کد خبر : 90810
/ 05:25
چند روایت از دردها و آرزوهای کودکان نابینا، کم‌توان ذهنی و جسمی به مناسبت روز جهانی معلولان

دویدن با چشمان هم‌کلاسی

بعضی از دانش‌آموزان عینک دودی به چشم دارند. برخی هم عینک‌هایی با عدسی‌های ذره‌بینی. زنگ تفریح است که به مدرسه استثنایی امام‌علی(ع) می‌رسیم.

دویدن با چشمان هم‌کلاسی

شهرآرا آنلاین - احسان کلاس سوم است. شیطنت از سر و رویش می‌بارد. چشم‌های درشت او با عینک‌ ذره‌بینی‌ای که به چشم دارد، بزرگ‌تر از حد معمول به نظر می‌رسد. احسان جلو ایستاده. هم‌کلاسی‌‎ او دست راستش را روی شانه او گذاشته و با کمک احسان می‌دود. بعضی از بچه‌های مدرسه داخل حیاط، دست راستشان را روی شانه هم‌کلاسی خود گذاشته‌اند و پشت سر هم قطاری می‌دوند؛ تجربه دویدن با چشم‌های هم‌کلاسی. خندیدن‌های ممتد قطاری.

با صدای زنگ مدرسه پسربچه‌ها سمت کلاس‌های درس می‌روند. بعضی از کلاس‌ها در طبقه دوم است. راه‌پله‌های مدرسه را رنگ کرده‌اند. مدیر مدرسه می‌گوید که رنگ زرد بیشتر جذب نور دارد و بچه‌های کم‌بینا با این رنگ می‌توانند پله‌ها و اختلاف ارتفاعی را که وجود دارد، بهتر تشخیص دهند. احسان با همان قطار دوستانش از پله‌ها بالا می‌رود.

کلاس‌ها ده یا دوازده‌نفره است. مریم مصلحی، یکی از معلمان این مدرسه، می‌گوید: اصل و استاندارد این است که در هر کلاس ۶‌دانش‌آموز باشد، اما به‌دلیل تعداد زیاد بچه‌ها مجبوریم تعداد بچه‌های کلاس‌ها را بیشترکنیم.

 

﷯ آرزو می‌کنم آن آرزویی که امکان ندارد، برآورده شود

علی با عینک دودی‌ای که به چشم دارد، ردیف انتهای کلاس ششم نشسته است. سرش کمی رو به بالاست. با کتاب بِریلی که زیر دستش دارد، شرایط تشکیل نفت در درس علوم را خط می‌برد. علی می‌گوید از بچگی حتی یک تصویر هم ندیده است، حتی چهره مادر و پدرش را: خانم اجازه! من نمی‌دونم از کی نابینا شدم، اما مامانم می‌گه وقتی چند‌ماهه بودم متوجه شده من چیزی نمی‌بینم. از مامانم که پرسیدم گفت: چشم تو هیچ تکونی نمی‌خوره!

سرش همچنان کمی رو به بالاست و روبه‌رو را نگاه می‌کند. پی حرفش را می‌گیرد: چند بار تا حالا عمل کرده‌م، اما دکترها گفتن فایده نداره و من نمی‌تونم چیزی ببینم. یکم که گذشت، چشمم خراب شد. دکترها دوباره گفتن باید چشمم رو تخلیه کنن. خانم! تا الان ٣، ۴‌باری عمل کردم. آخرش هم چشمم رو تخلیه کردن و داخلش یک وسیله گذاشتن تا چشمِ خالی‌شده من کامل بسته نشه.

آرزوی علی آرزوی بزرگی است، آرزویی که به قول خودش دیگر امکان ندارد برآورده شود: آرزو دارم مامانم رو ببینم. اصلا نمی‌دونم چه‌ شکلیه، ولی دکترها گفتن دیگه نمی‌تونم ببینمش. بابام رو هم دوست دارم. من هر دو تا رو به یک اندازه دوست دارم. دلم می‌خواد هم مامانم، هم بابام و هم خواهر کوچیکم رو ببینم. خواهرم یک‌سالشه. فقط می‌دونم خیلی جیغ‌جیغوئه. بعضی وقت‌ها متوجه نمی‌شم که خواهرم کی رفته سراغ کتاب‌هام. خانم اجازه! چون نمی‌بینم. پاهای خواهرم صدا نداره. فقط یک‌دفعه صدای پاره‌شدن کتاب بریلم رو می‌فهمم... .

 

﷯ مادرم را با دست‌هایم می‌شناسم؛ زیباست

از علی می‌پرسم مادرش را به چه شکلی می‌شناسد، می‌گوید: خانم اجازه! با دست‌هام. دست‌هام رو می‌کشم روی صورتش. فقط من می‌دونم مادرم چه شکلیه؛ مادرم یه شکل خوشگله.

او را تصور می‌کنم وقتِ لمس‌کردن شکل مادرش؛ دو دستش را به پهنای صورت او می‌کشد. برجستگی گونه‌های تب‌دار او به چشم‌های تاریکش حس محبت مادرانه می‌دهد.

علی ادامه می‌دهد: من مادرم رو با گونه‌های برجسته و داغش شناختم. خانم! وقتی دست می‌کشم روی صورت مادرم نمی‌دونید چقدر خوبه. دوست دارم فقط مادر و پدرم رو یک‌بار ببینم. از وقتی خودم رو شناختم، جز تاریکی چیزی ندیدم.

 

﷯ دوست دارم دکتر چشم شوم، برای درمان همه آن‌هایی که نمی‌بینند

امیرحسین کلاس سوم و کم‌بیناست. کسر سه‌ششم را با کتاب بریلی که در دست دارد برای ما توضیح می‌دهد: روی کتاب نقطه‌نقطه است. اگر نقطه‌ها کنار هم باشه یعنی اون شکل رنگ شده. پسرخاله‌م همه جا رو می‌بینه. اون فکر می‌کنه یادگرفتن بریل خیلی سخته، ولی سخت نیست. فقط وقتی خط می‌بریم برای من سخته. چون تا من لمس می‌کنم که چه چیزی نوشته شده اونا‌ به نقطه سرخط می‌رسن.

امیرحسین آرزویی متفاوت دارد: خانم اجازه! دوست دارم دکتر چشم بشم تا همه اونایی که نمی‌بینن رو خوب کنم. دکتر گفته الان کوچکم. اگر پیوند قرنیه کنم، خوب می‌شم. اون‌وقت دکتر چشم می‌شم و همه رو خوب می‌کنم.

 

﷯ می‌شود دعا کنید عروس بشوم؟

مدرسه ام‌ائمه، ١١۶‌دانش‌آموز کم‌توان ذهنی دارد. با اینکه روی تابلو نوشته «مقطع ابتدایی»، برخی دانش‌آموزان از نظر قدوقواره شبیه دانش‌آموزان مقطع متوسطه اول هستند.

یکی از معلم‌های مدرسه می‌گوید: تمام دانش‌آموزان این مدرسه، دخترانی هستند که در تست‌های سنجش بدو ورود به مدرسه قبول نشده‌اند. به همین دلیل به این مدرسه فرستاده می‌شوند تا با کمک معلمان این مدرسه خواندن و نوشتن یاد بگیرند. به گفته او تفاوت این دانش‌آموزان با دانش‌آموزان عادی این است که آنان می‌توانند هر پایه را بعد‌از ٣‌سال پشت سر بگذارند. به همین دلیل در این مدرسه ابتدایی دانش‌آموزان تا ١٧‌سال هم دارند.

برخی از بچه‌ها جدا از آنکه کم‌توان ذهنی هستند از نظر جسمی و حرکتی هم مشکل دارند. فاطمه یکی از این دانش‌آموزان است. دست راست فاطمه معلول است و توان گرفتن یک مداد را ندارد. دکترها با یک آتل سیمی، دست او را بسته‌اند. معلم فاطمه می‌گوید: ماهیچه‌های دست او دچار یک بیماری عضلانی است که با گذشت زمان و به‌مرور آب می‌شود. برای همین دست راست او ضعیف‌تر از حد معمول است. فاطمه نمی‌تواند حتی یک مداد دست بگیرد.

خنده تمام چهره فاطمه را پر کرده است. معلم در‌میان هیاهوی بچه‌ها که دور ما جمع شده‌اند، می‌گوید: ٣، ۴‌نفر از بچه‌های این مدرسه، از بچه‌های معلول مرکز فیاض‌بخش‌ هستند که برای تحصیل به این مدرسه می‌آیند. فاطمه هم از بچه‌های فیاض‌بخش است. پدر و مادر ندارد. وقتی با او صحبت می‌کنید حواستان جمع باشد که از پدر و مادرش سؤالی نکنید.

چندباری از فاطمه آرزویش را می‌پرسم. او فقط می‌خندند. گاهی هم سرش را بی‌اختیار تکان می‌دهد. بعداز چند‌بار پرسیدن جواب می‌دهد. تُن صدایش بم‌تر از چهره دخترانه‌اش است و حرف‌ها را نصفه‌‌ونیمه ادا می‌کند: دووووست دارم درس‌خون بشم.

فرشته یکی از هم‌کلاسی‌های فاطمه است. چهره‌اش نشان از معلولیت ذهنی دارد. چشم‌هایش به راهی است که مشخص نیست کجاست.

حرف‌زدن فرشته بهتر از فاطمه است. فرشته از پشت سر، با قدرتی عجیب دستم را می‌کشد و می‌خواهد از او سؤال کنیم. از آرزویش می‌پرسم. می‌گوید: دوست دارم عروس بشم. عروس‌ها خوشگلن و همه دوستشون دارن. می‌شه دعا کنید عروس بشم؟

 

﷯ راهروی ویلچری‌ها

زنگ دوم خورده است. با ویلچر، واکر، عصا، لنگ‌لنگان، به طرف کلاس می‌روند. قد چند نفر از دانش‌آموزان خیلی کوتاه است. مدرسه حضرت‌خدیجه(س)، مدرسه دانش‌آموزان کم‌توان جسمی است. مصطفی طالبی، معاون مدرسه می‌گوید: در این مدرسه ٨٠‌دانش‌آموز دختر و پسر در مقطع ابتدایی دوره اول و دوم درس می‌خوانند. کلاس دومِ خانم معماریان ۴‌دانش‌آموز دارد؛ ٢‌ابوالفضل و ٢‌علی. هنوز معلم وارد کلاس نشده که صدای یکی از پسرها بلند می‌شود: خانم معماریان! خانم معماریان! ابوالفضل از روی میز سُر خورده و زمین افتاده و نیمکت چوبی‌اش هم کج شده. ابوالفضل می‌گوید: خانم! می‌شه به من کمک کنید؟ نیمکتم کج شده. اول نمیکتم رو راست کنید. کمی سرش را خم می‌کند تا نیمکت را به دیوار تکیه بدهم. در همین کش‌و‌قوس، خانم معماریان وارد کلاس می‌شود. با درست‌شدن نیمکت، خانم معماریان از مقابل در کلاس، بابای مدرسه را صدا می‌کند: آقای سویزی! بیا ابوالفضل رو بلند کن. از روی نیمکت افتاده.

بابای مدرسه ابوالفضل را بغل می‌کند و روی نیمکت می‌نشاند.

126514.jpg

﷯ آرزو دارم برویم خارج؛ می‌گویند در خارج ویلچری‌ها هم می‌توانند راه بروند

امیرعلی، یکی از بچه‌های ویلچری کلاس سوم است. او دوست دارد آتش‌نشان شود تا به همه مردم کمک کند. امیرعلی آرزویی هم برای خانواده‌اش دارد: مامان من برای ردکردن ویلچرم از جدول‌ها اذیت می‌شه. قبلا که کلاس اول، دوم بودم، کوچک‌تر و لاغر بودم و مامانم اذیت نمی‌شد. اما الان هم بزرگم، هم تپل. کوچه ما تنگ و باریکه. آرزو دارم بابام پولدار بشه تا بریم خارج. بابام به مامانم می‌گه خارج این‌طوری نیس؛ با ویلچر هم می‌شه راه رفت.

 

﷯ قهرمانِ ملی، معلم ورزش مدرسه

جلو در یکی از کلاس‌ها جوانی روی ویلچر نشسته و بچه‌ها را صدا می‌زند. طالبی، معاون مدرسه، می‌گوید: این جوان مجتبی تَروال از قهرمانان تیم ملی شنای ایران است. تقریبا یک سالی است که به عنوان معلم ورزش در این مدرسه تدریس می‌کند. این جوان از بچه‌های همین مدرسه بوده و حالا خودش به بچه‌های این مدرسه ورزش آموزش می‌دهد.

مجتبی تروال می‌گوید: دانشجوی ترم آخر تربیت بدنی هستم. ٩‌سالی است که شنا را حرفه‌ای دنبال می‌کنم و مدال جهانی و آسیایی دارم. این روزها تمرین‌های تیم ملی برای مسابقات جهانی آلمان است. امیدوارم بتوانم برای ایران و مشهد افتخار‌آفرین باشم.

٢ پسر‌بچه دور او را گرفته‌اند و اجازه صحبت نمی‌دهند: خانم اجازه! منم می‌خوام مثل معلمم قهرمان بشم، قهرمان آبشار زدن والیبال.

 

﷯ پسری که فقط غلت می‌زند

کاردرمانی، یکی از بخش‌های مدرسه معلولان حضرت‌خدیجه(س) است. کف اتاق را موکت پهن کرده‌اند. چند وسیله توان‌بخشی مثل توپ، تردمیل و میله‌هایی برای آموزش راه‌رافتن داخل اتاق گذاشته‌اند. مسئول این اتاق می‌گوید: بچه‌ها هفته‌ای یک بار به این اتاق می‌آیند تا با آن‌ها حرکات توان‌بخشی تمرین شود. نوید، از دانش‌آموزان مدرسه داخل اتاق است و مسئول کار‌درمانی دست‌های او را ماساژ می‌دهد. نوید از بچه‌های خاص و خندان مدرسه حضرت‌خدیجه(س) است. بعد پایان ماساژ، با چند غلت پشت سر هم خود را به در خروجی اتاق می‌رساند. معلم نوید می‌گوید او دچار فلج مغزی است و نیم‌تنه او هیچ حسی ندارد. اما با هوشی که دارد، متوجه شده با کمک دست‌هایش می‌تواند غلت بزند تا خودش را به هر‌جای اتاق که می‌خواهد، برساند.

 

﷯ همه پسرهای بابای مدرسه

چیزی به زنگ پایان مدرسه نمانده است. بابای مدرسه جلو در ورودی سالن مدرسه، یک صندلی چوبی گذاشته است. آفتابِ نیمه‌جان آذرماه از لای میله‌های فلزی در ورودی سالن، سالن را راه‌راه کرده است؛ تیره، روشن. همه بچه‌ها داخل کلاس‌هایشان هستند و بابای مدرسه سرش خلوت است. از او درباره کار در مدرسه کودکان استثنایی می‌پرسیم. می‌گوید: خدا به من اولاد نداد، اما همه پسرهای این مدرسه بچه‌هایم هستند. من ۶٠ و خرده‌ای بچه دارم. هر روز موقع آمدن به مدرسه یا رفتن، کمکشان می‌کنم تا از روی ویلچر وارد سرویس بشوند، یا بلندشان می‌کنم تا بگذارمشان روی نیمکت‌هایشان. 

هنوز حرف‌هایش ادامه دارد که معلم کار‌درمانی او را صدا می‌زند: آقا سویزی! بیا نوید کارش تمام شد. بی‌زحمت بیا بگذارش روی ویلچر تا برگردد به کلاس. 

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی