کد خبر : 90756
/ 07:19

مخاطب به مؤلف بدهکار نیست

شیوا ارسطویی، داستان‌نویس مطرح کشور، از دنیای بین نویسنده و خواننده می گوید

مخاطب به مؤلف بدهکار نیست

شهرآرا آنلاین - فاطمه خلخالی استاد| معتقد است داستان‌نویسی که مدام می‌نویسد بالاخره در گذر زمان راهی برای بیان احساساتش پیدا می‌کند، راهی که با پیداکردن فرم و ضرب‌آهنگ مناسب داستان و استفاده مقتصدانه از کلمات، پیش روی نویسنده باز می‌شود. درواقع نویسنده به مرور، سبک خودش را پیدا می‌کند و از قدرتی برخوردار می‌شود که دیگر بقیه نمی‌توانند به او بگویند چه بنویس و چگونه بنویس، چون جهان داستانی‌اش را ساخته و به مخاطب ارائه کرده است.

شیوا ارسطویی که سال‌هاست دارد می‌نویسد و چند مجموعه داستان کوتاه و رمان و مجموعه شعر تاکنون منتشر کرده است، متولد ١٣۴٠ تهران است. او در حوزه تدریس داستان‌‎نویسی نیز سابقه چشمگیری دارد. «آمده‌ بودم با دخترم چای بخورم»، «آفتاب مهتاب»، «افیون»، «خوف»، «نی‌نا» و «ولی‌ دیوانه‌وار» نام برخی از آثار منتشر شده اوست.

سازمان اجتماعی فرهنگی شهرداری مشهد در هفته‌ای که گذشت میزبان این نویسنده مطرح و پرکار کشور بود تا دوستداران ادبیات طی ٢ شب در محل نمایشگاه بین‌المللی مشهد و نیز فرهنگ‌سرای رسانه با ارسطویی دیدار داشته باشند. شهرآرا به مناسبت حضور این داستان‌نویس گفت‌وگوی پیش‌رو را با او انجام داده است.

 

﷯ به نظر شما ادبیات داستانی اجتماعی که به بیان مسائل و مصائب طبقات مختلف جامعه می‌پردازد، توانسته است تأثیر خودش را بر مخاطب بگذارد؟ بی‌آنکه گرفتار شعارزدگی شود؟

اگر منظور شما را درست فهمیده باشم، اشاره می‌کنید به آن نوع از داستان‌نویسی که در دهه ۴٠ ادبیات ما، نمونه‌های درخشانی هم دارد. آن نوع ادبیاتی که در مکتب رئالیستی‌سوسیالیستی تعریف شده است که در افراطی‌ترین حالتش، از طبقه‌های اجتماعی «تیپ‌‌سازی» می‌کند. تیپ مردم فقیر، تیپ مردم ثروتمند؛ که البته همیشه حق با تیپ مردم فقیر بود. این نوع ادبیات سراغ آدم‌های بد را در طبقه ثروتمند می‌گرفت و برعکس. به این معنی که خواننده با کاراکتر فردی آدم‌ها سر‌و‌کار پیدا نمی‌کرد. بهترین شکل آن نوع داستان‌نویسی را در آثار غلامحسین ساعدی داریم و شاید نمونه‌های متفاوت آن را در آثار نویسنده‌های آرمان‌گرایی که اغلب محصول حزب توده بودند و به همان شیوه معروف شولوخف برای طبقه محروم سینه می‌زدند. شاید بشود گفت در داستان‌هایی که لایه‌های پنهان مانده درون آدم‌ها را نشانه نمی‌گرفت، اجتماع اولویت داشت بر فرد. بعد از هدایت، کم‌کم نورپردازی ادبیات آرمان‌گرا تغییر کرد. گرچه هنوز عادت به تقسیم‌کردن نوع بشر به ٢ دسته ادامه داشت، خوب‌ها، بدها. این طرف رجاله‌ها و لکاته‌ها بودند و آن طرف آدم‌های اثیری. شاید باید شکرگزار آثار بهرام صادقی باشیم و بعد از آن شکرگزار آثار هوشنگ گلشیری. در رمان «شازده احتجاب» ناگهان نورپردازی رفت به طرف محرومیت‌های درونی و حسیِ فردی از طبقه مرفه. از تیپ طبقه اشراف، یک کاراکتر ساخته شد. گرچه در رمان شازده احتجاب زن هنوز یا لکاته است یا اثیری. هرچه هست ادبیات داستانی در این مکتب کار خودش را کرده است. شاید هم زیاده‌روی کرده باشد. تا آنجا که به قولی، نگاه رئالیستی سوسیالیستی را به طبقه‌های اجتماعی نخ‌نما کرده است. نمی‌دانم شاید تا آنجا پیش رفته که از طبقه محروم وسیله‌ای ساخته است برای خوانش‌های سیاسی و اجتماعی.

 

﷯ خانم ارسطویی فقر ما در حوزه تئوری‌های داستان‌نویسی از اینجا ناشی می‌شود که نتوانسته‌ایم از زمان ظهور داستان کوتاه در ایران، نظریه‌ای به نظریه‌های غرب اضافه کنیم یا اینکه منتقدانی نداشته‌ایم که این تئوری‌ها را از درون داستان‌هایمان بیرون بکشند؟

شاید بهتر باشد ضرورت اضافه کردن یک نظریه جدید به نظریه‌های غرب یا نظریه‌های شرق یا نظریه‌های شمال و نظریه‌های جنوب را [لبخند می‌زند] زیر سؤال ببریم. ما نمی‌نویسیم برای اینکه نظریه تولید کنیم. نظریه‌های تولید‌شده هم به دردِ کار نوشتن نمی‌خورند. از سال‌ها پیش تلاش کرده‌ام خلق متن را در اولویت قرار بدهم، شاید از همان اولین اثری که نوشته‌ام. خلاقیت مسیر خودش را طی می‌کند، نظریه‌پردازی هم کار خودش را می‌کند. به هر حال، آنچه مسلم است این است که در ابتدا متنی باید به وجود آمده باشد. دغدغه نویسنده، به وجودآوردن متنش است. به نظرم زیاده‌روی در مطرح‌ کردن این نوع سؤال‌ها، به نوعی ایجاد وقفه در مسیر خلق متن است. راستش را بخواهید فکر می‌کنم آن قدرها هم کم‌کاری نداشته‌ایم. دهه‌های پر و پیمانی را در ادبیات داستانی پشت سر گذاشته‌ایم. شاید بهتر باشد خیلی هم به فکر مسابقه با ادبیات این‌ور و آن‌ور نباشیم. اجازه بدهیم متن‌هامان، نقدهای خودشان را در خودشان به وجود بیاورند. اگر خلق متن و نقدِ متن را ٢ مقوله جدا از هم تصور کنیم، به انفعال و تنبلی مبتلا می‌شویم.

 

﷯ با اینکه شما در تازه‌ترین رمانتان با نام «ولی ویوانه‌وار» شخصیت مهاجرِ دربه‌دری از کشور سوریه را وارد داستان کرده‌اید و در واقع به وقایع روز دنیا پرداخته‌اید اما کمترین اطلاعاتی درباره مکان و جغرافیایی که مهاجر در آن زندگی می‌کرده و حوادثی که به سرش آمده است را بیان نکرده‌اید و به روایتی کلی پرداخته‌اید؛ علت چیست؟ فکر نمی‌کنید قرار دادن این اطلاعات به واقع‌نمایی داستان کمک می‌کرد؟

فکر نمی‌کنید که این رمان به طور کلی، حسابش را جدا کرده باشد از مانیفست‌هایی که عموما به آن پرداخته می‌شود؟ مهاجر این رمان یکی از بی‌دفاع‌ترین پناهنده‌های بلبشوی جهان تبلیغاتی امروز است. فقط یکی از آن‌هاست. مهاجرِ این رمان، روح سرگردان یک بچه بیچاره است که مورد تهاجم جنگ‌های سیاسی قرار گرفته است، در حالی که چیزی از سیاست سرش نمی‌شود. آمده در جهان قصه‌های این رمان پناه گرفته است. نمی‌دانم شاید قرار است آن عشقی را که جهان امروز فرصت درکش را به او نداده است، در این رمان تجربه کند و به موازاتش، آزمون و خطاهای فردی را. عشق را تجربه بکند و به موازاتش، بلوغ را با همه چالش‌هایی که در ذات بلوغ وجود دارد. شاید هم همه این حرف‌ها زیادی باشد. نگاه انسان به انسان را که نمی‌شود در این نوع جمله‌ها خلاصه کرد.

 

﷯ با این حساب چرا سوریه را انتخاب کردید؟ چه تفاوتی می‌‌کرد که مهاجر شما از کشور سوریه باشد یا عراق یا افغانستان؟

اجازه بدهید اینجا یک زاویه طنز باز کنم و به شوخی بگویم شما تصمیمتان را گرفته‌اید که این بنده را به دردسر بیندازید [می‌خندد]، در حالی که وقتی شروع کردم به نوشتن این رمان دنبال هیچ دردسری نمی‌گشتم. فقط یک تصویر داشتم از یک بچه جنگ‌زده که او را نشانده‌اند روی یک صندلی زرد پشت یک آمبولانس و مدام از او عکس می‌گیرند و فیلم می‌گیرند. لحظه‌ای که نگاهم با نگاه آن بچه تلاقی کرد، نطفه این رمان در ذهنم بسته شد. به سوری‌بودن یا عراقی‌بودن یا افغان‌بودنش فکر نمی‌کردم. ولی دروغ چرا؟ استیصال خاورمیانه در نی‌نیِ نگاه آن بچه در ذهنم، مدام دو‌دو می‌زد.

 

﷯ برای اینکه مخاطب به لایه دوم داستانتان دست پیدا کند، روی تجربه مشترک خودتان با مخاطب حساب می‌کنید؟ اصلا برایتان مهم است که تمام مخاطبانتان به درک لایه دوم برسند؟

قسمت اول این سؤال کمی پیچیده نیست؟ امیدوارم که پیچیده نباشد ولی در جواب قسمت دوم این سؤال باید بگویم که ابدا مخاطبم را دست‌کم نمی‌گیرم. همیشه گفته‌ام که مخاطب هیچ بدهکاری‌ای به مؤلف ندارد. یا حداقل آن‌قدر بدهکار نیست که بنشیند و یکی‌یکی لایه‌های متن را بشمرد. خیلی وقت است یاد گرفته‌ام که از بالا به مخاطبم نگاه نکنم. اگر منظور شما از «تجربه مشترک با مخاطب» این باشد که روی حضور او در متنم حساب بکنم باید بگویم که بله، حساب می‌کنم. مخاطب، همیشه به حساب می‌آید. مؤلف و متن و مخاطب باید با هم پیش بروند تا منتظر خلق اثر بعدی باشند. 

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی