کد خبر : 89668
/ 06:17
گفت‌وگو با خانواده شهید «حمید نوروزی ابدال‌آباد» آتش‌نشانی که در آستانه اربعین آسمانی شد

آخرین مأموریت

خبر شهادت یکی از آتش‌نشانان ‌جوان شهرمان خیلی زود روی سایت خبرگزاری‌ها نشست و از‌ آسمانی شدن یکی از آتش‌نشانان فداکار ‌در حادثه تصادف خبر داد.

آخرین مأموریت

شهرآرا آنلاین - فاطمه سیرجانی- «‌‌از بعد حادثه پلاسکو، حمید نوروزی به هیچ مأموریتی نرفت، مگر اینکه از زیر آینه و قرآنی که همسرش آماده کرده بود، بگذرد. غروب پنجم این‌ ماه مثل همیشه پسر چهارماهه‌‌اش را درآغوش گرفت، بوسید و به همسرش قول داد فردا صبح با نان گرم به خانه برمی‌گردد. حال آنکه تقدیر ‌الهی چیز دیگری رقم زده‌‌ بود.»

خبر شهادت یکی از آتش‌نشانان ‌جوان شهرمان خیلی زود روی سایت خبرگزاری‌ها نشست و از‌ آسمانی شدن یکی از آتش‌نشانان فداکار ‌در حادثه تصادف خبر داد. مأموریتی ساده برای تصادفی که اگرچه به‌خیر گذشت و در ابتدا ‌‌فوتی نداشت، اما بعد از اقدامات ایمن‌سازی محل‌، در حادثه‌ای دیگر که در همان صحنه به وقوع پیوست، یکی از بهترین و متعهد‌ترین ‌آتش‌نشانان ایستگاه شماره9 شهدا، جان به جان آفرین تسلیم کرد.

 

 در شوک یک خبر

اولین کسی که در خانواده نوروزی از این مصیبت خبردار می‌شود، ‌برادر بزرگ شهید است. برادری که نه تنها برادر؛ بلکه همکار و به گفته خودش به معنای واقعی رفیق بودند:« ‌من یک‌سال قبل از حمید وارد سازمان آتش‌نشانی شده‌‌ام و در ایستگاه 3 مشغول به خدمتم و برادرم در ایستگاه 9 که به ایستگاه شهدا معروف است‌، خدمت می‌کرد. ‌شیفت‌کاری هر دویمان یکی بود. صبح روزی که آن حادثه رخ داد ساعت حدود پنج‌و نیم‌‌ از خواب بیدار شدم. تازه داشتم ‌ برای برنامه صبحگاه آماده می‌شدم که یکی از همکاران ‌گفت:« روی بی‌سیم خیلی شلوغ است.» وقتی علتش را پرسیدم بدون آنکه متوجه باشد برادر من در آن ایستگاه است، گفت‌: «تصادفی در 

بزرگ‌راه غدیر رخ داده که به حضور نیروهای ایستگاه شهدا منجر شده، ظاهرا برای یکی از بچه‌ها اتفاقی افتاده ‌است»‌ سریع خود را به طبقه پایین رساندم. قسمت اطلاعات از پشت بی‌سیم وقتی یکی از مسئولان نام فرد حادثه ‌دیده را از فرمانده شیفت ‌پرسید، اسم «نوروزی» که در گوشم پیچید، دیگر نفهمیدم چطور خودم را به بیمارستان امدادی رساندم. رسیدنی که دیگر دیر شده بود.»

 

کابوسی که رنگ حقیقت گرفت

خیلی سخت است از‌ پدری که فقط 3روز از درگذشت جوانش گذشته، بخواهید برایتان ‌از خاطراتش بگوید. اما پدر، صبورانه‌ گفت‌وگو را پذیرفت تا‌ از‌‌‌ پسرش و خوبی‌هایش برایمان بگوید. پسری که در نگاهش یک قهرمان است و افتخاری برای او و خانواده‌اش:« تقدیر و سرنوشت پسرم این بوده که در راه خدمت به مردم، جانش را از دست بدهد. چه مرگی بهتر از اینکه در راه نجات ‌‌هم‌نوعانش جان دهد. مرگ، پیر و جوان نمی‌شناسد، دیر یا زود همه ما می‌رویم. پس چه خوب است بعد از رفتن‌مان به نیکی و بزرگی از ما یاد کنند. همان‌طور که امروز از حمیدم‌ به نیکی یاد می‌کنند.»

او از روز حادثه برایمان می‌گوید. اتفاق شومی که ‌قبلا آن را در عالم‌ رویا دیده بود‌:« سال‌های سال در ‌‌محله امام‌خمینی خانه مادربزرگ بچه‌ها ساکن بودیم. تا اینکه چند ماه قبل به‌ فریمان برگشتیم. شنبه شب بود که حمید به همراه عروس و نوه‌ام به خانه ما آمدند. ‌او ‌‌گفت بعد از ‌اربعین قصد سفر به قم و زیارت حضرت معصومه(س) را دارد. گفتم حمید جان! 

تنها نرو بابا. دلشوره داشتم. ‌روز بعدش حدود ساعت چهار صبح بود که با کابوسی از خواب بیدار شدم، کابوس تصادف پسرم. با ذکری، دل آرام کردم و خواب را ربط دادم به حرف‌های شب قبل و نگرانی برای این سفر‌. صدقه‌ای کنار گذاشتم و بعد از نماز تا سپیده صبح قرآن خواندم و ‌برای سلامت و رفع بلا ‌‌دعا کردم. چشمم به ساعت بود‌ تا هفت که شد‌ به او زنگ بزنم و بگویم بابا از این سفر منصرف شو که با صدای زنگ گوشی دلم هُری ریخت. پسر خواهرم بود. خبر ‌از تصادفی داد که در آن فقط پای حمیدم شکسته، در مسیر فریمان تا مشهد با تماس‌های مکرر و خبرهایی پشت سر هم که در اتاق عمل است و حال خوبی ندارد، به دلم افتاد ‌کار از‌ کار گذشته و دارند ما را برای شنیدن خبری بد آماده می‌کنند.»

124990.jpg

او برای همیشه قهرمان می‌ماند

آرام و بی‌صدا نشسته و ناباورانه به حرف‌های ما گوش می‌کند. هنوز در باورش نیست همدم‌ خوشی‌ها و ناخوشی‌هایش، مردی که در باورش تمام دنیایش بود، دیگر نباشد. بی‌آنکه چیزی از او‌ بپرسم،‌ با صدایی که به ‌‌سختی شنیده می‌شود، می‌گوید:«‌حمید خیلی خوب بود، هرچه از خوبی‌هایش بگویم کم‌ گفته‌ام. پسرم «امیرمحمد» چهار ‌ماهه است. او برای همیشه حسرت داشتن بابا بر دلش می‌ماند. خیلی زود بود که گرد یتیمی بر سرش بنشیند. الان سه روز است‌ اسمش را عوض کرده‌ام و «حمید» صدایش می‌کنم. ‌از روزی که او را از دست داده‌ام، از همه‌ خواسته‌ام پسرم را با این نام بخوانند. می‌خواهم نام حمیدم زنده بماند. هر بار که اسم او را بر زبان می‌آورم تمام خاطرات خوب با او بودن در ذهنم زنده ‌می‌شود. هیچ‌وقت دوست نداشتم وارد این شغل شود. این حرفه، حرفه‌ پر‌خطری است. وقتی گفت که می‌‌خواهد وارد آتش‌نشانی شود، التماسش کردم که حمید! این کار را نکن. به او گفتم ‌طاقت دوری‌اش را ندارم. اما او با خنده ‌‌گفت:«‌مرگ و زندگی دست خداست، این اتفاق هر جایی ممکن است بیفتد.»‌ این‌ دل نگرانی‌ همیشه در ‌ ‌دلم بود؛ اما‌ با حادثه پلاسکو شدت بیشتری گرفت. بعد آن حادثه بود که قبل رفتنش به محل کار باید حتما از زیر آینه و قرآن عبور می‌کرد.»

به اینجای قصه رفتن همسرش که می‌رسد آهی عمیق می‌کشد و می‌گوید:«آن روز هم از زیر آینه و قرآن عبورش دادم، اما عزیز کرده خدا بود و باید می‌رفت.»

 

مهربانی که دیگر نیست

صورت شکسته و تکیده مادر، خبر از ‌حال زارِ درون دارد. وقت ناهار است و میهمان‌ها دسته دسته می‌آیند. حواسش باید به همه جا باشد تا همه‌چیز آبرومندانه و در شأن و منزلت قهرمانش برگزار شود:« پسرم، یک قهرمان است. خدا 2پسر به من داده، هر روز‌ که از در خانه بیرون می‌روند، برای رضای خدا و کمک به خلق او قدم برمی‌دارند (هنوز نمی‌خواهد بپذیرد یکی از 2پسرش نیست) کدام مادر است که غم از دست دادن جوان پشتش را خم نکند. امروز خوش‌حالم که اگر رفت، مثل یک قهرمان رفت، اگر امروز نیست از او به بزرگی یاد می‌کنند. غصه امروز منِ مادر فقط از‌ دست دادن پسرم نیست. به تماشا نشستن ‌‌اندوهی که بر دل همسرم به خاطر از دست داد‌ن یک رفیق و یک همراه سنگینی می‌کند، سخت است. دلسوز خانواده بود و هوای خواهرهای کوچکترش را داشت. اگر کاری از او ‌می‌خواستیم، آب دستش بود زمین می‌گذاشت و خودش را می‌رساند. قبول این حقیقت که او دیگر بین ما نیست واقعا سخت است‌‌.‌»

125000.jpg

عصای دست پدر بود

حاج‌آقا مظاهری همسایه دیوار به دیوار خانه‌ پدری حمید نوروزی است. او می‌گوید: « ما 50 سال است در این محله ساکن هستیم. وقتی ما آمدیم پدر حمید در اینجا ساکن بود، اما چند ماهی است که ‌ به شهرستان نقل مکان کرده‌اند. حمید را از بچگی می‌شناسم. واقعا پسر محجوب و سربه‌ زیری بود. بسیار خانواده ‌دوست و کمک حال پدر و مادرش.‌‌ پای ثابت هیئت ‌محله بود و اگر شیفت کاری‌اش نبود در ‌مراسم حاضر می‌شد. در هیئت هم هر کاری که از دستش برمی‌آمد، دریغ نمی‌کرد. از روزی که خبر رفتنش را شنیدم به‌قدری ناراحت شدم که گویی یکی از پسران خودم را از دست داده‌ام.»

 

گذری بر حادثه آن روز تلخ

برای گفت‌وگو با همراهان و همکاران شهید نوروزی راهی محل خدمتش می‌شویم. ورودی ساختمان‌‌ میزی گذاشته شده با قاب عکسی از شهید که در کنار آن یک دسته گل، شمع و یونیفرم و کلاه زینت شده‌اش قرار گرفته است. وارد ساختمان می‌شوم. سکوتِ غمباری همه جا را فرا گرفته است، گویی گرد غم و اندوه در فضای ایستگاه شماره 9 شهدا پاشیده‌اند. رئیس ایستگاه در تشریح این حادثه می‌گوید:« یکشنبه صبح، ساعت از 4 گذشته بود که خبر برخورد شدید اتوبوس بین شهری با نیوجرسی‌های بتنی مقابل بوستان غدیر مخابره شد. با توجه به نزدیکی محل حادثه به ایستگاه شماره9 شهدا‌،‌ 3نیرو از ‌ایستگاه ما عازم محل حادثه شدند. نیروهای اعزامی ‌با پارک ‌ماشین آتش‌نشانی‌ در فاصله استاندارد تا محل حادثه و جانمایی علایم ‌هشدار دهنده چشمک‌زن‌ با توجه به نشت سوخت‌ به ایمن‌سازی محل اقدام کردند. ساعت حدود 6 تقریبا عملیات تمام شده بود ‌و کامیونت شهرداری مشغول جمع‌آوری قطعات شکسته اتوبوس بود که ناگهان کامیونی با ‌عبور از خودرو آتش‌نشانی و موانع هشداردهنده با کامیونت حمل ضایعات برخورد کرد و سبب برخورد کامیونت به اتوبوس‌ می‌شود. همکار عزیزمان آقای نوروزی‌ بر اثر ‌این برخورد به شهادت می‌رسد.‌ شدت این برخورد به حدی بود که راننده اتوبوس‌ که از‌ حادثه اول‌ جان سالم به در برده بود به زیر خودرو پرت شده و فوت می‌کند و چند تن دیگر از جمله یکی دیگر از همکارانمان هم مجروح می‌شوند.»

 

کمر «ایستگاه‌ شهدا‌» شکست

حمید به حق و انصاف یکی از بهترین نیروهای این ایستگاه بود. این، نه حرف من که حرف دل همه بچه‌های این ایستگاه است.» این‌ها را محمدعلی کاظمی، فرمانده شیفت، در حالی می‌گوید که به ‌سختی بغضش را فرو می‌خورد.« زمان حادثه برای مأموریت‌ کربلا‌ رفته بودم. صبح در اتاق با 2نفر از مسئولان شهرداری مشغول استراحت بودیم که گوشی‌ام زنگ خورد. برای اینکه مزاحم استراحت دوستان نباشم، رد دادم. دوباره زنگ خورد. یکی از دوستان گفت جواب بدهید. شاید کار مهمی باشد. ارتباط که برقرار شد، یکی از نیروها با صدایی لرزان گفت:«حمید تمام کرد!» شب قبل با شهید نوروزی در فضای مجازی چت کرده بود‌م. فکر کردم دوستان دوباره شوخی‌شان گرفته است.» گفتم باشد و قطع کردم. دوباره ‌ زنگ خورد و قسم و آیه که « به خدا درو‌غ نمی‌گویم. حمید تمام کرد!». باورم نمی‌شد ‌‌خبر حقیقت داشته باشد. بعد تماس با پسرم که رفیق حمید بود و‌ گشتی در فضای مجازی باورم شد خبر صحت دارد. تا ساعت‌ها من در شوک این خبر بودم.‌»

« بدون اغراق بگویم با رفتن حمید، کمر ایستگاه ما شکست. او‌‌ نیروی ارزشمندی برای این ایستگاه بود.‌ ‌هرگز در کار، کم نمی‌گذاشت و به لحاظ فنی، بارهایی از دوش سازمان برمی‌داشت که میلیونی ارزش داشت. از نظر اخلاق و رفتار هم که هر‌چه بگویم کم است. همه ایستگاه‌ها باید هر‌‌ ماه دو نفر ‌را به‌ عنوان بهترین‌های ایستگاه به مرکز معرفی کنند، اسم حمید هر ماه ‌در لیست بود. تا اینکه بالاخره اعتراض شد و یک‌بار گفتند این ماه اسم یکی دیگر غیر حمید نوروزی را رد کنم و من هم گفتم من روی انصاف و حق اسم او را رد می‌کنم. اگر قرار است اسم او نباشد، اسم فرد دیگری را هم رد نمی‌کنم تا مدیون او نباشم.»

124999.jpg

خداحافظی‌های سفر

کاظم طوسی‌مقدم یکی از همکاران شهید نوروزی می‌گوید: «من در نبود فرمانده شیفت جانشین ایشان بودم. حمید لیسانس برق داشت و بچه فنی بود. در مدتی که آقای کاظمی نبود، صادقانه کمک‌ دستم بود. زمان اصلا برایش مهم نبود. اگر کاری پیش می‌آمد و می‌توانست کمک کند بدون هیچ ادعایی می‌ماند تا باری از دوش بچه‌ها یا سازمان بردارد. بسیار مهربان و خون‌گرم بود.»

 

وداع آخرین

محمد براتی یکی از 3نفری که در آن حادثه در کنار حمید بوده است، نیز می‌گوید: «‌سال قبل اربعین، کربلا بود. امسال نتوانست برود. برای همین قصد کرده بود اربعین حرم حضرت‌معصومه(س) باشد. قرار بود بعد آن شیفت، مرخصی گرفته و به همراه خانواده به این سفر بروند. روز قبل گوشی به دست به ‌این و آن زنگ زده و از سفرش می‌گفت و‌ با آن‌ها و دوستانش خداحافظی می‌کرد و حلالیت می‌طلبید.»

براتی از غمی می‌‌گوید که این روزها در دل بچه‌های ایستگاه لانه کرده است:« جای خالی حمید این روزها بدجوری به دل ما چنگ انداخته است. شاید ما آتش‌نشان‌ها در طول خدمت صد‌ها جنازه ببینیم که گاه حتی تکه‌تکه شده باشند، اما دیدن تخت خالی همکاری که صبح تا شب، شب تا صبح در کنار هم بودیم، راحت نیست. همکاری که جای جای این ایستگاه پر ‌است از خاطرات خوب با او بودن. »

 

گفت عاشورا بخوانیم

سیدرضا سیدی، یکی از نیروهای قدیمی ‌سازمان، که امام‌جماعت ایستگاه9شهدا را هم برعهده گرفته است، درباره شب آخر‌ این‌گونه می‌گوید:« ما بعد هر نماز دو صفحه‌ای قرآن تلاوت می‌کنیم. شنبه شب بعد نماز‌ و تلاوت قرآن، حمید به من گفت سیدرضا اگر می‌شود امشب یک زیارت عاشورا هم بخوانیم.» صبح فردا هم با آنکه ساعت چهار شیفتش تمام شده و نیم ساعتی تا اذان صبح مانده بود‌، دوستش را بیدار نکرد. وضو گرفت و نشست تا اذان که گفتند نمازش را جماعت بخواند و بعد بخوابد؛‌ اما بعد هم مأموریت پیش آمد و رفت و فرصتی برای استراحت نماند. علاقه عجیبی به فرزندش داشت. از شش ماه قبل به دنیا آمدن امیرمحمد، عکس پروفایل و اینستاگرامش‌ شده بود عکس بچه. وقتی هم فرزندش به دنیا آمد اولین ساعات عکسش را برای ما گذاشت. این اواخر‌ می‌گفت پسرم تازه دارد بابا‌شناس می‌شود.

125001.jpg

سیستم واحدی برای ما وجود ندارد

میانه گفت‌وگو آتشباد حسن جعفری، مدیرعامل سازمان آتش‌نشانی شهرداری مشهد، نیز برای تسلی دادن به‌ همکاران شهید نوروزی به جمع می‌پیوندد. وی درباره حضورش و‌ همچنین حادثه اخیر می‌گوید:«‌آن روز ساعت 6 جلسه بودم که به من خبر شهادت را دادند. بعد از‌ حادثه نیشابور که 16 سال از آن می‌گذرد و شهادت چند تن از نیروهای خوب ما، شهید نوروزی اولین نیروی سازمان بود که در مشهد‌ در راه خدمت، جان خود را از دست داد. از شنیدن خبر‌ به‌شدت متأثر شدم. امروز ‌هم که به اینجا آمده‌ام برای تسلی دل همکارانی است که یک همکار، یک دوست و یک برادر را از دست داده‌اند.»

وی ادامه می‌دهد:« متأسفانه در حوادثی چون حادثه اخیر، یا پلاسکو، ریزش معدن و ... که شاهد جان باختن عزیزانی از نیروهای سازمان آتش‌نشانی بودیم‌، ‌‌خانواده‌‌ ‌کارکنان ما به‌شدت از لحاظ روحی به هم می‌ریزند.‌ این گونه حوادث، ولو در شهری دیگر هم اتفاق بیفتد، متأسفانه خانواده‌‌های آتش‌نشان را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. تصور از دست دادن عزیزی،‌ حس خوبی نیست. حسی که بعد از حوادثی این چنینی تا چند مدت‌ها گریبان‌گیر خانواده‌‌ نیروهای این سازمان‌ ‌است. ‌همین شرایط، روحیه همکاران ما را به هم می‌ریزد. از آنجا که کارکنان سازمان آتش‌نشانی محبت دارند و من را چون پدر معنوی خود می‌دانند، وظیفه خودم می‌دانم در چنین موقعیت حساسی برای ساعتی در کنارشان باشم و به آن‌ها روحیه بدهم. »

جعفری در ادامه می‌گوید:«موضوعی که ضرورت دارد ‌به آن پرداخته شود تأمین رفاهیات و رفع دغدغه‌‌های آتش‌نشانان است. در بسیاری از کشورهای دنیا چنین است که وقتی کسی ‌ قرار است برای نجات جان همنوعانش‌، جان خود را فدا کند از هر لحاظی، چه تجهیزات و امکانات، چه کلاس‌‌های آموزشی و ... در شرایط ایده‌آ‌لی قرار بگیرد. متأسفانه در کشور ما ‌این موضوع بسیار کم‌رنگ است. در واقع‌ سیستم واحدی وجود ندارد که در آنجا برای آتش‌نشانان‌ تصمیم‌گیری ‌و به سرتاسر کشور ابلاغ شود و در نهایت همه بر‌اساس همان دستورالعمل‌ها ‌عمل کنند. الان سازمان‌‌های آتش‌نشانی‌‌ هر شهر بسته به سلایق مدیران بالا‌دستی‌ آن شهر اداره ‌می‌شود. حال آنکه ‌موضوع تصمیم‌گیری برای سازمان‌های آتش‌نشانی در دنیا متمرکز است و یکجا برای آن سازمان تصمیم‌گیری می‌کنند. این، یک خلأ است و متأسفانه تمام این کاستی‌ها و کمبودها در سیستم آتش‌نشانی یکجا جبران می‌شود و آنجا، ‌میدان حادثه و به وسیله خود آتش‌نشان است که باید با قبول ایثار، فداکاری و گذشتن از جانش این خلأ را جبران کند.»

حرف‌ها برای گفتن بسیار است و مجال انعکاس آن‌ها در ‌این گزارش نیست. با آرزوی روزهای بی‌حادثه برای همه آتش‌نشانان، جمع را ترک می‌کنم. نسیم خنکی وزیدن گرفته ‌و باران نم‌نم زمین را خیس کرده است. در محوطه ایستگاه چشمم به خودروهای آتش‌نشانی می‌افتد که عکسی از شهید حمید نوروزی ابدال‌آباد بر روی شیشه جلو خودرو جا خوش کرده و به دور دست‌ها می‌نگرد. 

  

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی