کد خبر : 92248
/ 07:38

قرار فراری‌ها

روایت شهرآرا از خانه سلامت دختران مشهد که مکانی برای آرام‌گرفتن دل‌های بی قرار است

قرار فراری‌ها

شهرآرا آنلاین - الهام مهدیزاده - رویا برای خودش رویاهای زیادی ساخته‌بود. پشت شیشه‌های شکسته پنجره‌های خانه چند متری‌شان چشم‌انتظار کسی بود که دستش را بگیرد و او را از این بیغوله نجات دهد. «توی همون اتاق چندمتری، بابام یک گوشه مواد می‌کشید. یک گوشه هم مال من و ریحان بود. بابام ریحانه -خواهر دوقلوم- رو ریحان صدا می‌کرد. یک روز عصر که با ریحان از مدرسه برگشتیم، جلوی در خانه‌مون پلیس آمده‌بود. بابام رو بردند.بعدها که با مامانم دعوا کردم که چرا رفتی، گفت: «به کی دلم رو خوش می‌کردم؟ بیچاره بابات موادفروش بود.» دوساله که بابام رو ندیدم. میگن حکمش حبس ابده.» تا ابد و یک روز بدون بابا...

برای رفتن به مرکز سرپناه دختران فراری، یک ساعتی در بهزیستی منتظر هستیم. معصومه معصومی، کارشناس بهزیستی خراسان‌رضوی قرار است همراه ما باشد. با این وجود می‌گوید هنوز از آدرس مکانی که قرار است برویم، بی‌خبر است. «شما می‌خواهید به یکی از مراکز حساس بهزیستی بروید. شرایط خاص دختران این مرکز، دلیل حساسیت بهزیستی است.» آدرس با هماهنگی مسئولان بهزیستی و حراست مرکز مشخص می‌شود. برخلاف تصور، خانه سرپناه دختران فراری، تقریباً وسط شهر است. قبل از رسیدن به مرکز، مسئولان بهزیستی یک تأکید دیگر دارند: «برای حفظ امنیت و آرامش دختران، به هیچ عنوان در گزارش،به آدرس و محدوده این مرکز اشاره نشود.» سرپناه تقریباً در یکی از خیابان‌های محدوده مرکزی مشهد است؛ شاید در همسایگی شما.

خانه‌ای ساده بدون هیچ تابلو، علامت یا نشانه‌ای خاص. معصومی می‌گوید: می‌بینید خانه چقدر عادی و طبیعی است؟ مثل همه خانه‌های این کوچه. هیچ‌یک از همسایه‌های کوچه نمی‌دانند که در این خانه چه کسانی زندگی می‌کنند. فقط و فقط به‌خاطر دخترانمان این حساسیت‌ها را داریم.»

یکی از دختران در را باز می‌کند. بوی قورمه‌سبزی که احتمالاً برای ناهار است، تمام راه‌پله را پرکرده. دمِ در، حدود ١٠ تا ١۵ جفت کفش‌ قرمز و صورتی و کتانی داخل جاکفشی است. صدای تکرار برنامه خندوانه و خنده چند دختر تا بیرون می‌آید. داخل پذیرایی و روی کاناپه چند دختر نشسته‌اند و چای می‌خورند. شرایط عادی عادی است.

 

﷯ من و همه دخترهایم

خانم عرفانیان، سرپرست خانه سلامت است. او قبل از مصاحبه دعوت به چای می‌کند: « تازه دم است.» تاآوردن چای، فهرست دختران را زیرورو می‌کند تا بتوانیم با چند نفرشان صحبت کنیم. در فرصت خوردن چای، شرایط کار در این مرکز را می‌پرسم. «سرش را بلند می‌کند و می‌گوید: اول و آخر کارکردن در این مرکز فقط استرس است. من دوتا بچه دارم و ١٨ تا دختر. برای همه این دخترهایم استرس دارم. عصر چندبار به مرکز زنگ می‌زنم و اسم تک‌تک دخترها را می‌پرسم تا خیالم راحت باشد که از مدرسه برگشته‌اند. بچه‌های این مرکز اغلب بدسرپرست هستند و خانه‌‌ای برای ماندن ندارند. شاید برای همین، اسم این مرکز را خانه سلامت گذاشته‌اند.»

با این گپ و گفت کوتاه، عرفانیان ما را به اتاق خواب دخترها راهنمایی می‌کند. اتاقی با ٧ تخت رنگی و ٢ کمد. روی در یکی از کمدها نقاشی‌هایی از چهره چند دختر با مداد سیاه چسبانده‌اند. عرفانیان می‌گوید: بچه‌ها از سرگذشت یکدیگر خبر ندارند؛ برای همین آن‌ها را تک‌تک داخل اتاق می‌فرستم. شما هم اشاره‌ای به زندگی آنان نکنید.

(نظر به درخواست حراست بهزیستی خراسان‌رضوی و با توجه به حفظ حرمت دخترانی که شهرآرا با آنان به مصاحبه نشسته، اسامی مندرج در این گزارش اسم مستعار این دختران است.)

چشم‌های رویایی رویا بی‌فروغ است. هیچ حسی در نگاه سردش نیست. رویا و ریحانه -خواهران دوقلو- ٩ ساله بودند که پدر و مادرشان از هم جدا شدند. «بابام معتاد بود. هرشب خونه ما دعوا بود تا اینکه یک روز مامانم وسایلش رو جمع کرد و برد. به من و ریحانه گفت، طلاق گرفته‌. وقتی که رفت، هرچه‌قدر گریه و التماس کردیم، ما رو با خودش نبرد. گفت برای ما جایی نداره و خودش به زور می‌تونه خونه برادرش زندگی کنه.»

با بغض از مادرش حرف می‌زند؛ «اصلا به فکر ما نبود. بابام هم که پی کار خودش بود. یک روز عصر که با ریحانه از مدرسه برگشتیم، جلوی در خونه پر از پلیس بود. اون شب من و ریحانه تنها خوابیدیم. مامانم حتی حاضر نشد سراغ ما بیاد؛ چون اون روزها تازه ازدواج کرده‌بود.»عینک گردی را که به چشم دارد، کمی بالا می‌دهد و سرش را پایین‌تر از قبل می‌گیرد و با خنده‌ای تلخ می‌گوید: «خوب معلوم بود که شوهرجونش رو بیشتر از ما دوتا دوست داشت.»

 

﷯ بابابزرگم گیر بود، گیر گیر...

او حرف‌هایش را با تنهایی خودش و ریحان ادامه می‌دهد:« چندسال با بابابزرگم زندگی کردیم. خیلی بداخلاقِ گیر بود. اعصاب ما دوتا رو نداشت. همیشه می‌گفت: «ساکت باشین. سرم درد می‌کنه. خدا اون بابای بی‌فکرتون رو گوربه‌گور کنه که شما رو به جون من انداخت. »مجبور بودیم تحمل کنیم، چون کسی رو نداشتیم. چندسال که گذشت، ریحان گفت ما بزرگ شدیم و می‌تونیم برای خودمون کار پیداکنیم. حداقل از دست نق‌نق‌های بابابزرگ راحت میشیم. شنیدم مسافرخانه‌ها به دخترها برای تمیزکردن اتاق‌ها کار مید‌ن و جای خواب. چندجا که رفتیم، تا به قیافه‌مون نگاه می‌کردن، می‌گفتن نه. فقط یک نفر گفت اگر شناسنامه‌هامون رو بدیم، به ما کار می‌ده.

از بیرون اتاق صدای آهنگی به ته‌زمینه آرام صحبت‌کردن‌های رویا اضافه می‌شود. چند دختر داخل پذیرایی، هماهنگ با آهنگ پخش‌شده، می‌خوانند؛ «روی پیشونی فرشته‌ها نوشته هرکی دختر داره...» صدای مربی هم به آهنگ بلند پذیرایی اضافه می‌شود؛ « دخترا مهمون داریم. شیرین صدا رو کمتر کن.»

 

﷯ سیاهی پارک در شب اول

رویا کمی به خودش زحمت می‌دهد تا بلندتر از قبل صحبت کند: «وسط امتحانات خردادماه بود که از خونه بابابزرگم زدیم بیرون. شب اول، پارک ملت رفتیم. هوا گرم بود و نیاز به پتو نداشتیم. تا ١٢ شب پارک تقریبا شلوغ بود اما کم‌کم پارک خلوت شد. دوتا پسر اومدن و گفتن اگه می‌خواهید شب اینجا بمونین، باید با ما باشین. گفتن اگه کنار ما باشین، می‌گیم زن و شوهریم و از شهرستان اومدیم.»

کنار ما که نشستن، خیلی صمیمی گرفتن؛ انگار نه انگار که چنددقیقه بیشتر نیست که ما رو دیدن. ساعت از ٢ که گذشت، مأمور پارک سراغمون اومد. هنوز نزدیک نشده‌بود، ایمان(یکی از پسرها) گفت: «بدون اینکه به او نگاه کنین، بلند شین و دست ما رو بگیرین. ادا و اصول از خودتون درنیارین که شک می‌کنن و ما رو تحویل کلانتری می‌دن.» گاهی یکی از پسرها با خنده و شوخی به پشت سرم می‌زد و می‌گفت: «عشقم!» آن شب چندبار جایی که نشسته‌بودیم رو عوض کردیم. یادم هست که اصلاً نخوابیدم؛ جرئت نداشتم.

 

﷯ به دختر خیابانی کار نمی‌دهیم

ادامه فرار رویا و ریحان با بازگشت آنان به خانه همراه می‌شود. او می‌گوید: فردای آن روز برای برداشتن شناسنامه به خونه بابابزرگم برگشتیم. وقتی در رو باز کردیم، بابابزرگم د خونه نبود. شناسنامه‌‌ها رو با چند دست رخت و لباس توی کوله‌هامون گذاشتیم. خیال می‌کردیم که مرد مسافرخونه به ما کار می‌ده. وقتی به مسافرخانه رسیدیم، مردی که با او صحبت کردیم نبود. یک نفر دیگه پشت میز نشسته‌بود. تا شنید بی‌کس و خانه هستیم، گفت: «برو دختر... مگر من دیوونه‌ام به دختر فراری کار بدم؟ هرکس آدرس به شما داده، اشتباه گفته‌.»دوباره شب شد و جای خواب نداشتیم. باز رفتیم پارک ملت. اون شب تا دم دمای صبح به ما گیر ندن. شبای بعد برای ما عادی شده‌بود. می‌دونستیم چطور می‌شه از دم مأمورای پارک و گیردادن خلاص شیم. فرارمون ٢ هفته شد.

از رویا درباره غذا و اینکه از کجا پول می‌آوردند، می‌پرسیم. رویا به دست به جیب شدن بعضی از این پسرها اشاره می‌کند و می‌گوید: یکی از پسرها چند شب پشت سر هم آمد پارک و تا صبح کنارمون بود. اون روزها سیگار می‌کشیدم؛ روزی یک پاکت. بعضی از این پسرها سیگار برای ما می‌خریدن. سیگار که می‌کشیدم، اشتها نداشتم. سهیل هرشب که می‌اومد، یک پاکت سیگار با خودش می‌آورد. چندباری آرزو کردم که کاش اون شوهرم بود. مثل بابام بداخلاق نبود. 

تلخی آن شب‌ها را رویا با خاطره‌ای از شوربخت شدن خواهرش ادامه می‌دهد: سهیل یک شب اومد و گفت برای ما سورپرایز داره. اون شب من و ریحان رو با ماشینش به ویلایی در طرقبه برد. شب قرارشد اونجا باشیم. ساعت از ٢ شب گذشته بود که به سمت خواهرم اومد. خواهرم از خونه یک چاقوی میوه‌خوری داخل جیبش داشت، اما فایده نکرد و آن پسر با سرعت چاقو رو از دستش گرفت و...

 

﷯ اگر عروس بشم، بچه‌هام راورها نمی‌کنم

رویا سکوت می‌کند و ادامه نمی‌دهد. ترجیح می‌دهد پیش دوستانش داخل پذیرایی برگردد. قبل رفتن از رویا درباره اینکه اگر ازدواج کند، چگونه مادری می‌شود، می‌پرسم. «من اگه عروس بشم، هیچ‌وقت بچه‌هام رو رها نمی‌کنم. با جون و دل کنارشون می‌مونم. مادرم اگه کنار ما بود، ما هیچ‌وقت بی‌پناه نمی‌شدیم. مادرم دنبال زندگی خودش رفت و فراموش کرد دو دختر داره...

 

﷯ فرار از مدرسه به‌خاطر عشق پوشالی

مینا یکی دیگر از دختران این خانه است. معصومی، کارشناس بهزیستی به ما می‌گوید که مینا را یک‌ماه قبل از جغتای به مشهد منتقل کرده‌اند. مینا پشت‌کنکوری و خوش‌خنده است. انگار ماندن در بهزیستی برایش عادی است. او روایت حضورش در این مرکز را این‌طور توضیح می‌دهد: «بابام نانوا بود و مامانم زن دومش بود. مامانم هم قبل از بابام ازدواج کرده‌بود و طلاق گرفته‌بود. ١١ ساله بودم که بابام مُرد. مامانم هم از شوهرهای قبلش ٢ پسر داشت. وقتی بابام مُرد، شوهر قبلیش از او خواست که دوباره و به‌خاطر بچه‌هاش برگرده. اونم پذیرفت. شوهر مامانم من رو نمی‌خواست. البته من هم اون رو دوست نداشتم. نه اون و نه اون ٢ پسر غول‌بیابونیش. مامانم من رو تحویل بهزیستی سبزوار داد.

مینا ادامه می‌دهد: اوایل چندبار سعی کردم از بهزیستی فرار کنم، اما نشد. اول دبیرستان بودم که در مسیر مدرسه با یک پسر آشنا شدم. خیلی خوب بود و من رو دوست داشت. هر روز سر کوچه مدرسه می‌اومد و برای من چیزی می‌خرید؛ گل‌سر، روسری و... . به من می‌گفت دوستت دارم، عاشقتم...

مینا ادامه می‌دهد: یک‌بار گفت امروز به خاطر من مدرسه نرو. گفت بیا باهم بیرون بریم. من اون روز مدرسه نرفتم و با هم بیرون رفتیم. چندماه همین‌طوری گذشت و من به‌خاطر او ن کلاس و مدرسه نمی‌رفتم. واقعا دوستش داشتم و هرچیزی که می‌گفت، عمل می‌کردم. دفعه آخری که از مدرسه فرار کردم، به اون گفتم من عاشق تو شدم. اون روز به اون همه‌چیز روگفتم؛ اینکه من پدر و مادر ندارم و در بهزیستی زندگی می‌کنم. گفتم اگر با هم ازدواج کنیم، من می‌تونم از بهزیستی خارج شم. وقتی شنید کس و کاری ندارم، رنگ عوض کرد و گفت من تو رو نمی‌خوام. من تو رو فقط برای دوستی می‌خوام.

اون روز تا شب بیرون بودم و مرکز برنگشتم. مربی‌ها از قبل متوجه رفتارهای من شده‌بودن و اون شب فوری دست به کار شدن تا من رو پیدا کنن. بعد از این اتفاق، مدرسه من رو عوض کردن، اما نمی‌تونستم اون رو فراموش کنم. من دوستش داشتم و سعی کردم دوباره برم همون مدرسه قبلی تا اون را پیدا کنم. مربی‌ها متوجه حال و روز من شدن. چندماه قبل به من گفتن که باید به مرکز مشهد برم. چندماهه که به اینجا اومدم. 

او ادامه می‌دهد: وسط سال تحصیلی به مشهد اومدم. اسم من رو دتوی مدرسه نوشتن و سرویس گرفتن. این خونه -مشهد- رو بیشتر دوست دارم. روز اولی که مدرسه رفتم، چون وسط سال بود، بچه‌ها گفتن چرا الان ثبت نام کردی؟ منم گفتم بابام مهندسه و بهش مأموریت مشهد دادن. برای همین اینجا اومدم! هیچ‌کس نمی‌دونه من دختر بهزیستی هستم.

آروزی مینا مشابه آرزوی رویاست؛ دلش خانواده می‌خواهد، کسی که مادرانه به موی او شانه بزند و پدری که عاشقانه پیگیر تحصیلش باشد. 

بیرون اتاق سفره انداخته‌اند. سفره‌ای با ١٨ دختر و ۴ مربی... . بوی قورمه‌سبزی داخل پذیرایی مثل قورمه‌سبزی‌های مامان‌پز ضعف به جان می‌اندازد و آب به دهان...

رویا ... مینا... شیرین و... غذا حاضره ...

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی