کد خبر : 88466
/ 00:31

خدا را صدا می‌زنم

همراه با درد بزرگ یک خانواده در محله هفده‌شهریور که آن‌ها را قوی‌‌تر از گذشته کرده است...

خدا را صدا می‌زنم

شهرآرا آنلاین - شاهیان، جلائیان/حیاط مدرسه مثل چهره‌ای که از لبخند گشاده شده است، فراخ و باز ما را به داخل می‌خواند. دخترکان این مرکز دنیا را خیلی تار می‌بینند. بعضی‌هایشان هم چشم دیدن این دنیا را ندارند! یعنی با چشم دلشان این جهان مادی را می‌بینند که می‌توانند این‌قدر صادق و بی‌ریا و دوست‌داشتنی باشند. مهرشان عجیب به دل آدم می‌نشیند. دلت می‌خواهد به پاس زیبایی‌های درونشان به خدا بگویی نعمت بینایی را به این‌ها بازگردان. درست است که ناف این دنیا را به رنگ و ریا و تزویر گره زده‌اند، اما اگر این فرشته‌های زمینی آفرینش‌های تو را نبینند پس پروانه را، قاصدک را، صبحِ برگ‌های زرد و نارنجی را و... برای که آفریدی؟

این دخترکان، حسبِ دلایلی دنیا را این‌طور که ما می‌بینیم، نمی‌بینند، اما وقتی پای حرف‌هایشان می‌نشینیم گویی خدا را مجسم می‌کنند. هرچقدر بعضی از ما، خدا را فراموش کرده‌ایم، این‌ها او را صدا می‌زنند و قدرتش را می‌بینند. 

23مهرماه روز جهانی عصای سفید بود، به همین مناسبت پای صحبت‌های زیبای سیده‌صوفیا جلالی نشستیم؛ دختری که از مهرماه امسال هم‌کلاس دوستان نابینا و کم‌بینای باهوشش شده است و از آشنایی با آن‌ها خرسند است.

 

دختری خاص و شاکر خداوند

مدرسه‌ «ستایش» که همان تنها دبستان دخترانه مشهد ویژه نابینایان و کم‌بینایان است، محل گفت‌وگوی ما با اوست. خانواده جلالی ساکن محله هفده‌شهریور هستند، اما ما به خواست آن‌ها به مدرسه دخترشان رفتیم تا در آنجا با این دختر خوش‌فکر بیشتر آشنا شویم. 

با بلندشدن صدای زنگ تفریح، صوفیا جلالی به جمع ما در دفتر خانم مدیر می‌پیوندد. او محکم قدم بر‌می‌دارد و هیچ شباهتی به کسی که دچار کم‌بینایی شده است، ندارد. 

صوفیا از این روزهایش و دلیل دچارشدن به کم‌بینایی این‌طور به ما می‌گوید: من از هفت‌سالگی دچار دل‌درد و گاهی سردرد می‌شدم، اما به پزشک که مراجعه می‌کردیم متوجه ناراحتی من نمی‌شدند. تا اینکه دی‌ماه پارسال انگار دیوار سفیدی جلو چشمانم ظاهر شد. بعد از آن بود که دکتر مغز و اعصاب پس از انجام آزمایش گفت، باید فوری عمل شوم. پدرم همانجا به من گفت بعد از عمل خوب می‌شوم که خدا را شکر اکنون خیلی بهتر شده‌ام.

 

دبستانی با استعدادهای درخشان

صوفیا، این دانش‌آموز خوش‌اخلاق و بااستعداد برای ما از تفاوت ‌مدارس سال‌های گذشته‌اش با این مرکز آموزشی که در آن کلاس چهارم را می‌گذراند، می‌گوید: این مدرسه را خیلی دوست دارم. همه‌چیز و همه‌کس اینجا عالی است. خیلی به ما رسیدگی می‌کنند و بهداشت را خوب رعایت می‌کنند. از لحاظ علمی هم اگر تفاوتی با دیگر مدارس داشته باشد، مطمئن هستم اینجا بهتر است. به معلمم اکرم دهقانی که نابیناست علاقه زیادی پیدا کرده‌ام. او خیلی مهربان است و خوب درس می‌دهد. تا قبل از آشنایی با معلمم فکرش را هم نمی‌کردم نابیناها این‌قدر بتوانند پیشرفت کنند؛ مدرک خانم دهقانی فوق‌لیسانس است. به‌علاوه او حافظ قرآن نیز هست که همه این‌ها به من و دوستانم امیدواری می‌دهد.

صوفیا با اشتیاق زیاد از دوستانی که امسال پیدا کرده است نام می‌برد و ادامه می‌دهد: جدا از این‌ها در این مدرسه دوستان خیلی خوبی پیدا کرده‌ام. سارا خیلی خوب دکلمه می‌کند و صخره‌نوردی می‌کند و خیلی سریع می‌دود. ساره، دُرسا، نفیسه، فاطمه کمالی و فاطمه جمشیدی از جمله دوستان خوب من در اینجا هستند. زمانی که پیشرفت دوستانم را می‌بینم، امیدم برای رسیدن به موفقیت بیشتر می‌شود. وقتی سارا سریع از پله‌ها بالا می‌رود و در حیاط خیلی سریع می‌دود من به خودم می‌گویم پس می‌توانم موفق باشم.

123381.jpg

هر آدمی باید صبر و اراده داشته باشد

این دختر خوش‌صحبت با یقین از بازگشت بینایی‌اش صحبت می‌کند و برای روزی که دوباره بینایی‌اش را به دست می‌آورد، صبر پیشه کرده است. دراین‌باره به ما می‌گوید: من به خواست خدا دچار کم‌بینایی شدم. اما مطمئنم دوباره چشمانم خوب می‌شوند؛ فقط باید صبر کنم. هر آدمی باید صبر و اراده داشته باشد و پس از هر اتفاقی که برایش افتاد، نباید دست از تلاش بردارد. من گاهی برای اینکه نمی‌توانم درست ببینم ناراحت می‌شوم و غصه می‌خورم، اما می‌دانم که صلاح خدا این بوده و شاید اگر این اتفاق نمی‌افتاد من به راه دیگری کشیده می‌شدم.

او یادآوری می‌کند: شاید اگر معلمم هم نابینا نبود، مثل حالا پیشرفت نمی‌کرد و فوق‌لیسانس نمی‌گرفت و حافظ قرآن نمی‌شد.

 

خدا را صدا می‌زنم

کلام خدا را می‌توان از صحبت‌های صوفیا شنید و با چشم دل می‌توان رنگ خدا را دید. او به ارتباطی که با آفریدگار دارد، اشاره می‌کند؛ «متأسفانه ما آدم‌ها، زمانی که مشکلی برایمان پیش می‌آید تازه خدا‌ را یاد می‌کنیم. من اکنون ارتباط خوبی با خدا دارم، مدام این روزها او را صدا می‌زنم و پروردگار را در کنارم حس می‌کنم، البته خدا همه جا هست. او دانا و مهربان است و تا نخواهد هیچ اتفاقی نمی‌افتد. وقتی او بخواهد همه چیز درست می‌شود.»

 

چرا این‌طور شد؟

برای اطلاع از بیماری صوفیا با سیداکبر جلالی، پدرش، هم‌صحبت می‌شویم. جلالی از بیماری‌ای که چشمان دخترش را کم‌بینا کرده است، این‌طور می‌گوید: بیماری او هیدروسفالی(در پزشکی به وضعیتی گفته می‌شود که مایع مغزی-‌نخاعی تولید شده در شبکه کوروئید، بیش از اندازه در بطن‌های مغزی و دیگر حفره‌های مغز انباشته و منجر به افزایش حجم آن‌ها شود) است. هیدرو به معنی آب و سوفالی به اصطلاح آبی است که در یک جای سر انسان جمع شود. آن‌طور که پزشک‌ها برای ما توضیح دادند مبتلاشدن به این بیماری از 3طریق است. ابتدا از طریق فشار به سر در هنگام تولد، دوم ضربه‌ای مغزی و راه آخر ابتلا به ویروس است. این بیماری در فاصله هفت تا ده‌سالگی خودش را نشان می‌دهد و تا قبل از آن هیچ علائمی ندارد.

 

ناتوانی پزشکان در تشخیص بیماری

این پدر که حالا بیش از گذشته نگران آینده دخترش است از پزشکان متخصصی که مدت‌ها دخترش را نزد آن‌ها می‌برده است و آن‌ها نتوانسته‌اند بیماری فرزندش را زود تشخیص دهند، گلایه می‌کند: «من از تمام پزشک‌ها گله دارم. دخترم 6ماه دل‌درد شدید داشت و هیچ‌کدام از متخصصان گوارش، اطفال، داخلی و بینایی که به آن‌ها مراجعه کردیم، نتوانستند تشخیصی بدهند یا ما را اندکی راهنمایی کنند. تعدادی از این پزشکان می‌گفتند به خاطر حسادت به خواهر کوچک‌ترش است و می‌خواهد توجه شما را به خود جلب کند برای همین می‌گوید دل‌درد است.»

پدر صوفیا از چگونگی تشخیص بیماری دخترش هم می‌گوید: در آخر که نتیجه نگرفتیم به متخصص مغز و اعصاب مراجعه کردیم. پزشک در ابتدا به ما گفت خوب است و مشکلی ندارد، اما ما به او اصرار کردیم که از صوفیا ام‌آر‌آی بگیرند. یک شب ساعت از 23 گذشته بود که با دیدن جواب آزمایش دخترم، پزشک معالجش گفت باید به‌سرعت عمل شود و 7صبح صوفیا را عمل کردند.

جلالی با بغض و ناراحتی ابراز می‌کند: اگر این متخصصانی که به آن‌ها مراجعه کردیم دانش کافی داشتند و علت را متوجه می‌شدند، چشمان دختر من این‌گونه نمی‌شد. تمام مدتی که دل‌درد داشت باید می‌فهمیدند علتش از کجاست. وقتی در آزمایش‌های خون و دیگر آزمایش‌هایی که گرفتند مشکلی نبود، باید تشخیص می‌دادند مشکل از جای دیگری ‌است.

 

امید به بازگشت بینایی 

خانواده جلالی همه بااراده هستند و از خوب‌شدن چشمان صوفیا اطمینان دارند. همه ایمان دارند که عصب‌های آسیب‌دیده چشمان او ترمیم می‌شود. جلالی از روحیه خانواده‌اش می‌گوید: ما خانواده محکمی هستیم و دخترم خیلی قوی است. اما باز هم او کودک است. صوفیا بسیار فعال و اجتماعی بود و این محدودیت برایش خوشایند نیست. تمام سعی ما در خانواده افزایش این اطمینان در اوست که خوب خواهد شد. البته این به‌نوعی حقیقت هم ممکن است باشد، چون هیچ پزشکی تاکنون به ما نگفته در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد. عصب ترمیم‌شدنی نیست، اما در سنین کم این احتمال وجود دارد که عصب‌ها ترمیم یابند.

 

دوست دارم بازیگر شوم

تقریبا همه آدم‌ها در کودکی آرزو و هدفی دارند که دوست دارند در بزرگ‌سالی به آن دست پیدا کنند، صوفیا هم از این موضوع مستثنا نیست. این نوجوان ده‌ساله از اهداف و آرزوهایش می‌گوید: بازیگری را خیلی دوست دارم. می‌خواهم وقتی بزرگ شدم بازیگر ‌شوم تا قبل از این اتفاق هم در مدرسه تئاتر بازی می‌کردم. به ورزش و موسیقی هم علاقه دارم. بعد از آن دوست دارم در سالن، والیبال بازی کنم و گیتارزدن را یاد بگیرم. در کنار این آرزوها برای خودم، آرزو دارم همه‌ آدم‌ها سالم باشند، چون هیچ نعمتی بالاتر از سلامتی نیست.

صوفیا اما یک حرف جدی دارد؛ «از پدر و مادرها می‌خواهم بیشتر به فرزندان خود اهمیت دهند و حرف‌ بچه‌ها را جدی بگیرند».

123387.jpg

دختر صخره‌نورد

با شنیدن تعریف و تمجیدهای صوفیا از دوستانش مثل سارا، مشتاق می‌شویم هم‌کلاسی‌هایش را ببینیم. سارا، دختر نابینایی که صوفیا از او به‌عنوان یک الگو برای رسیدن به موفقیت نام می‌برد هم به دفتر مدیر مدرسه می‌آید. او ریزه‌میزه و خوش‌خنده است. از موفقیتش در صخره‌نوردی می‌پرسیم که می‌گوید: 5سال در این مدرسه بودم و خیلی چیزها از معلم‌هایم یاد گرفتم که صخره‌نوردی یکی از آن‌هاست. به این ورزش علاقه دارم و سال گذشته با بچه‌های مدرسه در مسابقات صخره‌نوردی تهران، ویژه همه مراکز آموزشی نابینایان کشور، شرکت کردیم و خیلی خوش گذشت. دوست دارم امسال هم با دوستانم به مسابقات بروم و این‌بار مقام به دست بیاورم.

این ورزشکار نابینا از دیگر رشته‌های ورزشی موردعلاقه‌اش هم نام می‌برد و حرف‌های صادقانه‌اش را ادامه می‌دهد: غیر از صخره‌نوردی به شنا و دوومیدانی هم علاقه دارم. شنا را خیلی دوست دارم چون آب خوب است و شادابی می‌آورد. مدتی هم دوومیدانی می‌رفتم اما به ما گفتند باید از 2رشته ورزشی شنا و دو، یکی را انتخاب کنیم. من و پدرم هم شنا را انتخاب کردیم.

لادن درفشی، مدیر باسابقه دبستان دخترانه ستایش، است مدرسه‌ای که 86دختر نیمه‌بینا و نابینا در آن مشغول تحصیل‌اند. او کارکردن در این مرکز آموزشی را نعمتی از جانب خدا می‌داند و ادامه می‌دهد: در این مدرسه مرکز بینایی‌سنجی، سالن ورزشی مجهز به صخره‌نوردی، آموزش جهت‌یابی، کتابخانه، آموزش خط بریل و مشاوره داریم. هر خانواده‌ای که فرزند نابینا یا کم‌بینا دارد می‌تواند از دوسالگی، فرزندش را در این مدرسه نام‌نویسی کند. به‌علاوه کودکان می‌توانند از امکانات توان‌بخشی‌ای که شامل بازی‌درمانی، گفتاردرمانی، بینایی‌سنجی و مشاوره است، استفاده کنند.

 

معلم همچون دانش‌آموزان

مدیر دبستان ستایش با اشاره به کادر آموزشی توانمند این مرکز می‌گوید: 4معلم نابینا و کم‌بینا در این مدرسه به تدریس مشغول‌اند که تأثیرات مثبت زیادی بر دانش‌آموزان و والدین آن‌ها گذاشته‌اند. از این جهت که دانش‌آموز معلمی دارد که با او تفاوتی ندارد و خوب می‌تواند درکش ‌کند، برای بچه‌ها خیلی خوب است. دیدن معلمشان الگویی است برای پیشرفت‌کردن و به آینده امید داشتن. 

مدیر این مدرسه سال آخر خدمتش را پشت سر می‌گذارد و در این مدت با کودکان زیادی که مشکل بینایی داشتنه اند در ارتباط بوده است. درفشی درباره دانش‌آموز جدیدش، صوفیا جلالی، می‌گوید:‌ این دانش‌آموز با هوش زیادی که دارد همه را متعجب کرده است.

 

از صوفیا انرژی می‌گیرم

او از خصوصیات این دانش‌آموز بیشتر توضیح می‌دهد: هر زمان او را می‌بینم از روحیه و انگیزه‌اش انرژی می‌گیرم. هر وقت تلاش‌کردنش را می‌بینم، خستگی از تنم دور می‌شود. او در کلاس چهارم مشغول به تحصیل است و تا سال تحصیلی گذشته در مدارس عادی مشغول به تحصیل بوده است. او به‌واسطه یک بیماری دچار کم‌بینایی شده و والدینش او را به این مدرسه آورده‌اند. هیچ کس در اینجا فکرش را نمی‌کرد، این دانش‌آموز به این سرعت بتواند خط بریل را بیاموزد و روی آن، طوری مسلط شود که در املاهایش هیچ غلطی نداشته باشد. 

 

در دنیای مدرسه 

پدر صوفیا از مدرسه ستایش که به‌تازگی با کادر آموزشی آنجا آشنا شده است، می‌گوید: این موضوع برای ما اهمیت زیادی داشت که مدرسه و معلم دخترم با نیازهایش آشنا باشند و او را درک کنند. صوفیا با دیدن معلمش که نابیناست تازه متوجه شد نابینایان می‌توانند چه کارهایی انجام دهند. چون معلمش خانم خیلی موفقی است. او در تدریس و شناخت کودکان حرفه‌ای است. من هم از اینکه معلم دخترم با این مسئله آشناست و نیازهای دخترم را درک می‌کند خوشحال هستم. 

او از روزهای قبل و صحبت‌هایی که با دخترش داشته است نیز تعریف می‌کند: برای روحیه صوفیا مدام به مشاوره می‌رفتیم تا اینکه از طریق یکی از دوستانم با مدرسه ستایش آشنا شدم. صوفیا در ابتدا مخالف آمدن به این مدرسه بود؛ دوست داشت به مدرسه قبلی‌اش برود. یک ماه زمان برد تا او راضی شود به این مدرسه بیاید. در این یک ماه به دخترم می‌گفتم در مدرسه جدید بچه‌هایی هستند که به کمک تو نیاز دارند، تو از آن‌ها بزرگ‌تر هستی و می‌توانی این‌کار را انجام دهی. آن بچه‌ها نمی‌توانند چیزی ببینند ولی تو می‌توانی دست آن‌ها را بگیری و کمکشان کنی.

جلالی ادامه می‌دهد: به صوفیا می‌گفتم این برای تو فرصتی است تا قبل از خوب‌شدن چشمانت بتوانی خط بریل را هم یاد بگیری و پس از خوب‌شدن چشمانت، می‌توانی با مهارت جدیدت به دیگران کمک کنی. در واقع دخترم فقط برای کمک به بقیه بچه‌ها حاضر شد به این مدرسه بیاید.

پدر صوفیا جلالی به اهمیت‌دادن والدین به بیماری فرزندان اشاره می‌کند و خطاب به والدین می‌گوید: از پدر ‌و ‌مادرها می‌خواهم بیماری کودکانشان را بی‌اهمیت ندانند. اگر تب کرد فوری به پزشک مراجعه کنند و از خوددرمانی پرهیز کنند. 

او به خطر هیدروسفالی برای کودکان اشاره و بیان می‌کند: من راجع‌به این بیماری تحقیقاتی کردم و متوجه شدم خطر ابتلا به این بیماری برای همه بچه‌های زیر 10سال وجود دارد. هیدروسفالی بیماری‌ای است که چشمان دختر من را گرفت. اما این بیماری قادر است جان کودکان را هم بگیرد. اگر درباره این مریضی مهم به ما در مراکز بهداشت اطلاعاتی می‌دادند و از علائم این بیماری صحبت می‌کردند دختر من این‌گونه نمی‌شد.

پدر صوفیا در پایان با غمی بزرگ به همه پزشکانی که با کودکان در ارتباط هستند، می‌گوید: از جامعه پزشکی می‌خواهم برای درمان کودکان کمی بیشتر وقت بگذارند. بزرگ‌سالان مشکل خودشان را بیان می‌کنند، اما کودکان مظلوم‌اند. دختر من بارها بیماری‌اش را از ما مخفی می‌کرد تا من و مادرش را ناراحت نکند.

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی