کد خبر : 91807
/ 07:08

یلدا کنار اموات

مسئول سردخانه بهشت رضا(ع) از روزهای غم بار وشب های بلند کار در این مکان می گوید

یلدا کنار اموات

شهرآرا آنلاین - مهدیزاده - می‌گوید از صبح که سرکار می‌آید، تا صبح روز بعد با مرده‌هاست. می‌گوید شب و تنهایی و بهشت رضا(ع) از آن اتفاقاتی است که کمتر پیش می‌آید کسی حاضر به تجربه آن باشد. طبیعی است، همه دوست دارند شب در کنار خانواده‌ باشند، اما من امشب تا صبح سرکار هستم. امشب، چله را در کنار امواتم.

آخرین روز پاییز بهشت رضا(ع) مثل روزهای دیگر است. چهره‌ها همه غم‌زده، چشم‌ها هم اشک‌بار. صادق شیخی، کارشناس روابط عمومی سازمان فردوس‌های شهرداری مشهد، تا بخش سردخانه بهشت رضا(ع) همراه ماست. در مسیر از کنار آدم‌های سیاه‌پوش رد می‌شویم. شیخی می‌گوید: کار کردن با اموات کلاً سخت است. فرقی ندارد غسال باشی یا شاغل در بخش سردخانه یا گورکن. یک کم هم از گورکن‌ها بنویسید.

با این حرف‌ها به سردخانه می‌رسیم. مقابل در سردخانه چند زن و مرد سیاه‌پوش ایستاده‌اند. کارشناس روابط عمومی می‌گوید: علی امروز شیفت سردخانه را بر عهده دارد.

در همین حال، علی جنازه را میان گریه بستگان تحویل می‌گیرد.

داخل سردخانه بهشت رضا(ع) را یخچال‌های بزرگ پر کرده‌است. کنار دیوار سردخانه تخته وایت‌برد بزرگی نصب است و روی تخته را با ماژیک به ٢ بخش تغسیل‌شده‌ها و تغسیل‌نشده‌ها تقسیم کرده‌اند. علی اسم جنازه جدید را روی تخته وایت‌برد در قسمت تغسیل‌شده‌ها می‌نویسد.

علی از دهه شصتی‌هایی است که کار در سردخانه را انتخاب کرده‌است. می‌گوید: الان ۵ سالی است که مسئول سردخانه بهشت رضا(ع) مشهد هستم. شیفت ما در این‌جا ٢۴، ۴٨ است؛ یعنی ٢۴ ساعت سر کار هستیم و ۴٨ ساعت استراحت می‌کنیم.

 

﷯ شب‌های بلند بهشت رضا(ع)

صحبت‌مان با علی از شب‌های بلند و سرد زمستان شروع می‌شود. می‌گوید: معمولاً تا ساعت ۴ بعدازظهر سرم شلوغ است. یا آمبولانس‌ها جنازه می‌آورند یا مردم می‌خواهند جنازه را برای خاک‌سپاری تحویل بگیرند. اما از ساعت ۴ به بعد، یک‌دفعه این‌جا سوت‌وکور می‌شود. بهشت رضا(ع) خالیِ خالی می‌شود. من می‌مانم و این سردخانه. یادم هست چند نفری که شب به این‌جا آمده‌بودند، از سکوت این‌جا هول برشان داشت و نماندند.

از او درباره خواب کنار مردگان می‌پرسم. می‌گوید: خواب کجا بود؟ شب که می‌شود، بعد از نماز و شام، اسامی جنازه‌های تحویلی را دوباره بررسی می‌کنم که اشتباهی نشود. گاهی که سرم خلوت است، برای مرده‌های تحویلی آن روز صلوات می‌فرستم. گاهی شب یا نصف شب آمبولانس‌ها برای تحویل جنازه می‌آیند و در را باز می‌کنم. این‌جا کلاً از خواب خبری نیست. بعضی از خانواده هم وقتی جنازه را تحویل سردخانه می‌دهند، تا صبح چندبار به این‌جا سر می‌زنند. برای‌شان سخت است که بپذیرند دیگر عزیزشان آن شب کنارشان نیست.

او حرف‌هایش را با خاطره‌ای ادامه می‌دهد: یک‌بار خانواده‌ای تا صبح ٢ بار به سردخانه سر زدند. پسر مرحوم خواست جنازه پدرشان را دوباره بررسی کنم. می‌گفت مطمئن است که دکترها اشتباه کرده‌اند و پدرش زنده است. روی جنازه را که باز کردم، گفت: «چرا سرد نیست؟... این زنده است...» سرم داد زد که سریع دکتر را صدا بزنم. به او گفتم عزیز من جنازه را شما سرشب آوردی و هنوز چندساعت بیشتر نگذشته‌است. طول می‌کشد تا گرمی بدن کامل از بین برود. بعد هم چند دکتر بررسی کردند تا گواهی فوت را صادر کنند. به آن‌ها حق می‌دهم. شب اول و قبل از خاک‌سپاری، باور ازدست‌دادن عزیزشان سخت است.

 

﷯ هیچ‌کس از دیار باقی برنگشت

از زنده‌شدن مُرده‌ها می‌پرسم. با خنده می‌گوید: در تمام این چندسالی که مسئول سردخانه بودم، ندیدم کسی زنده شود. اما از مردم زیاد شنیدیم که می‌گویند فلانی در سردخانه زنده شد. یک‌بار در جمعی نشسته‌بودیم که یک نفر با آب و تاب در حال تعریف ماجرای زنده شدن دختری در سردخانه بود. او حتی در مقابل چشم‌های گرد شده و متعجب همه قسم می‌خورد و می‌گفت: بابا، این چیزها را به همه نمی‌گویند تا مردم دنبال آن نباشند! به او گفتم عجیب است که من آن‌جا کار می‌کنم، اما نه در شیفت‌هایی که من بودم و نه در شیفت همکارانم کسی چیزی نگفت. تا الان که من بوده‌ام، هیچ مرده‌ای زنده نشده‌است.

 

﷯ داغ بچه کمرم را شکست

علی دیدن جنازه‌ بچه‌ها را سخت‌ترین بخش کار در سردخانه می‌داند. او می‌گوید: چندسال قبل فرزندم به دلیل بیماری قلبی، ٧ ماهه از دنیا رفت. دقیقه به دقیقه آن روز را به خاطر دارم. وقتی زنم از بیمارستان زنگ زد و گفت که بیا، بچه تمام کرد، دنیا روی سرم خراب شد. اصلاً یادم نیست چه‌طور خودم را به آن‌جا رساندم. زمان غسل و دفن هم بدترین خاطره زندگی‌ام هست. الان خدا به من ٢ فرزند سالم و زیبا داده‌است، اما خاطره آن فرزندم و روزی که او را به خاک سپردم، تا آخر عمر جلوی چشمم است. الان وقتی پدر و مادری جنازه فرزندشان را سردخانه می‌آورند، حتی اگر من را هل بدهند تا جنازه را ببینند، چیزی نمی‌گویم. چون غم بچه دیده‌ام و حال آن‌ها را درک می‌کنم. می‌دانم داغ بچه کمر آدم را می‌شکند.

کتک خوردن از بستگان یکی دیگر از سختی‌های کار علی است. در این‌باره بیان می‌کند: برخی از موارد خانواده متوفی درخواست می‌کنند تا جنازه را سریع و قبل از ارائه برگه ترخیص، تحویل بگیرند. جرئت نداریم به خانواده‌ها چیزی بگوییم. سعی می‌کنیم با آرامش مراحل قانونی را به آنان توضیح بدهیم تا کارهای اداری و لازم را قبل از تحویل و تدفین انجام دهند.

 

﷯ غسال‌ها مظلوم هستند

از پشت در سردخانه و میان صحبت‌های علی، شیون و گریه چند زن به گوش می‌رسد. علی حرف‌هایش را برای سختی کار جمع و جور می‌کند: خدا خیرتان دهد که می‌خواهید از ما بنویسید، اما من می‌گویم اگر قرار بر سختی باشد، هیچ کاری در این دنیا سخت‌تر از آن نیست که غسال باشی. سختی کار آنان را زمانی می‌توانی درک کنی که یک روز یا حتی یک ساعت آن‌جا باشی. همه جنازه‌ها مثل هم نیستند. بعضی از جنازه‌ها تصادفی، سوخته یا... هستند. از چهره این جنازه‌ها هیچ چیز نمانده‌است. با همه این‌ها، غسال باید کارش را دقیق انجام دهد تا دینی به گردنش نماند. واقعا کار سختی است. از آن‌ها هم بنویسید تا مظلوم نمانند.

صدای گریه‌های پشت در سردخانه بلندتر از قبل می‌شود. انگار دوباره آمبولانس آمده و علی باید به کارش برسد. از در که خارج می‌شویم، بیرون سردخانه زنی با سوز گریه می‌کند و درهای آمبولانس را ٢ دستی گرفته‌است. چند مرد می‌خواهند او را از آمبولانس جداکنند اما او با تمام قدرت دستگیره درهای آمبولانس را گرفته و رها نمی‌کند. انگار آرام جانش می‌رود... .

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی