کد خبر : 92300
/ 07:07
روایت شهرآرا از حال و هوای کارتن‌خواب‌ها در پستوهای شهر

سرما پشت سرِ ما

چشم، چشم را نمی‌بیند. تاریکی محض است. ساییده‌شدن سنگ و خاک زیر پای ما، سکوتِ این برهوت را می‌شکند. نورِ چراغ‌قوه را به داخل کالِ اسماعیل‌آباد می‌اندازیم بلکه رد و خبری از آدمی در آن پیدا کنیم

سرما پشت سرِ ما

شهرآرا آنلاین - سعیده آل‌ابراهیم - چشم، چشم را نمی‌بیند. تاریکی محض است. ساییده‌شدن سنگ و خاک زیر پای ما، سکوتِ این برهوت را می‌شکند. نورِ چراغ‌قوه را به داخل کالِ اسماعیل‌آباد می‌اندازیم بلکه رد و خبری از آدمی در آن پیدا کنیم. کمی جلوتر، شعله‌ای زرد و نارنجی در دلِ بوته و درخت‌ها راه را نشانمان می‌دهد. تا حد ممکن نزدیک به آتش نشسته‌اند. سعی می‌کنند شعله‌های کم‌جانِ آتش را با پارچه پشمی و چوب‌های شکسته در زوزه باد زمستان، سرِ پا نگه دارند.

یک لحظه سکوت در این تاریکی، خوفِ عجیبی دارد، اما جوری که حسین و وحید، دست از زندگی شسته‌اند، انگار ترس هم برای آن‌ها مفهومی ندارد. حسین، دستمال سری بسته. ریش و موهای سفیدش معلوم است که مدت‌هاست با آب و شانه غریبه بوده‌ و مانند ریش دراویش بلند شده‌اند. دست‌هایش چرک‌مُرد شده است. او نصفِ عمرِ چهل‌و‌پنج‌ساله‌اش را درگیر مصرف مواد مخدر بوده است. شیشه می‌کِشد. تا‌به‌حال بارها تلاش کرده ترک کند، اما به قول خودش زورِ مواد به‌زورِ او چربیده است.

در بساط کنارِ آتش، غیر از کمی ضایعات، یک چاقو که در خاک غلاف شده و همان پارچه‌های پشمی که سهمِ آتش است، چیزی پیدا نمی‌شود. وحید یک بسته پلاستیک پر از ماسک سفید از جیب ژاکتش بیرون می‌آورد و یکی از آن‌ها را به صورت می‌زند یا برای فرار از سرما یا عکس.

گشتِ گرم‌خانه(خانه سبز) که هر شب کارش جمع‌آوری کارتن‌خواب‌هاست، با آن‌ها صحبت می‌کند تا راضی شوند به گرم‌خانه بیایند. حسین که بیشتر نگاهش را روی زمین و آتش قفل می‌کند، می‌گوید: ساعتِ گرم‌خانه با کارِ من هماهنگی ندارد. سرِ شب‌ها می‌روم بار(ضایعات) جمع می‌کنم دایی! وگرنه همان یک وعده غذای گرمی که گرم‌خانه می‌دهد به دنیا می‌ارزد. کسی هست که از گرما بدش بیاید؟ البته شنیده‌ایم چند سال پیش یک بار بچه‌ها را به هوای گرم‌خانه به کمپ برده‌اند؛ دیگر به همین دلیل خیلی‌ها به گرم‌خانه اعتماد نمی‌کنند.

سه نفر از کسانی که هر شب در مینی‌بوس گشت، سطح شهر را برای نجات کارتن‌خواب‌ها از سرما زیر پا می‌گذارند، خودشان روزی از جنسِ همین آدم‌ها بوده‌اند، گرم و سردِ کارتن‌خوابی را چشیده‌اند و می‌دانند چطور باید با مصرف‌کننده‌های مواد صحبت می‌کنند. به حسین و وحید اطمینان می‌دهند که خبری از کمپ نیست، فقط می‌توانند در گرم‌خانه دوش بگیرند، غذا و جای گرم برای یک شب به آن‌ها می‌دهند و صبح دوباره می‌توانند برگردند سرِ کار و زندگی‌شان.

 

﷯ گاهی آرزوی مرگ می‌کنم

حسین حرف آن‌ها را تأیید می‌کند، اما فکرش خسته‌تر از این حرف‌هاست. می‌گوید: بعضی وقت‌ها آرزوی مرگ می‌کنم. با خودم می‌گویم چرا به اندازه چهار تا موزاییک، زمین را اشغال کرده‌ام؟ یک دختر دارم، اما تا وقتی اعتیاد را کنار نگذاشته‌ام، سمت او نمی‌روم. حالا به جایی رسیده‌ام که دیگر به ترک‌کردن فکر نمی‌کنم؛ تصمیم گرفته‌ام که اگر یک شب گشت شهرداری یا کمپ خواست من را ببرد، خودم را راحت کنم.

 

﷯ خوابیدن در قبری نیمه‌باز

وحید با انگشت اشاره‌اش بالای کال را نشانمان می‌دهد، جایی که ۶‌ماه است در آنجا شب را سحر می‌کند. از شیب تندی بالا می‌رویم برای رسیدن به کوله(خانه چاه) یا همان جایِ خوابِ وحید.

انگشتان دستم گِزگِز می‌کند و تقریبا دیگر انگشتان پاهایم را حس نمی‌کنم. سرما رمقی برای راه‌رفتن نگذاشته است. کوله وحید مانند قبری نیمه‌باز است. گودالی که به‌زور خودش را در آن‌، جا می‌دهد یک بالش در ته آن گذاشته و قالیچه‌ رنگ‌و‌رو‌رفته روی زمین انداخته است که شاید کمی از زبریِ زمین سفت و سنگلاخِ اینجا را بگیرد. پاهایش از زانو بیرون است، حتی اگر خودش را مچاله کند، بازهم فقط تا مچ پاهایش را می‌تواند بپوشاند. هنوز سرِ شب است، اما روی بنر و کیسه‌هایی که روی کوله انداخته و آن‌ها را با آجر نگه داشته، شبنم نشسته است؛ چه برسد به اینکه هوا سردتر شود، یا برف و باران ببارد. سکوت بالای کال حکمفرماست و فقط هر‌از‌گاهی صدای پارسِ یک سگ از زمین‌های کنار به گوش می‌رسد.

 

﷯ تا صبح می‌لرزم

از وحید می‌پرسم اصلا با این سرما و وضعیت اینجا خوابت می‌برد؟ می‌گوید: بیدارخوابی زیاد می‌کشم. معمولا تا صبح می‌لرزم. پتو هم ندارم. همان قالیچه را دورِ خودم می‌پیچم. گاهی چندنفری هم می‌آیند اینجا باهم کتابی می‌خوابیم. هفته پیش در همین کال، «حسن‌گشنه» تمام کرد، بچه‌ها می‌گفتند مثل اینکه قرص زیاد خورده بود.

حمید نجمی، راننده گشت سرویس گرم‌خانه، دو‌سال است در طرحی که خانه سبز در فصل سردِ سال انجام می‌دهد، مشغول فعالیت است می‌گوید: در این مدت برای خیلی از مصرف‌کنندگان، مکانِ مشخصی را تعیین کردیم که در یک ساعت آنجا باشند تا با سرویس به گرم‌خانه منتقلشان کنیم.

یکی از این مکان‌ها پارکی در اسماعیل‌آباد است. مصرف‌کنندگان یکی‌یکی از راه می‌رسند و با یک کیسه برنج یا پلاستیکی که تمام دارایی‌شان در آن است، سوار مینی‌بوس می‌شوند. یکی از زن‌ها که دیگر شادابی و نشانی از زنانگی غیر از همان شالی که به سر دارد، در او باقی نمانده است، کنارِ مینی‌بوس راه می‌رود و به همدردهایش می‌گوید: قضیه چیست؟ چرا فیلم‌بردار آورده‌اند؟ پاسخ می‌شنود که خبری نیست؛ این سرویس ما را به خانه گرم می‌برد. زن می‌گوید: خانه گرم؟ ما که خودمان خانه داریم. بعد از آن هم کمی دورِ مینی‌بوس چرخ می‌زند و در‌نهایت دور از نگاهِ دیگران سوار می‌شود.

 

﷯ تحمل سرد‌شدن هوا را ندارم

مردمک چشم‌های احمد براثر مصرف مواد گشاد شده و انگار که دائم در‌حال تعجب است. خودش می‌آید و سرِ صحبت را باز می‌کند. می‌گوید: ٩٩‌درصد از کسانی که گرم‌خانه‌ می‌روند، اعتیاد دارند. ما مشکلاتی داریم که فکر می‌کنیم با مصرف مواد آرام‌تر می‌شویم، وگرنه از دل خوشمان نیست. من سه‌سالی است کارتن‌خواب شده‌ام. شب هرجا خلوت باشد، می‌خوابم، اما تحمل سردی هوا را ندارم و زمستان‌ها به گرم‌خانه می‌روم.

 

﷯ لرزشی از سر تا به پا

دو نفر زیر بازوهایش را گرفته‌اند و او را به‌سمت پیاده‌روی پارک می‌آورند. از چند ساعت پیش داخل جوی افتاده بوده، اما هیچ‌کس به دادش نرسیده است. یکی در میان بین قدم‌ها، پاهای بی‌رمقش به زمین کشیده می‌شود. مصرف‌کنندگان دیگر که انگار این صحنه برایشان عادی است، می‌گویند لابد قرص مصرف کرده است.

کنارِ جدول روی دو پا نشسته و کفِ دست‌هایش را به زمین تکیه داده است. سر تا پا می‌لرزد. هر دو دقیقه‌ یک بار، تمام بدنش به یک طرف خم می‌شود، دست‌هایش توانِ نگهداشتن تنِ رنجورش را ندارند و دائم از آرنج می‌شکنند. گشت نمی‌تواند او را ببرد؛ به همین دلیل با اورژانس تماس می‌گیرند و تا آمدن نیروهای امدادی در محل می‌مانند. نجمی، راننده گشت، می‌گوید: این فرد ممکن است هر لحظه ایست قلبی کند. تا دلتان بخواهد در گشت‌های شبانه، مصرف‌کنندگانی را می‌بینیم که بیهوش هستند یا حالشان خیلی خراب است.

 

﷯ سایه‌ سیاهِ مواد روی دیوارهای کال

یکی از مصرف‌کنندگان، نشانی دیگری به ما می‌دهد که آنجا هم کارتن‌خواب هست. نشانی پشتِ پایانه اتوبوس‌رانی در بولوار صدمتری است. یک کال و کنارِ یک قبرستان محلی، جایی است برای کارتن‌خواب‌ها. سرنگ، کفشِ پاره، لیوان کاغذی، کیسه و‌... ردی است که از کارتن‌خواب‌ها در اینجا به جا مانده است. بخش‌هایی از دیوارهای کنارِ کال بر‌اثر دوده‌های آتش، سیاه شده است. کمی جلوتر، سوسوی آتشی دیگر به چشم می‌خورد. اصرار دارد که کارتن‌خواب نیست، خانه و زندگی دارد و فقط اینجا می‌خواهد موادش را مصرف کند و برود.

آن طرف خیابان، کمی دورتر از قبرستان دار و ندارِ زندگی‌اش را پهن کرده و حتی رمق ندارد آتش را شعله‌ورتر کند. چشم‌های حسن بی‌روح است و موقع حرف‌زدن زمین‌های پرتِ پیش رو را نگاه می‌کند. روی یک تکه مقوا چند بسته قرص و کپسولِ مسکن، یک کیف بچگانه زهواردررفته، پتو و یک ظرف غذاست. می‌گوید: پیشِ پای شما، پدرم برایم غذا آورد. هفت سال است اعتیاد دارم و ۶‌سالی می‌شود که کارتن‌خواب هستم. شب‌ها هر‌جا خسته شوم، می‌خوابم.

 

﷯ هر موقع مِهر شیشه از دلم رفت، برمی‌گردم

حسن، ایستاده با ما صحبت می‌کند، اما به‌جای اینکه کمرش رو به جلو خم باشد، به پشت خم شده است. کمی تلو‌تلو می‌خورد، جوری که انگار پاهایش سست شده باشند. شمارِ روزهایی که پسر سیزده‌ساله‌اش را ندیده به یاد دارد. می‌گوید: همسرم غیابی طلاقش را گرفت. حالا هفت‌سال‌و‌نیم است که بچه‌ام را ندیده‌ام. از روزی که لبم به شیشه خورد، از خانه بیرون زدم و گفتم هر موقع مِهر شیشه از دلم رفت، برمی‌گردم. اما هنوز برنگشته‌ام. هر نشئه‌جاتی که هست، مصرف کرده‌ام؛ به اصطلاح لیسانس کنکوری‌ام را در مواد گرفته‌ام!

 

﷯ مرگ را به زندگی ترجیح می‌دهم

حسن با اینکه مدرک سیکلش هم ناقص است، دل‌نشین صحبت می‌کند. ادامه می‌دهد: بعضی وقت‌ها که هوا خیلی سرد می‌شود، کم می‌آورم. بیشتر وقت‌ها مرگ را به زندگی ترجیح می‌دهم.

با‌وجوداین حسن هم مانند تعدادی دیگر از مصرف‌کنندگان با ما به گرم‌خانه نمی‌آید.

 

﷯ گشت گرم‌خانه در جست‌وجوی کارتن‌خواب‌ها

حمید نجمی، راننده گشت سرویس گرم‌خانه، می‌گوید: هر شب از ساعت ١٨ تا ٢١ گشت گرم‌خانه فعال است و مصرف‌کنندگان را بعد از آن تا ساعت‌٢٣ در گرم‌خانه پذیرش می‌کنیم. مسیرهایی که بیشتر کارتن‌خواب در آنجا دیده می‌شود شامل اسماعیل‌آباد، جاده قدیم، نوده، کشف، مال‌آباد، دروی، باغ سرهنگ، جاده سیمان، گلشهر، ساختمان و کشاورز است. معمولا در دو گشت به اسماعیل‌آباد می‌رویم، به‌دلیل اینکه تعداد مصرف‌کنندگان در آن زیاد است.

در‌نهایت هشت‌نفری از اسماعیل‌آباد توسط گشتِ گرم‌خانه به خانه سبز منتقل می‌شوند، تعدادی نیز با پایِ خودشان به گرم‌خانه می‌آیند؛ زیرا می‌دانند در آنجا یک وعده غذا و جایِ خوابی گرم انتظارشان را می‌کِشد. 

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی