کد خبر : 92820
/ 08:17
توحید آرش‌نیا

بدون تیتر

بدون تیتر

شهرآرا آنلاین - ابر با آن پوستین سرد نمناکش آسمانش را تنگ در آغوش گرفته و زارزار می‌گرید! مثل بارش باران روی سرمان همه‌چیز خراب شده است و گرانی و بلا و قضا جانمان را به لبمان رسانده و لبمان را به جانمان. این‌روزها شعر داروست و تصویر مرحم. 

ما دقیقا از همان نسلی هستیم که پای خاطراتمان می‌سوزیم و کم‌کم با این سوختن زندگی می‌کنیم. میان مشق شب گم شدیم و خوشبختی‌مان را درون جعبه‌های سیاه‌وسفید پیدا کردیم. در گردنه دانشگاه ما را آزاد کردند و پشت‌سرهم هی بد آوریم و هی بد. از آرزوهای ما تنها رنگ خاطره‌ای مانده میان لانه زنبورها. دستمان پر از عسل است و وصلمان از درد تهی. گفت‌وگو هم بهانه‌ای می‌خواهد تا بنشینیم و از زخم‌ها بگوییم. همین‌روزها و همین حوالی و همین ساعت‌ها، لبخند طفلی کوچک است میان یک آبادی زنگ‌زده. فکر می‌کنیم بهار که از راه برسد، راه را همراه می‌کنیم برای وصلی نو. طرحی می‌اندازیم تا از کبوترها درس زندگی بگیریم. این‌روزها که دقیقا همین روزها امانمان را بریده‌اند، لبخند کفاف نمی‌دهد و بی‌درنگ بر لبخند می‌کوبیم و بی‌درنگ لبخند را زیرپایمان له می‌کنیم. می‌گوییم کفاف رنج با لبخند نقش نمی‌اندازد و با صد لبخند شهرمان بهار نمی‌شود؛ اما بهار من لبخند دو کودکی است که دست روی شانه‌های هم انداخته‌اند و در بلندی دیدمان بر فراز کورسوی خاکستری شهر میان آمدوشدها نظاره‌گر آن‌ها می‌شویم. لبخند بهشتی است که بیشتر از همیشه بر جان و دلمان می‌نشیند و حداقل دل‌خوشمان می‌کند که بهار می‌رسد و صد گل برایمان به ارمغان 

می‌آورد. 

﷯لبخند شهر من پشت دیوارهای سنگی گم شده و رستم می‌خواهد تا دل به دریا بزند. هم بدی دارد هم خوبی. بر درد نیفزاییم و بر طبل خوبی بنوازیم. رنگ شهر طرحی نو انداخت؛ طرحی برای بهتردیده‌شدن، برای بهترخندیدن، برای بهتر باهم‌بودن و القصه برای بهترشدن.حداقل بگذارید دیوارهای شهر نظاره‌گر لبخند کودکان و همسایگانمان باشد. از شمرهایی که دست به خنجر برده‌اند دور شوند و از جام‌هایی که پنجه بر آن نزدیم، دورتر. مردم شهر من دلشان از رنج‌هایی که همه آن‌ها یک‌روز پشت‌سرهم دبه کردند. دیده‌اند، گرفته است. بگذارید بگذریم از زخم‌هایی که 

 

سردبیر

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی