کد خبر : 91806
/ 07:06
روایت شهرآرا از نیم روز حضور در سردخانه بیمارستان امام رضا(ع)

نگهبان خانه سرد

سردی مرگ به در و دیوار اتاق نفوذ کرده است. اتاق و بوی مرگ، لرزه به جان می‌اندازد، نوک انگشت‌های دست یخ می‌کند. مثل یخچال بزرگی است با کشوهای زیاد که در هر یک از آن‌ها، جنازه‌ای خوابیده است.

نگهبان خانه سرد

شهرآرا آنلاین - الهام مهدیزاده - سردی مرگ به در و دیوار اتاق نفوذ کرده است. اتاق و بوی مرگ، لرزه به جان می‌اندازد، نوک انگشت‌های دست یخ می‌کند. مثل یخچال بزرگی است با کشوهای زیاد که در هر یک از آن‌ها، جنازه‌ای خوابیده است.

علی‌اکبر، کلیددارِ این خانه‌ سرد در بیمارستان امام رضا(ع) است. کلیدهای در ورودی سردخانه را به کمربندش محکم بسته است: «مگر الکی است. پای جنازه مردم در میان است. مردم این جنازه‌ها را امانت به من سپرده‌اند. برای من همه این خدابیامرزها عزیز هستند؛ پولدار و بی‌پول ندارد. وقت‌های بیکاری، من می‌مانم و این خدابیامرزها. برای تک‌تک‌شان فاتحه می‌خوانم. اسم همه مرده‌هایی را که در روز می‌آورند، یادم نمی‌ماند اما از روی مشخصات برای‌شان فاتحه می‌خوانم. این خدابیامرزی که الان آوردند، یک پسر جوان بود.»

در گیرودار ورود ما و تحویل گرفتن جنازه این پسر جوان، یادش می‌افتد که برای این مهمان جوان و جدید سردخانه فاتحه‌ای نخوانده‌است. حرف‌هایش را قطع می‌کند و زیر لب شروع به خواندن فاتحه می‌کند: «بسم‌ا... الرحمن الرحیم...»

هوا گرفته و سرد است. قرارمان جلوی درِ سردخانه بیمارستان امام رضا(ع) است. دم در راننده آمبولانسی توقف کرده است و با صدای بلند مسئول سردخانه را صدا می‌زند. «علی اکبر... حاجی... بیا تحویل بگیر.» تا آمدن علی اکبر، راننده آمبولانس در عقب را باز می‌کند و ٢ تابوت از داخل آمبولانس بیرون می‌کشد. یکی از جنازه‌ها کفن‌پوش است و گره‌های سفید کفنش را محکم بسته‌اند؛ جوری که پهنای شانه‌هایش از زیر کفن پیداست. جنازه دومی داخل کاور پلاستیکی مشکی است. روی کاور مشخصات کامل آن آدمی را که دیگر نیست، نوشته‌اند. باید صبر کرد تا جنازه‌ها در سردخانه آرام بگیرند.

 

﷯ خانه‌های سرد مردگان

در سردخانه که باز می‌شود، هوای سرد از فرق سر تا پنجه پا نفوذ می‌کند. یخچال‌ها ردیف به ردیف گذاشته شده‌اند. به‌جز صدای موتور یخچال‌ها، از خانه‌ سرد مردگان صدایی نمی‌آید. روی ٢ ردیف از کشوها برگه‌ای زده‌اند: قطع عضوی‌ها، جنین‌ها. راننده آمبولانس به کمک علی اکبر می‌آید تا جنازه‌ها را از تابوت بیرون بیاورند و داخل کشوهای سردخانه بگذارند. یکی از جنازه‌ها سنگین‌تر است. ٢ نفری گوشه‌های کفن میت را می‌گیرند تا داخل کشو بگذارند. با یک یا علی(ع) آن تن لَخت و بی‌جان را بلند می‌کنند.

با آرام گرفتن جنازه تازه‌وارد داخل کشوهای یخ‌زده، کار علی اکبر تمام می‌شود: «باید در سردخانه را سریع ببندم تا گرم نشود. بیا بیرون ... داخل سردخانه جا نمانی.»

 

﷯ کار با مردم بی‌آزار

بیرون سردخانه و داخل اتاقک کوچک حدوداً ٢ در ٢ قرار است از تمام سردی و سختی کار سردخانه صحبت کنیم. از داخل فلاسک روی میز چای می‌ریزد: «تا چای بخورید، من مشخصات این خدابیامرز را ثبت می‌کنم.» دفتر ثبتش مثل دفتر محضردارها بزرگ است. با ستون‌ها و ردیف‌های بسیار.

از ٧ سال قبل پای علی اکبر به سردخانه بیمارستان امام رضا(ع) مشهد باز شده‌است. می‌گوید از خدا ۵٢ سال سن گرفته و راضی به رضای اوست. همدم آدم‌های بی‌آزاری است که دست‌شان از دنیا کوتاه است. «کار در دنیای مرده‌ها عالمی دارد. نه خبری از دروغ هست، نه غیبت، نه زیرآب زدن. والا به خدا -با خنده- هربار که یک خدابیامرز این‌جا می‌آورند، برایش فاتحه‌ای می‌خوانم. اولین نفری هستم که این خدابیامرزها با او سروکار دارند. وقتی کسی را می آورند، می‌گویم تازه دستش از این دنیا کوتاه شده، بگذار من اولین نفری باشم که برایش دعا می‌کنم.»

کار قبلی علی اکبر در بخش سوختگی بیمارستان بود. آن‌جا بیماران را به بخش‌ها و قسمت‌های مختلف می‌برد. جابه‌جا کردن بیماران امان او را بریده بود. «بنده‌های خدا مریض‌اند و توان راه رفتن ندارند. من باید کمک می‌کردم از تخت پایین بیایند یا روی تخت بگذارم‌شان. چند سال که گذشت، دیسک کمر گرفتم. اوایل اعتنا نکردم، اما بعد از مدتی عود کرد. مجبور شدم جراحی کنم. دکتر گفت باید کارت را سبک کنی. برای همین تصمیم گرفتم که در قسمت سردخانه کار کنم.»

127820.jpg

﷯ ترس و لرزِ بازکردن روی میت

روزهای ابتدایی کار در سردخانه را علی‌اکبر با ترس و لرز شروع می‌کند: «مگر می‌شود این‌جا کار کنی و ترس و لرز به جانت نیفتد؟ روزهای اول که آمدم از دیدن مرده‌ها و اینکه بخواهم گوشه کفن مرده را بگیرم و جابه‌جا کنم، می‌ترسیدم. هربار که آمبولانس جنازه می‌آورد، تب می‌کردم. جرئت نداشتم کاور را باز کنم تا نزدیکان میت او را شناسایی کنند. یکی دوبار پشیمان شدم اما فایده نداشت. چون چاره نداشتم. به خاطر کمرم نمی‌توانستم به کار قبلی برگردم. یادم هست آن روزها همین‌جا (بیمارستان امام رضا(ع)) غسال‌ها بیمارانی را که در بیمارستان فوت می‌کردند، غسل می‌دادند. خدا خیرشان بدهد. ٢ تا از غسال‌هایی که این‌جا کار می‌کردند، خیلی به من کمک کردند. روزهای اول آن‌ها روی میت را باز می‌کردند. کم‌کم ترسم ریخت.

علی اکبر می‌گوید: الان ترسم ریخته اما پوست‌کلفت نشدم. بعضی‌ها می‌گویند طرف دیگر پوستش کلفت شده و برایش عادی است. به خدا این‌طور نیست. هربار که جوان یا بچه خردسالی می‌آورند، جگرم می‌سوزد. از شیون‌های مادر و پدر داغ‌دیده آتش می‌گیریم. سختی کار ما فقط این نیست. همه آدم‌هایی که سردخانه می‌آیند، غم و غصه چنان بی‌اعصاب‌شان می‌کند که تحمل شنیدن قوانین سردخانه را ندارند. خدا شاهد است همین پیش پای شما سر صبح خانواده یکی از میت‌ها چنان هولم دادند تا جنازه را ببرند که نزدیک بود بیفتم روی زمین.

 

﷯ چنان سیلی‌ای از خانواده میت خوردم که از پدرم نخورده بودم

در لابه‌لای هزارتوی خاطرات علی اکبر از کار با مردگان، نباید انتظار خاطرات خوش را داشت. کار فقط به غم و غصه ختم نمی‌شود و گاهی به زد و خورد هم می‌رسد: «این‌جا هر روز ٢، ٣ نفر از بستگان میت‌ها که برای شناسایی می‌آیند، غش می‌کنند. گاهی کتک‌خوردن هم داریم. یک‌بار یکی از خانواده‌ها بیمارش در یکی از بخش‌ها فوت کرده و آن بخش بیمارستان اجازه دیدن میت را به بستگان نداده بود. وقتی آمدند سردخانه، خواستند که من اجازه بدهم تا میت را ببینند. گفتم نمی‌شود، باید از انتظامات بیمارستان نامه بیاورید تا اجازه بدهم میت را ببینید. حال و روزشان اصلاً خوب نبود و میت آنان جوانی بود که در بخش فوت کرده‌بود. چندبار که اصرار کردند، گفتم: برادرم به خدا نمی‌شود، باید نامه بیاورید. این را که گفتم انگار بلا گفتم. یک‌دفعه چنان سیلی جانانه‌ای به من زد که از پدرم نخورده‌بودم. یکی، دوباری هم چندنفری ریختند سرم که سریع خودم را به اتاقک رساندم و در را قفل کردم.»

سختی کار به همین‌جا ختم نمی‌شود. خودش معتقد است کار بسیار پرمسئولیتی دارد: «اگر یک‌بار بدون نامه و اجازه انتظامات روی میت را باز کنم، ممکن است یک نفر با حواس‌پرتی من از میت اثر انگشت بگیرد. به همین دلیل باید حتما قانون اجرا شود.»

حرف‌هایش تازه گُل انداخته که چند مرد برای تحویل جنازه می‌آیند. اصرار دارند تا علی اکبر جنازه را تحویل آنان بدهد تا به سبزوار ببرندش. او هم مدام اصرار می‌کند: «برادرم به خداوندی خدا نمی‌شود.»

به برگه‌ای که روی شیشه اتاق چسبانده، اشاره می‌کند: «من مأمورم و معذور. توی این برگه گفته برای اموات شهرستان باید آمبولانس، میت را به بهشت رضا(ع) ببرد و آن‌جا کار ثبت مشخصات میت و غسل انجام شود، بعد آمبولانس برای شهرستان بگیرید.» یکی از همراهان که حال مساعدتری دارد، توضیح می‌دهد که بیمار چه کسی بوده و بازماندگان حال و روزشان چطور است. باز هم پای پول وسط است. بازماندگان پهلوی چربی ندارند و نمی‌توانند دوبار پول آمبولانس بدهند. علی اکبر اما از قانون کوتاه نمی‌آید و با آرامشی که انگار حاصل تمرین و تکرار فراوان است، می‌گوید: حرفت قبول. خدا این خدابیامرز را رحمت کند، اما من چه‌کار می‌توانم بکنم؟ قانون، قانون است. پای بردن یک انسان به شهر دیگر است. کمی با همراهان صبحت کن. تا بهشت رضا(ع) نروید، امکان ندارد.

 

﷯ صحنه شور و شیون

چنددقیقه بعد خانواده با پذیرش شرط برای گرفتن میت برمی‌گردند. علی اکبر در سردخانه را باز می‌کند. سراغ کشوی پایین یکی از یخچال‌ها می‌رود. در را که باز می‌کند، یکی از همراهان محکم به سر می‌زند؛ عزیزم.... پسرم... بابات بمیره برات... . میت، پسری جوان است و داغ جوان تا قیام قیامت آرام نمی‌شود. هیچ‌کس نمی‌تواند پدر داغ‌دیده را آرام کند. علی اکبر از همراهان می‌خواهد تا پدر میت را آرام کنند تا روی جنازه را برای تشخیص باز کند. پدر آرام و قرار ندارد. علی اکبر کمی از زیپ کاور را باز می‌کند اما پدر همچنان به سر و سینه می‌زند. ٢ نفر از همراهان زیر بغل‌ پدر بی‌تاب را می‌گیرند و از سردخانه بیرون می‌برند. علی اکبر می‌گوید: بدون تشخیص نمی‌توانم اجازه خروج بدهم. مردی کارت ملی خود را نشان می‌دهد و می‌گوید عموی میت است. با تشخیص او میت را با صلوات بلند می‌کنند تا راهی دیار باقی کنند. علی اکبر می‌گوید: دیدید چه اوضاعی داریم. یکی از بدبختی‌های ما تشخیص اموات است. تا تشخیص ندهند، نمی‌توانم اجازه خروج بدهم. بعضی‌ها اصلا حاضر نیستند روی جنازه را باز کنم. می‌گویند: آقا قبول است، اگر شما نوشته‌اید این میت ماست، پس درست است دیگر! یک‌بار مردی حدوداً ۴٠ ساله برای تحویل جنازه پدرش که در بیمارستان فوت کرده بود، آمد. اصلاً حاضر نبود که روی میت را باز کنم تا ببیند. قسم می‌خورد که می‌ترسد. گفت: به خدا شکایت نمی‌کنم، همین که شما می‌گویید، درست است. با چه بدبختی حاضر شد که پدرش را ببیند و تأیید کند. من قبول دارم که ترس دارند اما باید ببینند، چون اگر اشتباهی یک جنازه را ببرند، خدا می‌داند چه اتفاقی می‌افتد.

127822.jpg

﷯ مهمانان ماندگار سردخانه

علی اکبر روایتی از میت‌های پولدار نیز دارد: «بعضی از این پولدارها جالب‌اند. کنار دیوار سردخانه را دیدید؟ چند شرکت تشریفات مرگ، تبلیغات خود را زده‌اند برای میت‌های پولدار. بارها پیش آمده که شرکت تمام کارها را انجام داده و بچه‌ها یا بستگان نزدیک میت آمده‌اند فقط امضا زده‌اند و رفته‌اند. شرکت تشریفات مراسم ترحیم می‌آید و میت را برای انجام کفن و دفن تحویل می‌گیرد. گاهی دلم برای تنهایی لحظه آخر این افراد می‌سوزد. حتی بچه‌های‌شان نیستند که زیر تابوت پدر و مادرشان را بگیرند.» از او درباره میت‌های بی کسی که مدت‌ها مهمان سردخانه هستند، می‌پرسم. می‌گوید: این‌جا بیشتر از یک هفته مجاز نیستیم که میت را نگه داریم و اگر کسی سراغ میت نیامد، طبق قانون به پزشکی قانونی تحویل می‌دهیم. البته چند مورد داشتیم که میت کس و کاری نداشت، یا ایران نبودند و دیر جنازه را تحویل گرفتند. چندوقت قبل یک جنازه آوردند که در یکی از بخش‌های بیمارستان مُرده بود. هرچقدر منتظر ماندیم، کس و کاری نیامد. فکر کنم ٢٠ یا ٢١ روز جنازه این بنده خدا در سردخانه ماند. بعد از مدتی چند نفر آمدند و جنازه را تحویل گرفتند. ٢ تا بچه داشت که آمریکا بودند. نمی‌دانستند پدرشان در بیمارستان بستری شده و مرده. تا زمانی که موضوع را فهمیدند و ایران آمدند، این بنده خدا چندهفته مهمان سردخانه بود.

 

﷯ کشوهایی برای جنین‌های مرده

چند جنازه کوچک در سردخانه است. کشوی جنین‌ها، کشوی آدم‌هایی است که چشم به دنیا نگشوده، مرده‌اند. علی اکبر می‌گوید: بعضی‌ از پدر و مادرها می‌آیند و این جنین‌ها را تحویل می‌گیرند تا خودشان به خاک سرد بسپارند. برخی هم نمی‌آیند. بیمارستان این جنین‌ها را برای خاک‌سپاری راهی قبرهای بهشت رضا(ع) می‌کند. انگار مهر این جنین‌های دنیاندیده و دنیانیامده به دل کسی نیست. کسی سراغ‌شان نمی‌آید. کسی نمی‌داند قرار بوده نام‌شان چه باشد که بر سنگی بنویسند.

فقط یک دیوار آجری فاصله است بین خانه موقت اموات و خیابانی که بی‌خیال یا پرمشغله یا خوشحال و عصبانی از آن می‌گذرند. آدم‌هایی که ممکن است دیر یا زود با علی‌اکبر آشنا شوند و او فاتحه‌ای بی‌منّت نثار روح‌شان کند. 

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی