کد خبر : 88316
/ 07:16
بانوی هنرمند محله فلسطین و نیم‌قرن آموزش خیاطی و گل سازی به بانوان مشهدی

فـخـر هـنـر

«دوستانم می‌گویند هر جا می‌روی، رد پایت را جا می‌گذاری.» شادی، انگیزه، مهربانی و تلاش ردپای خانم فخری یوسفی است.

فـخـر هـنـر

شهرآرا آنلاین - لیلا کوچک‌زاده- «دوستانم می‌گویند هر جا می‌روی، رد پایت را جا می‌گذاری.» شادی، انگیزه، مهربانی و تلاش ردپای خانم فخری یوسفی است. یکی از قدیمی‌ترین گل‌سازهای مشهد که به چندین و چند هنر دیگر نیز آراسته است. خیاطی، گلدوزی، نقاشی و... هنرهایی که سال‌ها به آموزش آن‌ها به بانوان مشهدی پرداخت و افراد موفق بسیاری مدیون زحمات او هستند.

هنرمند پیش‌کسوت محله فلسطین همچنین نویسنده کتاب‌های آموزش گل‌سازی بوده است و خیلی‌ها با چهره او به‌واسطه اجرای برنامه آموزش خیاطی و گل‌سازی در شبکه‌های سیما آشنا هستند.

در این گفت‌وگو، بانویی پرتلاش و جسور از زندگی خود می‌گوید.او که همیشه به‌دنبال یادگیری بوده است و این موضوع راز خوشبختی اوست. زندگی در خانه او جریان دارد و خیلی خیلی زنده است.

بانو یوسفی در سال‌های بازنشستگی هنوز هم روزانه یک ساعتی را در کنار روشنایی پنجره خانه‌اش، به نقاشی می‌پردازد تا حال‌وهوای هنر و زندگی از سرش نرود.

دیوارهای خانه‌اش پر از تابلوهای زیبای سرمه‌دوزی، پولک‌دوزی، سنگ‌دوزی و نقاشی است. تابلوهایی که به عقیده خودش ثروت هستند. او زمان زیادی برای درست‌کردن آن‌ها گذاشته است.

بانو یوسفی آراسته به اخلاقی خوش و رویی باز، رو‌به‌رویمان می‌نشیند و از روزگار خوش رفته می‌گوید. با همان اولین صحبت‌هایش نشان می‌دهد که این همه توانمندی و جسارت در کارش را با چه طرز فکری به دست آورده است؛ وقتی می‌گوید: بلندپرواز باشید و برای خودتان زندگی کنید.

 

عشق گل‌سازی

هنرمند پیش‌کسوت محله فلسطین می‌گوید: از ده‌سالگی عاشق گل‌سازی شدم. شکوفه‌ای با گل کاغذی، دست کسی دیدم و فردایش همان گل را درست کردم و روی شاخه‌ای از درخت زردآلو چیدم و به مدیر مدرسه‌مان هدیه دادم. و از همان‌جا به گل‌سازی علاقه‌مند شدم.

بعد هم دوره‌ای کوتاه برای یادگیری گل‌سازی را پیش فردی به نام توتونچی که در ایتالیا آموزش دیده بود، گذراندم. 3مدل گل یاد گرفتم. گل‌های عجیبی بودند. گل صلبی با مخمل قرمز درست می‌شد. یکی هم گل مارگریت و یک گل هم خیلی فانتزی بود.

123180.jpg

فروش مکرومه‌بافی‌ها به کفش‌فروش‌های مشهدی

زهرا یوسفی متولد سال1320 در محله عشرت‌آباد مشهد است که البته همه او را فخری می خوانند.

می‌گوید: پدر و مادرم مهاجرانی از گرجستان بودند که به یکی از قصبه‌های تبریز آمدند. پدرم ارتشی بود و درجه‌ مهمی داشت. بازنشسته نشده، تمام املاکش را فروخت و به مشهد آمد. مادرم 17تا بچه داشت که 5تا را سقط کرده بود و من آخرین بچه هستم.

هنر از چه کسی به او ارث رسیده است؟ می‌پرسیم و جواب می‌شنویم: نمی‌دانم؛ خب مادرم که همیشه درگیر فرزندانش بوده است. ولی می‌دانم برادرانم خیلی هنرمند بوده‌اند. یکی از آن‌ها مهندس عمران معروفی در مشهد بود که سیلوی گندم را ساخت. او شب دامادی‌اش فوت کرد.

می‌خندد و درباره برادر دیگرش حسین یوسفی که در قید حیات است، اصطلاح خاصی را به کار می‌برد. می‌گوید: او 300سال مهندس و یکی از پیش‌کسوتان مهم کشور در زمینه زلزله‌شناسی است.

بعد ادامه می‌دهد: ما چون ترک بودیم و مقید، خانم‌های خانواده ما آزادی نداشتند حتی اجازه بیرون‌رفتن از خانه را نداشتیم تا اینکه ازدواج کردم.

اما پیش از ازدواج و باوجود محدودیت‌های خانواده‌، همچنان دنبال هنرآموزی است. می‌گوید: در دبیرستان شاهدخت (آزادگان فعلی) واقع در خیابان جهانبانی، درس می‌خواندم. آنجا مدیر مدرسه پشتوانه‌ام شد. به من بودجه می‌داد تا گل درست کنم. طوری که دوم دبیرستان نمایشگاه گل زدم و بزرگان مملکت از این نمایشگاه بازدید و از من تجلیل کردند. یادم است خانم قریشی نامی که همسرش وکیل مجلس بود، برای من از خارج، نمونه کارهای مکرومه‌بافی را آورد. خودم یاد گرفتم و اول برای خودش یک کمر و رویه کفش بافتم و بعد هم رویه کفش را به کفش‌ فروش‌های معروف مشهد می‌فروختم. برای خرید ابزار لازم کارم هم، می‌رفتم پایین‌خیابان و خرمهره‌های آبی‌رنگ و طناب می‌خریدم. این‌کار خیلی برای من پول‌ساز شد.

 

پیکار با بی‌سوادی

هنرمند پیش‌کسوت محله فلسطین تأکید می‌کند: کارهای هنری را کسی به من یاد نمی‌داد. بلکه یک نمونه را می‌دیدم و با تمرین بسیار خودم مشابهش را درست می‌کردم.

همین‌جا می‌گوید: معتقدم در کار باید انگیزه و علاقه وجود داشته باشد و البته در زمانه الان باید حواست باشد که در هر کاری بااحتیاط سرمایه‌گذاری کنی.

در شانزده‌سالگی ازدواج می‌کند، آن هم با یک تاجر مس. در وصف همسرش می‌گوید: او سایه سرم بود و کاری به برنامه‌های من نداشت. هیچ‌گاه ترمزم را نگرفت و همیشه پشتم بود. این‌گونه است که با خیالی راحت وارد دنیایی می‌شود که دوست دارد.

6فرزند به دنیا آوردم اما دیپلم هم گرفتم و در آموزش و پرورش استخدام شدم. در دبیرستان شاهدخت، فروغ و هنرستان مقدماتی، رشته خانه‌داری تدریس می‌کردم. جالب است بدانید ما در این رشته به دخترخانم‌ها در کنار آموزش کارهای هنری، رفتارهای اجتماعی و حتی آداب و رسوم نشستن و برخاستن را نیز یاد می‌دادیم. بعدازظهرها هم‌ کلاسی با نام «پیکار با بی‌سوادی» داشتم که در مدرسه عصمتیه سمزقند برگزار می‌شد. در این کلاس هنر را با آموزش همراه کردم؛ نتیجه‌اش عالی بود و به‌خاطر آن مدال افتخار گرفتم.

123179.jpg

معجزه خیاطی در فاطمیه

خانم یوسفی بعد از 18سال تدریس در آموزش و پرورش، از اداره فرهنگ و هنر، امتیاز گل‌سازی می‌گیرد تا آموزشگاه بزند. می‌گوید: راه‌اندازی آموزشگاه چون با کار دولتی مغایر بود، خودم را بازخرید و آموزشگاه باز کردم. آن‌زمان هنوز قانونی برای راه‌اندازی آموزشگاه نبود و می‌توانستیم در خانه خودمان آموزش بدهیم. بنابراین در منزلم کار را شروع کردم. خانه‌مان در عشرت‌آباد بود.اسم آموزشگاهم را یوسفی گذاشتم. آن‌زمان فقط همین آموزشگاه گل سازی در مشهد دایر بود.

لبخند شیطنت‌آمیزی می‌زند و ادامه می‌دهد: کمی که گذشت، دیدم درآمدم از گل‌سازی کم است و رفتم امتحان خیاطی دادم و امتیاز آموزشگاه را گرفتم. برای یادگیری خیاطی، کتاب آموزشی با سبک گرلاوین را خریدم و خودم تمرین کردم. خانه‌ای در محله فاطمیه با پول خودم خریدم، 16هزار تومان. خانه‌ای دوطبقه بود. طبقه بالا آموزشگاه زدم. تا تابلو را بالا کشیدم، 30هنرجو آمد. این موضوع برای من مثل معجزه بود.

این بانوی هنرمند این‌ها را می‌گوید و ادامه می‌دهد: هیچ‌وقت به مشتری نگفتم نمی‌توانم. مشتری سخت‌ترین لباس را هم که پیش من می‌آورد، می‌پذیرفتم و می‌دوختم. ملافه‌ای چیزی پیدا می‌کردم و روی آن برش می‌زدم و می‌دوختمش تا بتوانم همان مدل را روی پارچه کار کنم.

 

آموزشگاهی در پاساژ آیانی

خیلی‌ها پاساژ آیانی در میدان شهدا را به یاد دارند. پاساژی ویژه لوازم خیاطی و گل‌سازی. خانم یوسفی هم تصمیم می‌گیرد که آموزشگاهش را به طبقه سوم این پاساژ منتقل کند. می‌گوید: میدان شهدا مثل پایانه بود و از اطراف با مینی‌بوس می‌آمدند و اینجا پیاده می‌شدند. من هم در این آموزشگاه هنرجوهای بسیاری از همه جای شهر و اطراف داشتم.

ادامه می‌دهد: در هر ترم که 6ماه طول می‌کشید، حدود 180نفر هنرجو داشتم که نفری 30تومان از آن‌ها می‌گرفتم. اینجا بود که گلدوزی را هم یاد گرفتم و در آموزشگاه، خیاطی، گلدوزی و گل‌سازی یاد می‌دادم.

او چند کتاب آموزش گل‌سازی را نشانمان می‌دهد که نویسنده آن‌هاست و در سال1360 چاپ شده است. می‌گوید: یکی از آشنایانمان در تهران تشویقم کرد که بنویسم و برای اولین‌بار کتاب‌های آموزش گل‌سازی و گل‌چینی در ایران به چاپ رسید.

123170.jpg

فولِ خیاطی

خانم یوسفی در مشهد سرشناس می‌شود. مربی مهربانی که با هنرجوهایش کنار می‌آید. می‌گوید: آن‌زمان وضع مالی مردم خیلی رو به راه نبود و به همین دلیل به هنرجویانم می‌گفتم به جای خریدن پارچه، ملافه‌های خانه‌شان را بشویند و یادشان می‌دادم که با نشاسته به آن آهار بزنند. خشک و اتو کنند و برای دوخت و دوز آماده.

او ادامه می‌دهد: هنرجویان من از ماه دوم حضورشان، درآمد کسب می‌کردند. چون به آن‌ها می‌گفتم که شما از خانواده و آشنایانتان سفارش بگیرید، من برای دوختنش کنارتان هستم. بنابراین پیش از تمام‌شدن دوره شش‌ماهه، به پول هم می‌رسیدند. ضمن اینکه بعد از 6ماه، خیاطی را فول شده بودند.

می‌خندد و می‌گوید: اگر هنرجویی با وضع مالی ضعیف داشتم، طوری با او رفتار می‌کردم و تحویلش می‌گرفتم که شاگردان دیگرم فکر می‌کردند دختر یکی از آشنایانمان است و حسودی می‌کردند.بعد اضافه می‌کند: هنرجوها مرا به‌خاطر مهربانی‌ام دوست داشتند. همیشه دنبال هنرجو می‌رفتم و ولش نمی‌کردم. اگر می‌خواست آموزشگاه یا مزون بزند، کمکشان می‌کردم. به شما بگویم که حداقل به 15آموزشگاه خیاطی در مشهد برای راه‌اندازی کمک کرده‌ام.

 

چند هرگز مهم

این خانم هنرمند، در کنار تمام مهربانی‌هایش، چند هرگز مهم و پندآموز در آموزشگاهش نیز دارد. می‌گوید: هرگز کلید آموزشگاهم را به کسی ندادم. هرگز شاگردی را پشت در نگذاشتم و هرگز از شاگردانم دیرتر وارد آموزشگاه نشدم. همچنین هرگز اجازه ندادم خطایی بکنند و هرگز کسی جرئت نداشت درباره هنرجویانم در آموزشگاه حرفی بزند.


5سیر کم است

از او می‌خواهیم خاطره‌ای را برایمان از روزهای آموزشگاه‌داری تعریف کند که می‌گوید: یکی از اقوام نزدیک که خیلی مرا اذیت می‌کرد، پارچه‌ای را آورد و گفت فخری این را برایم بدوز و خیلی هم برای دوختش دقت کن. لباس را دوختم و تحویلش دادم. برای اینکه مزدم را ندهد و اذیتم کند، آمد و گفت از باقی‌مانده پارچه لباس، 5سیر کم است. پارچه‌ را به بقالی داده‌ام و کشیده و گفته کم است. دنبال بهانه می‌گشت که پولش را ندهد. من هم باقی پارچه را گشتم، پیدا کردم و دادم دستش و گفتم این‌ها را هم بکشید و اگر کم بود، مزدم را ندهید.می‌خندد و می‌گوید: هیچ‌کس تا حالا با من چنین کاری نکرده بود.

123178.jpg

رقابت با تهرانی‌ها

اما در جریان زندگی خانم یوسفی و تلاش‌هایش، دختران و پسرانش قد می‌کشند و پیشرفت‌های خوبی می‌کنند. گرچه روزهای خوش زندگی او، مانند تمام زندگی‌ها با

فراز و نشیب‌هایی رو‌به‌رو می‌شود، به‌ویژه آنجا که پسر جوانش را در تصادف از دست می‌دهد و زندگی‌اش رنگ می‌بازد. غمی صورتش را می‌گیرد و می‌گوید: با فوت پسرم، به یک‌باره کار را کنار گذاشتم و خانه‌نشین شدم و روحیه‌ام را از دست دادم. مدتی که گذشت، دیدم اگر خانه بنشینم دیوانه می‌شوم و برای همین دوباره شروع کردم.

این‌بار فعالیتش را با راه‌اندازی آموزشگاهی در خیابان راهنمایی از سر می‌گیرد و دوباره هجوم هنرجویان. این بانوی هنرمند، باز هم به‌دنبال آموزشی جدید است. می‌گوید: تهرانی‌ها در کارهای هنری از ما جلو زده بودند. بنابراین، رفتم تهران و دوره جدید گل‌سازی و دوخت‌های متنوع را آموزش دیدم. یادم است گل بلندر آمده بود و گلی بود که با مواد دندان‌پزشکی درست می‌کردند. دیگر کارم این بود که می‌رفتم تهران، دوره می‌دیدم و برمی‌گشتم. تا جایی که در رشته گل‌سازی 30مدل گل متنوع درست کردم. با خمیر، پارچه، جوراب، مواد دندان‌پزشکی، صدف، چرم و ... می‌خندد و می‌گوید:پسرم به من می‌گفت: «حاج خانم فلاور».

 

نقاشی، پرستار روحم شد

در طی سال‌ها کارکردن، برای او از کشورهای مختلف نیز دعوت‌نامه برای تدریس می‌آید. اما نمی‌پذیرد و همچنان تا سال81 به کارش ادامه می‌دهد.

می‌گوید: همسرم که سکته کرد دیگر آموزشگاه را جمع کردم و پرستارش شدم. منتها با خودم گفتم باز هم هنری جدید یاد بگیرم تا بودن در خانه و شرایط پیش‌آمده را بتوانم راحت‌تر تحمل کنم. این‌بار سراغ نقاشی رفتم.

3و نیم سال همسرم در بستر بیماری بود و من پرستارش بودم و نقاشی هم پرستار روح من شد.

 

من هنوز هستم

خانم یوسفی بعد از فوت همسر و تا به امروز همچنان نقاشی را ادامه می‌دهد. صدایش حس خوبی می‌گیرد و می‌گوید: من هنوز هستم؛ زنده‌ام. دوست دارم مطرح باشم و هر طور که ممکن است باشم. اصلا فکر نمی‌کنم پیر شده‌ام و باید در خانه بنشینم و منتظر اجل باشم.

ادامه می‌دهد: در این دوران، به این فکر می‌کنم که از بودن در کنار فرزندانم لذت ببرم و موفقیتشان را ببینم. بچه‌هام همه به جایی رسیده‌اند و ازدواج‌های موفق و خوبی داشته‌اند. به نظر من هرکسی عمر مفیدی دارد. و من در عمر مفیدم روی 6فرزند و هنرم سرمایه‌گذاری کردم. حالا وقتی از این در بیرون می‌روم مردم مرا می‌شناسند و از من قدردانی می‌کنند. معتقدم یک زن اصلا نباید فکر کند چون زن است نباید هنری انجام دهد باید در شأن خودش هر کاری را صلاح می‌داند، انجام دهد و مواظب شئون خانوادگی‌اش باشد. فرزندان من از نظر مادی احتیاجی ندارند اما کار می‌کنند. برای نشستن در خانه وقت بسیار است، در جوانی فعال باشید. 

  

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی