کد خبر : 89909
/ 07:45
درباره «سیاوش اسم بهتری بود»، رمان جدید لیلا صبوحی

کلاف‌های رنگارنگ درد و رنج

«سیاوش اسم بهتری بود»، نام دومین رمان از سه‌گانه لیلا صبوحی‌خامنه است که نشر نیماژ به‌تازگی آن را منتشر کرده است.

کلاف‌های رنگارنگ درد و رنج

شهرآرا آنلاین - گروه ادبستان| لیلا صبوحی که سال‌هاست نوشتن داستان را شروع کرده است، د‌ر سال١٣٩۵ با انتشار رمان «پاییز از پاهایم بالا می‌رود» توسط نشر چشمه برای نخستین‌بار به‌صورت رسمی به مخاطبانش معرفی شد؛ رمانی که با استقبال نسبتا خوبی مواجه شد و توانست در مدت کمتر از یک سال به چاپ دوم برسد. 

«سیاوش اسم بهتری بود»، نام دومین رمان از سه‌گانه لیلا صبوحی‌خامنه است که نشر نیماژ به‌تازگی آن را منتشر کرده است. این کتاب پیش‌تر با نام «مرگ را گربه چاقی دیدم» برای گرفتن مجوز به اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی ارسال شده بود. 

صبوحی در کتاب جدیدش داستان گم‌گشتگی ٣ نسل را از زبان یکی از شخصیت‌های رمان پیشینش روایت می‌کند. عباس دیزجی، شخصیت درون‌گرای پاییز از پاهایم بالا می‌رود، راوی کتاب جدید صبوحی است. عباس به‌دنبال زن نظرکرده موهومی می‌گردد؛ زنی که در عالمی غریب میان رؤیا و واقعیت با او ملاقات کرده و برای رهاشدن از زخم‌های موروثی‌اش به سفرهای زیادی رفته است. اینک او در آخرین سفرش در نزدیکی قله دماوند، داستان ٣ نسل پدران گمشده خود را روایت می‌کند؛ پدرانی که به گفته او هریک در بزنگاهی از تاریخ صدساله اخیر، کشور را برای همیشه یا برای مدتی طولانی ترک کرده‌اند. 

چنان که در پشت جلد این کتاب آمده است، نویسنده در این رمان با تسلط قابل‌قبولی که بر زبان مردانه راوی‌اش نشان می‌دهد، قصه رشد دردناک و اسطوره‌وار او را در خلال صعود فردی به قله دماوند روایت می‌کند. کتاب با دغدغه‌ها و رنج‌های شخصی راوی آغاز می‌شود، ولی در رشدی بسیار ملایم و طبیعی، از قومیت و سپس ملیت عبور و در فصل‌های پایانی، در قالب اسطوره کاملا انسانی تبلور پیدا می‌کند. 

سیاوش اسم بهتری بود، خواننده را به‌همراه عباس، راوی داستان، از میان قصه‌های متعدد و مرگ‌های انبوه و تلخ عبور می‌دهد؛ مرگ‌های متراکمی که بیشتر آن‌ها مربوط به دوران جنگ جهانی اول و قحطی سنگینی است که به‌دنبال جنگ، گریبان بخش عمده‌ای از جهان ازجمله ایران را گرفت. 

صبوحی در این کتاب نیز مانند رمان پیشین خود و حتی به شکلی پررنگ‌تر، به بازی با سایه‌ها می‌پردازد. راوی او در جریانی سیال، مدام در قالب شخصیت‌های متعدد حلول می‌کند و برای رسیدن به پاسخ پرسش‌های دیرین خود و گاه خاندانش گاه به اختیار و گاه بی‌اختیار در مرز میان فضاهای حقیقی و دنیاهای ذهنی پرسه می‌زند.

کتاب، بنابر ادعای نویسنده برای کتاب‌خوان‌های باحوصله نوشته شده و ممکن است دیگرخوانندگان، به آسانی با شخصیت‌های پرشمار و خرده‌روایت‌های فراوان و ساختار نسبتا پیچیده آن ارتباط برقرار نکنند.

شاید بتوان گفت این کتاب مجموعه‌ای است از قصه‌های تلخ و دردناک که مانند کلاف‌های رنگارنگ بافتنی به هم می‌پیچند و پیش می‌روند و هرکدام نقش خود را در کلیت ماجرا رقم می‌زنند.

سطرهایی از کتاب سیاوش اسم بهتری بود را در ادامه بخوانید:

همیشه با خودم فکر می‌کنم روزی که می‌خواسته به دنیا بیایم، خدا به مأمورهایی که در مسیر روستای کوچکی در دل کوه‌های قره‌داغ صف کشیده بودند تا راه‌های هولناک عبور را برایم باز کنند، گفته که یک دقیقه دست نگه‌ دارند. بعد به یکی از فرشته‌های فرهیخته‌اش امر کرده که قلم نی خوش‌دستی از نیزارهای طلای دوروبر جوی‌های شیر و عسل بتراشد، دواتی از عاج یا الماس بیاورد و این کتیبه را روی پیشانی‌ام بنویسد: «برای سواری رایگان سایه‌های پیاده عزیز». 

آن هم با یک نستعلیق سنگین‌‌وزن پدرومادردار. با خط استخوان‌داری که معلوم می‌شود انگشت‌های قرص و قایمی آن را روی سینه کاغذ کوبانده. یک نستعلیق ویرانگر عین دست‌خطی که ده‌دوازده سال پیش برای اولین‌بار از پدرم، سرهنگ تیمورزادگان دیدم. 

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی