کد خبر : 93535
/ 08:46
یادداشتی بر فیلم پولاریس که در مشهد به روی پرده رفته است

از آسیب‌های جنگ

«پولاریس» یا ستاره قطبی، آخرین ساخته سودابه مرادیان، کارگردان، تدوین گر و مستندساز ایرانی است.

از آسیب‌های جنگ

شهرآرا آنلاین -  بهار احمدی| «پولاریس» یا ستاره قطبی، آخرین ساخته سودابه مرادیان، کارگردان، تدوین گر و مستندساز ایرانی است. کارگردان موفق و دانش آموخته ای که چندین اثر سینمایی، ویدئویی و مستند در کارنامه کاری خود دارد و در چندین جشنواره داخلی و خارجی شرکت کرده و جوایزی به دست آورده است.

سودابه مرادیان، اولین فیلم داستانی خود را درباره تبعات جنگ و مهاجرت و مشکلاتی که این مسائل روی زندگی نسل های بعدی به جا می گذارد، در سال١٣٩۴ در کشور آمریکا، نویسندگی و کارگردانی کرد. این کارگردان ١٠سال پیش از ایران مهاجرت کرده و سال ها نایب رئیس انجمن مستندسازان بوده و پیش از مهاجرت، نزدیک به ٧٠مستند ساخته است؛ مستند هایی مثل «مهین»، «قصه خاک سوخته» و «ماشین روز قیامت» که به طور مستقیم به اثرات جنگ اختصاص داشته اند و مجموعه هایی درباره زندگی زنان روستاهای ایران و...

فیلم های او عمدتاً به موضوع زنان، مسائل اجتماعی و اثرات روانی جنگ اختصاص دارند. «پولاریس» نیز که در لس آنجلس و سیاتل فیلم برداری شده است، در همین حال و هوا و با همین موتیف ساخته شده است و داستان یک عکاس جنگ را روایت می کند که دچار اختلال روحی پس از سانحه یا پی تی اس دی است و در ستیزی مستاصل گرفتار شده است تا رازی را از همسرش پنهان کند و از بازگشت اجتناب ناپذیرش به خاورمیانه فرار کند.

درواقع می شود گفت مسئله اصلی فیلم «پولاریس»، اثرات جنگ است؛ آسیب هایی که جنگ می تواند روی نسل های بعدی هم بگذارد و آن ها را درگیر کند، تاحدی که به نظر می رسد مثلث عشقی مطرح شده در فیلم هم تاحدودی تحت تاثیر همین جنگ، معنا پیدا می کند.

مثلثی که یک ضلع آن پوریا(با بازی بهرام رادان) یک شخصیت برونگرا و نماینده تیپیکال یک مهاجر ایرانی است که حرکات تند و دیالوگ های نیمه ایرانی-نیمه انگلیسی اش، سرک کشیدن به گوشه وکنار خانه ای که برای ساعاتی قرار است مهمانش باشد، رفتار کمی تحکم آمیزش در قبال همسر بیمار و نیمه آمریکایی اش و درنهایت روحیه آشنای احساساتی و خیال پردازانه اش، گواه این ادعاست. او کسی است که میان این مثلث عشقی گیر افتاده و مثل یک آدم نرمال که در شرایط بد مالی و عاطفی اسیر شده است، رفتار می کند. او مدام کشف می کند و تنها کسی است که به بیننده اطلاعات می دهد.

ضلع دیگر، همسرش باران(با بازی آلیتسیا باخلدا) است که نمی تواند با مسئله دوفرهنگی بودنش کنار بیاید و بین فرهنگ آمریکایی و فرهنگ شوهر و مادرش، تعادل برقرار کند؛ برای همین هم ترجیح می دهد به ایران برنگردد؛ چون فکر می کند اگر برگردد، رنج هایش بیشتر می شود و درنهایت ضلع بعدی دنیل(با بازی کوبی رایان مک لافلین)، آهنگ ساز ساکت و گوشه گیری است که حضورش جز ایجاد تعلیق و تنش بین زوج اصلی، توجیه دیگری ندارد و نقش موثری در روایت داستان و پیشبرد آن ایفا نمی کند.

بخش مهمی از روابط این سه نفر در یک فضای بسته و تقریبا تاریک اتفاق می افتد که مدام دیالوگ می گویند و داستان وابسته به این دیالوگ ها پیش می رود و مخاطب از همان چند دقیقه اول، متوجه رابطه میان این سه نفر می شود اما تا کشف نهایی ماجرا فاصله خیلی زیادی به وجود می آید که بیننده را از جایی به بعد، خسته می کند و فیلم را از ریتم می اندازد.

نکته دیگر و بسیار چشمگیری که در طول فیلم، شاهدش هستیم، تمرکز زیادی است که روی دوربین های مداربسته داخل خانه وجود دارد. ابتدا می بینیم که همسر دنیل برای تحت نظر گرفتن همسرش و کنترل او برای شروع نکردن اعتیادش، دوربین ها را به کار می اندازد اما بعد از آن، استفاده خاصی از آن ها نمی شود؛ درواقع مخاطب انتظار دارد که محتویات این دوربین ها بعدها مورد استفاده همسر دنیل قرار بگیرد اما چنین اتفاقی نمی افتد و استفاده از این دوربین ها در حد یک نشانه سمبلیک باقی می ماند. گویا دوربین ها می خواهند به ما نشان دهند که همیشه تحت نظر هستیم و در جهانی ناامن زندگی می کنیم؛ جهانی که در آن تمام حرکت ها و حرف ها دیده و شنیده می شود و آدم ها مدام یکدیگر را رصد می کنند.

در این میان، علاوه بر تمرکز روی آسیب های جنگ در زندگی این سه نفر و روایت این مثلث عشقی، شخصیت دیگری به اسم عماد(پسربچه ای که در جنگ عراق، آواره شده و باران، او را به فرزندی قبول کرده و حالا مجددا گم شده است) نیز در داستان حضور دارد که به عنوان تنها امید زندگی باران، معرفی می شود. گویا واژه «پولاریس» نیز از همین امید می آید؛ گمشده ای که می تواند امیدی برای آینده باران باشد اما بهتر بود برای نشان دادن تبعات جنگ، پای نسل جدیدتر به داستان باز نشود و قصه عماد می توانست یک داستان مجزا برای فیلم دیگری باشد.

به طور کلی فیلم براساس تفاوت فرهنگ ها ساخته شده است و مسئله مهاجرت نیز یک رکن اصلی آن است اما رفت وبرگشت های دوربین به سیاتل(بخش هایی که باران به دنبال عماد می گردد) و لس آنجلس(جایی که داستان فیلم در آن اتفاق می افتد) و ایران(جایی که پوریا و باران از آنجا می آیند) چندان به چشم نمی آید و این داستان می توانست در هر جغرافیای دیگری نیز روایت شود، بدون آنکه صرفا جنگ ایران و عراق و تبعات آن مطرح باشد.

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی