کد خبر : 88321
/ 07:34
تصویری از واقعیت‌های زندگی یک کشاورز ساکن محله توس

نان از عمل خویش خوریم

خانه کوچک و با صفایی است، در ایوان باز است اما با پرده توری سفید رنگی پوشانده شده است که با هر نسیمی که می‌وزد تکان می‌خورد و می‌توان داخل حیاط و خانم‌ها را دید...

نان از عمل خویش خوریم

شهرآرا آنلاین - نجمه سادات موسوی‌زاده- درِ حیاط نیمه باز است و صداهایی از داخل خانه به گوش می‌رسد. چند تقه‌ای به در می‌زنیم، خانمی با چادر رنگی در چارچوب در پیدا می‌شود و با رویی گشاده ما را که از قبل برای مصاحبه هماهنگ کرده‌ایم به داخل دعوت می‌کند، نخستین چیزی که به چشم می‌خورد، گوجه فرنگی‌های رسیده، بادمجان‌های قلمی و خوشرنگ و فلفل‌های تند و آتشینی است که در گوشه حیاط چیده شده است. خانم ما را به اتاقی راهنمایی می‌کند و خودش گرم گفت‌وگو با خانم همسایه می‌شود، صدایشان به گوش می‌رسد که می‌گویند تمام محصولمان را با آب چاه آبیاری می‌کنیم و ... 

خانه کوچک و با صفایی است، در ایوان باز است اما با پرده توری سفید رنگی پوشانده شده است که با هر نسیمی که می‌وزد تکان می‌خورد و می‌توان داخل حیاط و خانم‌ها را دید. خانم صاحبخانه پلاستیکی از بادمجان را روی ترازوی قدیمی می‌گذارد و حساب و کتابی با زن همسایه می‌کند. در همین حین مرد صاحبخانه با ظاهری آراسته اما ساده از راه می‌رسد، با خون‌گرمی احوال‌پرسی می‌کند و گرم گفت‌وگو با او می‌شویم.

 

 زمین اربابی 

محمد لشگری، متولد 1335 در روستای تخم مرز است. شغل پدری را پیشه خود کرده و نزدیک به 50 سال است که کشاورزی می‌کند. از زمانی که خودش را شناخته با پدر و خواهرهایش به سرِ زمین می‌رفته و اکنون پس از سال‌ها که پا به سن گذاشته و دچار پا درد و ... شده هنوز هم دلخوشی‌اش را همان ساعت‌هایی می‌داند که در مزرعه است.

زمین اربابی را که پدر روی آن کار می‌کرد، به خوبی به یاد دارد، به دست‌های پینه بسته‌اش نگاه می‌کند و با مرور خاطراتش در پس ذهنش برایمان این‌گونه تعریف می‌کند که وقتی کودکی 8، 9 ساله بود، از مدرسه که به خانه می‌آمد، کیف و کتابش را در گوشه‌ای از خانه‌ رها می‌کرد و دفتری را برمی‌داشت تا مسئولیتی را که ارباب به او داده است، انجام دهد. او خودش را به سرعت به زمین می‌رساند و به گفته ارباب، اسامی کارگرهایی را که برای کار آمده بودند در دفترش یادداشت می‌کرد و در آخر روز به ارباب تحویل می‌داد.

زمین اربابی 150 هکتار بود و کارگران زیادی برای ارباب به صورت روزمزد کار می‌کردند. ارباب هم مرد با جُربزه‌ای بود که رعایت حال کارگرانش را می‌کرد، محمد هم از همان زمان دوست داشت تا مانند ارباب، مردی کاری و مهربان باشد، بنابراین زیاد به مزرعه می‌رفت. ارباب هم که متوجه علاقه او می‌شود تشویقش می‌کند تا کار را یاد بگیرد و این موضوع باعث می‌شود تا او وقت بیشتری را در مزرعه بگذراند و بعد از مدرسه برای وجین، کاشت یا برداشت پا به پای سایر کارگران کار کند.

 

اولین دستمزدی که گرفتم

2 روزی که محمد در مزرعه کار می‌کند ارباب برای اینکه او را تشویق به کار کشاورزی کند 2 تا یک تومانی به او حقوق می‌دهد. به پهنای صورت می‌خندد و می‌گوید: وقتی 2 عدد سکه یک تومانی را کف دستانم دیدم، بسیار خوش‌حال شدم چون این دستمزدی بود که از کار خودم می‌گرفتم. به خاطر دارم با آن پول 2دفتر برای مدرسه‌ام خریدم.

بعد از اینکه ششم ابتدایی را تمام می‌کند، دیگر به مدرسه نمی‌رود چون در روستا فقط دبستان وجود داشت و برای ادامه تحصیل باید در دبیرستانی در شهر ثبت‌نام می‌کرد و بدین گونه دوری مسافت باعث می‌شود که قید تحصیل را بزند و در مزرعه مشغول به کار شود.

بعد از فوت ارباب، زمین او بین فرزندانش تقسیم می‌شود و بعد از آن هم قسمت‌هایی از زمین به افراد دیگر واگذار می‌‌شود. پدر محمد نیز می‌تواند 10 هکتار از زمین را که موقوفه بود از اداره اوقاف اجاره کند و به کشت گندم، جو، گوجه فرنگی، پیاز و ... بپردازد.

زمانی که پدر محمد فوت می‌کند او به جای پدر، زمین را اجاره و کار کشاورزی را ادامه می‌دهد. حال سال‌هاست که هر روز با صدای اذان صبح از خواب بیدار می‌شود، نمازش را می‌خواند و سپس راهی مزرعه در حوالی «تخم مرز» می‌شود تا ظهر همان‌جا می‌ماند و سپس برای ناهار و استراحت کوتاهی به خانه باز می‌گردد و دوباره ساعت 2 راه مزرعه را در پیش می‌گیرد تا با دیدن خوشه‌های گندم و محصولش که به بار می‌نشیند آرامش را احساس و غم‌هایش را فراموش کند.

123189.jpg

مشکلات زندگی یک کشاورز

صحبت که از سختی‌های کار کشاورزی می‌شود، می‌گوید: از زمانی که زمین اربابی، تقسیم و به خورده مالکی تبدیل شد میزان تولید کاهش پیدا کرد، از طرفی با این کار میزان هدررفت آب زیاد شد و افرادی که تخصصی در کشاورزی نداشتند، وارد این کار شدند که هرج و مرج زیادی به وجود آورد. تا قبل از اینکه خرده مالکی شود از زمین‌های روستا 4 هزار تن چغندر برداشت می‌شود اما الان میزان برداشت بسیار کم است.

او یکی دیگر از مشکلات خود را ندادن وام به کشاورزان می‌داند و می‌گوید: برای حفاری چاه آب و خرید تراکتور به مبلغی وام نیاز داشتم و به پیشنهاد چند نفر از دوستان و فامیل به بانک‌ها مراجعه کردم اما هیچ‌کدام آن‌ها به کشاورز وام نمی‌دهند.

نفس عمیقی می‌کشد و ادامه می‌دهد: می‌گفتند سند زمینت را برای ضمانت بیاور تا بتوانی وام بگیری اما منِ کشاورز زمینم اجاره‌ای است.

 

درد و دلی از جنس کار

همسرش که تاکنون در حیاط در حال فروش محصولات به همسایه‌ها بود، به میان حرفمان می‌آید و می‌گوید: برای اینکه همسرم در کارها دست تنها نباشد از صبح با او به مزرعه می‌روم و سعی می‌کنم پا به پایش کمک کنم اما زمانی را برای انجام کارهای خانه باز می‌گردم. محصولی که در حیاط می‌بینید به سفارش بعضی از همسایه‌ها آورده‌ایم اما همه آن به فروش نرفته است.

از او می‌پرسم چرا به مغازه‌دار نفروختید؟ لبخند تلخی می‌زند و این‌گونه جواب می‌دهد: مغازه‌دار بادمجان را کیلویی هزار تومان از ما می‌خرد، این قیمت بی‌انصافی است چون روزی 40 هزار تومان فقط دستمزد کارگر برای برداشت می‌دهیم.

لشگری، پی حرف همسرش را می‌گیرد و بیان می‌‌کند: حتی گوجه فرنگی را که به کارخانه رب‌سازی می‌دهیم با قیمت بسیار کمی از ما خریداری می‌کنند کیلویی 2 هزار تومان! جدا از اینکه باید ماشین باری با هزینه خود بگیریم و گوجه‌ها را تا در کارخانه بفرستیم.

می‌گوید: همین سختی‌ها باعث شده است تا برخی از کشاورزان قدیمی کار خود را رها کنند و با اجاره مغازه‌ای در حاشیه شهر زندگی کنند، آن وقت میزان تولید محصولات کشاورزی کم می‌شود و مجبور به واردات می‌شویم.

وقتی از او می‌پرسیم که با کار سختی که دارید تا به حال از اینکه کشاورزی را انتخاب کرده‌اید پشیمان شده‌اید؟ می‌گوید: هیچ وقت پشیمان نشدم چون حال و هوایی که در مزرعه دارم و آن حس خوبی را که کار کشاورزی به من می‌دهد، حاضر نیستم با چیز دیگری عوض کنم.

دست‌های زمختش را به هم می‌کشد و ادامه می‌دهد: شاید طی این سال‌ها که با کم آبی مواجه بودیم، میزان برداشت محصولمان کم شده، یا اینکه زندگی کشاورزی یک زندگی آرام و تقریبا فقیرانه‌ای باشد اما خیر و برکت دارد و خوش‌حالم که می‌توانم حاصل عرق ریختن و دسترنج خودم را خرج زندگی‌ام کنم. 

  

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی