کد خبر : 92484
/ 03:41

جلسات داستان به کنسرو‌سازی می‌ماند!

محمد سلطانی، فیلم‌ساز و داستان‌نویس مشهدی، رویکرد انجمن‌های داستان را نادرست می‌داند

جلسات داستان به کنسرو‌سازی می‌ماند!

 شهرآرا آنلاین - غلامرضا زوزنی| نویسنده‌ها به خود می‌بالند که پشت هنر هفتم به آن‌ها گرم است و فیلم‌ساز‌ها و سینما‌گران هم به این دلگرم‌اند که هرچه ادبیات در وجودشان ریشه دوانده باشد آثارشان قوت بیشتری خواهد داشت. از طرفی نمونه‌هایی هم در ایران و هم در دنیا وجود دارند که خود را در هر ٢ جریان شناور می‌بینند. هم دست به قلم هستند و هم با دوربین سر و کار دارند. در همین مشهد خودمان محمد سلطانی، فیلم‌ساز‌ی است که چند کتاب از او چاپ شده است که داستان‌های کوتاه و بلندش را در بر گرفته است. او در طول این سال‌ها در رفت‌وآمد میان انجمن‌های داستان‌نویسی و گروه‌های فیلم‌سازی دریافت‌هایی داشته که از طرفی خواندنی است و از طرف دیگر تأمل‌برانگیز.

 

﷯ شما را بیشتر فیلم‌ساز می‌شناسیم تا نویسنده، چه شد که به سمت ادبیات رفتید و کتاب منتشر کردید و اینکه کدام برایتان مهم‌تر است، سینما یا ادبیات؟

مطمئنا سینما برایم مقدم است. در ٣٠ سالی که کار فیلم می‌کنم، ۴٠ فیلم ساخته‌ام. هرچه داشتم و نداشتم روی این کار گذاشتم. ادبیات اولویت بعدی من است. وقت‌هایی که برای فیلم‌سازی فرصت و سرمایه نداشته باشم دست به قلم می‌شوم و داستان می‌نویسم. از دوران کودکی‌ام با ادبیات ارتباط داشتم. در کتاب خواندن به صورت غریزی پیش رفتم. در جوانی با نوشته‌های شکسپیر آشنا شدم، بدون اینکه کسی آن‌ها را به من معرفی کند. بعدتر آثار فردوسی و سعدی را مطالعه کردم.

 

﷯ عضو انجمن‌ها و یا گروه‌های داستان‌نویسی‌ای هم هستید که بر روند داستان‌نویسی‌تان تأثیر گذاشته باشند؟

سعی کردم با آن‌ها ارتباط برقرار کنم و این ارتباط را حفظ کنم. اما متأسفانه ناامید شدم. جلسات داستان‌نویسی در تعریف داستان مانده‌اند. نمی‌دانند داستان چیست. البته همه این‌طور نیستند. اما معمولا در تعریف مانده‌اند.

 

﷯ منظورتان از «در تعریف مانده‌اند» چیست؟ درکی از تعریف داستان ندارند یا در تعریف داستان و چهارچوبش اسیر شده‌اند؟

در معنای ابتدایی داستان مانده‌اند. درکی از اینکه چهارچوب داستان کوتاه چیست ندارند. خاطره‌شان را می‌نویسند و اسمش را داستان می‌گذارند. دل‌نوشته‌ای می‌نویسند و اسمش را داستان کوتاه می‌گذارند و متأسفانه کسی که به عنوان استاد، بزرگ یا هرچیز دیگر در جمع آن‌هاست نمی‌گوید این داستان کوتاه نیست و این سیر اشتباه ادامه دارد. جمال‌میرصادقی می‌گفت داستان کوتاه باید مقدمه، میانه و مؤخره داشته باشد، داستان کوتاه شخصیت واحدی دارد، تأثیر واحدی می‌گذارد، آرامشش را بر اثر یک اتفاق از دست می‌دهد و باز دوباره به دست می‌آورد و در آن گره‌گشایی انجام می‌شود. این حداقل تعریفی است که ما از داستان داریم.

 

﷯ اما شما در کتاب «بابا نان داد» که داستان‌های کوتاهتان در آن چاپ شده‌ است، چیزهایی را به عنوان رؤیا نوشته‌اید که در این تعاریف و ویژگی‌هایی که از آن صحبت کردید نمی‌گنجد!

خودتان می‌گویید رؤیا. این‌ها داستان نیست، رؤیاست. کارگردان‌ها رؤیاهایشان را فیلم می‌سازند، من آن‌ها را نوشتم.

 

﷯ اما در یک مجموعه داستان به مخاطب ارائه شده است؛ «رؤیا» می‌تواند عنوانش باشد.

نگفته‌ام که داستان کوتاه هستند. همان ابتدا هم آن‌ها را به عنوان رؤیا معرفی کرده‌ام.

 

﷯ بالاخره شما آن را در قالب داستان کوتاه ارائه کردید. برگردیم سر بحث اولمان. توقع شما از انجمن‌ها و گروه‌های داستان‌نویسی در مشهد چیست؟

بتواند به جایی برسد که داستان‌های اقتباسی تولید کند. داستان‌هایی که از آن در سینما استفاده شود. عذر‌می‌خواهم که این را می‌گویم. سینما در مشهد خیلی جلوتر از ادبیات و داستان‌نویسی است. با این برخورد کرده‌ام. سینما بالاتر است از ادبیات و داستان‌نویسی و شعر.

 

﷯ مشهور است که بزرگان سینمای جهان قوت سینما را در پشتوانه ادبی داشتن و قوت ادبیات می‌دانند. چطور می‌شود در مشهد عکس این اتفاق بیفتد؟

شرایط و فضایی که بر جلسات داستان‌نویسی حاکم است به این سمت نرفته است که پشت سینما باشد. مثلا در جلسه‌ای از همین جلسات داستان‌نویسی شرکت کردم و داستانم‌ را خواندم. تمام نقد‌هایی که به داستان من شد همه در یک چهارچوب خاص بود. این نقد درست‌وحسابی نیست. تمام آموزه‌هایی را که استاد آن جلسه گفته بود با داستان من مطابقت دادند. داستان من بهانه‌ای شده بود که خودشان را محک بزنند و جلو استادشان درس پس بدهند. نیامدند داستان را نقد کنند. این معضل در تمام جلسات داستان‌نویسی در مشهد وجود دارد. به کارخانه کنسرو‌سازی تبدیل شده‌اند. خلاقیت فردی در این جلسات نابود می‌شود. در صورتی که در بحث هنری خلاقیت فردی حرف اول را می‌زند. البته ادبیات و سینما هنوز از هم فاصله دارند و نمی‌توانند از هم استفاده کنند.

 

﷯ فکر می‌کنم انتقال دانش سرمنشأ خلاقیت است. یعنی دانش برای خلاقیت لازم است.

شرط دارد و شرطش هم این است که استاد یا مربی‌ای که دانشی را انتقال می‌دهد به خلاقیت و دانش فردی معتقد باشد. به شرط اینکه دست و پای هنرجو یا داستان‌نویس را نبندد. یک چیز که به او آموختند نباید همه را در همان قالب انداز برانداز کند. متر و معیار نباید محدود باشد. هنرجو هم باید مطالعه کافی داشته باشد. ندیده‌ام که دانش منجر به خلاقیت شود. استاد باید الفبای ادبیات داستانی را به هنرجویش بیاموزد و او را به شعور و درک درست برساند و بعد بخواهد خلاقانه از آن‌ها استفاده کند یعنی این قواعد باید یادگرفته شود تا از آن‌ها عبور شود. نه اینکه در همان‌ها درجا بزنیم. مسئله‌ اینجاست که کسی که در این جلسات آموزش می‌دهد سواد کافی ندارد یا در معذوریت مانده است. می‌داند داستانی‌ که برایش خوانده می‌شود خوب نیست ولی از آن تعریف می‌کند. مصلحت‌اندیشی می‌کند. احتمالا منافعی دارد که آن‌ها را در نظر گرفته است. اگر قرار باشد از کسی ایراد گرفته شود جلسات تعطیل می‌شود و این به نفعش نیست. او به ایده‌آل نمی‌رسد. به جایی که از همه این دستور‌العمل‌ها عبور کند نمی‌رسد. این معضل انجمن‌های داستان‌نویسی است. تأکید می‌کنم که ساختارشکنی در ادامه شناخت ساختار پدید می‌آید. یعنی هنرمند اول باید ساختار و چهارچوب را بشناسد و بعد از آن عبور کند. عبور خلاقانه. باید اجازه بدهیم استعداد‌ها شکوفا بشوند.

 

﷯ و شما این چهارچوب‌های درک نشده در تعریف داستان نویسی را حلقه مفقوده ادبیات داستانی می‌دانید؟

جذابیت حلقه مفقوده در ادبیات داستانی است. خیلی از نویسنده‌هایی که حتی مدعی هستند و کتاب‌هایشان هم به چاپ‌ چندم می‌رسد کارهای بدون جذابیت دارند. کتاب باید مخاطبش را درگیر کند یا خیر؟ اصل اساسی در یک اثر هنری جذابیت است. چه در فیلم، چه در کتاب. اثر هنری زمانی می‌تواند با مخاطب ارتباط برقرار کند که نخست او را جذب کند و سپس با او همدل شود. در سینما هم همین‌طور است. اول باید مخاطب جذب اثر بشود. این غلط است که سینما را با کرسی دانشگاه و منبر وعظ و خطابه و نصیحت در هم آمیزیم. مذهب، مذهب است. فلسفه فلسفه است. اخلاق اخلاق است. تارکوفسکی اشتباه می‌کرد که فلسفه را با سینما درهم می‌آمیخت.

 

﷯ خب اگر این‌طور باشد که شما می‌گویید، فیلم فلسفی، یا فیلم مذهبی یا اجتماعی و روان‌شناسی نباید داشته باشیم و سینما بی‌محتوا و کم‌عمق خواهد شد!

ظرف سینما جذابیت است. ذاتش هم سرگرمی است. باید اول به این برسیم، بعد چیز دیگری را به آن اضافه کنیم. وقتی فلسفه را به سینما داخل کنیم سینما از بین می‌رود. جای فلسفه در کتاب است.

 

﷯ در این صورت این نظر شما را می‌توان به همه قالب‌های هنری تعمیم داد. مثلا ادبیات حق ندارد فلسفی باشد! پس رسالت نویسنده و سینماگر چه می‌شود؟ آیا نباید مخاطبش را به بینش تازه‌ای برساند؟

مخاطب ادبیات با مخاطب سینما تفاوت دارد. مخاطب سینما دنبال سرگرمی است. اما کسی که دنبال کتاب است، می‌خواهد چیزی دریافت کند.

 

﷯ این نگاه شما به سینما کهنه است! مخاطب سینما هم فقط برای تخمه شکستن به سینما نمی‌رود. از سینما توقع دارد. دنبال مفهومی می‌گردد.

این توقع را یک عده منتقد ایجاد کردند. سینما اول باید سرگرم کند. قدیم و جدید هم ندارد. کوروساوا، کارگردان بزرگ سینمای ژاپن، می‌گوید تماشاگر برای حل کردن معما به سالن سینما نمی‌رود. معماهای فلسفی و از این دست را منظورم است. سینما ذاتش سرگرمی است. سینمای هالیوود چرا جلو افتاده است؟ چون سرگرم می‌کند. صنعتِ سرگرمی است. اول باید ارتباط برقرار کند بعد تأثیر بگذارد. باور کنید مخاطبی که برای دیدن فیلم می‌رود به دنبال این نیست که چیزی بیاموزد. می‌رود که سرگرم شود. کسی که کتاب هم می‌خرد همین‌طور است. اول باید جذب کتاب شود بعد تأثیر بگیرد. خیلی از کتاب‌های نویسنده‌هایی که جایزه جلال هم گرفته‌اند نمی‌توانند مخاطب را جذب کنند. 

 

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی