف تبلیغات همیشگی اول مهر که حرف از شور و شوق برای شروع مدرسه و سال تحصیلی می‌زنند، حال و هوای واقعی دانش‌آموزان این‌طور نیست و معمولا اول مهر با حس بد حاصل از شروع کلاس‌ها همراه است‌؟

حس بد حاصل وضعیت روان‌شناختی بچه‌هاست. اصولا آموزش در سنین ابتدایی و برای بچه‌های کوچک، بر‌اساس بازی در‌نظر گرفته شده است و در همه دنیا، آموزش‌ و‌ پرورش برای دانش‌آموزان ابتدایی از همین طریق صورت می‌گیرد؛ به این معنی که ما بتوانیم اطلاعات و نگاه آموزشی و تربیتی را ابتدا به بازی و بعد به قصه تبدیل کنیم. در دنیا، سیستم‌های پیشرفته آموزش‌و‌پرورش، مبحث «story telling» (قصه‌گویی) را به معلمان خود آموزش می‌دهند، تا توانایی تبدیل درس به قصه را در آن‌ها تقویت کنند. اما وضعیت روان‌شناختی فرزندان ما طوری است که به‌جای آنکه منتظر بازی و قصه و ارتباط خوب با معلم در اول مهر باشند، می‌دانند که اول صبح، به‌جای بیدار‌شدن در ساعت‌٩، قرار است رأس ساعت‌۶ از تختخواب بیرون بیایند و خواب‌آلود در صف‌های مدرسه حاضر شوند و به کلاسی بروند که احتمالا پر از تکلیف و مطالبی است که هیچ‌وقت به کارشان نمی‌آید. بعد از آن قرار است دوباره سر صف حاضر شوند و نظم زیادی را رعایت کنند و در طول روز معلمی داشته باشند که از پایه قبلی تغییر کرده است و هنوز با اخلاقش آشنا نیستند و به‌جای انس‌گرفتن با یک معلم، هر‌سال (و گاهی کمتر از یک‌سال) با شخص جدیدی روبه‌رو شوند. از طرف دیگر، ساعت‌های زیادی در روز را باید به انجام فعالیت‌های ضد‌بازی و ضد‌تفریح بگذرانند و با رها‌کردن تفریح‌های تابستانی، وارد پروژه‌ای طولانی و پر از درد و رنج شوند. شما خودتان را جای بچه‌ها بگذارید؛ آیا دوست دارید که از یک فضای پر از لذت و تفریح وارد فضایی پر از رنج شوید؟ قطعا هر کسی از این وضعیت ناراحت می‌شود. مهر در دنیای بچه‌ها، نماد تبدیل لذت به رنج است.

122459.jpg

﷯ توجیه همه این مسائل، آموزش و فرایند یادگیری است که بچه‌ها باید در مدرسه و دوران تحصیلی آن را بگذرانند.

ما تصور می‌کنیم به بچه‌ها آموزش می‌دهیم، اما در‌واقع فرزاندنمان را از آموزش متنفر می‌کنیم. جالب است بدانید کودکی که در هفت‌سالگی وارد مدرسه می‌شود و در کلاس اول می‌نشیند، به‌طور استاندارد روزانه ۴۰۰‌سؤال از اطرافیانش می‌پرسد و همه ما این دقت و پرسشگری را در کودکان دیده‌ایم، اما همین دانش‌آموز در کلاس پنجم یا ششم، بعد‌از گذشت چند‌سال، دیگر هیچ سؤالی نمی‌پرسد؛ زیرا فرایند آموزشی ما فرایندی یکسان‌ساز است. یکی از شعارهای نظام آموزشی ما این است که «به‌جای سؤال پرسیدن، گوش‌ کن معلم چه می‌گوید» و معلم‌های ما هم همیشه تکرار می‌کنند که «فعلا سؤال نپرس تا خودم توضیح بدهم.» درحقیقت ارتباط کادر آموزشی با بچه‌ها، به‌جای بازی و همکاری صرفا یک صحبت یک‌طرفه و از بالا‌به‌پایین برای آموزش است. معلم‌های ما هم در‌این‌زمینه آموزشی ندیده‌اند و نمی‌توان انتظار خاصی از آنان داشت.

بچه‌ها وقتی وارد این فرایند می‌شوند، عملا درگیر روندی ضد‌آموزش و ضد‌تربیت شده‌اند و این نتیجه‌ای جز سرکوب آن‌ها ندارد که یکی از مثال‌های این سرکوب، کاهش شدید تعداد سؤالات بچه‌هاست. پس طبیعتا حضور در مدرسه و شروع مهر، اتفاق جذابی نیست.

 

﷯ اما این حس بد فقط ویژه دانش‌آموز سال اول یا دانش‌آموزان ابتدایی نیست. حتی می‌‌توان گفت هر‌چه سن دانش‌آموزان بیشتر می‌شود، دلزدگی آن‌ها از مدرسه افزایش پیدا می‌کند؛ یعنی ما ناراحتی اول مهر را در دانش‌آموزان دبیرستانی بیشتر از دانش‌آموزان ابتدایی می‌بینیم.

دلیلش را می‌توانیم در سیستم آموزشی پیدا کنیم. سیستم آموزشی ما به‌جای آنکه به‌سراغ تنوع و تفاوت برود، همیشه به‌دنبال یکپارچگی و یکدستی است، در‌حالی‌که هریک از بچه‌ها دارای یک جهان، ذهن، استعداد و تفکر متفاوت هستند. اما نظام آموزش‌و‌پرورش ما به‌جای پرورش این تفاوت‌ها و به‌کار‌گرفتن آن، به‌دنبال یکسان‌سازی تولیدات است، دقیقا مثل یک کارخانه تولید کالا. در این ساختار، یکی از رشته‌های تجربی، ریاضی، هنر یا علوم انسانی را پیشنهاد می‌دهند و فرصت تجربه یا فکر‌کردن درباره بقیه زمینه‌ها را از بچه‌ها می‌گیرند، یعنی دانش‌آموز نمی‌تواند انتخاب کند که سخنور یا باغبان خوبی باشد؛ زیرا این در نظام آموزشی ما تعریف نشده است. مسئله تنوع، مهم‌ترین چیزی است که موجب سرکوب در نظام آموزشی ما می‌شود. با این وضعیت، دانش‌آموز هر‌قدر زمان بیشتری در این سیستم می‌گذراند، ضدیت و مخالفت بیشتری با آن پیدا می‌کند؛ زیرا کشش و علاقه درونی او به‌دنبال چیزی است که در این چارچوب تعریف نشده و مثلا اگر کسی به موسیقی علاقه‌مند باشد، هر‌چه در مدرسه پیش می‌رود، مدام از علاقه خود دور می‌شود و هر روز از خانواده و معلم‌هایش می‌شنود که باید درس بخواند تا دکتر یا مهندس و در بهترین دانشگاه پذیرفته شود. این دانش‌آموز بعد‌از گذشت چند‌سال، به نقطه تضاد جدی بین خواست درونی و مدرسه می‌رسد و همین مسئله موجب دورتر‌شدن از سیستم آموزشی می‌شود.

 

﷯ و احتمالا همین فضا باعث ایجاد فاصله و دورتر‌شدن دانش‌آموزان از معلم‌هایشان می‌شود.

شاید بتوان گفت اگر در دهه۳۰ یا۴۰، معلم‌ها دانش‌آموزان را کتک می‌زدند تا به درس و حرفشان گوش کنند. امروز برخورد معلم‌ها و گاهی برخورد فیزیکی آنان با دانش‌آموزان برای آن است که بتوانند از خودشان دفاع کنند؛ زیرا بچه‌ها جهان کاملا متفاوتی از معلم‌ها دارند و این فاصله بسیار بیشتر از دهه‌های گذشته است. اتفاقا به‌دلیل همین فاصله، معلم‌ها هم از بچه‌ها فرار می‌کنند و بعد‌از گذراندن یک ساعت در کلاس، دوست دارند سریع‌تر به دفتر مدرسه یا خانه پناه ببرند. چرا؟ چون دانش‌آموزان به‌جای آنکه مثل معلم‌هایشان، دنیایی محدود به تلویزیون و روزنامه داشته باشند، دنیای خود را در فضای نامحدود مجازی ساخته‌اند و در آن زندگی می‌کنند. اگر از دانش‌آموزان نظرسنجی کنیم و آرزوهای آن‌ها را بدانیم، آرزوهایی دارند که هیچ ارتباطی به آرزوی معلم‌ها ندارد‌. یعنی ما دو جهان داریم؛ اول جهان رسمی آموزش‌و‌پرورش که معلم‌ها نماینده آن هستند و خودشان هم نمی‌توانند در این‌زمینه کاری انجام بدهند و دوم جهان دانش‌آموزان که با شرایطی خاص در فضای مجازی و غیر‌رسمی و با فانتزی‌های مختلف شکل می‌گیرد و نسبتی با جهان اول ندارد.

 

﷯ بعضی از پدر و مادرها معتقدند دلیل نبودن شور و شوق برای مدرسه، تنبلی فرزندشان است، نه ضعف سیستم آموزشی. آیا می‌توانیم سهمی از این موج ناراحتی را به تنبلی ذاتی بچه‌ها اختصاص دهیم؟

به‌هیچ‌وجه. به‌هیچ‌وجه بچه‌های ما تنبل نیستند. دانش‌آموز هفت یا هشت‌ساله بمب انرژی است؛ یعنی نمی‌توانیم انسانی پر‌‌انرژی‌تر از بچه کلاس اول یا دوم پیدا کنیم. دانش‌آموزان تنبل نیستند، بلکه تخریب شده‌اند. از سال‌۱۹۳۰ در آمریکا مفهومی به نام بیش‌فعالی شکل گرفت که آن را به بچه‌های دبستانی نسبت می‌دادند و این یعنی کودک انرژی فراوانی دارد. چرا قبل از سال‌۱۹۳۰ چنین مشکلی به وجود نیامده بود؟ عملا بسیاری از دانش‌آموزانی که آن‌ها را بیش‌فعال می‌دانیم، صرفا کودکانی پر‌انرژی هستند که در مدرسه و خانه سرکوب شده‌اند و طبیعتا مجبور می‌شوند فعالیت‌های بدنی داشته باشند تا انرژی خود را تخلیه کنند. نظام آموزشی ما، بچه‌های پر از انرژی را به کودکانی تبدیل می‌کند که باید برای داشتن زندگی آرام‌تر قرص ضد‌بیش‌فعالی مصرف کنند، دقیقا مثل شیری که در قفس زندانی است و این خیلی تأسف‌بار است.

 

﷯ با این توضیحات و باتوجه‌به تجربه و مطالعات شما، آیا دانش‌آموزان کشورهای دیگر نیز همین مشکلات را با فصل آغاز مدارس دارند و آن‌ها هم از ورود به فصل مدرسه ناراحت‌اند؟

پژوهشی درباره آموزش ابتدایی در ۴٣‌کشور دنیا انجام شد و جالب است بدانید براساس آمارها، ایران در این طبقه‌بندی در رتبه سی‌ونهم قرار گرفت. اگر وضعیت را با کشورهایی مثل کویت و غنا مقایسه کنیم، سیستم آموزشی در آنجا هم مثل ایران، با موجی از انتقاد همراه است. اما در کشورهای پیشرفته مانند فنلاند، سنگاپور، دانمارک یا نروژ حال دانش‌آموزان این‌طور نیست و بچه‌ها با شوق و عشق درس می‌خوانند؛ زیرا پنج‌سال را با یک معلم می‌گذرانند و آن معلم به پدر یا مادر دوم دانش‌آموزان تبدیل می‌شود و دوست دارند او را دوباره ببینند و با او بازی کنند و حرف بزنند.

 

﷯ مشکلات و وضعیتی که الان دچار آن هستیم، تا‌حد زیادی به‌دلیل نظام آموزشی است. خود ما چه کاری می‌توانیم برای بهتر‌شدن وضعیت انجام دهیم؟

آنچه فرزندان ما را سرکوب می‌کند و استعداد‌های آن‌ها را از بین می‌برد و باعث می‌شود ۶۴۰‌هزار‌نفر پشت سد کنکور پزشکی بمانند و در‌نهایت ٢‌هزار نفر از آن‌ها قبول شوند و ۶۳۸‌هزار نفر دیگر تا‌حدی حس شکست و افسردگی داشته باشند، این است که متأسفانه یک اتحاد نامقدس بین خانواده و مدرسه شکل گرفته است، به این شکل که هر دو به صورت هماهنگ، به دانش‌آموز فشار می‌آورند که درس‌های بی‌فایده و کم‌بهره‌ کلاس را بخوانند و طبیعتا بچه‌ها از تجربه‌کردن محروم می‌شوند و به‌جای آنکه در کوچه یا فضای باز به بازی مشغول باشند و با دست‌هایشان به تولید و خلق وسایل بپردازند، مجبورند در خانه درس‌هایشان را حفظ کنند و قلم به دست بگیرند؛ تا‌حدی‌که بدن‌های دانش‌آموزان نیز ضعیف می‌شود. ما می‌بینیم که بچه‌های این نسل، بدن‌های ضعیف‌تری نسبت‌به نسل‌های قبل دارند؛ چون اجازه ندارند که با این بدن تجربه‌های بیشتری در محیط بیرون کسب کنند و محصور سیستم آموزشی هستند. اما کاری که خانواده‌ها می‌توانند برای خارج‌شدن از این فضای آموزشی انجام دهند، این است که اجازه تجربه فضاها و امکانات جدید را به بچه‌ها بدهند. 

اگر آموزش‌و‌پرورش اجازه برگزاری یک اردوی خوب را نمی‌دهد تا دانش‌آموزان چند روز در جنگل یا روستا زندگی کنند، خود خانواده‌ها باید این فضا را فراهم کنند تا فرزندانشان بتواند از این طریق تجربه‌های جدیدی به دست آورند؛ مثلا یک هفته باغبانی یا نقاشی کند، یا موسیقی بشنود یا حتی این توانایی و جرئت را داشته باشد تا یک هفته در خانواده اقوام بخوابد و هزاران کار و تجربه متنوع دیگر که مدرسه آن‌ها را دور از دسترس قرار داده است. در‌واقع خانواده‌‌ها باید سعی کنند فضا را بازتر کنند و جایگزین محدودیت‌های مدرسه باشند. در همین تجربه‌های جدید، استعدادهای فرزندان شکوفا می‌شود و ممکن است خیلی از دانش‌آموزان استعدادهایی داشته باشند که هیچ‌وقت با خواندن کتاب‌ها و درس‌های مدرسه کشف نشوند و خانواده‌ها می‌توانند با ایجاد فضای باز و مناسب برای بچه‌ها، آن‌ها را کشف کنند.

 

﷯ اما موضوعی که اینجا سؤال به وجود می‌آورد، این است که خانواده‌ها باید با دغدغه آینده شغلی فرزندشان چه کنند؟ خیلی از پدر و مادرها معتقدند که اگر پسر یا دخترشان دکتر یا مهندس نشود، آینده تضمین‌شده‌ای ندارد. ایجاد فضای مناسب برای کسب تجربه‌های جدید چطور می‌تواند با دغدغه دانشگاه برای تضمین شغل هماهنگ باشد؟

اتفاقا خانواده‌ها باید بدانند دکتر یا مهندس‌شدن فرزندشان، وضعیت آینده شغلی آن‌ها را بدتر می‌کند. براساس آمار‌ها، فردی با مدرک دیپلم، حدودا ۸۵‌درصد احتمال پیدا‌کردن شغل دارد، اما همین فرد با مدرک لیسانس فقط ۵۵‌درصد شانس پیدا‌کردن کار دارد. یعنی با گرفتن لیسانس، حدود ٣٠‌درصد احتمال پیدا‌کردن شغل کمتر می‌شود و این تصور که اگر فرزندان ما مدرک مهندسی یا تحصیلات تکمیلی داشته باشند، آینده شغلی موفق‌تری خواهند داشت، تصور اشتباهی است. در بسیاری از کشور‌های پیشرفته جهان، مردم به دانشگاه نمی‌روند. 

به‌عنوان مثال در سوییس که از لحاظ کیفیت زندگی از بهترین کشور‌هاست، فقط ۲۰‌درصد از مردم به دانشگاه می‌روند و ادامه‌ندادن تحصیلات در سطح عالی، هیچ ضربه‌ای به کیفیت زندگی آن‌ها وارد نمی‌کند. باید اینجا دوباره بگویم که اصولا دانشگاه‌رفتن ضد‌شغل است و خانواده‌ها اشتباه می‌کنند که برای تضمین شغل آینده فرزندان، به دانشگاه امید بسته‌اند. خانواده‌ها و دانش‌آموزان باید به‌جای امید بستن به دانشگاه، به‌دنبال تقویت مهارت‌ها باشند تا در آینده شغلی بسازند. باید بگویم این جمله درستی است که «امروزه اختراع‌کردن یک شغل حتما از پیدا‌کردن آن راحت‌تر است.» خانواده‌ها برای اصلاح این وضعیت باید کنکور را از محوریت برنامه و آینده زندگی فرزندانشان خارج کنند. سالانه یک‌میلیون نفر در کنکور شرکت می‌کنند و در‌نهایت فقط ١٠‌هزار نفر از آن‌ها موفق می‌شوند و شغل مرتبط پیدا می‌کنند و بقیه سودی نمی‌برند و خیلی‌ها هم افسرده و بیکار می‌شوند؛ بنابراین مهندس‌شدن خیلی خطرناک است.

 

﷯ با این تفاصیل می‌‌توان گفت تمام این مشکلات متوجه سیستم آموزش است و بچه‌ها تقصیری ندارند؟

بله، بچه‌ها گنج انرژی و استعدادند و در‌این‌بین صرفا به‌عنوان قربانی شناخته می‌شوند. ما در هیچ برهه‌ای از تاریخ ایران، این‌چنین جمعیت جوانی نداشته‌ایم. مشکل اصلی از سه بخش تشکیل شده است: نظام آموزشی، خانواده و جامعه. منظور از جامعه، اقتصاد سیاسی و موضوع اشتغال است که از یک طرف مشکل‌سازی می‌کند و خانواده و فرهنگ و نظام آموزشی نیز از طرف‌ دیگر دست‌به‌دست هم می‌دهند و سالانه ۶۰۰ تا ۷۰۰‌هزار نفر را در کنکور نابود می‌کنند. 

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی