کد خبر : 89572
/ 08:04

من یک «دل‌گیر» هستم

روایتی از کارگرانی که نانشان را شب‌ها در میان دل و جگر مرغ می‌جویند

من یک «دل‌گیر» هستم

شهرآرا آنلاین - سعید «دل‌گیر» است. با ضرب و زور دیپلمش را گرفته و حالا کارش شده شب‌زنده‌د‌اری؛ «فامیل و در و همسایه به علت شب‌بیداری‌ها و خواب‌آلوده بودنم در روزها، بهم می‌گویند خفاش. از ساعت١١ شب می‌روم کشتارگاه تا دل‌ و جگر مرغ‌ها را از هم جدا کنم. کار بدی نیست اما خوبی هم ندارد که از خوبی‌هایش بگویم.»

پیش‌بندش را می‌بندد و جلو وان بزرگی که پر از دل و جگر مرغ‌های تازه‌ذبح‌شده است، می‌ایستد. سروصدای دستگاه‌ها انگار برایش عادی است. از زیر پیش‌بندش هندزفری سفیدی را در‌می‌آورد و با خودش شعری را زمزمه می‌کند؛ «‌عاشق و در‌به‌درم....»

شغلی که شب تا صبح، پشت وانی پر از دل و جگر مرغ بایستی و آن‌ها را از هم جدا کنی و عنوان رسمی آن «دل‌گیر» باشد، شغلی نیست که زیاد به چشم بیاید. از او درباره اینکه چطور وارد این کار شده می‌پرسیم. می‌گوید: درس‌خوان نبودم. بعد‌از دیپلم باید می‌رفتم سر کار. آن کسی که مادرم آرزو داشت، نشدم و شدم یک «دل‌گیر».

دستش را با سرعت روی میز فلزی پر از دل و جگر می‌چرخاند. دل‌ و جگرهای متصل به هم هنوز گرم‌اند. با سرعتی که نشان از مهارتش دارد، دل‌ها را لابه‌لای انگشتان دستش می‌گذارد، جوری که جگرها از پشت دستش آویزان است. دل‌های میان انگشتانش به چهار‌پنج تا که رسید، دستش را مشت می‌کند و با دست دیگرش همه جگرهایی که از پشت دستش آویزان است، می‌کشد.

 

﷯ کلیپس‌زنی آقایان!

پدر سعید نیز در کشتارگاه و کارش «کلیپس‌زنی» است. سعید می‌گوید: حتما با خودتان می‌گویید کلیپس که مال خانم‌هاست! با ته خنده‌ای قبل از آنکه جوابی بشنود، شغل پدرش را توضیح می‌دهد: گیره‌های سر بسته‌بندی مرغ را دیده‌اید؟ به آن‌ها می‌گویند کلیپس. دل و روده مرغ‌ها را که درآورند و به قول ما آلایش شدند، به خط بسته‌بندی می‌فرستند. چند کارگر خط بسته‌بندی، کارشان پلاستیک‌کردن مرغ‌ها و کلیپس‌زنی بسته‌های مرغ است. بابای من هم چند سالی است که در کشتارگاه مرغ کار می‌کند.

سعید دل‌گیر شدنش را به کار پدرش ربط می‌دهد و می‌گوید: بعداز گرفتن دیپلمم کاری پیدا نکردم. نه اینکه نخواهم. کاری نبود. الان دانشگاه‌رفته‌ها هم بیکارند. گفتم بالاخره که باید سرِ کاری بروم.

همان‌طور‌که حرف می‌زند، ظرف پر شده از دل را دودستی بلند می‌کند و داخل وان پر از یخ می‌گذارد. با هیجان پی حرفش را می‌گیرد و از شرایط زندگی‌اش می‌گوید: خانه ما بولوار دوم طبرسی است. هر شب تا برسیم کشتارگاه، یک‌ساعت‌و‌خرده‌ای توی راهیم. خوبی خانه ما این است که ایستگاه آخر سرویس هستیم و با بابام تا آخر می‌خوابیم. چند بار هم پیش آمده که راننده سرویس بیدارمان کرده است.

قرارمان ١١:٣٠ شب جلو در کشتارگاه مرغ است. جاده فریمان سوت و کور است. نه چراغی دارد، نه خط‌کشی واضح و پررنگ. راننده سو بالا می‌زند تا دید بهتری داشته باشد. از چند متر مانده به درِ کشتارگاه، بوی خونابه و پرِ خیس مرغ به مشام می‌رسد. چند کامیون مقابل سکو ایستاده‌اند تا به نوبت جعبه‌های زرد و قرمز پر از مرغ‌ را تحویل کشتارگاه بدهند. مرغ‌ها سرشان را میان پرها مخفی کرده‌ و خوابیده‌اند. علی قربانیان، مدیر تولید کشتارگاه، برای معرفی بخش‌های مختلف کارخانه همراهی‌مان می‌کند. ١٠‌سالی است که وارد این کار شده و کنار کارگران است و به قول خودش شب‌خوابیدن برایش آرزو شده است.

 

﷯ ولتاژ برق به جان مرغ‌ها

مرغ‌های خوابیده در سبدهای پلاستیکی از‌طریق ریل وارد کشتارگاه می‌شوند. چهار کارگر، مرغ‌ها را از پا به چنگک‌ها آویزان می‌کنند. سرشان را با دستمالی بزرگ پوشانده‌اند و ماسک به صورتشان زده‌اند. از چهره‌ فقط چشم‌ها پیداست. بال‌زدن مرغ‌های بیدار‌شده دوروبر کارگران را پُر از پَر می‌کند؛ به همین دلیل بالای سر کارگران هواکشی بزرگ گذاشته‌اند تا پرها را سریع بیرون بکشد. سرعت ورود جعبه‌ها به کشتارگاه فرصتی برای صحبت به آنان نمی‌دهد. مدیر تولید می‌گوید: این کارگران ابتدای خط تولید هستند. هر شب ٨٠ تا ١٠٠‌تن مرغ ذبح می‌شود. این کارگران باید «سرعتی» کار کنند تا مرغ‌ها را به خط کشتارگاه برسانند.

مرغ‌های آویزان از داخل ظرفی پر از آب که ولتاژ برق ضعیفی دارد، دست ذابح (ذبح‌کننده) می‌رسد. قربانیان، مدیر تولیدِ خط بیان می‌کند: با عبور مرغ‌ها از ظرف آب، مرغ به‌اجبار آب می‌خورد تا از نظر شرعی بتوان آن را ذبح کرد. ولتاژ کم برق هم برای بی‌حسی کوتاه مرغ قبل از ذبح است تا حیوان موقع جان‌دادن اذیت نشود. مرغ‌های ذبح‌شده به‌سمت دستگاهی شبیه دیگ آب با دمای ۵٩‌درجه می‌روند و از آن طرف بدون پر بیرون می‌آیند.

 

﷯ غش وسط کار

با بیرون‌آمدن مرغ‌های بدون پر، کار جعفر شروع می‌شود. کارش دل‌ و روده درآوردن است. دو دستش را هم‌زمان تا آرنج داخل شکم مرغ‌های آویزان می‌کند و به یک ضرب، دل و روده مرغ‌ها را در‌می‌آورد. هر بار که ریل پر از مرغ نزدیک او می‌شود، این پا و آن پا می‌کند تا دل و روده دو مرغ را هم‌زمان با هم دربیاورد. مرغ‌های روی ریل به او و دیگر کارگران آن خط مانند ذابح، سنگدان‌بازکن و... فرصت سرخاراندن نمی‌دهد.

از کار که می‌پرسم فقط از شب‌کاری گلایه می‌کند: به خدا دلم می‌خواهد یک ماه شب راحت توی رختخواب بخوابم، نه اینکه این‌طور یک لنگه پا تا صبح، دل و روده دربیاورم. می‌شود یک جوری بنویسید که مسئولان فکری برای شب‌کاری ما بکنند؟ مثلا به ما که هر شب سر کاریم، در هفته دو روز تعطیلی بدهند. باورتان نمی‌شود که بعضی شب‌ها دیگر کشش نداریم. یکی‌دو بار دیدم بچه‌ها از خستگی و خواب سرِ پا غش کردند و مدیر خط فوری آمد و بردشان داخل اتاق.

 

﷯ مشکلات بزرگِ «اعظم»

بیشتر کارکنان خط ذبح و آلایش مرغ‌ها مرد هستند. سالن‌های بعد‌از خط ذبح و آلایش، سالن‌های سرد بسته‌بندی و قطعه‌گیری (جدا‌کردن ران و سین و شنیتسل) است. نفس‌هایمان در سردی هوای سالن بخار می‌شود. مدیر تولید می‌گوید: باید دمای این سالن سرد و بین صفر تا ٢ درجه باشد تا مرغ‌ها خنک بماند و آماده بسته‌بندی شود.

زنی میان ریل‌های مرغ با بافت قهوه‌ای رنگ‌و‌رو‌رفته‌ای ایستاده. اسمش اعظم است و ۴سالی است که در کشتارگاه کار می‌کند. می‌گوید کارش پرگیری است. توضیح دقیقش برای کاری که انجام می‌دهد، این‌طور است: دم و نوک بال‌های مرغ پرهای بزرگ‌تری دارد. به‌همین‌دلیل بعضی از پرها نصفه‌و‌نیمه می‌ماند. من این پرها را جدا می‌کنم.

زندگی اعظم با کاری که انجام می‌دهد، گره خورده است. می‌گوید: بچه که بودم، بابام مُرد. چند سالی مادرم خانه‌های مردم را تمیز می‌کرد، اما الان وایتکس پوست دستش را برده است. تصمیم گرفتم خودم خرج زندگی‌مان را در‌بیاورم. در این دوره، زمانه مردها کار ندارند و بیکار کوچه‌ها را گز می‌کنند؛ چه برسد به من که یک دختر مجردم. یکی از همسایه‌ها گفت که کشتارگاه کارگر زن می‌گیرد. گفت باید تحمل بوی بد را داشته باشی، وگرنه اصلا فکر کار‌کردن در کشتارگاه را نکن.

همان‌طور‌که حرف می‌زند، حواسش به مرغ‌های روی ریل است که پری به دم و بال مرغی نماند و همان‌طور در‌حال کار حرفش را ادامه می‌دهد: شب‌های اول که آمدم ساعت اصلا نمی‌گذشت، اما الان به بو عادت کرده‌ام.

 

﷯ پوست‌گیر سنگدان مرغی که دلش می‌خواست ملافه‌جمع‌کن هتل شود

تعداد کارگران زن در قسمت دل و جگر و سنگدان مرغ بیش‌از دیگر بخش‌هاست. سنگدان مرغ قبل از بسته‌بندی باید پوست‌گیری شود. کار پوست‌گیری سنگدان‌ها را دو زن انجام می‌دهند. یکی از آنان حاضر نیست حرفی بزند. دلیلش را این‌طور توضیح می‌دهد: به‌جز خانواده‌ام هیچ کدام از همسایه‌ها و فامیل از کارم خبر ندارند. به همه گفته‌ام در یکی از هتل‌های مشهد کارم جمع‌‌کردن ملافه‌هاست. ممکن است گزارش شما را بخوانند و متوجه شوند.

همکار دیگرش با اشاره سر از ما می‌خواهد که از او سؤال کنیم. می‌گوید: هر‌چه دوست دارید از من بپرسید. همان‌طور‌که زیر‌و‌بم زندگی همکارش را می‌گوید، سنگدان‌ها را روی دستگاه غلتانی که پر از آب است می‌گیرد، تا با حرکت دستگاه، پوست از سنگدان جدا شود.

زهرا ۴٠سال دارد و از ٨‌سال قبل در کشتارگاه مرغ کار می‎کند. دست‌هایش از سردی آب دستگاه و هوای سالن قرمز شده است. دور ساق‌های دستش، کیسه‌های پلاستیکی بسته است و در‌باره دلیل این کار می‌گوید: با این پلاستیک‌ها که بستم، آستین لباسم خیس نمی‌شود. چند وقت است استخوان دست‌هایم تیر می‌کشد. دکتر که رفتم، گفت آرتروز گرفته‌ام.

 

﷯ اینجا همیشه زمستان و همیشه شب است

به‌جز خط کشتار، هوای تمام سالن‌های کشتارگاه سرد و زمستانی است. قربانیان، مدیر تولید، می‌گوید: تابستان و زمستان برای ما فرقی ندارد. بعد‌از ذبح و آلایش، مرغ باید در دمای منهای صفر باشد تا گوشتش سالم بماند؛ به‌همین‌دلیل چاره‌ای جز سرد نگهداشتن سالن‌های کشتارگاه و پوشیدن لباس گرم حتی در تابستان نداریم. خلاصه بگویم اینجا همیشه زمستان و همیشه شب است. برای من خواب شب آرزو شده است. شاید باورتان نشود؛ روزهای تعطیل هم خواب شب ندارم. زن و بچه‌ام برق‌ها را خاموش می‌کنند تا بخوابند، اما من تا نزدیک صبح بیدارم و خوابم نمی‌برد! 

 

﷯ خون‌شویی در دمای قطبی

سردی سالن‌های کشتارگاه از دید قربانیان، موضوع مهمی نیست. او می‌گوید: در کشتار امروز، سفارش مرغ منجمد نداشتیم که شما را تا نزدیکی تونل‌های انجماد ببرم. دمای تونل‌ انجماد تا منهای‌۴٠ درجه است، تا مرغی که قرار است برای مسافت‌های دور و شهرستان‌ها بفرستیم، کامل منجمد شود. سرما یعنی کار کارگران این قسمت. هرقدر لباس هم بپوشند، فایده‌ای ندارد.

حرفش را قطع می‌کند، انگار نکته‌ای به ذهنش خطور می‌کند: قسمت یخ‌ریزی، یک جورهایی مشابه تونل‌های انجماد است. البته دمایش مثل آنجا نیست. برای خون‌گیری و تمیز‌شدن کامل مرغ از آلودگی‌ها، از دستگاه خون‌شوی استفاده می‌کنیم. داخل دستگاه خون‌شوی پر از آبِ یخ است. با چرخش آب داخل دستگاه، مرغ‌ها کامل شسته می‌شوند.

داخل اتاقک قسمت خون‌شوی، کوهی از یخ‌های خرد‌شده انبار شده است. مردی با کلاه و دستش و صورتی سرخ‌شده از سردی هوا، یخ‌ریزه‌ها را با بیل داخل دستگاه خون‌شوی می‌ریزد. اسمش اصغر است. هر‌یک کلمه از کارش که می‌گوید، خدا را شکر می‌کند: قسمت ما هم این بود. خدا را شکر که تنم سالم است و کار دارم. خیالم راحت است که پولی که می‌برم خانه، حلال است. با همین پول الان پسرم از بچه‌های درس‌خوان و نمونه مدرسه‌اش است. اگر ان‌شاءا... همین‌طوری پیش برود دکتر یا مهندس می‌شود. 

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی