کد خبر : 88828
/ 06:59
روایت نانوایی قدیمی و غریب محله حسین آباد

آرد، آب، آتش و آدم‌های سوخته

در کوچه پس‌کوچه‌های خیابان شهید رحیمی به دنبال نانوایی‌شان می‌گردم. شنیده بودم که نانوایی است که تنورش داخل زمین است. برایم جالب بود،

آرد، آب، آتش و آدم‌های سوخته

شهرآرا آنلاین - محمد عطایی |   در کوچه پس‌کوچه‌های خیابان شهید رحیمی به دنبال نانوایی‌شان می‌گردم. شنیده بودم که نانوایی است که تنورش داخل زمین است. برایم جالب بود، در این زمانه پرهیاهو که همه به دنبال تولید بیشتر و راحت‌تر هستند، هنوز هم عده‌ای پیدا می‌شوند که نانشان را به سختی و با فرو بردن سر و تنشان در تنور زمینی در بیاورند. به راحتی پیدا نمی‌شود، نانوایی در ابتدای رحیمی8 و در پناه دیواری به سختی دیده می‌شود. از دریچه به داخل نانوایی سرک می‌کشم. عده‌ای که غیر از گرد آرد، غبار روزگار هم بر چهره‌شان نشسته است. ساعتی پای درد دلشان می‌نشینم و صحبت‌هایشان را برای شما روایت می‌کنم.

 

  از هلی‌گوپترسازی تا نانوایی

در ابتدا سراغ قدیمی‌ترین عضو نانوایی را می‌گیرم. همه او را نشان می‌دهند. غلام محمد بازی 60سال دارد. در کودکی از روستاهای اطراف سرخس به مشهد آمده‌اند. می‌پرسم چرا فامیلتان «بازی» است؟ می‌گوید:«پدر بزرگم شکارچی بوده‌ و چون باز پرورش می‌داده به همین نام معروف شده‌ است». ابتدای اقامتشان در چهنو بوده‌اند. ولی از اول دبستان در همین محله یعنی حسین‌آباد زندگی می‌کنند. غلام محمد می‌گوید: «پدرم کشاورز و دامدار بود. خودم نظامی بودم. اول انقلاب خودم را بازخرید کردم. تخصص ما به درد بعد از انقلاب نمی‌خورد. دوره‌ای که گذرانده بودیم برای تهیه ورق‌های بدنه هلی‌کوپتر بود که دیگر با انقلاب و تعطیل شدن کارخانه‌های ساخت هلی‌کوپتر کاری برای ما وجود نداشت. هوانیروز خدمت می‌کردم. خودشان گفتند دیگر به ما نیاز ندارند. ما دوره عمومی و تخصصی را در ایران تمام کردیم. دوره فوق تخصص را باید در آمریکا می‌گذراندیم که دیگر ما را نفرستادند. قرار بود کارخانه ساخت هلی‌کوپتر در اصفهان احداث شود. همه نوع هلی‌کوپتری قرار بود ساخته شود.»

123854.jpg

3نفر کار 6 نفر را انجام می‌دهیم

اهالی این نانوایی با خاطراتشان عالمی دارند، آخر جوانی‌شان دوران طلایی زندگیشان بوده است. از غلام محمد که می‌پرسم چه شده که نانوا شده است، می‌گوید:«اول انقلاب سال 58 ، زمانی در کردستان شلوغ و در مرز ناامنی ایجاد شده بود. مأمور شدیم که به کردستان برویم و از کشور دفاع کنیم. همان موقع بانه، سردشت و مریوان را دیدم. کادر ارتش بودم. برای فنی هوانیروز استخدام شدم. خودمان اسممان را دادیم و دوره‌ها را گذراندیم.36 هفته دوره زبان داشتیم. در حد فوق لیسانس زبان خواندیم».

از سال 55 تا سال 59 در ارتش خدمت می‌کرده است. می‌گوید:«18 ساله بودم که وارد ارتش شدم. قبل از رفتن به ارتش نانوا بودم. بعد هم که از آنجا بیرون آمدم چون تخصص دیگری نداشتم دوباره مشغول همین کار شدم. دیپلم ردی بودم. موقعی که درس می‌خواندم 3ماه تابستان در نانوایی کار می‌کردم و کار را یاد داشتم.»

همه کارهای یک نانوایی را خودش می‌کند. او می‌گوید:«خمیرگیر، چونه‌گیر، ناخن‌گیر، پیشکار و شاطری کارهایی است که باید در نانوایی انجام شود. به کسی که نان را در می‌آورد، پیشکار می‌گویند.4 نفر برای تنور لازم است و یک نفر هم برای خمیر درست کردن و یک نفر هم که نان می‌فروشد و روی هم 6 نفر می‌شود ولی الان پختمان کم است. با 3نفر کار می‌کنیم.»

نانوایی‌شان قدمت زیادی دارد. از سال 59 تا 64 تنور زمینی بوده است. سال64 نانوایی ماشینی شده و از سال 91 دوباره تنور زمینی درست شده است. غلام محمد می‌گوید:«مردم نان ماشینی را نمی‌خریدند. طبخ زمینی بهتر است و نان سالم‌تری دارد. در ماشینی پخت نان آسان‌تر است. با کارگر کمتر ولی نان زمینی هم پخت سخت است و هم درآمدش کمتر».

این را می‌گوید و با عجله می‌رود. تعجب می‌کنم که می‌رود ولی بقیه می‌گویند باید برود که تا 2 ساعت دیگر برگردد وگرنه دیر می‌شود.

123864.jpg

نانوا می‌شدند تا نان شبشان را داشته باشند

پس از او پای صحبت قربانعلی مهدی‌پور می‌نشینم. متولد روستای آغج ، اطراف سد طرق است. متولد1336 است و سال‌هاست که در مشهد زندگی می‌کند. می‌پرسم چه شده که نانوا شدی؟ می‌گوید:«زمان قدیم هر کس بی‌سواد بود و نمی‌توانست کاری را شروع کند، نانوا می‌شد. حداقل دوره ما این‌طور بود. از همان قدیم چون مزدمان را روز به روز می‌گرفتیم و می‌دانستیم برای روزمان خرجی داریم، این کار را انتخاب می‌کردیم. همان زمان، خانواده‌ها می‌دیدند اگر کسی هوش و حواسش به درس نیست یا مکانیکی یاد نمی‌گیرد، می‌رفت سراغ نانوا شدن. کسانی هم بودند که از روستا می‌آمدند شهر و کار دیگری بلد نبودند جز نانوایی، همین‌جا هم استراحت می‌کردند. از هر نانوایی که سؤال کنی از شغلش راضی نیست چون نه آینده‌ای داری و نه سروسامان می‌گیری. شما از هر نانوایی که بپرسی، نتوانسته با نانوایی زندگی برای خودش بسازد. در آخر هم که بازنشسته شویم سنواتی نداریم در حالی که شغل‌های دیگر هر کدام سنوات دارند. ما فقط حقوق بازنشستگی داریم. هنوز داریم حقوق 5 سال پیش را می‌گیریم. بازنشسته شویم یک ریال هم به ما نمی‌دهند. سختی کار هم به ما تعلق نمی‌گیرد. از سال‌ها پیش تا الان کماکان روزی 35 هزار تومان می‌گیریم. چون قیمت نان بالا نرفته‌است، اوستا کار همان نرخ حقوق سال‌های قبل را می‌دهد.»

می‌گویم نان‌ها که گران شده است؟ می‌گوید:«آن‌ها آزاد کار می‌کنند ما دولتی‌پز هستیم. هیچ نان دولتی قیمتش از 5 سال پیش بیشتر نشده است. همان نانوایی آزاد هم مزدی ندارد. در حالی‌که این 5 سال همه چیز گران شده. آب، برق، گاز، مایع خمیر هم گران شده است. بیشتر نانواها برای پول آب و آردشان می‌مانند. آن‌ها که مغازه از آن خودشان است، شاید بتوانند سرپا بمانند.»

 

این شغل آینده ندارد

قربانعلی می‌گوید:«ما واقعیت را برایتان می‌گوییم. شهری نیست که برای این شغل در ایران نرفته باشم. از 9 سالگی دارم نانوایی کار می‌کنم. هر شب هم 35 تومان می‌گیرم. گمان نمی‌کنم جوانی دیگر نانوا بشود مگر از سر بیکاری و بدبختی. از 5 صبح تا 9 شب می‌آیم اینجا. 4 تا پسر دارم هیچ کدامشان حاضر نمی‌شوند در این شغل وارد شوند. خودم به یکی از پسرهایم، شاطری یاد دادم. شاطر مزد و درصد بالاتری از بقیه می‌گیرد.

گفتم 5 هزار تومان بیشتر مزد بگیرد ولی نماند. دید خسته و کوفته می‌شود و بدون هیچ مزد مناسبی بر می‌گردد. پسرم حاضر است هر جای دیگر برود ولی اینجا نیاید. وقتی اوضاع و احوال من را می‌بیند، می‌گوید: «این کار آینده ندارد». حقوق ما را شورای آرد و نان تعیین می‌کند. برای این‌کار زاهدان، شیراز، اهواز، زابل، بندرعباس، بندرجاسک، اصفهان، تهران و اراک رفتم تا بتوانم زندگی‌ام را بچرخانم. از سال 52 تا سال60 از شهری به شهر دیگر مهاجرت می‌کردم تا زندگی‌ام بچرخد. مجبور به مهاجرت شدیم. وقتی در کشورت کار نباشد، سواد هم نداشته باشی، مشکلاتت زیاد می‌شود. در کشوری که این همه منابع طبیعی و نفت وجود دارد 300 میلیون آدم می‌تواند با آقایی زندگی کند ولی ما 80 میلیون جمعیت داریم که به روش‌های مختلف و سختی دارند زندگیشان را می‌گذرانند.»

123855.jpg

کارگر جایگاهی ندارد

قربانعلی دل پر دردی دارد. او ادامه می‌دهد:«کارگر اینجا جایگاهی ندارد و دستش از زمین و آسمان کوتاه است. هر روز 5 صبح باید سرکار باشم. آن ساعت اتوبوسی نیست برای همین با موتور می‌آیم تا کرایه خودرو ندهم. پلیس به خاطر اینکه گواهینامه نداشتم، جلویم را گرفت و موتور را توقیف کرد. به پلیس گفتم:« مگر من پیرمرد چه‌کارکردم، تک چرخ زدم یا ویراژ دادم که موتور را توقیف می‌کنی؟ قسم دادم جان مادرت موتور را نگیر وسیله کارم است. 5 صبح می‌روم و 9 شب برمی‌گردم ولی قبول نکردند. بعد چند وقت دولت اعلام کرد می‌توانیم موتورهای توقیف شده را بدون پرداخت پول تحویل بگیریم، بعد که مراجعه کردم، دیدم جاهای مختلف می‌گویند این پول را واریز کن، آن پول را پرداخت کن، تا موتورت را آزاد کنیم. در حالی که پولی نمی‌خواستند بگیرند. آخر هم مرا به دادگاه فرستادند. آنجا هم تعهدنامه گرفتند که بدون گواهینامه سوار موتور نشوم. تعهد دادم گفتم موتور را بدهید. 200هزار تومان هم آنجا جریمه شدم. من مردی با این سن و سال، جلوی قاضی به گریه افتادم، گفتم، جوان‌های ما کشته شدند، هدفشان این نبود که کارگرها و فرودست‌ها خواهش و تمنا کنند. گفتم 200 هزار تومان از کجا بیاورم. موتور را نمی‌خواهم، همین پول‌هایی که تا الان هم داده‌ام، قرض کرده بودم. به همین دلیل نمی‌توانم ناهار بروم خانه‌ام و اینجا می‌مانم با شما.»

این را می‌‌گوید و می‌خندد. از جوانی‌اش می‌پرسم، می‌گوید:«تقریبا یک سال رفتم جبهه، یک سالی هم با سپاه جبهه بودم. سالش را یادم نمی‌آید، همان سالی بود که بیمارستان امام خمینی را زدند. آنجا هم نانوا بودم. از سپاه آمده بودند در خانه و گفته بودند وضعیت شما چطور است؟ خانمم در اوج نداری و گرسنگی گفته بود که شوهرم برای رضای خدا و سرزمینش می‌جنگد و به کمک نیازی نداریم.»

 

اجازه نمی‌دهم پسرم شاطر شود

از وضعیت بچه‌هایش می‌پرسم، می‌گوید:«2 دختر و 3پسر دارم. یکی از بچه‌ها طلبه شده است. حتی گفتم خانه را می‌فروشم درس‌ات را بخوانی که مشکل‌دار نشوی ولی دوست داشت طلبه شود. یک دخترم لیسانس ریاضی دارد و الان هم بعضی وقت‌ها کارهای کامپیوتری و حسابداری می‌کند. 2 دخترم و پسرم که طلبه هستند، ازدواج کردند. یک پسرم بعد دامادی‌اش با خودمان زندگی می‌کند. او هم کانال سازی یاد گرفت ولی کار برایش نیست. پسر آخرم که فقط شاطری بلد است ولی اجازه نمی‌دهم این کار را بکند. جز سختی ندارد. یکی در پول غلت می‌زند و یکی هم از بی‌پولی نمی‌داند چه‌کار کند. مردم ما برای کشورشان جان دادند و می‌دهند. نان شبشان را بین هم قسمت می‌کردند. در این خاک پول هم هست، درآمد هم هست، ولی نمی‌دانیم این درآمدها کجا می‌رود».

123861.jpg

تا زنده‌ام باید کار کنم

می‌پرسم درست است که شاطرها دندان سالم ندارند؟ جواب می‌دهد:«همیشه برای شاطر و نانوا مشکلات زیادی وجود دارد. دندان‌هایت خراب می‌شود. کنار تنور که می‌ایستی از گرما لباس نداری تا کمی فاصله بگیری با یک باد پهلوهایت سرما می‌خورد و می‌بندد. دندان‌هایم همه مصنوعی است ولی همان هم ترک خورده. دم تنور گرم است، آب خنک می‌خوری تا جگرت به حال آید که از سرما دندانت ترک می‌خورد و می‌ریزد یا سیاه می‌شود. آن‌قدر فشارهای مالی زیاد است که می‌گویی دندان مهم نیست. آن‌قدر فشار زیاد است که یک دست دندان دیگر نمی‌توانم بگیرم. تا وقتی هم که زنده‌ام و بنیه دارم باید بیایم سرکار. همسرم 2سال از خودم کوچک‌تر است. با کم ما هم همیشه ساخته است. بنده خدا هم از پا افتاده، ناشنوا شده و هیچ جا هم نمی‌توانم ببرمش. باید داد بزنم تا چیزی بشنود. نمی‌توانم عملش کنم. باید پول زیاد داشته باشم. فک پایینش مشکل دارد. نان‌ها را ریز می‌کند و مثل گنجشک می‌خورد. خودمم جویده و نجویده قورت می‌دهم. اگر در کشوری مثل افغانستان زندگی می‌کردیم، غمی نبود و می‌گفتیم نیست. همه ندارند ما هم مثل بقیه. دلت خوش بود خوب همه ندارند ولی بارها خبر گرفتن از کارخانه‌هایی که جنس‌ها را انبار و احتکار کرده‌اند و یا خبر پول‌هایی که از کشور خارج شده است و جلویش را گرفتند می‌دهند ولی فرقی به حال ما نمی‌کند.»

 

یک نماینده از طبقه کارگر در مجلس نیست

دوستانش می‌گویند نگو برایت بد می‌شود، می‌گوید:«ما عمرمان را کردیم ولی جوان‌ها چه می‌شوند. ما فقط زنده‌ایم، کار می‌کنیم که زنده بمانیم نه کار که زندگی کنیم. دست و پا می‌زنیم تا زنده بمانیم. ما هیچ کدام زندگی نمی‌کنیم. در کشور ما آن‌ها که از طبقه کارگر بودند، همیشه حقشان پایمال شده است از گذشته تا به امروز هم ادامه دارد. تا وقتی موقعیت این طبقه مشخص نشود، اوضاع همین است. مگر وضعیت این طبقه را درست کنند. الان یک نماینده از طبقه کارگر در مجلس هست؟ یک بار ندیدیم از حق کارگر در تمام این سال‌ها دفاع کنند یا حواسشان به کارمندان است یا بقیه. تمام کارگران زیر یک میلیون تومان یا یک میلیون تومان حقوق می‌گیرند. آن‌ها 3 میلیون تومان به بالا حقوق دارند و می‌نالند. ما با این حقوق آقایی می‌کنیم. 20سال است که سفر نرفتم. به اتحادیه نانواها سربزنید از نماینده نانواها در اتحادیه آرد و نان بپرسید چه از اوضاع ما می‌داند. اصلا نمی‌دانیم چه‌طور انتخاب می‌شود و کی کنار می‌رود. باید یکی از خودمان باشد تا حال و روز ما را بداند. الان در این نانوایی خودمان همه کارها را می‌کنیم تا نانوایی تعطیل نشود.»

123859.jpg

هفته‌ای دو ساعت بچه‌هایم را می‌بینم

محمد، برادر کوچک‌تر قربانعلی است، قربانعلی خودش کار را یاد برادرش داده و به تازگی شاطر این نانوایی است. محمد می‌گوید:«خانه‌ام گلبهار است. از دل خوشم نیست. شب‌ها اینجا می‌خوابم. چه کنم باید پول دربیاورم تا شکم خانواده‌ام را سیر کنم. 5فرزند دارم. یکشنبه شب‌ها از اینجا می‌روم، 11 شب می‌رسم به خانه‌ام که آن موقع بچه‌ها خوابند. صبح‌ها هم بچه‌ها می‌روند مدرسه و تنها فرصت دیدن بچه‌هایم می‌شود دو ساعتی که عصر می‌بینمشان و بعد هم راه می‌افتم تا به نانوایی برسم. هفته به هفته 2ساعت می بینمشان. هرکسی وارد این شغل می‌شود همین‌جا در همین کار تمام می‌شود. ذره ذره زندگی‌ات می‌سوزد و تمام می‌شود. هیچ موقع تمام نمی‌شود یا شرایطتت بهتر شود. همیشه همین است و خواهد بود.» 

  

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی